فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❌ رئیس ستاد پزشکیان: اگر کارشناسها بگن #بنزین رو بکنید ۵۰ هزار تومن، بررسی میکنیم یک شبه بشود ۵۰ هزار تومن یا در طول ۱ سال
پ.ن: وقتی خودت هیچ نظری نداشته باشی و همه چیو بسپری به قول خودت به کارشناسا، به همین سادگی مملکت و مردم رو به فنا میدی
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
پارت25
رسیدیم خونه عزیز و به کمک مهدیس دوباره نشستم روی ویلچر و با شادی رفتیم سمت خونه عزیز جون،وارد خونه که شدیم همه منتظرمون بودن،راجب کنکور ازم سوال میپرسیدن و منم جوابشون میدادم،بعدشم رو کردم به دایی محمد و دایی مهدی گفتم
_مهدیس گفت میخواید بهم چیزی بگید درسته؟
زندایی ساغر با خنده نگاهی یه مهدیس کرد و گفت_دیدی گفتم نخود تو دهن تو خیس نمیخوره
دایی محمد_مهدیس بابا توکه تا اینجاشو گفتی ادامشم میگفتی دیگه
_نه دیگه من گفتم خبرچینی نکنم
محمد_ببین دایی من با دکترت صحبت کردم،گفت شاید ی راهی برای درمانت باشه
_چه راهی دایی؟
_ببین،باید عمل بشی،ممکنه یکدرصد عملت موفقیت.آمیز باشه
_و اگه نباشه؟
_تصمیم با خودته..ممکنه دستهاتم از کار بیوفته دایی
_من...من باید یکم فکر کنم...تصمیم کوچیکی نیست دایی
_آره داییجان قشنگ فکراتو بکن
_عزیزجون رامین و رادمهر کجان؟
_با آقارضا(همسر مینا)رفتن استخر
_من میرم کتابامو جمع کنم بااجاره
نمیدونم حکمت زندگی من چیه..هیجدهسال دارم رو این صندلی چرخدار زندگی میکنم..واسه کوچکترین کارها باید از یکی کمک بگیرم..کمتر از دوسالم بود که خونه و زندگی پر محبتمون تو جنگ از بین رفت و مامان بابای مهربونم گم و گور شدن و هفدهساله نمیدونم حتی زندهان یا نه،کجان،چی میخورن،چیکار میکنن....
همه اینا هفدهساله مثل خوره به جونم افتاده بود..
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
کلام طلایی 🌱
#پارت352 روی سجاده نشسته بودم و به حرفهای مادر فکر می کردم. چرا وقتی یک نفر افکارش، رفتارش و حرفه
#پارت353
سعی کردم مهربان باشم.
–منم یه زمانی مثل تو فکر می کردم، شاید اون موقع به خودم و کارهام شک داشتم که دنبال تایید دیگران بودم. انگار یه جوری خوشحالیم، به تایید دیگران وابسته بود. حتی گاهی جزیی ترین مسائل زندگیم هم با یه زنجیر نامرئی بهشون متصل بود که آرامش رو ازم می گرفت. چون نمیتونستم از عقلم درست استفاده کنم. ولی الان دیگه حرفهای دیگران برام اهمیتی نداره. برای این که زندگیم هدف پیدا کرده.
مژگان، برگشتن و هی به پشت سر نگاه کردن باعث میشه مدام بخوری زمین چون جلوی پات رو نمی تونی ببینی. همش با خودم میگم چرا کسایی مثل راحیل از نظر آدمهای منطقی عاقلن؟ و راحت تر از بقیه خوب و بد رو از هم تشخیص میدن.
مژگان پشت چشمی نازک کرد.
–لابد چون چادر چاقچوری هستن.
–اونم هست. اتفاقا میدونستی حجاب داشتن و متین بودن زن، عقلش رو زیاد میکنه؟
مژگان با چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
ادامه دادم:
–آره، هر دفعه که ما گناهی رو ترک کنیم همون مقدار آیکیومون میره بالا، برعکسشم هست. مثلا فریدون رو نگاه کن چقدر کاراش از روی نادونیه، هر چقدر از خدا دور باشیم به همون اندازه احمقانهتر عمل میکنیم. روبرویم ایستاد.
بغض داشت.
–آرش با این حرفهای تو من چطوری به گذشته فکر نکنم؟ چطور به راحیل حسادت نکنم؟ وقتی حتی حرفهات هم شبیه اون شده و مدام توی ذهنت یادآوری میشه. راحیل برای من یه هووی نامرئیه، نه می تونم باهاش گلاویز بشم نه می تونم بهش حرفی بزنم که دلم خنک بشه. اون تا آخر عمر شکنجم میده.
–اینجوری فکر نکن، این افکار منفی رو دور بریز. خودت رو توجیح کن که همه چی تموم شده.
–تموم نشده، تو هم مثل اون سنگین و سخت حرف میزنی.
خندیدم.
–سنگینی حرفهای من به سنگینی گوشهای تو در،
مشت محکمی نثار بازویم کرد. نخیر من گوشهام سنگین نیست. فقط این کارایی که میگی انجام بدم خیلی سخته.
بازم یاد حرف تو افتادم راحیل. رو بهش گفتم:
–میدونم، سخته چون هنوز عقلمون خوب رشد نکرده، هر دفعه نَفست رو بزن کنار تا جا واسه رشد عقل بدبختت باز بشه که دیگه الان شده اندازهی یه عدس. بعد خندیدم.
–متلک میگی؟ این اخلاقت هیچ وقت عوض نمیشه. یعنی من بیعقلم.
دستش را کشیدم و به طرف سالن بردم.
–هممون گاهی میشیم. حالا بیا غذا رو ردیف کن بخورم برم.
با دیدن سارنا که دو دستی گردن مادر را چسبیده بود لبخند زدم و از بغل مادر گرفتمش و گفتم:
–خوشبختی یعنی این. بعد ماچ آبداری از لپش گرفتم و محکم توی بغلم فشارش دادم.
مادر هم با لبخند رضایت مندی نگاهم کرد.
سر میز غذا با هر قاشق غذایی که میخوردم یک بوسه از سارنا برمیداشتم.
تمام مدت مژگان جوری با ندامت نگاهم می کرد.
بعدازغذا سویچم را برداشتم و راه افتادم.
کفشهایم راکه پوشیدم مژگان راکنارخودم دیدم. سربه زیر گفت:
–بابت اون حرفهایی که پشت تلفن در مورد تو به الی گفتم معذرت می خوام. باور کن فقط می خواستم یه جوابی به سوالهاش در مورد نرفتنت به مهمونیش بدم و دست به سرش کنم.
–اسمش رو نیار که هروقت اسمش رو می شنوم یاد اورانیوم غنی شده میوفتم.
به جای توجیح اون، فکر توجیح خودت باش.
–اورانیوم؟
–آره، کاش میشدشعور و فرهنگ کسایی مثل الی رو هم مثل اورانیوم غنی کرد.
بزار یه چیزی رو رک بهت بگم، می خوای شوهرت از دستت نره کاتش کن.
البته اینم بگم ها ما با اونا رفت وآمدکنیم کل خانوادمون از دست میره.
وقتی تعجبش را دیدم ادامه دادم:
–باور کن مژگان، یه خورده بهتر اطرافت رو نگاه کن. اون از این محبتهایی که بهت می کنه هدف داره.
وارد آسانسور شدم و اشاره به سرم کردم.
–کاتش کن تا رشد کنه. کفش جلوی در را برداشت تا به طرفم پرت کند، همان موقع در آسانسور بسته شد.
باورم نمیشد مژگان دراین حد ساده واحساساتی باشد و معنی محبتها را متوجه نشود با کوچکترین محبت از طرف دیگران به طرفشان کشیده می شد. رفتارهایش گاهی شبیه یک دختر خام هفده ساله است.
شاید اگر محبتهای بی دریغ مادر نبود،
رابطه اش با ما هم مثل خانوادهاش سرد میشد و َفقط خدا می داند که اگر من از عشقم چشم پوشی نمی کردم چه اتفاقی می افتاد.
انقدر مژگان حرف از راحیل زد که دیگر نتوانستم به شرکت بروم.
مثل همیشه که تا یادش میافتادم سر مزار شهدای گمنام میرفتم. دوباره دور زدم و مسیرم را تغییر دادم.
هوا سرد بود. در آن وقت روز کسی آنجا نبود. اینجا حس خاصی دارم. سرم را روی مزارها گذاشتم و بغضم را رها کردم. شروع به حرف زدن کردم. نمیبینمشان اما گاهی حضورشان را در کنارم احساس میکنم. مثل همیشه از حضورشان آرامش گرفتم. به این فکر کردم که بعضیها چقدر منبع آرامشند، حتی اگر در کنارمان نباشند مثل همین شهدا...
#بهقلملیلافتحیپور
472.9K
🔻صحبت صمیمانه همسر شهید باکری با هموطنان آذریزبان
🚩 اگر آقامهدی باکری امروز زنده بود، امکان نداشت به پزشکیان رأی دهد.
دارم به این فکر میکنم اگه آقای پزشکیان رییس جمهور بشه با چه ادبیاتی میخواد تو دیدارهای رسمی و مجامع بینالمللی صحبت کنه؟!
#ادبیات_چاله_میدونی
پزشکیان: برنامه هات تو سایتت نبود
جلیلی: برنامه هامو به روحانی دادم برو ازش بگیر😎
چیزی که از حرف پزشکیان فهمیدم این بود که خدا هم اشتباه کرده برنامه شو کتبی (قرآن) ارائه کرده 😐
حاج قاسم خار در چشم آمریکا بود نه موی دماغ!
#شهید_سلیمانی
#حاج_قاسم_عزیز
پزشکیان در مناظره امشب گفت: "نقدینگی رفته بالا، چرا؟ راهحل چیه؟ اختلافات داخلی را کنار بگذاریم...."
والله عین جمله بالا را گفت
#برای_جهش_ایران
پزشکیان امشب گفت من کل سایتت رو گشتم برنامهای ندیدم، بعدش گفت برنامهی شما علمی نیست.
جلیلی هم گفت شما که برنامه من رو ندیدی چطور میگی علمی نیست.😆
🇵🇸 @Roshangari_ir