کلام طلایی 🌱
💮🌸💮🌸💮🌸💮🌸💮🌸🌸💮🌸💮 #بادبرمیخیزد #قسمت137 ✍ #میم_مشکات سیاوش با ابروهایی که از دیدن صادق و هیات همراهش
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
#بادبرمیخیزد
#قسمت138
✍ #میم_مشکات
مراسم خوبی بود. نمایش کوتاهی که خود دانشجو ها راه انداخته بودند. قسمت کمدی نمایش مربوط میشد به در اوردن ادای هر یک از دانشجوها و استادهایشان. به این صورت که یک نفر حرکتی را انجام میداد و بقیه باید حدس میزدند که این حرکت، تکه کلام یا برخورد، عادت و خصیصه کدام یکی از دانشجو ها یا اساتید است. از انجایی که صادق به عنوان دوست صمیمی سیاوش در بسیاری از جمع های دوستانه حضور داشت و بقیه هم اورا میشناختند او نیز از این ادا بازی بی بهره نماند و قطعا برجسته ترین خصوصیتش همان خونسردی محضش بود. یکی از پسر ها روی سن آمد. پسری چهار شانه و متوسط القامه، با هیکلی ورزیده، متناسب و پر که آدم را یاد کشتی گیر ها می انداخت. شلوار پارچه ای راسته ای به پا و پیرهنی با آستین های تا زده در بر که با دقتی وافر پایینش را توی شلوار کرده بود. تسبیحی در دست،کیفی در دست دیگر و گوشی پزشکی بر گردن. در یک کلام: یک عدد حزب اللهی آراسته!
با حرکتی بسیار آهسته که آدم را یاد حرکت تنبل* می انداخت به وسط صحنه رسید. یکی از دست هایش را به صورت اسلوموشن* بالا آورد، روی قلبش گذاشت و شروع کرد به خواندن قسم نامه پزشکی بقراط.*
البته آنقدر آرام که حرف هایش کشدار میشدند و آدم را یاد اسباب بازی های سخنگویی می انداخت که باطری شان در حال اتمام است و صدایشان کش می آید. پسر ها یک صدا زدند زیر خنده و قبل از اینکه مجری بپرسد این شخصیت کیست با هم فریاد زدند " سید صااااادق"، " دوست سیا"، " پرفسور فتحی"
سیاوش حواسش به رفیق جانش بود و خانم صبوری و نگاهی که بینشان رد و بدل شد. جناب صادق بدجوری گلویش گیر کرده بود و به روی مبارک هم نمی آورد. سوژه خوبی برای سیاوش که رفیق پاستوریزه اش را دست بیاندازد.
نفر بعد خیلی شق و رق در صحنه ظاهر شد، با لباسی رسمی، هیبتی با وقار، نگاهی نافذ و مصمم و سری که با غرور بالا گرفته بود. کمی قدم زد، بعد عینک دودی خیالی اش را برداشت، روی موهایش گذاشت و تعظیمی به سمت تماشاگران کرد. دو طرف پاپیون گردنش را کمی کشید و شروع کرد به حرف زدن. البته به جای تمام "ر" ها "غ" میگذاشت که مثلا ادای فرانسوی حرف زدن را در بیاورد:
- امشب شب فارغ التحصیلی ماست و اگه شما در این شب ...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که چند نفری داد زدند سیاوش و بعد کم کم صدای بقیه هم بلند شد : " سیاوش"، "دکتر پارسا"، "سیا"
جمع کوچکشان از خنده روده بر شده بود.
بعد از اینکه چند نفری با شجاعت تمام ادای یکی دو تا از استاد های خودمانی تر را در اوردند، جشن رسید به قسمت مسابقه... بعد از مسابقه سخنرانی بود. در بین مراسم و بعد از سخنرانی زنگ تنفسی زده شد تا هم مهمانها پذیرایی شوند و هم نماز جماعت برپا شود. صادق، خانم صبوری که راحله فهمیده بود اسمش زینب است، و راحله به سمت محل نماز خانه رفتند. پدر داشت در گوشه ای، با کسی که گویا یکی از دوستان قدیمی اش بود و اتفاقی پیدایش کرده بود، گپ میزند. دوستی که مال زمانی بود که در شیراز زندگی میکردند و پدر یکی از دانشجوها از آب در امده بود. سودابه با بادبزن دستی اش کمی خودش را باد زد و گفت:
- حالا وقت نماز خوندن بود? میذاشتن بعد مراسم... این بچه مذهبی ها همیشه باید خودنمایی کنن... نمیفهمم، تو چطوری بر خوردی وسط اینا ...
و رویش را به طرف سیاوش برگرداند تال سوالی بپرسد که با اخم های در هم سیاوش روبرو شد! تعجب کرد:
-چی شد?
سیاوش کمی نزدیک تر آمد جوری که سودابه از این نزدیک شدن خشمناک ترسید، انگشتش را به نشانه تهدید به سمت سودابه گرفت و با همان ابروهای مشکی در هم با لحنی جدی و خشک گفت:
-گوش کن ببین چی میگم سودابه، دفعه آخرت باشه به همسر من بی احترامی میکنی و تیکه میندازی! اون هرچی هست زن منه و من خوشم نمیاد کسی راجع بهش حرفی بزنه. فک نکن من نفهمیدم تو مهمونی چکار کردی، اگ حرفی نزدم بخاطر حرمت فامیلی بود. اما دفعه بعد از این خبرا نیست....
این را گفت و بی توجه به پدر که داشت بهشان نزدیک میشد با اخم هایی در هم دور شد. دوست نداشت بماند چون نمیتوانست عصبانیتش را بروز ندهد و از طرفی دلش نمیخواست پدر بویی از ماجرا ببرد. پدر تعجب کرد و از سودابه پرسید چش شده? سودابه با لبخند شانه ای بالا انداخت، خودش را به بیخیالی زد و سعی کرد حفظ ظاهر کند اما بیشتر از پیش کینه راحله را به دل گرفت. دختری که باعث شده بود سیاوش اینطور به رویش تندی کند.
پ.ن:
*تنبل: حیواناتی که در تمام عمر از درخت آویزان هستند و قادر به راه رفتن روی زمین نیستند. بیشینه سرعت حرکتی آنها ۴ متر در دقیقه است. در حقیقت، تنبلها به قدری کند هستند که خزه روی آنها رشد میکند
*slow motion: حرکت آهسته
*قسم نامه بقراط: متنی منسوب به بقراط حکیم، که فارغ التحصیلان پزشکی قسم میخورند به آن وفادار باشند. متنی اخلاقی که دربردارنده اصول پزشکی اخلاق گرایانه است.
#
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت137 در میان راه در یکی از آبادی ها قصد
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت138
با احساس درد و خستگی چشمانم را باز کنم.
همه چیز در نظرم تیره و تار است که با چند پلک فضای سفیدی جلوی چشمانم ظاهر می شود.
میخواهم آخرین چیزی که به یاد دارم را به خاطر آورم اما هیچ چیز یادم نمی آید.
گردنم را تکان می دهم و به اطراف خیره می شوم.
اتاق خالی است و یک تخت دیگر آن سو ام قرار دارد.
میفهمم اینجا بیمارستان است و کم کم حوادثی پردهی خیالم را محاصره می کند.
نمیتوانم دستانم را تکان دهم.
از بس دراز کشیده بوده ام کمر خشک شده.
میخواهم دستم را به تخت بنشانم و کمی جا به جا شوم که آن دستم هم با دستبند قفل شده به تخت.
کاسهی دلم از ترس پر می شود.
چند باری دستم را می کشم اما بی نتیجه است و مچم هم به درد می آید.
نفسم را از دهان خارج می کنم و کمی خودم را بالا می کشم.
حتم دارم گیر ساواک افتاده ام.
به یک باره تمام آن همه غرور چیریکی و آموزش ها محو می شود.
صدای قیژ در می شود و دل آن را ندارم تا نگاه کنم کیست.
صدایی آشنا گوش هایم را به خود می خواند.
با ترس برمی گردم و دیدن قامت کیانوش و نیش باز شده تا بنا گوشش لرزش دستانم را بیشتر می کند.
صدای قدم هایش بر تن زمین میخ می شود و در گوشم فرو می رود.
_خوبی؟
سوزش پوزخندش می رود تا ته گلویم را بسوزاند.
جواب سوالش در حال نزار، تن افتاده و دست بسته شده ام است.
بی آن که جوابش را دهم به طرف دیگر سرم را می گردانم.
بی محلی ام هیزم به آتش خشمش می ریزد.
با چند قدم خودش را به کنار تخت می رساند.
رگ های منجمد شده در گردن و بغضی که در حالا رسیدن به آرواره است بدجور توی ذوق می زند.
کتش را با دو دست کنار می زند و موهایش را پریشان می کند.
_تو چیکار کردی؟ تو...
تو چطور تونستی؟ میدونی واسش چقدر دردسر کشیدم؟ میدونی؟
نه! نمیدونی. حتما جایزه این کارت هم شد ازدواج با یه پسره یلاقبا!
خاک تو سرت رویا! بدجور خوردی.
بدبخت! از سادگیت استفاده کردن، از عواطفت استفاده کردن. از... پولت استفاده کردن!
دستی به صورتش می کشد و صورتش را با فاصله ای اندک مماس صورتم می کند.
_باختی... تموم شد!
برای این که نشان دهم کم نیاورده ام چشم چپ می کنم و می گویم:
_درست حرف بزن! اون پسره یلاقبا از تو خیلی بهتره!
خوب کاری کردم. کاری که من کردم از دم تکون دادن برای دربار و مستشار ها خیلی بهتره!
یکهو با داغ شدن گونهی راستم حرف در دهانم می ماند.
بغض می کنم اما اجازهی ریختن اشک هایم را نمی دهم.
در حال رفتن به بیرون است که لحظه ای درنگ می کند.
دستگیره را در دست می گیرد و می گوید:
_خواستم برات کاری کنم اما انگار خودت نمیخوای.
اونا بدجور ذهنتو شست و شو دادن.
در ضمن فکر فرار به سرت نزنه... اینجا یه بیمارستان نظامیه.
با بسته شدن در دانه های غم از چشمانم باریدن می گیرند.
سر می گردانم و با دیدن پرندهی آزاد در آسمان به او حسودی می کنم.
دکتر و پرستاری داخل می آیند و سربازی هم دم در ایستاده و گه گاهی به داخل سرک می کشد.
دختر زخم دستم را معاینه می کند و می گوید:
_زخم عفونت کرده باید روزی به دو نوبت شست و شو داده بشه.
پرستار چشم می گوید و بعد از رفتن دکتر با بتادین و چند قطعهی دیگر وارد می شود.
نگاهی به بازویم می کنم. پوستی بهش نمانده و تنها سرخی خون و گوشت دیده می شود.
عفونت های دور زخم را که برمی دارد چشم می بندم و از شدت درد ملحفه را به دندان می کشم.
آنقدر ملحفه را با دندان فشار می دهم که دندانم به درد می آید.
گلوله به انتهای ماهیچهی بازو ام خورده و پوست را برده.
پرستار سعی دارد با سوال هایی مرا از فکر درد به در آورد اما نه توان پاسخش را دارم و نه اجازه اش را.
در آخر دستانش را در ظرفی می شوید و می گوید:
_اینا رحم و مروت ندارن و یه بلایی سرت میارن.
تو دختری و جوون باید بری زندگی تو کنی نه این که با این از خدا بی خبرا در بیوفتی.
بی توجه به گفته اش دستم را کمی جا به جا می کنم و در راستایی قرار می دهم که دردش کمتر شود.
شانه ای بالا می اندازد و با برداشتن لوازمش می رود.
هنوز کمی از رفتنش نمی گذرد که مردی با سیبیل های کلفت و هیکلی چهارشانه وارد اتاق می شود.
نیم نگاهی به چهره ام می چرخاند و می گوید:
_تو یه وجبی پاتو کج برداشتی. پاشو که میخوام پاتو قلم کنم!
شکل و شمایلش ترسناک و حرف و تهدیدش ترسناک تر!
دستش را به بازو ام می زند و با انگشت فشار می دهد.
منی که تا آن لحظه زبان به آخ نمی چرخید داد می زنم و گریه ام بلند می شود.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت137 بعد از نماز کنارش می روم و دستم را توی دستش می گذارم و می گویم
🐚🌸
🌸
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت138
لاالهالاالله را با دلخوری می آمیزد و با دستش به شبستان اشاره می کند.
_اونجاست، والا من دیگه کار به کار شما ندارم. هر کار دوست دارین بکنین.
دلم برایش می سوزد اما به مرتضی قول داده ام که امروز آسدرضا رو ببینیم.
به شبستان اشاره می کنم و باهم، هم قدم می شویم.
آسدرضا در حال مرتب کردن بسته های کاغذی است که روی زمین جمع شده.
با دیدن من بلند می شود، زودتر از ما سلام می دهد و در یک قدمی اش می ایستیم و جوابش را می دهیم.
بلا فاصله او را با مرتضی آشنا می کنم و همدیگر را در آغوش می کشند.
آسدرضا از من می پرسد:
_چه کاری از من برمیاد؟
مرتضی اظهار ناراحتی می کند و ماجرای دیدار خودش را با حاجآقا امامی توضیح می دهد.
آ سدرضا هم با لبخند به غم نشسته ای حرفش را تایید می کند و می گوید:
_آره، بابا اهل تلاش هستن و هیچی جلوشونو نمیگیره. خدا بهتون خیر بده که خبر دادین ولی خب چه میشه کرد.
ان شاالله هرچی خود خدا میدونه و ما هم تسلیمش هستیم.
بحث را عوض می کنم و می گویم:
_راستش آقامرتضی میخوان توی کاری پخش اعلامیه همکاری کنن.
آسدرضا با لبخند تحسین برانگیزی نگاهمان می کند و می گوید:
_خدا خیرتون بده، احسنت.
مرتضی هم سرخ و سفید می شود و لب می زند:« اگه خدا قبول کنه منم میخوام گوشهی کارو بگیرم.
من کار تایپ و چاپ هم بلندم، دست به قلمم هم خوبه. خلاصه کاری هس روی جفت چشمام.»
آسدرضا به حالت تفکر، مکث می کند و همانطور که تسبیحش را توی دست می چرخاند. آرام می گوید:
_راستش چند وقتهی نفری که برامون اعلامیه میاره، میگه بنده خدا دست تنهاست. با اینکه کار زیاد میکنه اما نمیتونه اعلامیه زیادی چاپ کنه. میگم اگه میتونین برین با ایشون باشین.
_البته! خیلیم عالی. شما سفارش بکنین و آدرس بدین.
آسدرضا شماره تلفنی می دهد و می گوید:
_اینو بگیرین. دو یا سه روز دیگه به این شماره زنگ بزنین. ان شاالله که خیره.
کاغذ سفید را که چند عدد روی آن نقش بسته اند را میگیریم و از شبستان بیرون می رویم.
مش مراد با دیدن ما دستش را تکان می دهد و ما فکر میکنیم می گوید پیشش برویم اما چند قدمی برنداشته ایم که جارواش را توی هوا تکان می دهد و با نگاه غضب آلودش ما را تکهپاره می کند!
دست مرتضی را می کشم و می گویم:
_فکر کنم میگه اون طرفی نریم.
به طرف شبستان می رویم که مش مراد هم خودش را می رساند و می گوید:
_دستمو تکون میدم که نیاین! همین حالا دیدم یه مامور ساواک دم در مسجد کشیک می کشد.
چنگی به صورتم می اندازم. کاسهی دلم از ترس و دلهوره لبریز می شود و لب می زنم:
_مامور ساواک؟ چیکار کنیم؟
مرتضی که ترس را در وجودم می بیند با نگاهش دلداری ام می دهد و می پرسد:«این مسجد راه خروجی دیگه ای نداره؟»
مش مراد جارو اش را روی زمین ولو می کند و می گوید:
_داره اما اون دره رو هم میشناسن.
آسدرضا هم که صدایمان را می شنود، نزدیک می شود و می گوید:
_مش مراد میشه یه نگاه به اون در بندازین؟
مش مراد جلیقه تنش را صاف می کند و جارویش را برمی دارد. بعد هم با چشمی به طرف در راه می افتد.
کمی دم در را جارو می کند و برمی گردد. در حالی که عرقچین اش را از سر برداشته، خودش را باد می زند. از سر و صورتش اضطراب می بارد و می گوید:
_سید! اونجا رو هم یکی میپاییه!
آسدرضا به طرف کاغذها می رود و می گوید:
_پس باید اینا رو قایم کنیم.
با مرتضی در جمع کردن بسته ها کمک می کنیم و آسدرضا آن ها را می بارد سمت منبر تا توی اتاقکش قایم کند.
مرتضی بسته های را از زمین می گیرد و می گوید:«میخواین اونجا بزارین؟»
_بله.
_خب اونجا رو اول از همه میگردن! یه جای دیگه باید بیارمشون.
همگی سکوت می کنیم و خودمان را با این مسئله رو به رو می کنیم.
مرتضی سکوت را می شکند و می پرسد:« آقامشمراد باغچه رو به روی دره؟»
_یکیش آره، یکیش نه.
بسته ها را توی دستانش جا به جا می کند و می گوید:«بهترین جا باغچه است! باید توی نایلون بپیچیم تا خراب نشه. نایلون هست؟»
این بار مشمراد سری تکان می دهد و با بله، به طرفی می رود.
بسته ها را توی نایلون ها می پیچیم و گوشه گوشهی باغچه مخفی می کنیم.
وقتی کارمان تمام می شود آسدرضا تشکر می کند و مشمراد می گوید:
_بیاین از راه پشت بوم برین. پشت بوم به خونهی همسایه راه داره.
مرتضی با لبخند نگاهم می کند و پشت سر مش مراد، بعد از خداحافظی با آسید به راه می افتیم.
از پله های نردبان بالا می رویم و مش مراد طول مشت بام را نشانمان می دهد و می گوید:
_از گوشهی برین شما رو نمیبینن.
اون طرفو میبینی؟ از اون پله ها برین پایین و در بزنین.
سری تکان می دهیم و تشکر می کنیم.
مرتضی جلو می رود و هر چند ثانیه نگاهش را برمی گرداند.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)