کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت235 با دست آزادش به یقهی نیمه باز لباسش دس
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت236
آقا رضا با آن پلیسها صحبت کوتاهی کرد و بعد کنارم ایستاد و گفت:
–دیگه میتونیم بریم.
من هنوز هم به پریناز زل زده بودم.
با دیدن حالتم به جنارهی پریناز اشاره کرد و گفت:
–الان که ترس نداره، از هر وقت دیگهایی بیآزارتره. اون موقع ترس داشت که از ریل خارج شده بود.
–ریل؟
اشاره کرد که به طرف ماشین برویم و جواب داد:
–آره، بعضیها مثل قطاری هستن ڪه از ریل خارج شدن، ممڪنه آزاد باشن ولی راه به جائی نمیبرن، آخرشم تا روی ریل برنگردن نمیتونن مسیرشون رو ادامه بدن، البته اگه منفجر و اوراقی نشده باشن، برگردوندنشون سر ریل خیلی سخته.
البته این دختره که منفجر شد و خیلیها رو هم با خودش سوزوند. امروز خودش سوت پایان رو واسه خودش زد. بازی تموم شد دیگه فرصتی نداره.
دزد گیر ماشین را زد و تعارف کرد که سوار شوم.
در عقب را باز کردم و نشستم و به این فکر کردم که اگر پریناز یک قطار از ریل خارج شده است و منفجر شده، چه کسانی را با خودش سوزانده، او که تک و تنها و غریب اینجا مرده، ولی در مورد سوت پایان بازی متوجهی منظورش شدم. شک ندارم که با چیزهایی که دیدم پریناز بازنده این بازی بود. ولی مگر بازنده بازی را هم تنبیه میکنند.
ناخوداگاه بلند فکر کردم و سوالم را پرسیدم.
–مگه مثلا تو فوتبال بازنده بازی رو هم توبیخ میکنن. پایش را روی گاز گذاشت و همانطور که به روبرو خیره بود گفت:
–کسی که سوت رو از داور بگیره و خودش آخر بازی رو اعلام کنه، آره، حسابی مواخذه میشه چون حق این کار رو نداشته و پا گذاشته روی روند طبیعی بازی. درحقیقت با این کارش سیستم همه چیز رو به هم ریخته و از زمانی که در اختیارش بوده درست استفاده نکرده. این توهین خیلی بزرگ و نابخشودنیه،
تازه اونایی هم که بازی رو میبازن مواخذه میشن چه برسه به کسی که مثل این دختره خودش یهو زمین رو ترک میکنه. لبهایش را کج کرد و ادامه داد:
–آدمم اینقدر خودسر و بیتوجه.
نفسم را بیرون دادم و به این فکر کردم حالا پریناز در چه وضعتی است. با آن موجودات وحشتناک چه میکند. کاش میشد دوباره برگردد و جبران کند.
سرم را به پنجره ماشین تکیه دادم و چشمهایم را بستم. هوا سرد بود، کمی در خودم جمع شدم و چیزهایی را که دیده بودم را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.
نمیدانم چقدر گذشت که با ترمز ماشین چشمهایم را باز کردم. آقا رضا با کسی تلفنی صحبت میکرد انگار یکی از دوستانش بود. میخواست برود دنبالش که بروند و ماشین را بیاورند. تلفنش که تمام شد بدون این که به عقب برگردد گفت:
–شما پیاده بشید برید داخل، من برم سراغ ماشین.
هوا تاریک شده بود و باد سردی میوزید.
مانتو پشمیام را بیشتر دور خودم پیچیدم و به طرف داخل حیاط بیمارستان دویدم.
وارد سالن بیمارستان که شدم خانواده راستین را دیدم. همهشان آمده بودند. مادرش اشک میریخت و نورا در کنارش نشسته بود و دلداریاش میداد.
مریم خانم با دیدن من بلند شد و به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و گفت:
–ممنونم عزیزم. آقارضا بهم زنگ زد و گفت که چقدر خودت رو به خاطر راستین به خطر انداختی، الهی عاقبت به خیر بشی، خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.
فقط لبخند زدم. بقیه هم آمدند و تشکر کردند.
خانمی کنار نورا ایستاده بود که شباهت زیادی به نورا داشت. کنجکاوانه نگاهش کردم.
نورا دستم را گرفت و آن خانم را به من و من را به او معرفی کرد. وقتی فهمیدم مادرش است با تعجب پرسیدم:
–واقعا؟
نورا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
آن خانم جلو آمد و دستش را دراز کرد. بعد از خوش و بش، نگاهی به همسر نورا انداختم. با لباس روحانیت سر به زیر گوشهایی ایستاده بود. بعد دوباره به مادر نورا نگاه کردم و لبخند زدم. نورا کنار گوشم گفت:
–اصلا به هم نمیان نه؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
–نه اونا به هم میان، نه تو به مامانت. آخه تو چادری، همسرت روحانی، چطوری مادرت اینقدر حجاب شل و راحتی داره؟
–خب منم قبلا همینجوری بودم دیگه، ولی حالا دلم نمیخواد حتی یک لحظه به گذشتم برگردم.
متفکر پرسیدم:
–آقاتون از این موضوع ناراحت نیست؟
–اون که همیشه خودش و امثال خودش رو مقصر میدونه، میگه ماها کم کاری کردیم بعد دستش را بین من و خودش و شوهرش و مادر شوهرش چرخاند.
–منظورت چیه؟
–منظورم همهی ماست. خودمون، البته این نظر حنیفه، میگه میریم خارج از کشور کافرها رو مسلمون میکنیم اونوقت هم وطنای خودمون هم اونجا هم اینجا از دین گریزون هستن.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت235 چند هفته از آن قضیه گذشت ولی من هرگاه آرش را دیدم آرامش نداشت و نگران کیارش بود. چند روز
#پارت236
حرفی نزدم. کمیل در را برایم باز کرد و سوار شدم.
در طول مسیر سکوت کرده بودم. کمیل سعی میکرد با حرفهایش خیالم را راحت کند که اتفاقی نیوفتاده است.
ولی دل من آرام نمیشد مثل سیر و سرکه میجوشید انگار دلم بهتر از هرکسی میدانست که خبری در راه است.
به خانه که رسیدیم کمیل فوری گفت:
–لطفا چند دقیقه صبر کنید زنگ خونتون رو بزنم و به مادرتون بگم بیان ...
حرفش را بریدم و پیاده شدم.
–نه خودم میتونم. تشکر و خداحافظی کردم.
مادر وقتی قضیه را فهمید با لیوانی شربت کنارم روی تخت نشست وگفت:
–بگیربخور، رنگت پریده، انشاالله به خیر میگذره،
لیوان را گرفتم وگفتم:
–بیشترنگران آرشم با اون حال رفت، می ترسم مامان، نکنه بلایی سرش بیاد.
–بهش زنگ نزدی؟
–چرا، جواب نمیده.
اسرا کمکم کرد شربتم را خوردم و بعد گفت:
–با استرس که کاری درست نمیشه، بیا براش نذر صلوات کنیم که اتفاقی براش نیوفته.
*آرش*
پایم را از روی گاز برنمیداشتم، مدام صدای جیغ و گریهی مژگان در گوشم میپیچید. به چراغ قرمز رسیدم ولی ترمز نکردم و به راهم ادامه دادم باید زودتر می رسیدم.
چند بار شماره مژگان راگرفتم، ولی جواب نداد. برای بار چندم شمارهاش را گرفتم، خانمی جواب داد.
–شما کی هستید؟
–من همسایهی این خانمم، حالشون بد شده.
–چی شده خانم؟ من برادرشوهرشم.
مثل اینکه شوهر این خانم توی کوچه با یکی درگیرشدن، الانم زنگ زدیم آمبولانس آمده، این خانمم شوهرشون رودیدن حالشون بد شده.
مگه شوهرشون چی شده؟
–والا دقیق نمی دونم، انگار سرشون ضربه خورده.
دیگر نزدیک خانهشان رسیده بودم. با دیدن جمعیتی که در کوچه جمع شده بودند، گوشی را روی صندلی ماشین پرت کردم و ماشین را گوشهایی نگه داشتم و به سمت جمعیت دویدم.
وای خدای من...کیارش روی زمین افتاده بود و کلی خون کنارش ریخته بود. دکتر و پرستار بالای سرش بودند و بررسیاش میکردند.
جلویش زانو زدم و فریادزدم:
– کیارش.
آن دو نفر سفید پوش با برانکارد داخل آمبولانس گذاشتنش.
من هم دنبالشان رفتم. به آنها التماس میکردم.
–آقا حالش خوب میشه؟ ترو خدا یه چیزی بگید.
–شما چه نسبتی باهاش دارید؟
–برادرشم.
–فعلا وضعیتش مشخص نیست باید زودتر انتقالش بدیم بیمارستان.
باصدای مژگان برگشتم.
–با اون وضعش میدویید. انگار حالش بهتر شده بود و توانسته بود سرپا بایستد. پدرش هم همان لحظه رسید.
رو به پدرش گفتم:
–شما مژگان رو بیاریید بیمارستان من با آمبولانس میرم.
بالای سرکیارش نشسته بودم و آرام صدایش میکردم که دیدم چشم هایش را بازکرد و نگاهم کرد.
با خوشحالی دستش را گرفتم و بوسیدم.
–داداش فقط بگو کی این بلا روسرت آورد؟ خودم نیست و نابودش می کنم.
با صدایی که از ته چاه درمیآمد و من برای این که بهتر بشنوم گوشم را نزدیک دهنش برده بودم گفت:
–نه، آرش. فقط حواست به مژگان باشه، برای هرکلمهاش انگار کلی انرژی از دست میداد.
–به راحیل بگو من روحلال کنه.
صورتش را نمیدیدم، وقتی دیگر صدایی نیامد صورتم را بالا اوردم. چشم هایش باز بود و نگاهم میکرد.
با صدای بلند صدایش کردم، صدایم تبدیل به فریاد شد. پرستاری که کنارم بودعلائم حیاتیاش را چک کرد و شروع به شوک زدن کرد. فهمیدم که چه بلایی به سرم امده و این تلاشها بیفایدس.
تنها پشتوانهام برای همیشه از پیشم رفت.
همین که به بیمارستان رسیدیم دیدم که مژگان و پدرش هم رسیدند و فوری سراغ کیارش را از من گرفتند، جزگریه چیزی نداشتم که بگویم.
مژگان به طرف آمبولانس دوید و وقتی وضعیت کیارش را دید که صورتش را پوشانده بودند، چنان جیغی کشید که کل بدنم به رعشه افتاد.
حالش بد شد و دیگر نتوانست سر پا باایستد.
بعد از نیم ساعت که آنجا بودیم با خودم فکر کردم.
چطور این موضوع را به مادرم بگویم با آن قلب مریضش.
ناگهان یاد راحیل افتادم. بهترین ڱزینه بود.
دنبال گوشیام گشتم ولی پیدایش نکردم، بالاخره یادم امد که داخل ماشینم مانده.
از پدرمژگان گوشیاش را گرفتم تا زنگ بزنم.
با اولین زنگ گوشی را برداشت و هراسون گفت:
–الوو...
#بهقلملیلافتحیپور