eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت243 آب دهانم را قورت دادم و گفتم: –نورا خان
🕰 ولدی با انگشت شصت به من اشاره کرد و رو به بلعمی گفت: –تحویل بگیر، می‌بینی؟ یکی عقلش رو کار نمیندازه گاهی زندگی یه نفر گاهی هم چند نفر به هم می‌خوره، فقط به خودش ضربه نمیزنه که... الان این بنده خدا چه گناهی داشت که اینقدر تو عذاب بود، خانواده آقای چگنی اینقدر اذیت شدن، پای اون بیچاره اونجوری شد ربطی به نامهربونی خدا داره؟ بلعمی نوچی کرد و بی میل لیوان را برداشت و جرعه‌ایی از آب خورد. –آدم نمی‌تونه دلش واسه بی‌عقلا تنگ بشه؟ اصلا وقتی یکی عقلش قد نمیده چیکار کنه دست خودش نیست که... ولدی گفت: –هیچی، حرف اونی که عاقله رو گوش کنه، عقلش قد نمیده چشمش که می‌بینه...عاقبت اونایی که همین راه رو رفتن رو نگاه کنه... بلعمی نگاه معنی داری به من انداخت. نفسم را محکم بیرون دادم و به طرف اتاقم راه افتادم. با خودم فکر کردم آره، من هم مقصرم، اصلا مقصر اصلی منم که باعث این همه تشویش و اضطراب و ماجرا شدم. چون من هم از عقلم استفاده نکردم و عاشق شدم. از همان موقع بود که همه‌چیز به هم ریخت. شاید هم ولدی درست می‌گوید حالا که دستم را داخل قابلمه‌ی داغ کرده‌ام باید صبر کنم تا از سوزش بیفتد و درمان شوم. پشت میزم نشستم و نجوا کردم. "ولی خیلی سخته، هیچی بدتر از سوختن نیست." صبح که برای رفتن به شرکت آماده میشدم تصمیم جدیدی گرفتم. این که بعد از شرکت با نورا هماهنگ ‌کنم و برای دیدن راستین بروم. باید حرفش را بشنوم. قبل از این که این بی‌خبری نابودم کند. برای درمان این درد اولین قدم همین بود. باید آب پاکی را روی دست خودم حداقل می‌ریختم. هوا سردتر شده بود. اولین ماه از زمستان بدجور آمدنش را به رخ می‌کشید. نزدیک شرکت که شدم دانه‌های برف را دیدم که یکی پس از دیگری روی زمین فرود می‌آمدند. نمی‌دانم این برف چه دارد که با آمدنش لبخند را روی لب همه می‌آورد. وارد شرکت که شدم بلعمی تلفن را محکم روی میز کوبید و گفت: –این چرا سر من داد میزنه؟ به من چه مربوطه... با تعجب پرسیدم: –شکست، چه خبره؟ کی رو میگی؟ –همین اقای براتی دیگه، سراغ آقای چگنی رو می‌گیره، میگم نیومده قاطی میکنه، گفت میام اونجا... –دیروز زنگ زد گفت میاد که، چرا دوباره تماس گرفته. به اتاق آقارضا اشاره کردم. –خب برو به آقارضا بگو، –آخه آقارضا هنوز نیومده. –خب بهش زنگ بزن بگو خودش رو برسونه، –خودش زنگ زد گفت: –دیرتر میاد. – پس خودش می‌دونه و این براتی. همانطور که به طرف اتاقم می‌رفتم گفتم: –این براتی امد من رو صدا نکن‌ها، دیگه نمی‌کشم، بشینم غرغرهای اون رو هم بشنوم. تازه کلی هم کار دارم. به اتاق که آمدم در را بستم. باید زودتر کارهای مانده‌ام را انجام می‌دادم تا آخر هفته که می‌خواهم بروم همه چیز مشخص باشد. طبق عادتم پنجره را باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم. آنقدر هوا سرد بود که حتی زیبایی برف هم نتوانست از بستن پنجره منصرفم کند. پالتوام را درنیاوردم و سیستم را روشن کردم. هنوز یک ربع از کار کردنم نگذشته بود که چشم‌هایم سنگین شد. گرمای دلچسبی که در اتاق حاکم بود مرا خواب آلود کرد. سرم را روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. نمی‌دانم چقدر گذشت که صدای باز شدن در را شنیدم. بعد هم صدای پا و چیزی که با زمین برخورد می‌کرد و بعد هم بوی عطر آشنایی که درهمان حال خواب و بیداری به قلبم ضربان داد. جرات این که سرم را بلند کنم و چشم‌هایم را باز کنم نداشتم. می‌ترسیدم توهم باشد و با باز کردن چشم‌هایم همه چیز تمام شود. احساس کردم صاحب بوی عطر روی صندلی کنار میزم نشست. از این همه نزدیکی غوغای عجیبی در دلم به پا شد و گرمایی که تک تک سلولهای بدنم را به تکاپو انداخت. صدایی را شنیدم که انگار چیزی روی میز جابه‌جا شد و درآخر صدایی که شک نداشتم واقعی‌است و صاحب همان عطر است که دلم برایش می‌رود. صدای بمی که انگار مدتهای طولانی بود نشنیده بودمش و غمی که قبلا نبود. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت243 مرا در آغوشش کشید و موهایم را بویید. بعد دیگر حرفی نزد. احساس کردم گریه می‌کند. سرم را بل
طولی نکشید که آرش با سینی بزرگی برگشت. سینی را روی زمین جلوی من گذاشت. خودش هم روبرویم نشست. –برای این که سر و صدانشه همه چی رو با جاش آوردم و توی ظرف نریختم. ترسیدم بیدارشون کنم. (اشاره کردبه بیرون از اتاق) شروع به لقمه درست کردن کرد. من هنوز هم مات حرفهایش بودم. لقمه‌ایی درست کرد و جلوی دهانم گرفت. –بخور راحیل، فکر هیچی رونکن. فقط نگاهش کردم، لقمه را از دستش گرفتم و به طرف دهان خودش بردم، لقمه را از دستم گرفت ونصف کرد. –نصف تو، نصف من، دوباره آن لقمه‌ی نصفه را جلوی دهانم گرفت. هنوز آن نصفه‌ی دیگر را خودش نخورده بود. منتظر بود اول من بخورم. نصفه لقمه‌ایی که جلویم گرفته بود را فوری از دستش گرفتم و توی دهانش گذاشتم. غافلگیر شد و آن نصفه‌ی دیگر که در دستش بود را در دهانم گذاشت و با لبخند نگاهم کرد. –راحیل توهمیشه زرنگ‌تر از من بودی و َبعد برای درست کردن لقمه‌ی دیگری، دستش را به طرف سینی برد، لقمه را آرام، آرام می جویدم و نگاهش می‌کردم. آرش خیلی فرق کرده بود، مرگ کیارش با آرش چه کرده بود. دردش را احساس می‌کردم. یاد حرف‌های دیشبس گریه هایش افتادم. کم‌کم بغض به گلویم را گرفت و نشد لقمه ام را قورت بدهم. بغضم اشک شد و روی دستش که لقمه‌ی دوم را گرفته بود چکید. با دیدن اشکهایم نی‌نی چشم‌هایش به رقص درامد، برای جلوگیری از ریزش اشکهایش نفس عمیقی کشید. "تو ازکی اینقدر نازک دل شدی آرش." امدکنارم نشست. –اینجوری مواظب خودتی؟ اینجوری قول دادی؟ جون من برات مهم نیست راحیل؟ اشکهایم را پاک کردم. –خیلی مونده ازت خوش قول بودن رو یاد بگیرم آقا. دستش را روی شانه‌ام انداخت و نگاهم کرد. –تو که می‌گفتی من برای یاد گرفتن همه چی برنامه ریزی می‌کنم، این یاد گرفتن روبزار اول لیست برنامه‌هات، باشه؟ چشم هایش را کاویدم. نگاهش را از من گرفت و به لقمه‌ی دستش داد. با اصرار لقمه را در دهانم گذاشت؛ بعد یک نان لواش کنار دست من گذاشت ویکی کنار دست خودش. با مهربانی و لبخند نگاهم کرد. –هرکس زودترنونش روتموم کنه اون یکی بایدبراش جایزه بخره. با همان بغض پرسیدم: –چی بخره؟ –نظر خودت چیه؟ انتخابی باشه خوبه؟ –اهوم. انتخابی یعنی هرچیزی می تونه باشه، حتما که خریدنی نیست. بی تفاوت به حرفش نگاهی به نانها انداختم و لبخند زورکی زدم. –چه مسابقه ی عادلانه‌ایی، اینجوری که من هنوز اولین لقمه رو نخوردم تونونت روتموم کردی با اون لقمه های مردونت. نان دیگری برداشت. –باشه جهنم وضررمن دوتا نون، تو یدونه. نان دیگری برداشتم وکنار دستش گذاشتم. –این الان عادلانس. باچشم های گرد شده نگاهم کرد. –مگه با گاو طرفی؟ بغضم را قورت دادم زمزمه کردم. –منظورت ازنوع دریاییشه؟ با شنیدن حرفم دوباره غم چشم‌هایش را گرفت. –باشه بابا، من که خدای از خود گذشتگی‌ام اینم بهت ارفاق می کنم. یک، دو، سه، شروع. همانطور که شروع به لقمه گرفتن کردم گفتم: –جناب خدای از خودگذشتگی یه نگاهی به نایلون نونا هم بنداز. واسه بقیه هیچی نمونده‌ها. باید بری براشون بخری. من اصلانمی توانستم تند‌‌تند غذا بخورم. ولی آرش نصف نان لواش را برداشت ولقمه درست کرد وسریع در دهانش گذاشت و همانطور گفت: –تو بخور نگران نباش، میرم میخرم. حتی غذا خوردنش هم فرق کرده بود انگار لقمه لقمه غم می‌بلعید. احساس کردم بغض‌هایش را با لقمه‌ها پایین می‌دهد. او نان دومش را شروع کرده بود ولی من تازه لقمه‌ی اولم هم تمام نشده بود. نصف نانم تمام شد و او نان سومش را تمام کرد. بعد دراز کشید و نفسش را عمیق بیرون داد. –من بُردم. من آخرین لقمه‌ام را در دهانم گذاشتم و زل زدم به چشم‌هایش. چقدر حرف پنهان می‌کردند این چشم‌ها، اصلا مثل همیشه نبودند. نگاهش را دزدید و گفت: –خب حالا باید فکر کنم ببینم جایزه چی بخوام ازت. سینی را نزدیک در گذاشتم و من هم کنارش دراز کشیدم. از روی تخت یک بالشت برای زیر سرم آورد. سرش را روی بالشت من گذاشت و دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت و چشم هایش را بست.