کلام طلایی 🌱
🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾 🌸🌾🌸🌾🌸🌾 🌾🌸🌾🌸🌾 🌸🌾🌸🌾 🌾🌸🌾 🌸🌾 🌾 بازیگر تنهایی🎦 #نویسنده_حلما213جوانه🌱 #part5 لاک طلایی ا
🌾🌸🌾🌸🌾🌸🌾
🌸🌾🌸🌾🌸🌾
🌾🌸🌾🌸🌾
🌸🌾🌸🌾
🌾🌸🌾
🌸🌾
🌾
بازیگر تنهایی🎦
#نویسنده_حلما213جوانه🌱
#part6
عمه آهی میکشه
_خوبن... شوهر حنانه رفته تبلیغ
_خوبه پس بگم بیان...
یه سوال شرعی هم داشتم...
روم نشد از کسی بپرسم با شما مرضیه جان، راحت ترم...
حلما از اتاق با من بیرون میاد
مامان با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخنده میگه:
_ حتما باز براش چیزی خریده،
حلما خطاب به مامان میگه:
_زندایی یه جفت دستکش واسه ساره بخرین
دستاش همه زخم شده...
_نچ.. هی میگم بهش، که با سفید کننده کار نکن گوش نمیده...
_آره خوب خودتون باید بهش بگید...
من از بوش بدم میاد
ولی ساره، هی دوست داره
این ور و اون ورو تمیز کنه...
_راستی زندایی گفتین میخواین هفته دیگه برین سنو گرافی؟
_آره رفتم. خداروشکر گفته دختره.
محمد دختر دوست داره...
_خدا ببخشه واستون، ولی تو سزارین میشی دیگه بسه..
_نه بابا تا سه تا پسر نیارم دست برنمیدارم، مرضیه جان
من 16 سال نازایی داشتم دلم نمیاد بچه نیارم...
_خوب همش حامله ای، رو ساره و نازنین، فشار میاد درس وبچه داری با هم
سخته...
_نه بابا... خودم ضعیف شدم
دکتر گفته یکم خودتو تقویت کن...
همه کارا هم رو دوش خودمه
اینا اصلا دست به سیاه سفید نمیزنن
با این حرفای مامان
ابروهای حلما بالا میره
و حتما داره به تناقض حرفش با
حرفای من تو اتاق فکر میکنه...
عمه شامو خونه ما میخورن
اخر شب که میخوان برن
عمه پیشنهاد میده که من دو سه روز برم خونشون
حال
و هوام عوض شه باز وقتی اومدم...
نازنین بره.
عمه میگه:
_پسرا نیستن یکی رفته مسافرت، مهدیار هم شب خوابه، تو مدرسه.
_نه مرضیه جان اصلا حرفشم نزنین...
همه کارامو، ساره انجام میده...
نباشه
خونمون لنگ میزنه...
اصلا وابدا...
حلما با خندهمیگه:
_ این همه تناقض تو حرفاتون یه چیزیو میرسونه.
این که درد و دلایی که من یواشکی باهاش کردم و وکنار حرفای مامان گذاشته
پس حرفای من همه راست هست .
مامان به روی خودش نمیاره به جاش میگه:
_سلاممو به حنانه برسونید
بگین این هفته وقت کنم بهش زنگ میزنم.
راستی دو هفته دیگه جشن تکلیف نازنین هست، برنامتون تنظیم کنین که بیاین حتما...
رمان در وی ای پی به #اتمام رسیده برای درخواست شرایط رمان #کامل در وی ای پی به @gavanehelma پیام بدین
رمان بر اساس واقعیته و بیش از 800 پارت داره
🌾
🌸🌾
🌾🌸🌾
🌸🌾🌸
🌾🌸🌾🌸
🌸🌾🌸🌾🌸
🌾🌸🌾🌸🌾🌸