eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
13.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد آفرییییببیین به امثال این جوانها گل کاشتین🌷 شیر مادرو نان پدر حلالت 💪👏 واقعا کار رسانه ای جالبیه گاهی یک خلاقیت امثال این جوان از ۱۰ تا سخنرانی تأثیرگزارتره . 👏👏👏
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
پارت 310 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ تلفن را که قطع کردم استرس شدیدی وجودم را گرفت. چقدر دلم برای ارامش لک ز
پارت 311 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ خیالت راحت باشه ، حتما میام. تنهات نمیزارم. کجا میری؟ همین گوشه کنارها تو ماشین میشینم وقتی رفت بگو من بیام. این را گفت و خانه م را ترک کرد. تیز اثاری که از شهره بود را پاک کردم و روی مبل نشستم. در باز شد مجید وارد خانه شد. باربد در اغوشش بود. او را گرفتم. روی کاناپه نشستم و یک دل سیر بوسیدمش. نگاهی به مجید که انگار اشفته و نگران بود انداختم و گفتم تو حالت خوبه؟ یه کار خیلی واجبی دارم نمیتونم زیاد اینجا بمونم باید برم. نیامده میخوای بری؟ چاره ایی ندارم. فردا شب میام پیشت. شب هم میخوابم برخاستم و گفتم داری میری؟ ‌ اره دیرم میشه شب هم میری پارک اره؟ سر تاسفی تکان دادو گفت خدا مرگ منو برسونه. خدا نکنه عزیزم. نگاهی مملو از غم به من انداخت و گفت تو مثل جواهری یه تار موتو با دنیا عوض نمیکنم. ولی چیکار کنم فکرم به جایی قد نمیده خودم را به کوچه علی چپ زدم و گفتم اشکال نداره حالا فرصت زیاده، دیشب یکم فکر کردم دیدم راست میگی بیتا هم بچته اونم حق داره با باباش بره پارک ، دلش برات تنگ میشه، تورو هم خیلی دوست داره سر تاسفی تکان دادو گفت توبهترین ادم زندگی من بودی و هستی، از تو بهتر هیچ وقت نداشتم و در اینده هم پیدا نخواهم کرد. لبخندی زدم و با شیطنت به اغوشش پریدم صورتش را بوسیدم و گفتم چقدر داغی اهی کشید و ساکت ماند . کیفش را که برداشت گفتم حالا کدوم پارک میرید؟ با بی تفاوتی گفت پردیسان سعی کن خودتو ریلکس کنی و شاد باشی ، منم دعا میکنم بهت خوش بگذره پوزخندی زد در را باز کرد و گفت خداحافظ از رفتن او که مطمئن شدم شهره را فر اخواندم. وارد خانه شد نان تازه گرفته بود صبحانه را در کنار او خوردم شهره گفت شب میریم پارک پردیسان اگر باهاشون بود از همونجا دیگه برو خونه بابات با ناراحتی گفتم اگر منم بهش پشت کنم که مجید دق میکنه تو نمیتونی تمام زندگیتو وقف خوشحال کردن دیگران کنی عزیزم. به هرحال تو خودت هم اینده میخوای، اینجوری برای هردوتون بهتره . تو میری دنبال زندگیت اونم به زندگیش میرسه خودشو میکشه شهره با کلافگی گفت ول کن تورو خدا عاطفه، اگر زندگیش اینقدر بی ارزشه که به خاطر چنین موضوعی میخواد خودشو بکشه همون بهتره بمیره خندیدم و گفتم اگر به خاطر من خودشو بکشه..... شهره خندید و با قهقهه گفت نه منظورم این نبود. .😍سلام وقتتون بخیر 🥰 اگر میخوای رمان پرهیجان عشق بیرنگ رو یکباره بخوانی و هر روز منتظر پارت گذاری نباشی . میتونی با پرداخت مبلغ 30000 تومان لینک کانال اصلی رو بگیری 🌹 💫رمان کامل اونجا هست و پارت گذاری نداریم. 💫درکانال اصلی تبلیغ و تبادل نداریم. 💫لطفا فیش واریزی رو همون روز ارسال کنید در غیر اینصورت شرمنده م ۶۳۹۳۴۶۱۰۳۱۷۱۸۵۵۰ فریده علی کرم. بعد از واریز عکس فیش و نام رمان رو به پی وی نویسنده ارسال کنید . بلافاصله لینک رو دریافت میکنید. 🌹 @fafaom در کانال اصلی رمان تمام شده . لطفا از ارسال فیش جعلی خود داری کنید. چون تا پیامک بانک نیاد نویسنده لینک نمیده
✳️ خدا قوت آقای رئیس‌جمهور! اینکه دولت سیزدهم زبان تبلیغ و حتی ارائه دستاورد‌های خود را ندارد چیزی نیست که قابل انکار باشد. رئیسی نجابت زیادی به خرج داد که از گفتن آنچه از دولت قبلی به او رسید خودداری کرد. ممکن است کسانی در رده‌های چندم دولت سیزدهم این کار را کرده باشند، اما خود رئیس‌جمهور یا چیزی نگفته یا مشتی از خروار‌ها بدهی‌ها و تعهدات و وابستگی‌ها و خرابکاری‌ها را نقل کرده و نگفته که «زمین سوخته» تحویل گرفته است. شاید این یک موضع اخلاقی خوبی باشد، اما برای مردمی که می‌خواهند ببینند انتخابشان در رأی دادن یا ندادن به او درست بوده است یا نه، برای آن‌ها که می‌خواهند ببینند اشتباه کرده‌اند یا نه و برای کسانی که می‌خواهند در انتخاب بعدی تصمیم بگیرند، مهم است بدانند که رئیسی و دولتش در این دو سال چه کار‌ها کرده و چه کار‌ها که نکرده‌اند! در این مقال نه قصد آن را دارم و نه توان آن را که به این پرسش ولو به اختصار پاسخ بدهم، اما تنها می‌خواهم به سفر اخیر رئیسی به کردستان اشاره مختصری کنم. این سفر که در حقیقت دومین سفر رسمی رئیس‌جمهور و کابینه سیزدهم به کردستان بود، در شرایطی انجام شد که سال گذشته از استان‌های هدف در آشوب‌های فتنه‌گران بود. هنوز یادمان نرفته است آن مغازه‌دار شریف را که در جریان بازدید رئیس‌جمهور از بازار سنندج و گفت‌وگو با بازاریان، به او شکلات تعارف کرد و سیل حملات بی‌رحمانه به او و خانواده‌اش آنچنان شدت گرفت که وی را مجبور کردند یکی دو روز بعد کلیپ عذرخواهی منتشر کند! جالب اینجاست که سفر دور اول رئیس‌جمهور به کردستان در تابستان سال پیش، ۱۸۰ مصوبه با اعتبار ۱۵ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان داشت و جالب‌تر اینکه پیشرفت خوب این مصوبات، کردستان را از نظر سرانه تخصیص اعتبارات سفر‌های استانی در رتبه اول قرار داده است. حالا در سفر اخیر رئیسی، وی در میان استقبال کم‌سابقه مردم از او در خیابان‌های شهر، بی‌‎توجه به تمام تمهیدات امنیتی از خودرو پیاده می‌شود و به میان مردم می‌رود و با آن‌ها گام برمی‌دارد و به سخنانشان گوش می‌کند. این را مقایسه کنید با رئیس‌جمهوری که حتی به وزیرانش وقت ملاقات نمی‌داد و جلسات سفر! استانی را از راه دور و پشت مانیتور برگزار می‌کرد و یک بار هم که به یک کارخانه رفت، تا داخل خط تولید را با خودرو رفت و حتی حاضر نشد برای یک لحظه هم از خودرو شاسی‌بلندش پیاده شود و حرف یک کارگر را بشنود! بی‌دلیل نیست که مردم شریف کردستان آنچنان استقبالی از رئیسی کردند که خبرنگاران را هم حیرت‌زده کرد. این استقبال نه تنها در سنندج که در سقز و بانه هم صورت گرفت. به‌خوبی می‌شد نهایت شادمانی و نشاط را در مردمی دید که پس از ۱۹ سال از کلنگ خوردن طرح بزرگ راه‌آهن همدان – سنندج در دولت خاتمی، شاهد «افتتاح واقعی» این پروژه ۴۲۰ کیلومتری بودند، نه «افتتاح نمایشی» و ناقص و تمام‌نشده دولت قبل، که حتی یک بار هم در همه این سال‌ها، از این خط قطاری حرکت نکرد! همچنین مردم خوب سقز که پس از ۲۷ سال از کلنگ‌خوردن پروژه فرودگاه این شهر، حالا با دست سید ابراهیم رئیسی بهره‌برداری از آن را به چشم دیدند و شادی کردند. من به بسیاری از طرح‌ها و پروژه‌های دیگر این سفر از جمله رفع مشکل کولبران و افتتاح بازارچه مرزی و ورزشگاه و آبرسانی‌های جدید در کردستان اشاره نمی‌کنم تا تصور نشود که این یک یادداشت تبلیغاتی است؛ که البته اگر می‌بود هم خوب بود! اما واقعاً حیف است که این‌همه کار در این شرایط سخت اقتصادی و تحریم انجام شود و دستگاه تبلیغاتی دولت فعلی از حداقل تبلیغات رسانه‌ای هم عاجز باشد، تا فرصت به دست نامردانی بیفتد که یک تپق کلامی از یک سخنرانی رئیس‌جمهور را دستمایه طنز و استهزا و کوبیدن مردی کنند که شب و روزش را برای خدمت گذاشته است، تا خدماتش و کار‌های کارستانش دیده نشود؛ و متأسفانه باید گفت که آن‌ها در کارشان موفق‌تر از کسانی هستند که وظیفه روشنگری از خدمات نظام را دارند. البته اگر مردم در سایر نقاط کشور از خدمات و تلاش‌های رئیسی و دولتش در کردستان یا هر جای دیگر بی‌اطلاع بمانند، حداقل خود مردم آن مناطق که می‌دانند حالا چه اتفاقاتی در شهرهایشان افتاده است. مردم بانه و برخی شهر‌ها که می‌دانند که پیش از این روزی شش ساعت بیشتر آب نداشتند. اهالی سنندج که می‌دانند تا سه روز پیش قطاری در این مسیر سوت نزده بوده و حالا دیگر نه یک شکلات، که شیرینی‌ها پخش می‌کنند و از ملامت هیچ فتنه‌گر وابسته‌ای هم نمی‌ترسند و شادی خود را پنهان نمی‌کنند. من هم مانند ده‌ها هزار نفری که در هر شهر کردستان به استقبال رئیسی آمدند، شادمانی خودم را پنهان نمی‌کنم و می‌گویم: سلام آقای رئیس‌جمهور! خدا قوت.
با کسانی زندگی می‌کنیم که ضربه‌ی ندیده و نخورده دختری در مترو را، باور می‌کنند؛ اما جنایت ۷۵ ساله اسرائیل را نه! هر چند فهمیده‌اند، اما به خاطر مشکل با تو نمی‌خواهند بپذیرند! و می‌گویند باور ندارند. دنیای عجیبی است ...
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
〰〰〰〰〰〰 ♦️بازی دو کودک‌♦️ ⚖ در زمان خلافت امیر المؤمنین- علیه السّلام- دو کودک سرگرم بازی بودند یکی از آنان چوبدستی تیز خود را پرتاب نموده دندان همبازی خود را شکست- ماجرا نزد حضرت امیر- علیه السّلام- مطرح گردید. کودک زننده گواه آورد که به هنگام پرتاب اعلام خطر کرده است. امام- علیه السّلام- قصاص را از او برداشت و فرمود: کسی که در موقع ورود خطر اعلام کند معذور است. 📚فروع کافی،کتاب الدیات،باب من لادیة له،حدیث7 ═══════════════ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
پارت 311 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ خیالت راحت باشه ، حتما میام. تنهات نمیزارم. کجا میری؟ همین گوشه کنار
پارت 312 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ برای شب کلی استرس داشتم. نزدیکهای ساعت شش بود که شهره رفت و طبق روال تکراری هرروز مجید امد. و باربد را با خود برد . روی کاناپه نشسته بودم و به شهره خیره ماندم شهره گفت چی شده عاطفه؟ مجید یه کوه از غم شده، برای من مثل روز روشنه که حرفهای امیر راسته شهره . اصلا حالتهای مجید ببینی میفهمی که من اشتباه نمیکنم خوب نتیجه حرفت چیه؟ بیا امشب نریم. چرا؟ میترسم از چی؟ از اینکه اگر یکی از اعضای خانوادش منو ببینند همینم که دارم از دست میدم نمیدونم هرطور صلاحته ، خودت بشین فکرهاتو بکن ، اگر دوست داری همینطوری گولت بزنه و به کارهاش ادامه بده و توهم مثل یه بازنده بشینی و یه نصفه روز بچت باهات باشه ..... کلامش را بریدم و گفتم تو دلم و خالی نکن اگر اینطوری تو دلت خالی میشه، چه بهتر که بشه. مسخره بازی و تمومش کن دختر کم عقل، یکم به خودت بیا . الان ناراحته و غم داره چهار روز دیگه که مزه اون دختره بره زیر زبونش. میاد دستت و میگیره و پرتت میکنه خونه بابات توجیهشم این میشه که برو دنبال زندگیت. مجید چنین ادمی نیست چراهست، کسی که یه بار یه کاری و بکنه بازهم میکنه مگه اون چیکار کرده که بازم بخواد بکنه؟ شهره اون مجبوره تو خیلی احمق شدی عاطفه من احمق نیستم من درکش میکنم خاک برسرت کنند این درک کردن نیست. مامانش داره خونه مفت بهش میده، کار عالی بهش میده، با چهل سال سنش یه دختر پونزده ساله داره براش میگیرن. اونوقت تو منتظری که معجزه بشه شاید همه اینها دروغ باشه افرین، من میگم برو ببین خودتو مطمئن کن بعد تصمیم بگیر ، این یه فرصتیه که الان بدستت اومده اگر ازش استفاده نکنی از دستت میره عاطفه. سکوت کردم چشمانم از حدقه بیرون زده بود و به شهره خیره ماندم شهره ادامه داد سیم کارتتو از گوشیت در بیار روشنش کن، اگر دختره باهاشون بود ازش عکس بگیر و بهش بگو با این شرایط من نیستم. تو از کجا میدونی شاید با تهدید رفتن تو مجید هم جا زد و گفت من میرم زندان ، به هرحال عزیز خانم هم یه مادره دو سه ماه بچش زندان باشه بیخیال شه و رضایت بده. شماها مدام دارید از تهدید اون شونه خالی میکنید. هربار اون میگه زندان تو و مجید کوتاه میایید. اگر مجید کوتاه نیومد چی؟ ازش دل بکن، درسته یه مدت برات سخته اما به هر حال فراموش میشه. باربد چی؟ خدا بزرگه عاطفه، به اون بالایی توکل کن . الان هم ساعت نزدیک نه شد پاشو بریم. بوستان پردیسان به اون بزرگی از کجا پیداشون کنیم؟ از ماشینهاشون. یه دور که دور پارک بزنیم پیداشون میکنیم. میترسم خانوادش منو ببینن اولا که نمیبینن، دوما هم ببینن به درک. اصلا بزار همه چی لو بره یکمم عزیز خانم حرص بخوره. برخاستم و با ترس و تردید به دنبال شهره راهی شدم. تمام راه وجودم میلرزید. نزدیک پارک شدیم خوشبختانه پارک شلوغ بود و امکان دیده شدن ما کم بود. اتومبیل مجید و سعید و متین پشت به پشت هم پارک بود ضربان قلبم روی هزار رفت. شهره کمی دور تر را نشان دادو گفت اونجا نشستند نگاهی به جمع شلوغ انها انداختم شهره گفت میبینیش؟ از اینجا توی این تاریکی من چطوری تشخیص بدم کی هست و کی نیست؟ من پیاده نمیشم تو ماشین میشینم تو برو پشت درخت ها قایم شو نگاشون کن، اگر کنارشون بود ازش عکس بگیر و زود بیا خوب بیا باهم بریم دیگه من میترسم نه عاطفه من میمونم اگر دیدنت خواستیم فرار کنیم ماشین روشن باشه بهتره باهزار شک و تردید پیاده شدم و تز ماشین شهره فاصله گرفتم نفسم تنگ شده بود پشت درختی پناه گرفتم متین و سعید سرگرم کباب کردن جوجه بودند. مجید نشسته بود و بیتا هم روی پایش لمیده بود. نی نی لای لای باربد هم مقابل مجید بود. کمی انطرف تر مژگان و منیژه و همسرانشان هم نشسته بودند اما عزیز خانم کنارشان نبود. با دیدن شخص ناشناسی با همان مشخصات معصومه علیاری نفسم سنگین شد نزد انها رفت و گویی بیتا را صدازد بیتا از روی پای مجید برخاست و نزد اورفت فرصت را غنیمت دانستم گوشی تلفنم را در اوردم و با دستان لرزانم قفلش را باز کردم استرس باعث شده بود منو های گوشی م را گم کنم بالاخره دوربین را روی حالت ضبط فیلم گذاشتم و سرگرم فیلمبرداری از بازی بیتا و او شدم. دستی شانه م را لمس کرد مثل برق گرفته ها تکانی خوردم گوشی از دستم افتاد سرم را چرخاندم با دیدن عزیز خانم هینی کشیدم و به او خیره ماندم انگار او هم از دیدن من جاخورده باشد با دهان نیمه باز و چشمان وزغ زده به من خیره ماند صورتش حالت درد گرفت دستش را روی قلبش گذاشت از اعماق وجودش ناله ایی کردو تعادلش را از دست دادو به من تکیه کرد ناخواسته او را هل دادم و او نقش بر زمین شد به طرف جمع انها چرخیدم متوجه حضور ما نبودند. نگاهی به عزیز خانم که روی زمین از درد میخزید انداختم سراسیمه گوشی م را برداشتم و دوان دوان از او فاصله گرفتم صدای پیرمردی امد که گفت ای دختر چیکارش کردی،؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بنر نصب شده در نیویورک امریکا معذرت بابت چاله‌چوله‌های شهر... پول مالیاتتون به‌ جای اینکه صرف خودتون بشه، داره کودکان فلسطینی رو می‌کشه! به کمک آمریکا به اسرائیل پایان دهید.
کلام طلایی 🌱
پارت 312 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ برای شب کلی استرس داشتم. نزدیکهای ساعت شش بود که شهره رفت و طبق روال تک
پارت 313 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ دوان دوان پابه فرار گذاشتم صدای پیرمرد می امد که میگفت بگیریدش ، کشتنش. دوپا داشتم دوپای دیگر هم قرض گرفتم و دوان دوان به طرف ماشین شهره رفتم سوار شدم و گفتم زود باش حرکت کن. شهره تیز حرکت کرد وسراسیمه گفت چی شد؟ زبانم از ترس بند امده بود. با ان و من جریان را برایش تعریف کردم. شهره وای بلندی گفت و ادامه داد الان به مجید میگه اونم زنگ میزنه خونه تو هم نیستی جواب بدی تا خونه چقد راهه شهره ؟ نیم ساعت با نگرانی رو به شهره گفتم یه وقت نمیره بمیره که خیلی عالی میشه، تو هم نجات پیدا میکنی دیوونه شدی شهره؟ پای من تو مردنش گیره به تو چه مربوطه؟ ترسیده سکته کرده مرده. اتفاقا تو دعا کن اون بمیره چرا؟ اگر زنده بمونه کارت زاره، میفهمه تو ایرانی بچه رو ازت میگیره ابروتم جلو پدر مادرت میبره ، اما اگر بخت باهات یار باشه و بمیره. .... اون پیرمرده منو دید گردن نگیر بگو دروغه ، بگو خونه بودی ، اصلا بگو با من بودی منم میشم شاهدت. اگر مجید بفهمه با تو اومدم اینجا جفتمونم کارمون ساخته س اصلا نترس، الان به رامین زنگ میزنم بیاد ماشینشو ببره منم میمونم خونت تو هم به مجید بگو حالم بد شد جز شهره کسی و نداشتم بهش زنگ بزنم.شهره اومد منو برد دکتر کدوم دکتر اخه؟ الان دکتر هم میبرمت بعد اگر بگه چرا به من زنگ نزدی چی؟ بگو نخواستم یه شب با خانواده رفتی پارک خرابش کنم. افسار را به شهره داده بودم و او هم برایم میتازاند. مرا به درمانگاه برد و درخواست چک کردن فشارم را نمود پرستار ان را پایین اعام کرد و برایم سرم تجویز کرد نسخه م را پیچید رامین جلوی در خانه ماشین را از شهره گرفت و رفت. وارد خانه شدیم تلفن در حال زنگ خوردن بود سراسیمه باای سر تلفن رفتم و رو به شهره گفتم چی بگم ؟ ببین اون چی میگه؟ شاید مادرش هنوز بهوش نیومده گوشی را برداشتم و با صدای گرفته گفتم بله مجید با صدای بلند گفت چرا گوشی و جواب نمیدی عاطفه؟ شهره تلفن را روی ایفن زد و من گفتم بخدا حالم خوب نبود مجید. یعنی اینقدر حالت بد بود که نتونی گوشی و برداری؟ . خیره به شهره ماندم و او با حرکت دست گفت بگو حالا چی شده؟ اب دهانم را قورت دادم و گفتم حالا مگه چی شده؟ خیر سرمون امشب اومده بودیم پارک. مامانم رفته بود سرویس بهداشتی یه دفعه دیدیم صدای جیغ و داد یه مرده میاد که کشتنش کشتنش اومدیم دیدیم مامان افتاده رو زمین قلبش گرفته هینی کشیدم و متعجب گفتم واقعا؟ الان بیمارستانم مامانم تو کماست نفس راحتی کشیدم و گفتم چرا ؟ چش شده یهو؟ یه پیرمرده میگفت یه خانم هلش داد اینطوری شد خانم کی بوده؟ من نمیدونم پیرمرده میگفت تا منو دید فرار کرد رفت سوار یه پرشیای خاکستری شد و رفت پیرمرده کی بود حالا؟ چه میدونم غریبه بود. به پلیس زنگ زدی؟ نه، اینقدر هول شدیم یادمون رفت فقط مامتن و انداختیم تو ماشین و اومدیم بیمارستان . پیرمرده چی شد؟ چه سوالهایی میپرسی عاطفه، پیرمرده با بچه هاش اومده بود پارک دیگه از پیرمرده نپرسیدی کی هلش داد؟ . گفت یه دختر بچه بیست و یکی دو ساله مکثی کردم و گفتم دکتر مامانتو دیده؟ نه، الان منتظریم بیاد . تو که رفتی من حالم خیلی بد شد با نگرانی گفت چرا عزیزم؟ نمیدونم حالت تهوع شدید و سرگیجه داشتم. هرچی فکر کردم عقلم به جایی قد نداد زنگ زدم به شهره. مجید با کلافگی گفت شهره واسه چی؟ من از اون بدم میاد. اره، الان اینجاست. اومد منو برد دکتر سرم زدم چرا به خودم زنگ نزدی؟ . نخواستم مزاحم تفریحت شم. گفتم بزار حال و هوای مجید یکم عوض شه. من امشب باید بیمارستان بمونم. مژگان و منیژه هم اینجان. الان باربد و میارم اونجا بعد به مامانت میگی باربد کجاست؟ به منیژه گفتم میبرم خونه هلیا امشب نگهش داره نپرسن از عرفان عرفان و خودم ردیفش میکنم. باشه بیا منتظرتم. ارتباط را قطع کردم. و رو به شهره گفتم بابت رفتار مجید من واقعا متاسفم. ببخش اونطوری بهت گفت اشکال نداره عزیزم. فقط خواهشم ازت اینه که تا اخر همین حرف و بزنی ، اگر زنیکه بهوش اومد هم بگو توهم زده دروغ میگه به گردن نگیری عاطفه ها نه . شانست با این همه سن و سالت پیرمرده بیست ساله دیدت