eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
پیشگیری از با 🌾 دشمن سنگ کلیه است چون این دانه گیاهی (مودر) بوده و باعث تکرار ادرار میشود و به جلو گیری از تشکیل سنگ کلیه کمک می کند. 👈🏼خاکشیر به درمان کبد چرب هم کمک میکنه👇🏼 طب سنتی اسلامی مصرف خاکشیر را برای پاکسازی کبد هم توصیه میکنه هر روز صبح 2 قاشق غذاخوری خاکشیر رو در 2 لیوان آب بجوشانید، ناشتا میل کنید و تا نیم ساعت چیزی نخورید... تمیز بشویید خاکشیر ✅ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🏛از بودا پرسیدند.. 🏝فرمول آرامش در زندگی چیست ؟! پاسخ داد زندگیِ بسیار ساده است به آن شرط که شما آن زمان که دراز‌ کشیده‌اید فقط دراز کشیده باشید و زمانی که راه می‌روید فقط راه بروید زمانی که غذا می‌خورید فقط غذا بخورید و به همین ترتیب نیز همۀ کارهایتان را انجام دهید زیرا شما آن زمان که شما دراز می‌کشید به این فکر می‌کنید که کی بلند شوید زمانی که بلند شدید فکر می کنید که بعد آن باید کجا بروید زمانی که دارید می‌روید به این فکر می‌کنید که چه بخورید و به همین ترتیب ... فکر شما همیشه یک قدم جلوتر از آن لحظه‌‌‌ای است که خود شما هستید همین باعث میشود که نتوانید از اکنون لذت ببرید غافل از اینکه معجزۀ زندگی تنها وقتی اتفاق می‌افتد که ✨باور کنید بهترین لحظه همین لحظه است .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✍امام سجاد علیه السلام : به ‌راستی که خداوند عز و جل، هر یک از شما را به سبب یک کلمه ای که برادر(یا خواهر) مؤمن فقیرش را با آن دلداری دهد،بیشتر از مسافت هزار سال راه به بهشت نزدیک می ‌کند؛ هرچند از کسانی باشد که باید در جهنم عذاب شود. پس احسان به برادران(دینی) خود را کوچک نشمارید؛ که خداوند به شما سودی می ‌رساند که هیچ ‌چیز با آن برابری نمی ‌کند. 📚بحارالانوار، ج۷۱ ، ص۳۰۸ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✍حتی با 50قَسم هم نپذیر که آبروی مسلمانی را ببری! مردی خدمت امام موسی (ع) آمد و عرضه داشت: فدایت شوم، از یکی از برادران دینی کاری نقل کردند که ناپسند بود ، از خودش پرسیدم انکار کرد در حالی که جمعی از افراد موثق و قابل اعتماد این مطلب را از او نقل کردند! حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرمود: گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تکذیب کن .. حتی اگر پنجاه نفر قسم خوردند که او کاری کرده و او بگوید نکرده ام از او قبول کن و از آنها نپذیر! هرگز چیزی که مایه عیب وننگ اوست و شخصیتش را از بین می برد در جامعه منتشرنکن که از آنها خواهی بود که خدا در موردشان فرموده: "کسانی که دوست دارند زشتی ها در میان مؤمنان پخش شود عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند" حسن ختام این مطلب، حدیثی تکان دهنده از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمودند: هر کس گناه و کار زشتی را نشر دهد، همانند کسی است که آن کار را در آغاز انجام داده است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
( يك خشت هم بگذار در دیگ): عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می‌كرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يك روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند . عروس می‌خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می‌شود و اگر از مادرشوهرش بپرسد آبرويش می‌رود و او را سرزنش می‌كند . پيش مادر شوهرش رفت و سعی كرد طوری سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نيست آشپزی كند . از مادرشوهر پرسيد : چند پيمانه برنج بپزم كه نه كم باشد ، نه زياد ؟ مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد : پختن آنرا بلدی ؟ عروس گفت : اختيار داريد تا حالا‌ هزار بار پلو پخته‌ام . ولی اگر شما هم بفرمائيد بهتر است . مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب بايد پاک كنی . عروس گفت : می‌دانم . مادرشوهر گفت : بعد دو بار آن‌را می‌شوئی و می‌گذاری تا چند ساعت در آب بماند . عروس گفت : می‌دانم . مادرشوهر گفت : برنج‌ را توی ديگ می‌ريزی و روی آن آب می‌ريزی و كمی نمک می‌ريزی و می‌گذاری روی اجاق تا بجوشد . عروس گفت : اين‌ها را می‌دانم . مادرشوهر گفت : وقتی ديدی مغز برنج زير دندان خشک نيست ،آن‌را در آبكش بريز تا آب زيادی آن برود . بعد دوباره آن‌را توی ديگ بگذار و رويش را روغن بده . عروس گفت : اين‌ها را می‌دانم . مادر شوهر از اين‌كه هی عروس می‌گفت خودم می‌دانم ناراحت شد و فكر كرد به او درسی بدهد تا اينقدر مغرور نباشد ، برای همين گفت : يک خشت هم بر در ديگ بگذار و روی آنهم آتش بريز و بگذار تا يك ساعت بماند و برنج خوب دم بكشد . عروس گفت : متشكرم ولی اين‌ها را می‌دانستم . عروس به تمام حرفها عمل كرد وآخر هم يک خشت خام بر در ديگ گذاشت . ولی بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديگ وا رفت و توی برنج‌ ريخت . عروس كه رفت پلو را بكشد ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد . شوهرش پرسيد : چرا خشت روی آن گذاشتی ؟ عروس گفت :‌ مادرت ياد داد . راسته كه ميگن عروس و مادرشوهر با هم نمی‌سازند . مادر شوهر رسيد و خنده كنان گفت : دروغ من در جواب دروغ‌های تو بود ، من اين‌كار را كردم تا خودپسندی را كنار بگذاری و تجربه ديگران را مسخره نكنی . عروس گفت : من ترسيدم شما مرا سرزنش كنيد . مادر شوهر گفت : سرزنش مال كسی است كه به دروغ می‌خواهد بگويد كه همه چيز را می‌دانم . هيچ كس از روز اول همه كارها را بلد نيست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر ياد می‌گيرد . حالا هم ناراحت نباشيد ، من جداگانه برای‌تان پلو پخته‌ام و حاضر است برويد آن‌را بياوريد و سر سفره ببريد 🔸اين مثال وقتی به كار می‌رود كه كسی چيزی بپرسد و بعد از شنيدن جواب بگويد : ” خودم همين فكر را می‌كردم “ و با اين حرف راهنمائی طرف را بی منت كند به او طعنه می‌زنند و می‌گويند : يک خشت هم بگذار در دیگ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید وافسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده باکیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به اوگفت:"تو شیطان هستی!"ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفرمی کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی ! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی ! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی ! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی ! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !" شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!" .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
همیشه سعی کنید ... از صدایتان برای فریاد مهربانی از گوشتان برای غمخواری از دستتان برای نیکوکاری از ذهنتان برای راستی و از قلبتان برای عشق استفاده کنید آخرین دوشنبہ بهاریتون زیبا و سرشار از عشق و مهربانی💚🍃 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸چهارشنبه تون آرام ✨خدایا ✨به حرمت امام صادق (ص) ✨دل هایمان را به اهل ✨بیت گره بزن ✨قلبمان را به مهربانی و ✨روحمان را به آرامش گره بزن ✨و زندگیمان را گره بزن 🌸به محبت و عاقبت بخیری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت246 پاچه‌ی شلوارش کمی تا خورده بود. خدایا
🕰 از اتاق که بیرون رفتیم. بلعمی با چشم‌های اشکی به ما نگاه می‌کرد. راستین بی‌توجه به طرف اتاقش رفت. بلعمی با نگاه ترحمی رفتن راستین را بدرقه کرد. مقابل میزش ایستادم. –میشه اینقدر تابلو بازی درنیاری و عادی باشی. دوباره اشک ریخت. –چطوری عادی باشم، جوون مردم ببین چی شده، تا آخر عمر بیچاره باید با این پا... دستهایم را روی میز گذاشتم و کمی خم شدم. –اینا همش تقصیر همون شوهر خدانیامرز جنابعالی با اون پری‌ناز... رویم را برگرداندم و لبم را گاز گرفتم. از روی صندلی‌اش بلند شد. –مگه شهرام تیر بهش زده؟ صاف ایستادم. –تیر نزده ولی آمار که داده، باهاشون همکاری که کرده. پلیس از طریق شوهر تو بقیشون رو تونسته پیدا کنه، واسه همین پلیس شوهرت رو دستگیر نکرد، چون می‌خواست از طریقش اونا رو پیدا کنه. البته خود تو هم همچین بی‌تقصیر نیستی. بعد نجوا کردم: –اصلا هممون مقصریم. دوباره روی صندلی‌اش نشست. –فعلا که مقصر اصلی تو این دنیا نیست و نمیشه محکومش کرد. با پلک زدن اشکم را پس زدم و به طرف روشویی راه افتادم. قبل از این که وارد اتاق شوم دیدم آقارضا جلوی در ایستاده، با دیدن من جلو آمد و به آرامی گفت: –من درمورد رفتنتون از اینجا به راستین چیزی نگفتما، شما هم حرفی نزنید و کلا فراموشش کنید. الان تو این موقعیت وقت رفتن و جاخالی کردن نیست. با چشم‌های گرد شده فقط نگاهش کردم. بعد از این که حرفش تمام شد فوری به داخل اتاق رفت و اصلا اجازه نداد من حرفی بزنم. در تمام مدت جلسه فکرم پیش راستین بود. گاهی که از من چیزی می‌پرسیدند فقط سرم را تکان می‌دادم و دوباره غرق فکر می‌شدم و گاهی هم وقتی راستین تمام حواسش پیش آقای براتی بود نگاهش می‌کردم. آقارضا و راستین تمام تلاششان را کردند تا بالاخره آقای براتی را راضی کردند که به خاطر مشکلاتی که پیش امده کمی با ما راه بیاید. اقای براتی هم وقتی از جزییات ماجرا باخبر شد. موافقت کرد. بعد کم‌کم حرف و سخن از موضوع کار بیرون آمد و به مسائل غیر کاری و ماجرای راستین کشیده شد. در همین بین آقای براتی از راستین پرسید: –آقای چگنی برام سواله که اون گروهها که کارشون معلومه و به قول شما آموزش دیده هستن. پس شما رو واسه چی می‌خواستن؟ راستین گفت: –تو این مدتی که من باهاشون زندگی کردم و بینشون بودم. خیلی چیزهای جالبی دیدم. اوضاع اونقدرم که شماها فکر می‌کنید ساده نیست. کارهاشون خیلی برنامه‌ریزی شدس، تک تک اعضا گروهشون هر کاری که انجام میدن باید در مسیر هدف گروه باشه، نه غیر از اون. از یه نوشابه خریدن تا حتی ازدواجشون. یکیشون نامزد بود البته از اعضای قدیمی بود چون نامزدش با کارهای اینا موافق نبود کلا بی‌خیال نامزدش شد. پری‌ناز می‌خواست من هم به گروهشون ملحق بشم و بعد هم با هم ازدواج کنیم و هر دو برای تشکیلاتون کار کنیم. براتی خندید و گفت: –خب، می‌تونستید قبول کنید. این همه هم سختی نداشت. اینجا امدی که چی بشه؟ –اتفاقا میخوام همین رو بگم. اونا با اون تشکیلاتشون اونقدر برای رسیدن به هدفشون مصمم هستن و هر کاری میکنن که کار پیش بره. از ریزترین چیز توی زندگیشون گرفته تا مسائل بزرگتر. –مثلا چی؟ –مثلا یه نوشابه یا آب میوه می‌خواستن بخرن مارکهای خاص میخریدن. مارکهای غیر ایرانی که یه وقت سودش تو جیب یه ایرانی نره. حساب خرج کردن پولشون رو داشتن که تو جیب اسرائیلیها بره. جالبتر این که تو اون محله‌ایی که بودیم اگر سوپر مارکتش اون مارکها رو نداشت اونقدر همه‌ی سوپرمارکت یا فروشگاهها رو میگشتن تا اون مارک و برند مورد نظرشون رو پیدا کنن. من اولش با خودم میگفتم اینا چقدر بیکارن. با تعجب به حرفهای راستین گوش می‌کردم. آقارضا گفت: –درسته، اخه خود اسرائیلیها یه همچین کاری میکنن. مثلا اسرائیلی که توی هلند زندگی میکنه برای خریدن یه خمیر دندون کل اونجا رو میگرده تا از یه اسرائیلی خرید کنه و سود این پول بره تو جیب هم وطنش، اعتقادشون اینه اگه این کار رو نکنن خدا ازشون راضی نیست. براتی پرسید: –یعنی تو آموزشهاشون این چیزارو هم آموزش میدن؟ راستین سرش را به علامت مثبت تکان داد. –خیلی چیزهای دیگه هم هست که وقتی پری‌ناز برام توضیح می‌داد مغزم سوت ‌کشید. اونا نقشه‌ها دارن، کلا میخوان ایران رو از ریشه بزنن. البته خود پری‌ناز هم خیلی وقت نبود که وارد تشکیلات شده بود. اونم این اواخر وقتی خیلی از مسائل رو فهمیده بود دلش نمی‌خواست ادامه بده ولی دیگه چاره‌ایی نداشت. یعنی جراتش رو نداشت از تشکیلات بیاد بیرون. اگر خودش رو نمی‌کشت، دیر یا زود اونا می‌کشتنش. چون دیگه یه مهره‌ی سوخته شده بود. آقارضا گفت: –خیلی عجیبه‌ها، اونا تو کلاساشون چی به اینا یاد میدن که اینا اینقدر سنگ اونا رو به سینه میزنن و حتی حاضرن به مملکتشون خیانت کنن. براتی گفت: ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت247 از اتاق که بیرون رفتیم. بلعمی با چشم‌ه
🕰 –خب معلومه دیگه، میگن همه خوردن بردن شما عقب موندید و سرتون کلاه رفته. بیایید کمک کنید ما هم با هم دیگه بریم بخوریم. راستین انگشت شصت و سبابه‌اش را به هم چسباند و گفت: –دقیقا. پری‌ناز می‌گفت تو کلاساشون حرفهایی میزنن که کلا از مملکتمون و مردمش متنفر میشیم. دیگر ادامه‌ی حرفهایش را متوجه نشدم. به این فکر کردم که در نبود من چقدر پری‌ناز با راستین دردو دل کرده. موقع رفتن آقای براتی آقارضا هم همراهش رفت. بعد از رفتن آنها نگاه سنگین راستین را احساس کردم. سرم را بلند کردم. درست روبروی من نشسته بود. نگاهش را به فنجان خالی روی میز داد و پرسید: –کجا بودی؟ سوالی نگاهش کردم. –اینجا نبودی. به چی فکر می‌کردی؟ نمی‌توانستم در مورد چیزی که فکر می‌کردم حرف بزنم. پس مجبور شدم در کوچه پس کوچه‌های ذهنم بگردم تا حرف قانع کننده‌ایی پیدا کنم. نگاهم را زیر انداختم و گفتم: –به انتقامی که ازش حرف زدیدفکر می‌کردم، گفتید بعدا برام توضیح میدید. سرش را بلند کرد و به صورتم نگاه کرد. جزءجزء صورتم را از نظر گذراند و لبخند زد. بعد به روسری‌ام اشاره کرد. –هیچ می‌دونستی اینطور محکم بستن روسریت یه جور انتقام گرفتن از اوناس. دستی به روسری‌ام کشیدم. –اونا، منظورتون پری‌ناز و... سرش را به چپ و راست تکان داد. –نه، نه انتقام از اونایی که امثال پری‌ناز رو هم اغفال کردن. پری‌ناز و امثالهم قابل ترحم هستن. اون‌جور آدمها، نادون و بدبختن که واسه یه کم پول بیشتر هر کاری میکنن. منظورم روئساشون هستن. یکی از کارهایی که تو توی این شرکت انجام دادی این بود که وادارمون کردی دوربین ایرانی بخریم گرچه مشکلاتی هم داشت ولی اینم یه جور انتقام از اوناست. تو اون مدتی که پیش اونا بودم حرفهای حنیف خیلی خوب برام روشن شد. بیچاره همش از دشمن حرف میزدا، ما بهش می‌گفتیم توهم زده. من که گاهی حرفهاش رو حتی گوش هم نمی‌کردم. تازه اون خیلی چیزها رو نگفته، دشمنی اونا خیلی ناجوانمردانس، به هیچی ما رحم ندارن. خودکار را از روی میز برداشتم و شروع به خط خطی کردن برگه‌ی زیر دستم کردم و گفتم: –نمی‌دونم اونجا چه اتفاقی افتاده که شما اینقدر عوض شدید. این چیزهایی رو که گفتید، بعضیهاش رو می‌دونستم. البته نه با این جزئیات. حرفهاتون رو هم قبول دارم ولی با این چیزا که دل آدم خنک نمیشه. او هم خودکارش را روی کاغذ کنار دستش حرکت داد. ولی نه برای خط خطی کردن. بعد از مکثی گفت: –اگر همین کارها رو رونق بدیم و کم‌کم همه انجام بدن بهترین انتقامه. می‌تونم چند نمونه محسوس و راحتش رو برات مثال بزنم. کنجکاو و با اشتیاق نگاهش کردم و خودم را منتظر نشان دادم تا حرفش را ادامه دهد. خودکار را روی میز گذاشت و جوری مهربان و عمیق نگاهم کرد که صورتم داغ شد و ازخجالت نگاهم را پایین انداختم. برگه‌ایی که نقاشی می‌کرد را به طرفم سُر داد. رویش یک قلب بزرگ کشیده بود. نگاهم روی کاغذ ماند. او ادامه داد: –باید مثل اونا زندگی کنیم. تعجب زده نگاهش کردم. –مثل اونا؟ –اهوم، مثلا ما هم مثل اونا تو خریدهامون حواسمون باشه چی میخریم که سودش بره تو جیب هم‌وطن خودمون. یا مثلا از زمین خوردن همدیگه ناراحت بشیم و دنبال راه حل باشیم. بی‌تفاوت نباشیم. همانطور که به حرفهایش گوش می‌کردم. خودکارم را برداشتم و روی کاغذ او شروع به نقاشی کردم. –مهربون بودن با همدیگه، تنها راه برای قدرتمند شدنه. قلب کوچکی داخل آن قلب بزرگ کشیدم و خودکارم را رویش گذاشتم. –بله، خیلی حرفتون رو قبول دارم. گرچه خیلی سخته، بخصوص وقتی به کسی خوبی می‌کنی و اون جوابت رو با بدی میده. سرش را به علامت مثبت تکان داد. –راهش می‌دونی چیه؟ –نه. –این که وقتی داری به کسی خوبی می‌کنی به تلافی کردن اون فکر نکنی، به این فکر کنی که الان این کی میخواد با بدی جوابم رو بده. –با بدی! –دقیقا، اصلا نباید یک ذره هم از ذهنمون بگذره که اونا باید به ما خوبی کنن، چون ما بهشون محبت کردیم. –خب اینجوری باشه که دیگه کسی به کسی محبت نمیکنه. –ممکنه، ولی اگرم خوبی کنه واسه این که طرف مقابلش جبران کنه نمیکنه، پس توقع و دلخوری هم پیش نمیاد و اتفاقا محبتها زیاد میشه. بیشتر این دلخوریها به خاطر همین موضوعه. تاملی کردم و گفتم: –شایدم درست میگید، اگر آدم فقط به این فکر کنه که خدا براش جبران میکنه، دیگه از بنده خدا توقعی نداره، حتی اگر در مقابل خوبیش بدی ببینه، ناراحت نمیشه. بعد کاغذ را از روی میز برداشت و نگاهی به قلبها انداخت و لبخند زد. –البته همیشه جواب مهربونی، محبته به جز بعضی موارد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....