eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
امام صادق علیه السلام: برای نمازگزار سه فایده است: ▪️• هرگاه به نماز می ایستد از بالای فضا تا فرق سر او نیکوییها ریزش دارد. ▪️• فرشتگان از زیر پا تا بالای آسمان بر او احاطه دارند. ▪️• فرشته ای به او ندا میداد که ای نماز گزار! اگر بدانی با که مناجات میکنی، نماز را به پایان نمیبری. بحارالانوار/ج۸۲/ص۲۰ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍امام سجاد عليه السلام فرمودند: سه حالت و خصلت در هر يک از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهی می باشد و از سختی ها و شدايد صحرای محشر در امان است اول آن كه در كارگشائی و كمک به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد. دوم آن كه قبل از هر نوع حركتی بينديشد كه كاری را كه می خواهد انجام دهد يا هر سخنی را كه می خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودی خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او می باشد. سوم قبل از عيب جوئی و بازگوئی عيب ديگران، سعی كند عيب های خود را برطرف نمايد. 📚بحارالأنوار، ج۷۵، ص۱۴۱ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 198 💜 که اگر اجازه بدهید عروسی این دو جوون رو زودتر راه بیندازیم حمید
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 199 💜 به بقیه ابتدا به طرف حمید رفت و با او دست داد و به گرمی با او احوالپرسی کرد.سپس با من و کیان دست داد و بعد بطرف کتی رفت و صورت او را بوسید و کنارش نشست.در همان حال با مادر و شبنم احوالپرسی کوتاهی کرد جایی که نشسته بود درست روبروي حمید بود و این بیش از اندازه مرا ناراحت میکرد.زیرا درك میکردم شبنم در چه حالیست خوشبختانه حمید خیلی زود موضوع را درك کرد و هنوز 5 دقیقه از آمدن کمند نگذشته بود که با نگاه کردن به شبنم و مادر از انان خواست تا براي رفتن آماده شوند.مادر نشان داد آماده است و مشتاق تر از او شبنم بود که همان لحظه از جایش بلند شد . کتی اصرار میکرد مدت بیشتري بمانیم ولی حمید با تشکر از او از جا برخاست و به این ترتیب راه اصرار را بر او بست .متوجه کتی شدم که با نگرانی به کیان نگاه میکرد سپس رو به حمید کرد و گفت:خب حالا که اصرار دارید اینقدر زود ما را ترك کنید اجازه بدهید الهه جون یک امشب را پیش ما بماند حمید با لبخند سرش را پایین انداخت و گفت:در این مورد بنده اختیاري ندارم اینجا موافقت مادر شرط است مادر مخالفتش را با تکان دادن سر اعلام کرد و گفت:الهه قراره فردا با خواهرش بره خرید در ضمن کلاس هم داره .سپس رو بمن کرد و گفت: الهه چرا وایسادي بدو مانتوات را تنت کن ما منتظر هستیم جرات نگاه کردن به کیان را نداشتم بدون اینکه حتی سرم را بطرف او بچرخانم به هال رفتم تا مانتوام را از گلی خانم بگیرم.هنگام گذشتن از کنار کمند چشمم به او افتاد که با تمسخر به کیان نگاه میکرد. چشم از او گرفتم و از کنارش رد شدم.هنگام خداحافظی با کیان متوجه شدم رگه هایی از خون چشمانش را گرفته است.نگاهش به وجودم دلهره می انداخت با صداي آهسته اي از او خداحافظی کردم و او بجاي پاسخ چشمانش ا بست و سرش را تکان داد. هنگام رفتن بهمراه شبنم روي صندلی عقب خودرو نشستیم و مادر جلو کنار حمید جا گرفت.در طول راه سکوت بدي بین ما حاکم شده بود.نمیدانم بقیه به چه فکر میکردند.ولی من به تنها چیزي که فکر میکردم ناراحتی کیان بود و بس. ندایی از درون بمن میگفت او روزي تلافی تمامی این کارها را در خواهد آورد و من از همان لحظه به فکر آینده مبهم زندگی ام بودم . صداي حمید مرا از فکر بیرون اورد: مارد شما چه اصراري دارید که عروسی را همان روزي که تعیین کرده اید برگزار کنید؟ مارد مکثی کرد و گفت:حمید جان من باید فرصت داشته باشم تا بتونم خواهرت رو آبرومند خونه شوهر بفرستم.یک دلیل دیگه اش هم این که یک کم میخوام بگذره تا این پسره امتحانشو پس بده فوري و اول بسم اهلل که نمیشه دختره رو بفرستیم خونه کسی که نمیدونیم چه کاره است یا چه اخلاقی داره حمید گفت:اما نظر من غیر اینه.این پس دادن امتحان و شناختن طرف باید پیش از عقد صورت بگیرد . دیگه هر چی شده یا هر چی بوده در حال حاضر داماد شماست و بنظر من سخت گیري شما در رابطه با الهه فقط باعث بدتر شدن روابط بهتاش با خانواده میشه چه بخواهیم و چه نخواهیم الهه عقد کرده اونه اگه تاحالا هم اعتراضی به این سخت گیري نکرده از فهم و شعور خودش بوده و بس .در ضمن الهه هم دیگه بچه نیست خودش باید بتونه گلیمش رو از آب بیرون بکشه اگه خاطرتون باشه شبنم هم وقتی عقد کرده بود گاهی میومد خونمون میموند. مادر با اعتراض به حمید براي اینکه جلوي من این موضوع را مطرح کرده بود گفت:نه تو بهتاشی نه شبنم الهه است. شبنم ماشاالله اونقدر عقل داشت که بدونه کسی رو انتخاب که به قالب خانواده خودش بخوره نه اینکه مثل دختر بی عقل من بگرده از اینهمه خواستگاري که سرشون به تنشون می ارزید دست بزاره روي کسی که نه خودش و نه خانواده ش بویی از...سپس با گفتن لا الله الا الله حرفش را خورد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 199 💜 به بقیه ابتدا به طرف حمید رفت و با او دست داد و به گرمی با او ا
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 200 💜 حمید براي اینکه مادر را ارام کند موضوع بحث را بجاي دیگر کشاند .اما من از اینکه مادر جلوي شبنم مرا بی عقل و نفهم خطاب کرده بود حالم گرفته شد. صبح روز بعد حاضر شدم تا به موسسه زبان بروم .مادر وقتی دید حاضر شدم گفت:الهه امروز اگه میشه کلاس نرو الهام میاد میخواهیم بریم برات چند تیکه وسیله بگیریم هنوز از بابت شب گذشته دلخور و ناراحت بودم و در حالیکه مقنعه مشکی ام را سر میکردم با بی تفاوتی گفتم:من امروز امتحان دارم نمیتونم نرم. مارد نفس عمیقی کشید و گفت:برو ولی بعد غر نزنی بگی من اینو نمیخوام اونو نمیخوام بدون اینکه پاسخی بدهم با گفتن خداحافظ از منزل خارج شدم.با دلخوري مسیر خیابان را طی کردم و در این فکر بودم که عید امسال چطور خواهد گذشت.کتی بمن گفته بود که هر سال براي تعطیلات به شمال میروند و دلش را خوش کرده بود که از مادر اجازه مرا هم بگیرد . هنوز نگفته میدانستم مادر باز هم مخالفت میکند .راستش خودم هم دیگر خسته شده بودم حتی در بین دوست و اشنا هم یک چنین دوران نامزدي را سراغ نداشتم . از بعضی دوستان شنیده بودم که دوران نامزدي شیرینترین دوران زندگی است ولی وقتی بخودم نگاه میکردم دوره اي سراسر فکر و غصه را طی کرده بودم.تازه فقط 3 ماه و اندي بود که با کیان نامزد کرده بودم و بر طبق قرار میبایست چهار پنج ماه دیگر هم صبر میکردیم با خودم گفتم تا تمام شدن این دوره جهنمی اگر دق نکرده باشم خیلی هنر کردم. بحدي درفکر بودم که نفهمیدم چطور سوار اتوبوس شدم و چه وقت از آن پیاده شدم .زمانی بخودم آمدم که به خیابان آموزشگاه رسیده بودم.با شنیدن دو بوق پی در پی و آشنا بطرف صدا برگشتم میدانستم بجز کیان هیچ کس به این شکل بوق نمیزند. حدسم درست بود کیان کمی دورتر از در موسسه منتظرم بود .خوردوي پراید سفید رنگی زیر پایش بود که از تمیزي برق میزد .با قدمهایی شمرده به طرفش رفتم .برخلاف همیشه پیاده نشد و فقط شیشه را پایین آورد.به او سلام کردم و پاسخم را داد و دستش را بطرفم دراز کرد .با او دست دادم و در همان حال چشمم به دستبندش افتاد.از زمانیکه نامزد کرده بودیم دیگر ندیده بودم دستبند بدست کند. ولی اکنون میدیدم که آنرا به مچش انداخته حلقه هم به انگشت دست راستش بود با وجودي که داخل خودرو نشسته بود متوجه شدم بلوزي اسپرت و آستین کوتاه برنگ سفید و شلوار جین مشکی بتن دارد.کیان بمن گفت که سوار شوم به او گفتم امروز امتحان پایان دوره دارم و حتما باید به آموزشگاه بروم کیان گفت:امتحان بمونه براي بعد بیا بریم براي قانع کردن او گفتم:آخه اگر نتوانم امروز سر جلسه امتحان حاضر بشم دیگه میره تا آخر فروردین که با دوره بعدي امتحان بدم -مهم نیست بیا سوار شو فهمیدم اصرار فایده اي نداره بدون هیچ حرفی سوار شدم کیان خودرو را به حرکت در اورد .بدون اینکه حتی پخش خودرو را روشن کند چشم به روبرو دوخته بود .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا #پارت_بیست_و_دوم به سمت اتاقم رفتم و خودم
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا مامان و بابا و پویا رفته بودند ولی من اونشب رو پیش سارا ماندم بعد از خوردن صبحانه از خانه ی عمو خارج شدم و داشتم به سمت خونه حرکت میکردم که ناصر جلوم رو گرفت و با چشم هایی به خون نشسته نگاهم کرد بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم که باز جلوم رو گرفت : ــ شما چی میخواین از جون من برید کنار ــ من چی کم دارم ؟ ــ چی دارید میگید شما برید کنار گفتم ــ میگم من چی کم دارم ها همه ی دخترا برای اینکه یک نگاه بهشون بندازم دست به هرکاری میزنن اونوقت تو ... نگذاشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم : من نمیخوام ازدواج کنم من هنوز ۱۸ سالمه من میخوام ادامه تحصیل بدم ــ مگه وقتی بینمون صیغه میخونن نمیتونی درس بخونی ها ؟ ازدواجی هم در کار نبود ــ مشکل همینه من نمیخوام به راهی وارد بشم که تهش هیچی نیست نمیخوام فقط به خواست شما چند ماهی بینمون صیغه بخونند و بعد تمام و همینطور من هیچ علاقه ای به شما ندارم ــ چرا منو دوست نداری هااا؟؟ ــ مگه همه چی به قیافه و تیپ انسان ها هست ؟ دنیای منو و شما خیلی فرق داره به قلم : مینو محبوبه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا #پارت_بیست_و_سوم مامان و بابا و پویا رفته
❤️ ❤️🧡 ❤️🧡💛 ❤️🧡💛💚 ❤️🧡💛💚💙 ❤️🧡💛💚💙💜 ❤️🧡💛💚💙💜💖 بنام خدا قبل از اینکه جوابی بده از کنارش رد شدم و به سمت خونه مون پا تند کردم ؛ که صدایش از پشت سرم آمد : پروانه بهت نشون میدم تو فقط منتظر باش بی توجه به حرفش به راهم ادامه دادم و به خانه رسیدم میخواستم همه چیو برای بابا و مامان تعریف کنم ولی لزومی ندیدم که یک مزاحمت کوچیک رو بگم نگرانشون کنم شاید هم اگه میگفتم همه چی تغییر میکرد ولی ...... 💞💕💞💕💞💕💞💕 بی صبرانه منتظر جواب کنکور بودم ، از هیجان دست هام عرق کرده بود و می لرزید ، روی صندلی نشسته بودم و پای چپم رو تند تند تکان میدادم ، سارا هم دور تا دور اتاق راه میرفت و گه گاهی به لپ تاپ سر میزد . مامان و زن عمو هم هر لحظه میومدند و سوال ( جواب ها اومد؟ ) رو میپرسیدند و میرفتند . هنوز خبری از جواب ها نبود ؛ برای اینکه یکم آرام بشیم رو به سارا گفتم : سارا پاشو بریم به سالن ــ اگه جواب ها بیاد چی ــ خب میایم نگاه میکنیم اینجوری نشستن فایده ای نداره که با سارا به سمت سالن رفتیم ، مامانم به تلوزیون خیره شده بود و زن عمو هم تو اشپزخانه بود به قلم : مینو محبوبه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‍ دهانمان را خوشبو کنیم به ذکر شریف صلوات بر حضرت محمد (ص) و خاندان مطهرش🍃🌸 (🌸)اللّهُمَّ 💗(🌸)صَلِّ 💗💗(🌸)عَلَی 💗💗💗(🌸)مُحَمَّدٍ 💗💗💗💗(🌸)وَ آلِ 💗💗💗💗💗(🌸) مُحَمَّدٍ 💗💗💗💗(🌸)وَ عَجِّلْ 💗💗💗(🌸)فَرَجَهُمْ 💗💗(🌸)وَ اَهْلِکْ 💗(🌸)اَعْدَائَهُمْ (🌸)اَجْمَعِین .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....