پـاییـ🍂ـز...
فصـل ڪـافـه هایی ڪه
تمـام دخلشـان
از عشــــق اسـت.
#رسول_ادهمی🖋
☕️
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_101 _فرهاد ماشینو یه گوشه پارک کردم وپیاده شدم دوباره به مسیح ال
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_102
_لیلی
الناز و آنیسا دورتر از ما وایساده بودن و وقتی دیدن بابا بهم سیلی زد پاتند کردن که به سمتم بیان ولی بابا دستشو بالا برد و بهشون فهموند که جلو نیان ،، اونام اطاعت کردن و توی همون چند قدمی ما وایسادن .... با ناباوری دستمو روی جای سیلی گذاشتم از سیلی که بابا بهم زد بدجوری شوکه شده بودم ،،، انگار زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرفی بزنم فقط با چشای اشکیم به زمین خیره شدم ،،، سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود ،،، همونطوری که دستمو روی گونه ام گذاشته بودم سرمو بلند کردم و نگاه اشکیمو به بابا دادم و با مِن مِن شروع کردم به حرف زدن
-- من من م مج مجبور
-- خفه شو
با صدای فریاد بابا رسما لال شدم و ادامه حرفمو خوردم ... بابان نگاشو بین هرسه مون چرخوند و بعدش دوباره نگاه عصبیشو به من داد و با لحن عصبی تری از قبل گفت
-- همین الان از اینجا گم میشید ودیگه هم پاتونو اینجا نمیزارید وگرنه به پلیس زنگ میزنم
الناز جلو اومد و با درموندگی لب زد
-- ولی عمو جون لیلی بی تقصیره
بابا نگاه عصبیشو از من گرفت وبه الناز خیره شد و لحنی که پر از تاسف بود لب زد
-- من تو رو مثل دخترم می دونستم ولی .....
مکثی کرد و بعدش با لحن تحقیرآمیزی ادامه داد
-- البته وقتی دخترم به هم دروغ میگه از تو چه انتظاری میره که جای دخترمی
بابا اینارو گفت و به سمت خونه پاتند کرد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بندازه از درِحیاط رفت داخل و درو محکم بست با بغض که توی صدام بود
-- گفتم حالا چیکار کنم ؟؟؟
آنیسا سری از روی ناچاری تکون داد و گفت
-- هیچی برمیگردیم خونه
بی اختیار روی زمین نشستم و با لحن گریونی گفتم
-- نه من نمیام
آنیسا نزدیک اومد و کنارم نشست و با لحن ارومی لب زد
-- تو که انتظار نداری بابات همین الان ببخشتت ؟؟؟
سرمو به نشونه نه بالا انداختم که آنیسا لبخندی به روم زد و گفت
-- پس بلند شو بریم و همه چی رو به زمان بسپار ..... مطمئن باش درست میشه
با کمک آنیسا بلند شدم و به سمت ماشینش راه افتادیم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_102 _لیلی الناز و آنیسا دورتر از ما وایساده بودن و وقتی دیدن باب
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت 103
_فرهاد
من میدونستم لیلی زنده است پس حرف پارمیدا خبر جدیدی برام نبود ،،، با بی تفاوتی به پارمیدا نگاه کردم که وقتی سکوت و خونسردیمو دید لب زد
-- چیه چرا تعجب نکردی ؟؟؟ میگم لیلی نمرده
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-- خبر جدیدی نبود که بخوام تعجب کنم
نگاه پارمیدا رنگ تعجب گرفت و سری تکون داد وگفت
-- منظورت چیه ؟؟؟؟
-- واضع حرف میزنم
پارمیدا با ناباوری چند قدمی جلو اومد و گفت
-- کی فهمیدی ؟؟؟
وقتی کنجکاوی پارمیدارو دیدم تصمیم گرفتم همه اون چیزایی که این چندماه آزارم میدادنو براش بگم
-- از اون موقع که تور عروس پیدا شد اما جنازه عروس پیدا نشد ،،، از رفتار های الناز و آنیسا که جلوی بقیه اشک تمساح میریختن اما تو خلوتاشون با هم پچ پچ میکردن
پارمیدا که انتظار شنیدن این حرفارو نداشت حسابی جاخورده بود مکثی کردم و بعدش ادامه دادم
-- چند روز بعد از خاکسپاری الناز یه مدت غیبش زد میدونی رفته بود کجا ؟؟؟؟؟
پارمیدا سرشو با کنجکاوی تکون داد و با صدای ارومی لب زد
-- کجا ؟؟؟
-- رفت شمال اونم پیش لیلی ،،، تو یه کلبه که با فاصله نسبتا زیادی از دره قرار گرفته بود
پارمیدا با تعجب بهم خیره شده بود و زبونش بند اومده بود نمیدونست چی بگه ،،،، بعد چند ثانیه گفت
-- اگه تعقیبش کردی پس چرا لیلی رو برنگردوندی ؟؟؟
-- خواستم که خودش سرش به سنگ بخوره و برگرده دقیقا مثل تو که الان سرت به سنگ خورده و بر میگردی
پارمیدا با شنیدن این حرفم اخمی کرد وگفت
-- من برنمیگردم
تن صدامو بالا بردم
-- برو وسایلتو جمع کن پایین منتظرم
پارمیدا با چشای گریون نگاهی بهم انداخت و بعدش بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت147 _فدات بشم. بله که هست به محمدرضا میگم برات بیاره. فقط زینب جا
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت148
_تحفه ی آسدرضاست. ماجرا رو بهش گفتم اونم با چند نفر اینا رو بهمون دادن. راستی کارمم توی اون چاپخونه قطعی شد!
از خبرش خوشحال می شود و با ناباوری می گویم:
_واقعا؟ چه مرد خوبیه. خدا خیرش بده!
پس از فردا کمتر زیارتت می کنیم. بازم شبا میای خونه.
با شرمساری سرش را پایین می اندازد و می گوید:
_ببخشید دیگه، توهم به زحمت میوفتی.
برای تقویت روحیه اش لبخند می زنم و می گویم:« این چه حرفیه. رحمته! رحمت!»
از خمیازه اش می فهمم خسته است. بی معطلی تشک هایی که از بی صفا گرفته ایم را پهن می کنم.
بعد از خواندن آیه الکرسی و قل هوالله چشمانم بسته می شود.
چشمانم را می گشایم و خبری از مرتضی نیست.
بعد از خوردن صبحانهی مختصری به سمت اجاق گاز می روم.
می بینم مرتضی فکر همه چیز را کرده و از قبل کپسول را گاز و نصب کرده.
طولی نمی کشد که بساط آش را پهن می کنم.
سبزی های ریز شده را داخل قابلمه می ریزم. حبوباتی را که کنار گذاشته ام را می پزم.
بعد که بیکار می شوم عزمم را جزم می کنم و پا به میدان پر از مین و مانعِ حیاط می گذارم.
از کثیفی اش وحشت می کنم اما چاره چیست؟ برگ های پوسیده و خشک را گوشه ای تلنبار می کنم و تکه چوب ها را توی بشکهی گوشهی حیاط می گذارم.
بعد جارو می زنم و با آب همه جا را تمیز می کنم.
آب حوض را هم خالی می کنم و خوب می سابم اش. آبش را پر می کنم و به طرف پیش صحن می روم.
آنجا را هم آب می گیرم و کفش ها را پشت در می چینم.
ظهر که می شود آش هم پخته شده، حیف که کشک نداریم.
کمی می چشم و به به کنان باز هم می خورم. امیدوارم مرتضی برای ناهار بیاید.
نماز ظهرم را که می خوانم صدایش به گوشم می خورد.
تشهد و سلامم را که میدهم با نگاهم قربان صدقه اش می روم. آش را هم می زند و می گوید:
_چه کردی؟ از هیچی چی درست نکردی که!
اختیار دارینی تحویلش می دهم.
دلش طاقت نمی آورد و می گوید آش را جا کنم.
مجبور می شوم همانطوز تزئین نکرده بکشم تا سرد شود.
از پنجره حیاط را که می بیند برق از سرش می پرد و با حیرت می پرسد:
_تو تمیز کردی؟ وااای چقدر زحمت میکشی. میزاشتی بیام، باهم تمیز کنیم.
من هم از این که الان متوجه تمیزی حیاط شده تعجب می کنم و می گویم:
_تازه دیدی؟
با خنده اش ردیف دندانهای سفیدش نمایان می شود و می گوید:
_راستشو بخوای همش تقصیر آشه! بوش که توی کلهام پیچیده، متوجه هیچی نشدم!
سفره را توی نشیمن می اندازم که بعد از پوشیدن لباس هایش پیشم می آید.
نچ نچی می کند و می گوید:
_نه اینطور نمیشه! باید از هر دوتا زحماتت استفاده کنیم.
بعد پارچه ای برمی دارد و توی پیش صحن پهن می کند.
قابلمه را برمی دارد و گوشه ای می گذارد. کاسه اش را پر می کنم و جلوش می گذارم.
آش را بو می کند و با نگاه گیرایی تمام محبتش را به من تزریق می کند.
_بهبه! عجب چیزی شده! دستت طلا ماهرو خانم.
بیش از حد خجالتم می دهد. بوی بهار و عطر آب و خاک بهم تنیده اند.
ریه ام را از هوای ناب و عشق لب سوز پر می کنم.
توی همین فاصله کلی مرا می خنداند و تمام خستگی ام در می رود.
سفره را جمع می کنیم و با اصرار من ظرفها را می شویم.
وقتی پیشش برمی گردم، می بینم چانه اش را به دست گرفته و در دریایی از خیالات غرق شده.
دستی روی شانه اش می نشانم و می پرسم:
_کجایی؟
با دیدنم نقاب شادی به صورتش می زند اما تلخی افکارش لبخندش را در خود حل کرده.
_همین ورا. پیش شما!
_نه! پیش من که نیستی. در عالم دیگه ای سیر می کنی.
به رو به رو خیره می شود و لب میزند:" شاید!"
حالا که جو سنگین شده یادم می آید که می خواستم حرفی بزنم.
_مرتضی؟
_جانم؟
_میخوام یه چیزی بگم.
سرش را تکان می دهد و همانطور که با رشتهی افکارش سرگرم است؛ می گوید:« بگو!»
_راستش میدونم خطرناکه اما تو نمیخوای دست دوستاتو که توی باتلاق فکری سازمان گیر کردن، بگیری؟
انگار تمام رشته هایش پنبه می شود و غمی به خود می گیرد.
_چرا! خودمم توی همین فکرام، ولی نمیدونم چطور. اونا منو تَرد کردن و همه منو به چشم خائن می بینن.
کسی به حرفم گوش نمیده، اگرم بده میگه بخاطر پول و وعده داره میگه. شایدم بگن مخشو شست و شو دادن.
اونا سایهی منو با تیر می زنن. کلی پیام میدن و تهدید میکنن که اون نامه های سری رو براشون ببرم.
من ردشون میکنم، آسدرضا میگه دست خودم باشه بهتره. آگه بهشون بدم که مهره سوخته میشم، مثل مجید.میکنم
تازه کلاف تو در توی خیالاتش را برایم باز می کند.
الکی نیست که گرفتار است و پشت این چهرهی خندان، غمی نهفته.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت148 _تحفه ی آسدرضاست. ماجرا رو بهش گفتم اونم با چند نفر اینا رو ب
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت149
_آسدرضا درست میگه! تو نباید بهشون اعتماد کنی.
مطمئن باش اگه بدونم جامون کجاست هر کاری میکنن تا به اون نامه ها برسن.
_البته یه دوستی دارم. اونم طرف ماست اما باید یکی اونور باشه تا بفهمیم چیکار می کنن. وانمود میکنه از اوناست.
اونم بعد کشتن مجید به همه چی شک کرد. به تقی، به ایدئولوژی و حتی سازمان! گاهی اوقات اون منو متقاعد می کرد اما من...
_خدا حفظش کنه. رفته تو دهن شیر!
بحث را عوض می کند و می گوید:
_خب! امروز بریم بیرون؟
_کجا؟
_تو کجا دوست داری؟ لاله زار؟ چاله میدون؟ دربند؟
می دانم به شوخی می گوید. وضعیت اسفناکی توی این محلات پیچیده، چه کاباره هایی که برای گمراهی جوان ها نساخته اند!
ویشگونش می گیرم و با تلخی لب می زنم:
_چشمم روشن!
پقی می زند زیر خنده، دستانش را به عنوان تسلیم بالا می آورد و می گوید:
_خب چیکار کنم؟ رفته تو عُرف!
_توی شرع که نرفته!
_ای بابا یه بستنی بودا! خواستم بخاطر شغل جدیدم بهت شیرینی بدم. راستی! چاپخونه دو خیابون اون طرف تره!
کاری داشتی میتونی صدام کنی.
ابرویم را بالا می دهم و همانطور که میوه می چینم، می گویم:
_چه خوب! راستی من امشب باید برم امامزاده صالح. میخوام حمیده رو ببینم.
_بیا! خودت برنامه چیدیا! باز نگی این مرتضی یه شیرینی بهمون نداد.
دلم نمی آید دستش را رد کنم و می پذیرم.
سریع حاضر می شوم و مانتویی که تازه دوخته ام را می پوشم.
جلوی مرتضی می ایستم و می پرسم:
_چطوره؟
کمی نگاهم می کند و سر تکان می دهد.
_عالی! خیاط شدیا! تو که یاد داری بیا برای منم یه چیزی بدوز.
_عه! مردونه با زنونه فرق داره. پارچه تو خراب کردم چی؟
مکث می کند و با خنده می گوید:« خسارت میدی دیگه!»
پشت چشمی نازک می کنم و جوابش را می دهم:«بفرما! خواستیم ثواب کنیم کباب شدیم.»
_من خرابم کنی بازم میپوشم. تازه تو شهرم می چرخم، روشم می نویسم خانوم دوز!
اینجوری بقیه حساب کار دستشون میاد که پول خیاط بدن.
مشتی به بازویش می زنم و می گویم:
_آی آقا! امروز خیلی خوشمزه بازی در میاری ها! بپا یکهو بی مزه نشی.
دستی به موهایش می کشد و درسم را می خواند.
مظلومیت را چاشنی نگاهش می کند و لب می زند:
_اوه اوه! نه ماهرو جان.
سبد و زیرانداز را برمی دارد و از خانه خارج می شویم.
توی کوچه برو و بیایی شده، دم در خانهی یکی از همسایه ها چهارطاق باز است و خانم ها به آن سمت می روند.
به ماشین نگاه می کنم، شده پیکان قرمز! با تعجب می پرسم:
_این چیه دیگه؟ فلوکس کو؟
_بشین بگمت.
تا می نشینم برایم شروع می کند از احتیاط گفتن.
بخاطر این که ماشین مدت زیادی دستش بوده و شاید سازمان ردی از طریق ماشین بگیرد آن را فروخته.
پیکان هم به زور راه می رود. یک جوری ناز می کند که انگار ما باید کولش کنیم و او سوار ما شود!
توی پارکی زیرانداز را پهن می کنیم.
صدای خنده های بچه ها و مرد بادکنک فروش گوشمان را پر کرده.
استکان و فلاسک را می آورد و چای می ریزم. گنجشک ها قایم باشک بازی می کنند و از این شاخه به آن شاخه می پرند.
گاهی روزنه های نور مهمان ما می شوند و برایمان روشنایی هدیه می آورند.
چای را می نوشیم و مرتضی می رود تا به قولش که بستنی است عمل کند.
گاهی فروردین، نسیمی را تحفه می کند و طراوتی به ما می بخشد.
سیب پوست می گیرم و نگاهم به بچه هایی است که از سر و کول هم بالا می روند و دوست دارند زودتر از سرسره پایین بیایند.
مرتضی بستنی به دست کنارم می نشیند و می گوید:
_بفرما! اینم بستنی مخصوص خانمای هنرمند و مهربون.
سیب را به دستش می دهم و تشکر می کنم.
قاشق بستنی را به دهانم نزدیک می کنم و یاد روزی می افتم که آقاجان دست من و محمد را گرفت و به فالوده فروشی احمدآباد برد.
بار اولم بود که فالوده می خوردم اما محمد چند باری خورده بود و برایم کلاس می گذاشت.
آقاجان چشم و ابرویی نشان محمد داد که دلم خنک شد!
چشمهی چشمانم جوشیدن می گیرد و قاشق را به سر جایش برمی گردانم.
مرتضی با دیدن اشک و بغض کهنه ام می پرسد:
_دوست نداری؟
لبخند می زنم و می گویم:
_نه دوست دارم.
می داند دلیل غم و اندوهم چیست ولی باز می پرسد:
_پس چرا نمیخوری؟ بخور! دیگه ازین شانسا نداری.
بعد سرش را نزدیک صورتم می آورد و می گوید:
_شاید دیدی همین روزا منم بردن، اونوقت حسرت بستنی رو میخوری!
خودش می خندد اما با اخم من می فهمد شوخی زشته کرده!
بستنی را هرطور شده می خورم. از مرتضی می خواهم به امامزاده برویم.
چیزی به غروب نمانده که راه می افتیم.
توی صحن دنبال حمیده می گردم اما پیدایش نمی کنم. اذان را که می دهند دیگر فرصتی برای یافتنش ندارم و به صف می پیوندم.
نماز اول را می خوانم که می بینم حمیده نفس زنان وارد می شود.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
امیرالمؤمنین #امام_علی علیه السلام:
💠 لا تَمْنَعَنّكُم رِعايةُ الحقِّ لأحدٍ عن إقامَةِ الحقِّ علَيهِ
❇️ رعايت حقّ كسى نبايد مانع شما از اقامه حقّ بر او شود.
📚 غررالحكم حدیث ۱۰۳۲۸
#حدیث_روز
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✅گل باش!
✍به گل آب بدهی گلاب می دهد؛ یعنی همان چیز، بهترش را به شما برمی گرداند. خدا دوست دارد مثل گل باشیم. یعنی هرکس به ما محبتی کرد با محبت بیشتر پاسخ بدهیم
وَ اِذا حُیِّیتُم بِتَحیَةٍ فَحَیُّوا بِاَحسَنَ مِنها؛ هنگامی که شما را احترام کردند شما زیباتر احترام کنید.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌹شهید مصطفی احمدی روشن
✍به مادرش میگفت ...مامانی. پشت تلفن لحنش را عوض میکرد و با مادرش مثل بچهها حرف میزد. گاهی وقتها مادرش که میآمد دم در شرکت، میرفت، دو دقیقه مادرش را میدید و بر میگشت، حتی اگر جلسه بود.
بچهها تعریف میکردند زمان دانشجویی دکتر هم میخواست برود با مادرش میرفت. بهش میگفتیم ...بچه ننه.
#با_شهدا
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
امام کاظم (ع) می فرمایند: هر مومنی که در وضویش آن را بخواند از گناهان بیرون می رود همانند روزی که از مادر متولد شده است.
ایشان همچنین می فرمایند: تعجب می کنم از کسی که در نماز سوره انا انزلناه را نمیخ واند چگونه نماز او قبول می شود.
امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند: بهترین رفیق آدمی سوره قدر است که به وسیله آن می تواند قرضش را ادا کند.
و در روایتی از امام صادق (ع) منقول است که هر کس در وقت سحری و افطار سوره قدر را بخواند مانند کسی است که در فاصله این دو وقت در راه خدا در خون خود غلطیده باشد.
و در حرزالامان آمده است که جهت رهایی از حسد و دروغ و ثبوت زبان بر دوام صدق و ثواب، سوره
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت 103 _فرهاد من میدونستم لیلی زنده است پس حرف پارمیدا خبر جدیدی برا
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_104
فکری کردم و گفتم
-- نه بهتره خودم برم
چند قدم رفتم جلو و دستمو گذاشتم روی دستگیره درِ سالن و خواستم در رو باز کردم که با شنیدم حرف دلارام دستم روی دستگیره خشک شد
-- مظلوم شدی اون موقع که من و فرهاد زن و شوهر بودیم یه زبون داشتی که نیشش به تلخی نیش زبون مار بود
سکوت کرد و دستمو از روی دستگیره برداشتم و برگشتم سمتش نگاشو بین من و مامان جابجا کرد و بعدش ادامه داد
-- میدونی الان چرا مظلوم شدی ؟؟؟
اخمی کردم و گفتم
-- چی داری میگی تو ؟؟؟؟
پوزخندی زد و گفت
-- کار عشقه ،،، عشق زبون هرکسی رو کوتاه میکنه ..... البته عشق که چه عرض کنم یه هوس بچه گانه ،،، الانم گمشو از جلو درِ سالن برو کنار نمیخواد برادر منو ببینی
با عصبانیت گفتم
-- درست حرف بزن
-- هه مگه تو اون موقع بامن درست حرف میزدی ؟؟؟؟ تازه یادت نرفته که مدام زیر گوش فرهاد نق میزدی ومارو به جون هم مینداختی ... اگه الان مرسانا به یکی دیگه میگه بابا و به بابای واقعیش میگه عمو تقصیرتوئه
از حرفاش عصبی بودم ،،، از شدت عصبانیت دندونامو روی هم فشار دادم و چشامو بستم و بدون توجه به حرفایی که میزد از خونه زدم بیرون و نگامو توی حیاط چرخوندم ... فرزام توی ماشین نشسته بود و سرشو روی فرمون گذاشته بود رفتم سمت ماشینش و با انگشتم چند ضربه ای رو به شیشه زدم آروم سرشو بالا آورد با لبخندی شیشه رو آورد پایین
-- سلام کوچولو
همیشه از این طرز حرف زدنش ناراحت میشدم با لحن ناراحتی گفتم
-- تو هنوز آدم نشدی من فقط چند سال از تو کوچیکترم
-- سن اصلا مهم نیست مهم عقله که تو از اون نظر هنوز یه بچه 5 ساله ای
اینو گفت و بعدش خودش شروع کرد به خندیدن ... از حرفاش و خنده هاش حرصم گرفته بود عصبی گفتم
-- دهنتو ببند فرزام
وقتی حرص خوردن منو دید دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت
-- باشه .... باشه بابا چرا میرنی
قبل اینکه جوابی بهش بدم فضول خانم تشریف فرما شدن ... یه نگاه از روی حقارت به من انداخت و بعدش سوار ماشین فرزام شد و گفت
-- بریم دیگه
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_104 فکری کردم و گفتم -- نه بهتره خودم برم چند قدم رفتم جلو
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_105
فرزام نگاهی بهم انداخت و با لبخندی که روی لبش بود گفت
-- با اجازه ات ما بریم
-- شب که میای ؟؟؟
فرزام با تعجب گفت
-- کجا ؟؟؟
-- مامان مهمونی گرفته
فرزام ابرویی بالا انداخت و گفت
-- میام کار خاصی ندارم تو هم اگه تکلیفی داشتی آماده کن تا شب کمکت کنم
با این حرفی که زد دوباره حرصیم کرد ..... دلارام زد زیر خنده با حرص نگامو بین دلارام و فرزام جابجاکردم انکار زبونم قفل شده بود ونمیتونستم چیزی بگم فرزام یه خداحافظی گفت و رفت ،،، آخه چطور میتونه همچین حرفایی رو بزنه ؟؟؟ یعنی من براش انقدر نفرت انگیزم ؟؟؟ اشک تو چشام حلقه زده بود با قدم های ارومی راه افتادم سمت درِ سالن ،،، در رو باز کردم برم داخل که با دیدن ماشین فرهادو یه ماشینی که پشت سرش پارک کرد با تعجب راه رفته رو برگشتم و چند قدمی جلو رفتم یکم بیشتر که دقت کردم فهمیدم که راننده ماشین پارمیدائه با خوشحالی به استقبالش رفتم اما با دیدن قیافه داغونش خوشحالی داخل چهره ام به یه علامت سوال تبدیل شد یعنی چی شده ؟؟؟ ارماشین پیاده شد وبا حسرت به خونه نگاه کرد ،،، رفتم سمتش وگفتم
-- چی شده پارمیدا ؟؟
-- هیچی نپرس
دستامو بردم سمت دستاش که با لمس دستای مثل یخش تعجبم بیشتر شد و خواستم چیزی بگم که با صدای فرهاد برگشتم سمتش
-- پارمیدا سویچو بده تا چمدونا رو بیارم
با چشای گشاد شده ای گفتم
-- چه چمدونی ؟؟؟چی شده ؟؟؟؟؟
اما هیچکدوم جوابی بهم ندادن
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....