eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_157 از حرفاش حرصم گرفته با صدای بلندی گفتم -- تو چطور حيوونی هس
برگشتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم -- اونی که داره دروغ ميگه تويی مکثی کردم و چندقدمی جلو رفتم و فاصلمو باهاش پرکردم ،، مچشو گرفتم و به زور از رو صندلی بلندش کردم و از اتاق انداختمش بيرون و درو محکم بستم و زیرلب دختره ی بی حيایی رو نثارش کردم و خودمو رسوندم به پارميدا وبهش گفتم -- يه وقت حرفاشو باور نکنی اون يه مار هفت خطه پارميدا بدون گفتن هيچ حرفی روی تخت دراز کشيد و چشاشو بست منم کنارش نشستم ....نزديکای عصر بود که دکتر برا معاينه اومد بعدازاتمام معاينه دکتر نگاهشو به من داد و گفت -- حالشون خیلی خوب شده ،،، همونطور که قبلنم گفتم امروز مرخصن لبخند رضایت بخشی روی لبم نشست که دکتر ادامه داد -- راستی قرار بود درمورد پيشنهادم فکر کنيد سرمو پایین انداختم و گفتم -- شرمنده اما هنوز تصميمی نگرفتم به محض اينکه فکرامو کنم بهتون اطلاع ميدم دکتر سری تکون داد و گفت -- هرطور که راحتيد نگاهشو از من گرفت و به پارميدا داد و گفت -- خاطرات گذشته رو به ياد مياريد ؟؟؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_158 برگشتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم -- اونی ک
پارميدا مکث کوتاهی کرد و با لحن ناراحتی گفت -- اگه کسی خودشو معرفی کنه يا خاطراتی از گذشته رو برام بگه ممکنه که چیزی يادم بياد دکتر لبخندی زد و گفت -- عاليه ،، اصلا نگران نباشید به مرور زمان همه چی رو به خاطر مياريد پارميدا سرشو به نشونه فهميدن تکون داد دکتر و پرستار از اتاق رفتن بيرون گوشيمو از داخل کيفم درآوردم و با فرهاد تماس گرفتم بعد از چندتا بوق جواب داد -- الو -- الو فرهاد دکتر پارميدا رو مرخص کرد اگه ممکنه بيا بيمارستان تا مارو ببری خونه فرهاد مکثی کرد و گفت -- خودم نميتونم اما فرزام رو ميفرستم -- باشه پس ميبينمت -- ميبينمت گوشي رو قطع کردم و انداختم تو کيفم پارميدا از رو تخت بلندشد و بهم گفت -- اگه ميشه لباسامو بده رفتم سمت کمد و ساک لباساشوبيرون آوردم و بهش دادم ... مشغول عوض کردن لباساش شد خواستم کمکش کنم که با دستش مانع شد با صدای آرومی گفتم -- بذار کمکت کنم پارميدا با لحن سردی گفت -- لازم نيست کنارش روی تخت نشستم و با اخم نگاش کردم و گفتم -- ببينم نکنه تو حرفای اون دختره رو باور کردی ؟؟ -- نه من خودم حرفای اونو حس کردم ،،، دعواهای باباو مامانم با من اينکه شب وروز برای عشقم اشک ميريختم با لحن عصبی گفتم -- آره تو اشک ريختی اما برای فرزام نه ،، برای شوهرت شهراد اشک ریختی پارميدا صداشو بالا برد و گفت -- بسه ديگه نميخوام چيزی بشنوم هرکدومتون يه چيزي ميگيد ... ديوونم کرديد از کنارش بلند شدم و خودمو به پنچره رسوندم و دیگه حرفی باهاش نزدم يه مدت گذشت فرزام رو ديدم که وارد محوطه بيمارستان شد برگشتم سمت پارميداوگفتم -- فرزام اومد پاشو بريم کيفمو از روی صندلی برداشتم همين موقع در باز شد و فرزام اومد داخل و بعد اینکه سلامی کرد ،،،، رو کرد به پارميدا گفت -- بهتری ؟؟؟ پارميدا از رو تخت بلند شد و گفت -- نه .... تا وقتی که نفهمم کی راست میگه کی دروغ خوب نیستم فرزام نگاه متعجبی به من انداخت و با لحن سوالی گفت -- در چه مورد ؟؟؟؟ خواستم جوابشو بدم که پارميس توی چارچوب در ظاهر شد و نفس زنان گفت -- بريم ؟؟؟ پارميدا بدون توجه به پارميس نگاشو به فرزام داد و گفت -- در مورد اينکه منوتو قبلا چه رابطه عاشقانه ای باهم داشتيم ؟؟؟ با حرفی که پارمیدا زد چشای فرزام از تعجب گرد شده بود و چشای پارميسم پر از اشک شده بودن .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_159 پارميدا مکث کوتاهی کرد و با لحن ناراحتی گفت -- اگه کسی خودش
نگاهم رو پارميس قفل شده بود که اشکاش پشت سرهم ميريختن ،،، سر ناباوری تکون داد و بدون هيچ حرف دیگه ای از اتاق زد بيرون ،،، دنبالش راه افتادم اما انقدر سريع رفت که نتونستم بهش برسم برگشتم سمت اتاق، پارميدا هنوز رو حرفش اصرار داشت و با صدای بلندی گفت -- ميشه واقعيتو بگی اما فرزام بهش جوابی نميداد هرلحظه تن صدای پارميدا بالاتر ميرفت -- زودباش جوابمو بده دیگه سرتاسفی براش تکون دادم وگفتم -- اولا مواظب تن صدات باش اينجا بيمارستانه دوما من بهت گفتم که هيچی..... پارميدا وسط حرفم و با لحن تندی گفت -- -- تو خفه شو خودش زبون داره فرزام نگاشو بین من و پارمیدا جابجاکرد و بالاخره سکوتشو شکست و گفت -- بين من وتو هيچ واقعيتی وجود نداشته و نخواهد داشت ولی پارميدا بازم باور نکرد و روی حرف خودش اصرار داشت -- من ميدونم که بابام اينا مانع شدن و يه چيزایی يادمه... -- اون چيزایی که يادته مربوط به شوهرته که پليسا دنبالشن با حرفی که فرزام زد پارميدا ادامه حرفشو خورد و دیگه ساکت شد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_160 نگاهم رو پارميس قفل شده بود که اشکاش پشت سرهم ميريختن ،،، سر
فرزام از سکوت پارمیدا استفاده کرد و ادامه داد -- من وتو حتی کوچکترين رابطه ای باهمديگه نداشتيم الانم اين حرفارو همين جا چال ميکنيم مکثی کرد و نگاشو به من داد و ادامه داد -- اگه آماده ايد تا بريم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و با پارميدا راه افتاديم انگار پارميدا اصلا تو حال خودش نبود با صدای آرومی گفتم -- خوبی ؟؟؟؟ پارميدا پوزخندی زد و گفت -- اگه الان بهت تکيه دادم و باهات ميام فقط به خاطر اينه که نميتونم وگرنه حتی جواب سلام آدمی مثل تورو نميدم اخمی کردم و گفتم -- ببينم مگه من چيکارت کردم ؟؟؟؟ -- هيچی فقط بهم گفتی گدا نفسمو سنگین بیرون دادم و گفتم -- همين الان فهميدی که دختره بهت دروغ گفته -- اما من تا آخر ماجرا ميرم و همه چي رو درمورد گذشته ام ميفهمم دیگه جوابی بهش ندادم ،،، رسيديم پيش ماشين فرزام درو باز کردو منو پارميدا سوار شديم و به سمت خونه راه افتاديم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_161 فرزام از سکوت پارمیدا استفاده کرد و ادامه داد -- من وتو حتی
_پارميس از تاکسی پياده شدم و با چشای گريون خودمو به نزديکی خونه رسوندم روبه روی خونه وايستادم ،،، حرفای پارميدا مدام توی ذهنم مرور ميشد -- من وتو قبلا چه رابطه ی عاشقانه ای باهم داشتيم با هربار یادآوریش اشکام پشت سرهم گونه مو نوازش ميکردن آخه چه رابطه ای باهم داشتن ؟؟ اين چرت و پرتا چي بود که پارمیدا میگفت ؟؟؟ با صدای ترمز گرفتن یه ماشین ودرد بدی که توی پام پیچید به خودم اومدم ... يه پسرجوون از ماشين پياده شد و به سمتم اومد و شروع کرد به عذرخواهی کردن -- خيلی عذر ميخوام چيزيتون نشد ؟؟؟؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم که پسرجوون با ترسی که توی صداش بود گفت -- ميخواييد ببرمتون بيمارستان ؟؟؟ -- نه خوبم -- آخه داريد گريه ميکنيد !!! -- نه به خاطر اون نيست به خاطر زخم درونمه -- به هر حال مجددا عذرميخوام پارميس خانم با شنیدن اسمم از زبونش با تعجب نگاش کردم و گفتم -- شما اسم منو از کجا ميدونيد ؟؟؟؟ سری تکون داد و گفت -- ببخشید من مهرانم برادر ليلی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_162 _پارميس از تاکسی پياده شدم و با چشای گريون خودمو به نزديکی
باتعجب نگاش کردم ،،، برادر لیلی از کجا منو میشناسه .‌‌‌‌... با يه دستم پامو که درد ميکرد گرفته بودم و با دستم ديگه ام اشکامو پاک کردم که ادامه داد -- ليلی خونه ست ؟؟؟ نگامو به درِ خونه دادم و سری تکون دادم وگفتم -- نه اما الان مياد يه مکث کوتاهی کردم و با تعجبی که توی وجودم افتاده بود ادامه دادم -- چرا من شمارو قبلا نديدم اما شما منو ميشناسيد ؟؟؟ انگار حواسش نبود که گفت -- من تورو سالهاست که ميشناسم اخمی کردم و با تعجبی که توی لحنم بود گفتم -- متوجه منظورتون نمیشم جوابی بهم نداد که منم از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم -- درضمن من شمارو حتی تو مراسمی که خواهرتون راه انداخت نديدم -- آره چون وقتی رسيدم بلافاصله رفتم پيش بابام ،، بعدش سريع برگشتم .... اينجا کاری نداشتم که بخوام بمونم اما اين دفعه بدون گرفتن جواب سوالام هيچ جا نميرم با صدای آرومی لب زدم -- پس اين دفعه کار ليلی تمومه مهران چشاشو ریز کرد و گفت -- ببخشید چيزی گفتيد ؟؟؟ نمیدونستم چی بگم بهتره بحث رو عوض کنم ،، با گنگی که توی صدام بود گفتم -- نه بفرماييد داخل -- نه همين جا منتظر ميمونم خواستم برم سمت خونه که با صداش سرجام خشکم زد -- راستی نگفتيد زخم درونتون چيه ؟؟؟؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_163 باتعجب نگاش کردم ،،، برادر لیلی از کجا منو میشناسه .‌‌‌‌...
با شنیدن این حرفش لب پایینیمو به دندون گرفتم و برگشتم سمتش و بالحن نگرونی گفتم -- هيچی اگه ميشه فراموشش کنيد و ديگه دراين موردحرفی نزنيد مهران با شنیدن این حرفم پوزخندی زد و گفت -- انگار غريبه بوديم بهتر دردودل ميکرديد ... درضمن يادتون نره زندگی يه دروغ بزرگه با شنیدن جمله آخرش ياد يکی از فالوورام توی اینستا افتادم و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست و سوالی گفتم -- نکنه شما اون فالوور پنهونی من هستيد ؟؟؟؟ مهران رفت سمت ماشينش و با صدای نستا بلندی گفت -- از اولين ديدارمون خوشحال شدم باصدای بلندی گفتم -- کجا ؟؟؟ -- جايی نميرم اينجا منتظر خواهرم ميمونم دیگه جوابی بهش ندادم و رفتم سمت خونه اینم یه پا دیوونه است برا خودش رمزی حرف ميزنه ،،، شاسی آيفون رو فشار دادم بعد از يه مدت درو باز شد و رفتم توی حياط ... مامان با قدم های تندی به استقبالم اومد و وقتی دید که تنهام سوالی پرسید -- پس پارميداکجاست ؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم -- دارن ميان با مامان رفتیم سمت درِ ورودی سالن و رفتیم داخل ،،، مرسانا انگار که صدای منو شنيده بود و سريع خودشو به من رسوند و با خوشحالی که توی صداش بود گفت -- آخ جون پاميس جون اومد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_164 با شنیدن این حرفش لب پایینیمو به دندون گرفتم و برگشتم سمتش و
بادیدن خوشحالیش مقابلش روی زمین زانو زدم و منتظر موندم که بپره توی بغلم ... مرسانا خودشو توی بغلم انداخت و با لحن بچگونه و بامزه اش گفت -- توشيتو ميدی ؟؟ روی گونشو بوسیدم و با لبخند گفتم -- چراکه نه مرسانا گوشيو ازم گرفت و گفت -- بلم تو اتاقت ؟؟؟ -- آره عزیزم برو بدو بدو از پله ها رفت بالا ،، يه نگاه به تلويزیون انداختم که باز بود و دلارام جلوش نشسته بود ،،، همچين لم داده بود که انگار خونه خودش بود زن عموهم تو آشبزخونه داشت به مامان کمک ميکرد رفتم سمت تلويزیون و با کنایه ای که توی صدام بود گفتم -- عزيزم چيزی لازم نداری ؟؟ دلارام نگاهشو از تلويزیون روبه روش گرفت و به من داد و با خونسردی که توی صداش بود گفت -- اگه داری تيکه ميندازی بذار بهت بگم که من سرصبحی رفتم بيمارستان اما اون عروس ديوونتون يهو اومد منو انداخت بيرون توذهنم حرفای گذشته رو مرور کردم یاد روزی افتادم که بهم گفت -- اگه من دلارام نميذازم با فرزام ازدواج کنی با یادآوری این حرف سرمو تکون دادم و با خودم گفتم صبح رفته بيمارستان و پارميدارو پرکرده که اینطوری مانع رسیدن من به فرزام بشه ..... سر تاسفی براش تکون دادم و با صورت عصبی رفتم سمتش و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم -- تو اون چرت و پرتارو گفتی مگه نه ؟؟؟ دلارام اخمی کرد و گفت -- چی ميگی ؟؟؟ چرا مثل ديوونه ها نگام ميکنی ؟؟؟ از حرف زدنش معلوم بود که میخواست منو بپیچونه دستامو دور گردنش گذاشتم و محکم فشار دادم‌و حلقه دستامو تنگ تر کردم .... دلارام که دید خیلی جدیم شروع کرد به دست و پا زدن و کمک خواستن .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_165 بادیدن خوشحالیش مقابلش روی زمین زانو زدم و منتظر موندم که بپ
هرلحظه صدای داد وبيدادش بالاتر ميرفت ،،، مامان و زن عمو که متوجه شده بودن سريع خودشون به ما رسوندن و ازهم جدامون کردن زن عمو چشم غره ای بهم رفت و بادلحن دلخوری گفت -- چرا همچين ميکنی دختر جوابی به زن عمو ندادم و هنوز نگام به دلارام بود ،،، با اینکه یه مدت گذشته بود ولی هنوز نفس نفس ميزد مامان رفت آشپزخونه و براش آب آورد و مدام برا من خط و نشون میکشید ،،، با رفتار های مامان و زن عمو تازه داشتم به خودم میومدم شرمنده سرمو پایین انداختم و زیرلب طوری که بقیه نشنون با خودم گفتم -- خدايامن چيکار کردم !!؟؟؟ بعد از خوردن آب مامان به دلارام گفت -- دخترم پارميس که چيزي نميگه اقلا تو يه چيزي بگو دلارام دستی به گردنش کشید و با بی حالی گفت -- نميدونم چی بگم زن عمو ،،، دخترت ديوونه شده با صدای بلندی گفتم -- داره دروغ ميگه ،،،:اصلا اين تموم زندگيش دروغه زن عمو دست به سینه نگاهی بهم انداخت و گفت -- باشه تو راستشو بگو سری تکون دادم و گفتم -- معلومه که ميگم اين دخترت رفته بيمارستان و از فراموشی خواهرم سو استفاده کرده و بهش گفته تو فرزام رو دوست داشتی اما خانوادت مخالفت کردن و تورو به کسی که دوستش نداشتی دادن این حرفارو زدم و بدون ديدن عکس العملشون سریع رفتم سمت پله ها و داشتم پله هارو میرفتم بالا که بامرسانا روبه روشدم بالبخندساختگی که روی لبم بود گوشيو ازش گرفتم ورفتم سمت اتاقم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_166 هرلحظه صدای داد وبيدادش بالاتر ميرفت ،،، مامان و زن عمو که م
_لیلی روی تختم نشستم و با فرهاد تماس گرفتم بعدازچندتا بوق صداش توی گوشم پیچید -- الو ليلی -- الو فرهاد مامانت ميگه زودتر بيا -- باشه باشه الان ميايم مکث کوتاهی کردم و بعدش گفتم -- فرهاد من نميتونم امشب کنارت باشم ،، سرم خيلی درد ميکنه ميخوام استراحت کنم -- باشه مشکلی نيست ،، فقط ميخواستم باهات حرف بزنم که در این صورت ميوفته برا فردا سوالی گفتم -- درچه مورد ؟؟؟؟ -- ولش کن زودتر استراحت کن باشه ای گفتم وگوشي رو قطع کردم اصلاحال وحوصله نداشتم خودمو رو تخت ولو کردم و یکم سرمو مالش دادم ولی دردسرم خيلی شديد بود ،،، بعد کلی این ور و اون ور کردن بالاخره چشام سنگين شدن و خوابم برد -- ليلی بيدار شو با صدای الناز از خواب پريدم هنوز سرم کمی درد ميکرد حالم اصلا خوش نبود گیج شده بودم ،،، الناز اینجا چیکار میکرد .... آروم از روی تخت بلند شدم و با لحن آرومی گفتم -- ساعت چنده ؟؟؟ الناز با کلافگی گفت -- ١٠صبح متعجب نگاش کردم وگفتم -- چی !!!؟؟؟ يعنی از عصرديروز تاالان خواب بودم ؟؟؟ الناز سرشو با نگرانی تکون داد و مضطرب گفت -- خوابو ولش کن يه اتفاق بدتر افتاده .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_167 _لیلی روی تختم نشستم و با فرهاد تماس گرفتم بعدازچندتا بوق صد
نگران لب زدم -- چی شده ؟؟؟ برا پارميدا اتفاقی افتاده ؟؟؟ الناز سرشو تند تند تکون داد و گفت -- نه پارميدا حالش خوبه همين الان با مامانش و پارميس رفتن کلانتری شوهرشو دستگير کردن با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم و گفتم -- پس چی شده ،، جونمو به لبم رسوندی ؟؟ -- مهران با شنیدن اسم مهران اضطراب بدی توی وجودم افتاد ... با ناتوانی لب زدم -- مهران چی ؟؟؟؟ الناز چشاشو بست و شروع کرد به تند تند حرف زدن -- مهران صبح اومد دنبالمو منو برد برا صبحونه ،، بعدش همه چيو از زير زبونم کشيد الانم داره ميره شرکت الناز شروع کرد به باز کردن چشاش و من مات و مبهوت بهش خیره شده بودم و هرلحظه حالم بدتر ميشد .... با صدای گرفته ای لب زدم -- چ چی چي رو ف فهميد -- همه چي رو ،، اينکه آقای ملکی تورو مجبور به ازدواج با فرهاد کرده تا نقشه مرگو اينا با شنیدن این حرفاش با دست راستم محکم توی صورتم کوبندم و گفتم -- آخه احمق مگه تو بچه ای که همه چيو از زير زبونت کشيده ؟؟ منتظر جوابی از طرف الناز نموندم و سریع گوشيمو روشن کردم وبا شماره مهران تماس گرفتم ،،، الناز بزن رو اسپيکر تا منم بشنوم .... کلافه سری تکون دادم وبعد زدم رو بلند گو ولی بوق ها پشت سرهم تو اتاق ميپيچيدن و مهران جواب نمیداد ،، دیگه ناامید شده خواستم قطع کنم که صدای الو گفتنش توی گوشم پیچید سریع گفتم -- مهران کجایی ؟؟ -- ليلی من الان شرکتم همه اينا يه نقشه بوده سهام ما سرجا.... ديگه صدایی نيومد جز صدای شليک گلوله .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_168 نگران لب زدم -- چی شده ؟؟؟ برا پارميدا اتفاقی افتاده ؟؟؟
*یک هفته بعد****** لیوانو از آب پر کردم و قوطی قرصو برداشتم و به سمت بابا رفتم مثل همیشه به عکس مهران خیره شده بود کنارش نشستم و گفتم --بابا جون قرصتو آوردم بابام مثل همیشه عکس العملی رو از خودش نشون نداد اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردن لیوانو و قوطیو رو عسلی گذاشتم و ادامه دادم --راستی بابا جون فرهاد گفت که برم خونه و وسایل ضروریمونو بیارم اینجا البته اگه از نظر تو مشکلی نباشه یه مدت منتظر موندم اما دریغ از شنیدن جواب ،،،،از رو کاناپه بلند شدم و راهمو به سمت آشپزخونه گرفتم رفتم داخل آشپزخونه؛خواستم در قابلمه رو بردارم که صدای زنگ گوشیم بلند شد گوشیو از داخل جیبم درآوردم و یه نگاه به صفحه گوشی انداختم فرهاد بود فورا جواب دادم --الو فرهاد --با بابات حرف زدی --آره اما چیزی نگفت --باشه تو برو وسایلو جمع کن و سریع برگرد منم شب میام اونجا باشه ای گفتم و گوشیو قطع کردم در قابلمه رو برداشتم همین که بوی مرغ به دماغم خورد حالم بد شد خودمو به دستشویی رسوندم به ثانیه نکشید که بالا آوردم بعد از بهتر شدن حالم آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم آشپزخونه زیرقابلمه رو خاموش کردم و رفتم بالا نگاهم به اتاق مهران افتاد با بغضی که تو گلوم بود گفتم --ای کاش قاتلتو پیدا میکردن در اتاقشو باز کردم چمدونش هنوز رو زمین بود چند قدمی رو جلوتر رفتم و خودمو به چمدون رسوندم لباساشو زیرورو کردم قطره اشکی رو گونم افتاد نتونستم تحمل کنم داشتم بلند می شدم که نگاهم رو یه دفتر قفل شد .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....