کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_165 بادیدن خوشحالیش مقابلش روی زمین زانو زدم و منتظر موندم که بپ
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_166
هرلحظه صدای داد وبيدادش بالاتر ميرفت ،،، مامان و زن عمو که متوجه شده بودن سريع خودشون به ما رسوندن و ازهم جدامون کردن زن عمو چشم
غره ای بهم رفت و بادلحن دلخوری گفت
-- چرا همچين ميکنی دختر
جوابی به زن عمو ندادم و هنوز نگام به دلارام بود ،،، با اینکه یه مدت گذشته بود ولی هنوز نفس نفس ميزد مامان رفت آشپزخونه و براش آب آورد و مدام برا من خط و نشون میکشید ،،، با رفتار های مامان و زن عمو تازه داشتم به خودم میومدم شرمنده سرمو پایین انداختم و زیرلب طوری که بقیه نشنون با خودم گفتم
-- خدايامن چيکار کردم !!؟؟؟
بعد از خوردن آب مامان به دلارام گفت -- دخترم پارميس که چيزي نميگه اقلا تو يه چيزي بگو
دلارام دستی به گردنش کشید و با بی حالی گفت
-- نميدونم چی بگم زن عمو ،،، دخترت ديوونه شده
با صدای بلندی گفتم
-- داره دروغ ميگه ،،،:اصلا اين تموم زندگيش دروغه
زن عمو دست به سینه نگاهی بهم انداخت و گفت
-- باشه تو راستشو بگو
سری تکون دادم و گفتم
-- معلومه که ميگم اين دخترت رفته بيمارستان و از فراموشی خواهرم سو استفاده کرده و بهش گفته تو فرزام رو دوست داشتی اما خانوادت مخالفت کردن و تورو به کسی که دوستش نداشتی دادن
این حرفارو زدم و بدون ديدن عکس العملشون سریع رفتم سمت پله ها و داشتم پله هارو میرفتم بالا که بامرسانا روبه روشدم بالبخندساختگی که روی لبم بود گوشيو ازش گرفتم ورفتم سمت اتاقم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....