کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_162 _پارميس از تاکسی پياده شدم و با چشای گريون خودمو به نزديکی
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_163
باتعجب نگاش کردم ،،، برادر لیلی از کجا منو میشناسه .... با يه دستم پامو که درد ميکرد گرفته بودم و با دستم ديگه ام اشکامو پاک کردم که ادامه داد
-- ليلی خونه ست ؟؟؟
نگامو به درِ خونه دادم و سری تکون دادم وگفتم
-- نه اما الان مياد
يه مکث کوتاهی کردم و با تعجبی که توی وجودم افتاده بود ادامه دادم
-- چرا من شمارو قبلا نديدم اما شما منو ميشناسيد ؟؟؟
انگار حواسش نبود که گفت
-- من تورو سالهاست که ميشناسم
اخمی کردم و با تعجبی که توی لحنم بود گفتم
-- متوجه منظورتون نمیشم
جوابی بهم نداد که منم از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم
-- درضمن من شمارو حتی تو مراسمی که خواهرتون راه انداخت نديدم
-- آره چون وقتی رسيدم بلافاصله رفتم پيش بابام ،، بعدش سريع برگشتم .... اينجا کاری نداشتم که بخوام بمونم اما اين دفعه بدون گرفتن جواب سوالام هيچ جا نميرم
با صدای آرومی لب زدم
-- پس اين دفعه کار ليلی تمومه
مهران چشاشو ریز کرد و گفت
-- ببخشید چيزی گفتيد ؟؟؟
نمیدونستم چی بگم بهتره بحث رو عوض کنم ،، با گنگی که توی صدام بود گفتم
-- نه بفرماييد داخل
-- نه همين جا منتظر ميمونم
خواستم برم سمت خونه که با صداش سرجام خشکم زد
-- راستی نگفتيد زخم درونتون چيه ؟؟؟؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....