فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گویا تلفات خودشون بیشتر از موشک های ایرانی بوده😂😂😂
#طنز
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت230. چشم هایم را که بازکردم آرش نبود و آفتاب هم کارخودش را شروع کرده بود. فوری تخت را مرتب کرد
#پارت231
–راحیل خانم.
باشنیدن صدایش حیرتم را کنار گذاشتم و نگاهش کردم.
–بله.
دیگر چیزی نگفت و خودش را منتظر نشان داد.
"الان من به این چی بگم خدایا."
مِن ومِنی کردم و او دوباره گفت:
–فکر کن مژگان مریضه، به خاطر بچهایی که داره، اعصابش ضعیفتر شده. من بیشتر نگران اون بچهام. میدونم اگر بخوای میتونی بهش کمک کنی. سرم را پایین انداختم.
–شما برام مثل برادر نداشتم هستید، مگه میشه خواستتون رو انجام ندم. تمام تلاشم رو می کنم.
–لطف بزرگی می کنی، می دونم با مژگان سرکردن سخته، ولی عروس خانم ما، آدمها رو زود یاد میگیره. تو این مدت کوتاه دیدم چطور با هر کس یه جور راه امدی. چشم به زمین دوختم و به حرفش فکر کردم.
او هم نگاهی به قلب سنگی نصفهام انداخت و گفت:
–چه علاقهایی داری به این چیزها، چقدرم پشتکار داری.
باخجالت گفتم:
–آخه یکی اونور درست کردم خراب شد، واسه همین این رو درست کردم.
–خراب شد؟
–بله.
–مگه می خواستی خراب نشه؟
گیج نگاهش کردم و او ادامه داد:
راستش من امدم دیدم کسی نیست و اونجا اون نوشته رو دیدم، فکر کردم همینجوری یکی درست کرده رفته. البته حدس زدم تو درست کردی.
برای این که مژگان نبینه خرابش کردم.
نمی دونستم برات مهمه. نمیخواستم مژگان دوباره از محبت بین شما دو تا بگه و به جون من نق بزنه.
ولی وقتی از پنجره دیدم یکی دیگه اینجا درست کردی فهمیدم چه اشتباهی کردم.
"آهان نکنه واسه این مهربونتر شده. اینم خوب رعایت مژگان رو می کنهها، وای خوب شد اون روز به آرش گفتم چیزی بروز نده، وگرنه چقدر بد میشد می فهمیدیم کار کیارشه، اونوقت دیگه اینقدر مهربون نبود."
–اشکالی نداره، چیز مهمی نبود.
بانزدیک شدن آرش آرام گفت:
– حرفهایی که گفتم پیش خودمون بمونه.
با سر جواب مثبت دادم.
هنوز غرورش اجازه نمیداد دستوری حرف نزند. ولی همین که فهمیدم از این به بعد میشود مثل یک برادر رویش حساب باز کنم خوشحال بودم.
کیارش درحال رفتن به طرف ساختمان رو به آرش گفت:
–زودتر بیایید صبحانه بخوریم و راه بیفتیم.
–باشه داداش.
آرش دستم را گرفت.
–کیارش چی می گفت؟
–چیز مهمی نبود.
دستش را دور شانهام انداخت.
–اگه می گفتی تعجب داشت.
نگاه تعجب زدهام را از نظر گذراند و ادامه داد:
–می تونم حدس بزنم، چی گفته، تقریبا این توصیه روبه هممون کرده، اون تمام نگرانیش این بچه بازیهای مژگانه.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
–یه مدت باهاش هم پا بود، کجاها که نمی رفتن، چه کارها که نمی کردن، ولی بعد از یه مدت مژگان دیگه حرف کیارش رو نمیخوند، کمکم بینشون اختلاف نظر زیاد شد. کیارش هم ارتباطش رو با دوستاش زیاد کرد. با نامزد کردن ما هم کلا رابطشون روز به روز سردتر شد. دلیلش رو هم دقیقا نمیدونم.
این اولین باره که ما خانوادگی، اینجوری ساکت و آروم امدیم شمال.
مادر و برادر مژگان که امده بودند تعجب کرده بودند که از رفیق رفقامون کسی اینجا نیست. مادرش می گفت من گفتم با فریدون بیاییم اینجا حال و هواش عوض بشه، اینجا چرا خبری نیست.
حرفهای آرش برایم تازگی داشت،"پس خیلی مونده تامن این خانواده روبشناسم."
سر میز صبحانه نشسته بودیم. مادر آرش سعی می کرد حواسش به مژگان باشد. چیزهایی را که روی میز چیده شده بود را تعارفش می کرد، دلم برای او هم میسوخت، حتما کیارش درخواستی که از من داشت را صد برابرش را از مادرش داشته.
این نشان میدهد زنش را دوست دارد و برایش مهم است. کاش مژگان این را میفهمید.
نمیدانستم چرا همه باید ملاحظهی مژگان را میکردند، به نظرم رسید شاید مریضی اعصاب دارد و کیارش نمیخواهد به کسی بگوید.
بعد از جمع و جور کردن و آماده شدن بالاخره راه افتادیم. من دوباره صندلی پشت آرش نشستم.
آرش مدام از آینه به من لبخند میزد.
یک موسیقی سنتی قدیمی عاشقانه از گوشیام دانلود کردم و فرستادم روی بلوتوث پخش.
آرش صدایش را زیاد کرد و شروع کرد با خواننده همخوانی کردن.
بعضی جاهایش که از عشق می گفت از آینه نگاهم می کردم و همان کلمات را خطاب به من لب خوانی می کرد. البته فقط لب میزد. لبخند از روی لبهایم جمع نمیشد.
ماشین کیارش جلوتر از ما بود، تمام مدت راه نمی دانم چرا کیارش اصلا زنگ نزد به آرش که جایی برای استراحت نگه دارند.
تقریبا یک ساعت بیشتر تا تهران نمانده بود که ناگهان مادرشوهرم گفت:
–اونا چرا اونجوری میکنن؟ دوباره چشون شد.
من و آرش مسیر نگاه مادرش را دنبال کردیم.
کیارش با یک دست فرمان را گرفته بود و دست دیگرش را در هوا تکان میداد. ماشین گاهی به کنار جاده کشیده میشد. کاملا معلوم بود که مژگان دستش را به طرف فرمان می برد و باعث تکانهای شدید ماشین میشود.
#بهقلملیلافتحیپور
9.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فضای مجازی اینطوری ما رو مدیریت میکنه😳😐
وضعیت کلاسهای ریاضی
در مدارس اسرائیل
+ اگر سه تا پهپاد از ایران بیاد
و دو تا موشک هم بهش اضافه بشه
الان ما چی داریم؟
- الان ما فقط دسشویی داریم😂
(•‿•) (✷‿✷)
وزیر خارجه انگلیس دیشب گفت:
از ایران میخواهیم این رفتار خطرناک خود را
که به نفع کسی نیست متوقف کند
پاسخ ایران: دیر گفتی عزیز!
کروزا و پهپادا زدن به دل جاده
گوشیاشونم جا گذاشتن 😂
(•‿•)(◕ᴗ◕✿)
از دیشب مقامات اسرائیل
در حال حفظ و تمرین:
سلام فرمانده
سلام از این نسل غیور جا مانده😂
(◠‿・)—☆
+ چرا ایران به سمت اسراییل موشک انداخت؟
- خب تو مرام جمهوری اسلامی نیست
که پیامی رو سین کنه اما جواب نده😂
🕪🕪این موشک هایی که شلیک شد فقط بخشی از موشک هایی بود که تو انبارها خیلی سال مونده بود و داشت تاریخ انقضاش تموم میشد و خمس بهش میخورد😂
خمسش رد کردیم دادیم مستحق😂😂😂
اصل کاری ها و جدید ها موندند برای دور بعدی 😉
#مرگبراسراییل
#انتقامسخت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وزیر خارجهٔ انگلیس در برنامهٔ تلویزیونی آچمز شد
وزیر خارجهٔ انگلیس که اقدام ایران علیه رژیم صهیونیستی را محکوم کرده، در پاسخ به مجری تلویزیونی که پرسید «اگر کسی کنسولگری انگلیس را بمباران کند، ما چه کار میکنیم؟» گفت: خب ما یک واکنش خیلی شدید نشان میدهیم.
مجری هم در ادامه به او گفت: ایران هم میگوید ما همین کار را کردهایم.
کلام طلایی 🌱
#پارت231 –راحیل خانم. باشنیدن صدایش حیرتم را کنار گذاشتم و نگاهش کردم. –بله. دیگر چیزی نگفت و خودش
#پارت232
آرش باعصبانیت گفت:
–این کارهای خطرناک چیه اینا می کنن.
سرعت ماشین کیارش کم شد و کنار جاده نگه داشت. مژگان با یک حرکت پایین پرید و در ماشین را با تمام قدرت بست.
کیارش هم گازش را گرفت و رفت.
مادر آرش به صورتش زد.
–این چرا با اون وضعش اینجوری پیاده شد؟ نمیگه بلایی سر بچه میاد. اینا دوباره سرچی پریدن بهم؟
فکر نمیکنم در حال حاضر برای مادر آرش چیزی مهم تر از وضعیت نوهاش وجود داشته باشد.
مژگان میخواست بیاید کنار جاده و ماشین بگیرد که آرش جلوی پایش ترمز کرد.
مادر آرش به مژگان گفت:
–چی شده مادر؟
مژگان با بغض گفت:
–هیچی مامان، شما برید، خودم یه ماشین می گیرم میام.
–یعنی چی ماشین می گیرم میام. بیا دخترم، الان عصبی هستی، بیا بشین یه کم آروم شی بگو ببینم چی شده.
من و آرش هاج و واج فقط نگاهش می کردیم. رنگ صورتش تغییر کرده بود و صدایش هم به خاطر بغضی که داشت می لرزید.
مادر آرش پیاده شد و بطری آب معدنی را جلویش گرفت.
–یه کم بخور، آروم شی، خودت رو ناراحت نکن مادر، به فکر بچت باش.
مژگان با فریاد گفت:
–همش بچه، بچه، پس من چی؟ همه فقط به فکر بچه هستن، این کارو نکن بچه، اون کار رو نکن بچه، همه واسه من دایهی مهربونتر از مادرشدن. گریهاش مجال این که دوباره حرفی بزند را به او نداد.
آرش مدام نفس عمیق می کشید و روی فرمان مشت میزد.
هق هق گریهی مژگان باعث شد مادر شوهرم هم بغض کند.
–مژگان جان من به خاطر خودت میگم، تو برامون عزیزی که بچتم عزیزه دخترم، حالا بیا برو بشین توی ماشین، باشه دیگه حرفی نمیزنیم. مژگان اشکش را از صورتش پاک کرد و گفت:
–نه مامان، تنها لطفی که الان شما به من می کنید اینه که از اینجا برید.
–من تو رو توی بیابون ولت کنم برم، مگه میشه؟
–مگه پسرتون ول نکرد، مثلا من زنشم، غریبهها بیشتر براش ارزش دارن تازنش.
وقتی این حرف را زد نگاه گذرایی به طرف من انداخت.
–باشه مادر پس بزار به آرش بگم بره، من با تو ماشین می گیریم میریم.
آرش که عصبی شده بود، ازماشین پیاده شد و ماشین را دور زد.
درماشین را باز کرد و به مادرش گفت:
–شما بشین.
بعداز این که مادرش نشست، در پشت را باز کرد و با صدای کنترل شدهایی رو به مژگان گفت:
– بشین.
مژگان فقط عصبی نگاهش کرد و این بار آرش فریاد زد:
–گفتم بشین.
آنقدر صدایش ترسناک بود که من هم یکه خوردم.
مژگان یک قدم به عقب رفت وچشمهایش را به زمین دوخت.
مادر آرش، آرام گفت:
–بشین دخترم.
آرش بازوی مژگان را گرفت و هدایتش کرد به طرف ماشین و وادارش کرد بنشیند. او هم نشست و دیگر حرفی نزد.
آرش در را بست و رفت پشت فرمان نشست و راه افتاد.
مژگان آرام آرام اشک میریخت.
جگرم برایش کباب شد. خواستم دلداریش بدهم ولی ترسیدم عکسالعمل بدی از خودش نشان بدهد. سکوت سنگینی ماشین را گرفته بود و فقط صدای فین فین مژگان میآمد.
آرش آینه را به طرفش تنظیم کرد. جعبه دستمال کاغذی را که بر روی داشبورت چسبانده بود، کَند و گرفت طرفش وگفت:
–باگریه کردن کاردرست میشه؟
مژگان دستمالی برداشت و فقط از آینه نگاهش کرد.
–الان اونم عصبی کردی، نمیشد دعواتون رومی ذاشتید خونه.
–من اون رو عصبی نکردم، نمی دونم کی به گوشیش زنگ زد با اون که حرف زد قاطی کرد و به زمین و زمان بد و بیراه گفت. من فقط چند تا سوال ازش پرسیدم پرید بهم. اصلا یه مدته تلفنهای مشکوک بهش میشه.
–خب حالا با اون دعوات شده چرا نمیای تو ماشین من بشینی، تقصیر ما چیه؟
یه درصد فکر کن ما تو رو بزاریم اینجا وسط بیابون و بریم.
–بیابون چیه، همه جا پراز ماشینِ، می خواستم یه دربست بگیرم برم خونهی مامانم اینا.
–اونا که شمالن.
–بابا و خواهرم تهران هستن دیگه.
همین که به مقصد رسیدیم. آرش چمدان و وسایل را بالا برد.
مادر آرش با اصرار خواست که مژگان را راضی کند تا بالا بیاید، ولی مژگان راضی نشد.
وقتی آرش برگشت تا ماشین را قفل کند مادرش پچ و پچی در گوش پسرش کرد، بعد آرش رو به من و مادرش گفت:
–شما برید بالا.
تازه لباسهایم را عوض کرده بودم که دیدم مژگان و آرش امدند.
#بهقلملیلافتحیپور
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کمترین کاری که ایران با اسرائیل کرد.
الله اکبر 🌹🙏
15.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت برخورد یک سرباز عصبانی با شهید علی صیاد شیرازی که اتفاقا او را نمیشناخت
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....