🔴حجاب برای زنان غربی قهرمانی بی بدیلی را رقم زده است.
◾️خانم لاجنا از لندن از فواید بیشمار حجاب سخن گفته است اما دو جمله آن نشان میدهد که حجاب هم میتواند برای زنان اروپایی قهرمانیهای بیبدیل زنانه رقم بزند. قهرمانی که خبر از فهم، شعور و نقش تمدنی و مبارزه برای تمدن سازی خبر میدهد.
🔹لاجنا میگوید، با حجابم ثابت میکنم تمدن غربی نمیتواند سبک زندگی و دین مرا تحقیر کند و با عقدهی حقارت بتواند پوشش لیبیرالیسمی را بر من تحمیل کند. من با حجابم اعلام میکنم شما جنایتکاران (اضافه شده مترجم) نتوانستید با تحقیر حجاب، بر من موثر افتید و من توانستم همچنان سفیر ارزشهای الهی زنان باشم.
🔹لاجنا در آخر خود را زنی معرفی میکند که توانسته است شخصیت خودش را رشد دهد در عین اینکه توانسته قدرت تصمیم گیری و انتخاب خود را در زیر سایهی دیکتاتوری رسانهای حفظ کند.
◀️دیگر همه فهمیدهاند حفظ حجاب تمدن غربی را از پای در میآورد.
✍عالیه سادات
_________________
اونا مبارزه میکنن برای حجاب داشتن اونوقت تو ایران یه عده...
به نظرتون کدوم گروه از رو شکم سیریه؟
کلام طلایی 🌱
#پارت255 کمیل با دیدنم از ماشین پیاده شد و تسلیت گفت، ولی نمیدانم در چهرهام چه دید که با نگرانی
#پارت256
از خواب که بیدار شدم به آشپزخانه رفتم. مادر روی یخچال یادداشت گذاشته بود که با اسرا به خانهی دایی رفتهاند. تعجب کردم. مادر معمولا خیلی کم خانهی دایی میرفت.
کمی غذا گرم کردم و همین که شروع به خوردن کردم؛ فکر آرش و کارهایش دوباره به مغزم هجوم آوردند. این همه ساعت یعنی نگران نشده که زنگ بزند. من که گفتم به خاطر حال بدم به خانه میروم. ساعت را نگاه کردم چیزی به غروب نمانده بود. از این بیخیالی آرش دوباره گِره به گلویم افتاد. چرا آرش به این فکر نکرده که شاید در راه حالم بد بشود. غذا از گلویم پایین نرفت دوباره روی تخت دراز کشیدم.
با شنیدن صدای در فهمیدم که مادر و اسرا آمدند.
– اسرا وارد اتاق شد و پرسید:
–تاحالا خواب بودی؟
–نه، چطور؟
مادر هم امد و مات نگاهم کرد.
اسرا گفت:
– پس چرا این شکلی شدی؟
–چه شکلی؟
–عین میتها، حداقل به ما رحم کن یه دستی به موهات بکش وحشت نکنیم.
درچشم های اسرا براق شدم و بعد نگاهی به مادر انداختم، غم داشتند.
مادر نگاهش را از من گرفت و رفت. به آشپزخانه رفتم.
مادر پیاز پوست میکند.
کنارش ایستادم و گفتم:
–غذا که داریم.
–زن داییت آش پخته بود. برای تو هم فرستاده، پیاز داغش تموم شده بود. دارم درست میکنم.
–مامان جان چی شده بود که یهو رفتید خونه دایی؟
برگشت نگاهم کرد.
–کارش داشتم.
–چه کاری؟
–می خواستم مشورت کنم.
کمی نگران شدم.
–در مورد چی؟
پیازی را که پوست کنده بود را روی تخته گذاشت وشروع به خردکردن کرد.
–درموردتو.
قلبم ریخت.
–یه تصمیمهایی هم گرفتیم ولی آخرش این خودتی که باید برای زندگیت تصمیم نهایی رو بگیری.
چشم به پیاز بدبختی دوختم که تند تند زیرچاقو ریز ریز میشد. کمی مکث کردم.
–در مورد چی تصمیم گرفتید؟ پیازها را در ماهیتابه ریخت.
تو اینستاگرام یه خانومی ساکن آلمان یه کلیپی گذاشته بود و به رهبری ابراز محبت کرده بود. کامنتهای پست خیلی عجیب بود. اونایی که خارج هستن اومدن نظرشون رو درباره آقا گفتن
باید بیرون ایران باشی تا بفهمی چه رهبری داری