مهوا
✡ نشست گفتمانی مسئلهٔ صهیونیسم 🖇 مجموعهٔ مهوا در راستای تبیین مسئلهٔ صهیونیسم، با حضور خانم دکتر ال
❓صهیونیسم یعنی چه؟
🕍 اصطلاح صهیونیست برای اولین بار توسط #ناتان_برنباوم که یک نویسندهی یهودی اتریشی بود مطرح شد که خودش بعدها مخالف سرسخت صهیونیسم شد و عقاید متفاوتی پیدا کرد.
✡ #صهیون نام یک کوه در منطقهی بیتالمقدس (اورشلیم) است که بعدها به نمادی از کل منطقهی فلسطین تبدیل شده و برای یهودیان به معنای بازگشت به آن سرزمین است.
🏕 در واقع اگر بخواهیم تعریف صهیونیسم را به عنوان یک تعریف رسمی داشته باشیم: آن عقیده و اعتقادی است که میگوید یهودیها یک ملتی هستند که باید سرزمین و کشور خودشان را داشته باشند و کشور خودشان جایی نیست جز فلسطین؛ زیرا اعتقاد دارند که آنها از زمان حضرت یعقوب علیهالسلام و بعد حضرت موسی علیهالسلام در آنجا بودهاند و آن سرزمین به آنها تعلق دارد و خدا آنجا را به آنها وعده داده است!
🔍 برشی از جلسهٔ اول نشست تاریخ صهیونیسم | دکتر کدخدایی | هیئت علمی دانشگاه تهران
🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا|•
#تاریخ_صهیونیسم
#گروه_فلسطین
#فلسطین
#مهوا
@kanoon_mahva
«نامههای بچههای لشکر»
💌 بچههای لشکر خیلی ابراهیم را دوست داشتند. و چند صباحی که نمیدیدینش برایش نامه میفرستادند. «یکیشان شاکی بود ازش که چرا وقتی قرار بوده فلان ساعت بیاید از فلان خاکریز بگذرد برود، نیامده. او را معطل خودش کرده. نوشته بود جیرهی جنگیهای چند روزش را جمع کرده بود، بیآن که حتی به یک شکلاتش دست بزند تا او بیاید بنشینند با هم به خورندش. قول داده بود یک کلام هم نمیخواسته حرف بزند. فقط میخواسته نگاهش کند، و بیسکوئیتش را کنار او بخورد. نوشته بود من به همین کم هم راضیام حاجی... اگر باز گذارت افتاد این طرفی، درِ سنگر ما شبانهروز به روت بازست قدمت روی چشم ماست. مخلصت عليرضا.»
📖 بخشی از کتاب #گنجشکها_بهشت_را_میفهمند، اثر حسن #بنیعامر.
🔍 از افرادی که بعد از گذشت جنگ تحمیلی عقایدشان به کلی تغییر کرده و خیلیها را قبول ندارند، شنیدهایم که #ابراهیم_همت پدیدهی خاصی بود در جنگ. و هنوز هم یک لشکر علاقهمند دارد. این که هر کسی که کوچکترین برخوردی با شهید ابراهیم همت داشته تصدیق میکند که یکی از عالیترین فرماندهان جنگ بوده در اخلاق و اخلاص، خیلی حرف دارد... .
📚 •|گروه کتاب مهوا، برش کتاب|•
#گروه_کتاب
#مهوا
@kanoon_mahva
«سعادتی بس بزرگ»
🎒 من با کمال میل به این جبههی مقدس که برای اسلام است میروم و چون ما به خودمان تعلق نداریم و خلق نشدهایم تا راحتطلب باشیم و یا در پی آسایش دنیوی باشیم. دنیا ارزش ندارد و ما خلق شدهایم تا آزمایش بشویم و اساس این جهان محل آزمایشی بیش نیست. زندگی جاوید در آن جهان است. اما ای مردم! مرگ را فراموش نکنید. دنیا به آخر میرسد. سعی کنید به دنیا دل نبندید و خود را مهیای سفر آخرت کنید.
🕊 آری مردم امروز حسین زمان تنهاست. امروز فرزند فاطمه (سلاماللهعلیها) در برابر سپاهیان کفر و ابرقدرتها، بییاور است. امروز کربلای انقلابمان خون میخواهد و من میروم تا به یزیدیان زمان بفهمانم که شهادت بالاترین آرزوی ماست. از #شهادت مرا باکی نیست. چون کشته شدن در راه خدا سعادتی بس بزرگ است.
📆 بیست و دوم شهریور ماه، سالگرد شهادت #شهید_غلامرضا_خردهمینا
💌 •| گروه گنجینهٔ مکتوب، وصیتنامهٔ شهدا |•
#گنجینه_مکتوب
#وصیت_نامه
#مناسبتی
#مهوا
@kanoon_mahva
🕯 خدایا، به تو شکایت میکنم...
🕊 خدایا، به تو شکایت میکنم از کسانی که قرآن، کتاب پاک تو را میخوانند اما به گفتههایش اعتماد نمیکنند... !
✍ شهید #هادی_خوشنویس
💌 •| گروه گنجینه مکتوب، نهمین نیایش|•
#آوای_دماوند
#معبود_شهدا
#نیایش
#سحر
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
«طواف امیر»
☕️ چای را در استکان میریزم و در خودم میگویم: اگر بدون خداحافظی رفته بود... اگر او را برنمیگرداندم... اصلا چرا باید بدون خداحافظی برود... چرا بدون اجازه... مگر من مادرش نیستم... چطور دلش میآید...
📚 سینی را برمی دارم و قندان را در سینی میگذارم. در ذهنم فریادهای خشم و گریههای دلتنگی با هم دعوا دارند. سینی را در دستم میگیرم و به سمت اتاقش میروم. به پشت در رسیدهام و برای پیروزی خشم و دلتنگی دیر شده است، در را که باز کردم، او را با آرامش همیشگیاش در حال خواندن کتاب دیدم، من را که دید خودش را جمعوجوری کرد و لبخندی زد.
همهی آنچه در ذهنم بود رخت بسته بود و تنها با یک بفرمای مادرم، سینی چای را جلویش گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم. وقتی در آن حال دیدمش دلم قرص شد که منصرف شده، مشغول کارهای خانه شدم.
متوجه نشدم که چطور زمان گذشت، با صدای زنگ در به خودم آمدم، در را که باز کردم حاج حسن بود. خسته نباشیدِ گرمی گفتم و کیسهی میوه را از دستش گرفتم، عادتش بود که همیشه دست پر به خانه بیاید. دست و رویش را شست و کنارم نشست تا چای عصرگاهیمان را در کنار هم بنوشیم. سراغ امیر را گرفت و بعد صدایش زد، امیر هم بیهیچ معطلی در کنار ما حاضر بود.
حاجی گفت:« پسرم آماده شو تا با هم به مسجد بریم.»
🕌 هر شب برای نماز مغرب با هم به مسجد میرفتند، آنها که راهی مسجد شدند چادر گلدار سفیدم را سدّم کردم و من هم آمادهی نماز شدم، نماز را که خواندم هنوز در فکر امیر و اتفاق امروز بودم، تصمیم گرفتم غذایی که او دوست دارد، بپزم. آخر مادر، همهی عشقش را در غذایی که میپزد نثار فرزند و خانوادهاش میکند.
صدای کلید از پشت در آمد، حاج حسن با سلامِ بلند مرا از آشپزخانه به هال کشانده بود.
_ سلام قبول باشه، پس کو امیر؟
_ حاجی گفت: تا سفره را بچینی میرسه.
🍱 سفره را در همان آشپزخانه پهن کردم و با خطکشی هر چه تمامتر وسایل سفره را چیدم.
کنار سفره نشستم و منتظر ماندم، حاجی که آمد بسم اللهی گفت و خواست لقمهای از غذا بردارد که گفتم:«
ـ صبر نمیکنی تا امیر بیاد؟
_ میآد، شروع کن امیر هم میرسه.
_ کی تا حالا شده بدون امیر شام بخوریم؟
_ تو شروع کن. خدا رو خوش نمیآد سفره پهنه.
میخواستم شروع کنم، اما دستِ دلم به غذا نمیرفت، اصلا فکر میکردم که این نقاشیام با حضور امیر در کنار سفره است که کامل میشود.
_ مسجد برنامهای بود؟
و نگاه حاجی که مثل همیشه نبود.
_ حاجی میگی امیر کجاست یا برم مسجد؟
_ اشرف جان آروم باش.
(اما مگر با اشک در چشم حاجی و بغض در گلویش میشود آرام بود.)
🎒 حاجی ادامه داد: دم اذان که با امیر به مسجد میرفتیم تمام ماجرای امروز رو برام تعریف کرد که به دنبالش رفته بودی مسجد و با مسئول اعزامیها صحبت کردی و امیر رو با خودت به خونه آوردی. تا مسجد سعی کرد من رو راضی کنه که امشب راهی بشه، قبل از نماز آشوب بودم. نمیدونم حین نماز امیر با خدا چی گفته بود که وقتی نمازم تموم شد قلبم آروم شده بود، با هم رفتیم ساک و پوتین و لباس حوله و خوراکی خریدم و امیرم را راهی کردم.
تمام تنم میلرزید. آتشی در درونم روشن شده بود که سردی تنم را توان گرم کردن نداشت نمیدانستم چه باید بگویم قلبم در سینهام سنگینی میکرد.
_ چرا خودت باهاش نرفتی؟
جملهای که بیاراده از میان لبهای لرزانم بیرون پریده بود با سکوت حاجی اشک را از چشمانم سرازیر کرده بود.
💌 حالا چندسالی از نیامدنش میگذشت و من در حسرت امضای برگهی رضایتنامهی اعزامش مانده بودم که اینجا در سرزمین منا، پسرم، امیرم، تمام زندگیام، در خواب با صندوقچهای سمتم میآمد و لبخندی بر لب داشت، به استقبالش رفتم و سخت در آغوشش گرفتم، دوست داشتم عوض تمام این سالها نگاهش کنم.
🎙 گفت: مامان بیا پایین این دفترچه رو امضا کن.
آخ به قربان مادر گفتنت، چقدر صدایت دلنشینتر از همیشه بود.
🔖 من که امضا بلد نیستم و مُهرم رو هم نیاوردم. با همان مُهری که امیر به دستم داد، دفترش را امضا کردم و وقتی از خواب بیدار شدم، تمام صورتم خیس از اشکهای دلتنگی بود، اما آرام بودم. طواف آن روز را با حس حضور امیر انجام دادم.
❣ به یاد شهید جاویدالاثر #امیر_معینی
🖊 به قلمِ فاطمه زارع
✍ •| گروه نویسندگی مهوا |•
#مستندنگاری
#نویسندگی
#مهوا
@kanoon_mahva
«پرواز بدون بال»
🕯 شهید «#مهدی_باکری» فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا، در وصف شهید «اسد قربانی شیر امین» چنین گفته است:
«هرگاه خسته میشدم، دیدار اسد برایم روحیهای تازه میبخشید. با اینکه یک پایش را از دست داده بود و جانباز بود، به سختی راه میرفت، ولی موقعی که مأموریتی از جانب اسلام برایش تعیین میشد، پرواز میکرد و لنگی پایش در پروازش اثری نداشت. سختترین مأموریتها را انجام میداد.
🕊 فرماندهی گروهان ویژهی شهادت بود. ما به این گروهان میگفتیم اگر بروید حتماً شهید میشوید. ولی این عملیات را میبایست انجام میدادند؛ چون مهم بود برای اسلام و او فرماندهی آنها بود و رفت. با این که پایش میلنگید و نمیتوانست زیاد راه برود و اگر زیاد کار میکرد میبایست استراحت میکرد.
🌐 منبع خبرگزاری دفاع مقدس
📆 بیست و یکم شهریور ماه سالگرد شهادت #شهید_اسد_قربانی
💌•|گروه گنجینه مکتوب، زندگینامه شهدا|•
#گنجینه_مکتوب
#زندگینامه
#مناسبتی
#مهوا
@kanoon_mahva
«زندگى چیست و چه میتواند باشد؟»
🩸حسین بن على (علیهالسلام) فرمود:« زندگى عقیده و جهاد و مبارزه، در راه عقیده است.» بلى زندگى یک مسلمان لبیک به نداى «هَل مِن ناصر یَنصُرُنی؟» حسین زمان گفتن و در جبهه حضور داشتن و به خون غلتیدن و قطعهقطعه شدن و آزادانه و سربلند زیستن و تن به ذلت و خوارى ندادن است.
✊ بکوشید که پاسدار اسلام عزیز باشید. اگر دین محمد (صلیالله علیهوآلهوسلّم) به جز کشته شدن من استوار نمىشود، پس اى شمشیرها مرا دریابید و این را حسین (علیهالسلام) گفت و فرمود: «هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة». هرگز زیر بار ذلت و خوارى نمیروم.
🕯 اینها را سر لوحهی زندگى قرار دهید.
هیچ انتظارى از انقلاب اسلامى در مقابل اعمال خود نداشته باشید. فقط براى خدا کار کنید. هر شهیدى که مىآید براى آگاهى و عبرت ماست. بکوشید در شما تأثیر نکند و به خود بیائید که «إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»، بازگشت همه بهسوى اوست.
📝 برشی از وصیتنامه شهید #اسدالله_شیرامین
🌐 منبع گنج بیپایان
💌 •| گروه گنجینه مکتوب، وصیتنامه شهدا |•
#گنجینه_مکتوب
#وصیت_نامه
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
🤝🏻 فراخوان همکاری و آموزش بخشهای #رسانه و #گرافیک مهوا: 🖼 پوستر و عکسنوشته 🎙 پادکست 🎬 تدوین 👨🏫
«دوره آموزشی فتوشاپ»
💻 سه جلسهی مجازی و یک جلسهی پرسش و پاسخ حضوری
🌐 جلسات مجازی: پنجشنبهها از ساعت ۱۵ تا ۱۸ از تاریخ ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
📍جلسهی حضوری: تهران، میدان انقلاب
💵 هزینهی دوره ۴۰۰ تومان است و برای دانشجویان دانشگاه تهران با ۵۰ درصد تخفیف در نظر گرفته میشود.
👤 استاد دوره: سرکار خانم رقیه کشاورز
🆔 علاقهمندان برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر به شناسهی @Asma_moghisi مراجعه کنند.
⚠️ ظرفیت کلاس محدود میباشد و اولویت ثبتنام با دانشجویان دانشگاه تهران است.
🔹 مهلت ثبتنام در این دورهی آموزشی تا ساعت ۲۴ روز چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴ میباشد.
❗️ توجه داشته باشید این دوره به صورت مبتدی تدریس میشود و دورههای تخصصی آموزش فتوشاپ بعد از این دوره برگزار میگردد.
🌐 •| گروه رسانه مهوا |•
#گروه_رسانه
#دوره_آموزشی
#فتوشاپ
#مهوا
@kanoon_Mahva
مهوا
«استعمار مستعمرهنشین و سیاست گرسنگی۱» 🫂 بیش از یک میلیون ایرلندی از گرسنگی و عفونتها و بیماریهای
«استعمار مستعمرهنشین و سیاست گرسنگی۲»
📜 چندی پیش گروهی از تاریخنگارانِ فاجعهی گرسنگی ایرلند در نامهای سرگشاده نوشتند:
❗️ «ما از پیامدهای وحشتناک قحطیهای جمعی آگاهیم. آنچه امروز در غزه در حال وقوع است ما را به یاد همان فاجعه در #ایرلند میاندازد. از آمریکاییهای ایرلندیتبار میخواهیم از نفوذ خود برای جلوگیری از قحطی در #غزه استفاده کنند.»
🍞 گرسنگی، زخمی عمیق بر روح جمعی ایرلندیها گذاشت. به گفتهی آنها هیچ تاریخی نمیتواند این درد را بازگو کند.
⛪️ در روایتهای شفاهی که از نسلهای قدیمیتر ایرلند شنیدهام، آمده است که مردم برای گرفتن غذا ناچار بودند به کلیساهای وابسته به امپراتوری بریتانیا بروند. این کلیساها شرطشان این بود که باید از کاتولیک به پروتستان تغییر مذهب بدهند و به زبان انگلیسی صحبت بکنند.
🕯 یکی از تلخترین لحظهها، زمانی بود که پدر و مادرها به فرزندانشان گفتند برای زنده ماندن باید زبان ایرلندی را کنار بگذارند. این پیوند دردناک میان گرسنگی و حذف زبان، فقط در ایرلند رخ نداده؛ بلکه در بسیاری نقاط جهان هم دیده میشود.
🔍 در پروژههای استعماری که هدفشان «جایگزینی مردم بومی» با «مهاجران» است، بقا و دوام استعمار بر پایهی سلب مالکیت و حذف فرهنگی، اجتماعی و حتی فیزیکی ملتها شکل میگیرد. این روند را در آمریکا، کانادا، استرالیا، زلاندنو، آفریقای جنوبی و امروز در #فلسطین میبینیم.
🔗 برگرفته از کانال فلسطین به مثابهی یک ایده
🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا، پانزدهمین کوفیه|•
#استعمار_مستعمره_نشین
#سیاست_گرسنگی
#گروه_فلسطین
#کوفیه
#مهوا
@kanoon_mahva