eitaa logo
کارام جانم می‌رود
754 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2⃣1⃣ که ایستاده بمیرم به احترام علی  ف پیام داد که: «اگه نیای، پشیمون می‌شی‌ها.» فهمیدم که چرا دیروز ت هم که زنگ زده بود دعوتم کند، گفت که همه تلاشم را بکنم که خودم را برسانم. وارد حیاط مدرسه پسرانه که شدم، عکس بزرگ زهرا حداد عادل را دیدم که با چادر شطرنجی، با تبسم محوی در دشت سبزی ایستاده. عکس جوری است که انگار اصلاً برای شهادت گرفته شده. دم در، بهمان یک دستمال اشک، یک کارت با دستخط زهرا خانم و یک تسبیح هدیه دادند. در راه‌پله مدرسه فرهنگ قاب عکس بچه‌های میناب را گذاشته و کنارشان گل، پرپر کرده بودند و عکس ماکان، بزرگ‌تر از همه، وسط راهرو بود. چهره هر کدامشان را که می‌دیدم، دلم چنگ‌چنگ می‌شد به یاد فاطمه سادات. دختر چشم و ابرو مشکی و خوش‌مشرب کلاس هشتمی‌ام که این چند ماه دائم به او فکر کرده‌ام که در سوگ مادر و دوری پدر چه می‌کشد. با اینکه می‌دانستم محال است، ته دلم کورسوی امیدی روشن بود که شاید ببینمش. یعنی از وداع با پیکر بی‌جان مادرش هم محروم بود؟ فقط به جرم اینکه نوه (و حالا فرزندِ) عالی‌ترین مقام یک کشور است؟ در کل مراسم، فاطمه سادات جلوی چشمم بود و فکر می‌کردم حالا چه بر سر آن لبخندهای تروتازه آمده. یکی از خادم‌های مراسم، ایستاده بود دم سالن زنانه و می‌گفت: «فقط شاگردای خانم حداد و دبیرهای مدرسه برن جلو بشینن.» سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من، هم شاگردم هم دبیر.» برایم مسیر را کمی باز کردند و راهم دادند جلوهای سالن که به دیوار تکیه دهم. یاد پارسال، کمی قبل‌تر از این روزها افتادم. تلفن می‌زد که درباره پیشنهاد کاری‌اش حرف بزنیم و آن‌قدر از هر دری برایش می‌گفتم و درددل می‌کردم که بیشتر از یک ساعت تلفنمان طول می‌کشید. او جوری گوش می‌داد که انگار هیچ کاری ندارد و فقط مانده غرهای من را بشنود و هندوانه زیر بغلم بگذارد و شیرم کند برای قبول‌کردن کاری که دعوتم کرده بود. در مدرسه هم در آخرین دیدارمان، مثل همه وقت‌های دیگر، آن‌قدر ایستاده به حرف‌هایم گوش داد که تاریک شد و در مدرسه را بستند و چادرم توی دفتر که درش را قفل کرده بودند، ماند. حالا هم نسبت شاگردی و همکاری داشتن با او بود که برایم راه باز کرد و عزیزم کرد. در دلم می‌گفتم: «آهای خانم حداد، اون‌طرف که محتاج‌ترم یادت نره باهات نسبت داشتم، اونجا محتاج‌ترم که برام راه باز کنی و محترمم کنی.» حاج حسین یکتا آمد. طبق معمول آتشی به پا کرد و رفت. به تابوت زهرا خانم اشاره می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌ها خانم حداد اومده حاضرغایبتون کنه. اومده ببینه کدوم پایه‌ها، پای‌کار آقا مجتباش حاضرن و همیشه می‌مونن.» بچه‌ها ضجه می‌زدند و به پهنای صورت اشک می‌ریختند. بعد از مداحی، آقای دکتر حداد عادل آمد. فکر کردم قرار است سخنرانی کند. پای سخنرانی‌هایش زیاد نشسته‌ام. سبک کارش، دستم است. شروع که کرد، دیدم آن‌قدر شکسته و غمگین است که انگار فقط آمده کمی زبان بگیرد و مثل همه جوان ازدست‌داده‌های دیگر، کمی سوز دل بگوید و برود. می‌گفت: «می‌دونید الان جای کی خالیه اینجا؟ جای همسر زهرا.» کمی بغض قورت داد و ادامه داد: «و جای بچه‌هاش. من جواب بچه‌هاشو چی بدم اگر گفتن چرا حق نداشتیم با مادرمون خداحافظی کنیم؟» کمی که گذشت، خانمی از دور اشاره کرد بلند شوم. دوروبرم را نگاه کردم تا مطمئن شدم با خودم است. گفت: «مگه شما معلم نیستی؟ خب برو پایین توی اتاق کنار عکس ماکان.» اتاقی را خالی کرده بودند و خانواده و همکارها منتظر نشسته بودند تا تابوت را برایشان بیاورند. از روی تابوت دو تا یاس پژمرده برداشتم و یادگاری گذاشتم توی جیبم. خانم دکتر ماهروزاده تعریف می‌کرد که آقا مجتبی برایشان نامه‌ای فرستاده و گفته: «من دو تا ۲۸ سال زندگی کرده‌ام. یک ۲۸ سال قبل از زهرا و یک ۲۸ سال در کنار او.» و از برکاتی نوشته که در زندگی با زهرا به دست آورده. خانم دکتر ناله می‌زد: «زهرای قشنگم» و خفه گریه می‌کرد و بقیه از دیدن سوز دلش، ناله می‌زدند. تابوت را مردان نظامی هیکلی، بردند. در دلم با خانم حداد خداحافظی کردم و گفتم: «همه‌جا تعریفتونو کرده بودم که یک ساعت و نیم، ایستاده باهام حرف زدید. حالا که اومدم خداحافظی، خوابیدید؟ اشکالی نداره. شما ایستاده رفتید. فی امان‌ الله. یا علی.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣1⃣ برای تو که بزرگم کردی زمین گیر شدم... جلوی چشمم پردهٔ اشک بود. سعی می‌کردم تندتر بدوم تا به جمعیت برسم، ولی نمی‌شد. پاهام سنگین شده بود. دخترخاله‌هام کنارم راه می‌رفتند و هی می‌گفتند: «تندتر بیا.. همه رفتن.. زود باش.. نمی‌رسیا..» یکهو زیر پام خالی شد. پاهام بی‌حس شد و افتادم روی آسفالت خیابان. وقتی سرپیچ دیدم تابوت روی دست‌ها از جلوی چشمم رفت، افتادم. دخترخاله‌ها تندتند و پشت‌هم می‌پرسیدند چی شد؟ وسط گریه دستم را کشیدم سمت جمعیتی که داشت تندتند می‌رفت. گفتم «تشییع بابامه. باورت میشه؟» چند روز است دارم دست‌وپا می‌زنم که خانه را به سامان کنم. می‌دانم مهمان دارم. چند نفر از فامیل دارند می‌آیند. باید دستی به سر و روی خانه بکشم. هر بار که فکر می‌کنم برای چه باید خانه را تمیز کنم تمام بدنم لمس می‌شود. می‌نشینم روی زمین. دیشب توی میدان ونک تصویر دیوارنگاره و آن تابوت روی دست‌ها را که دیدم زود ازش رو گرفتم. سرم را برگرداندم که نبینمش. نمی‌خواهم باورش کنم. می‌دانم اگر باورش کنم آن وقت زمین‌گیر می‌شوم. همیشه با خودم فکر می‌کردم اینکه بابا خیلی جوان بوده که من به دنیا آمده‌ام یعنی نیاز نیست به نبودنش فکر کنم. قرار بود بابا بزرگ شدن من و عروسی بچه‌هایم را هم ببیند. تا بزرگ‌شدنمان هنوز خیلی مانده بود. دخترخاله‌ها زیر بغلم را گرفتند که بلند شو! مردم رسیدند. از من توقع داشتند راه بروم. تندتر بروم و برسم به آن سیاه‌پوشانی که داشتند ازم دور می‌شدند. فهمیدم که دیگر آن دختر کوچولویی نیستم که بنشانیم جلوی موتور و برویم سالن فوتبال. فهمیدم نمی‌شود مثل بچگی‌هام بگویم نمی‌توانم و تو بغلم کنی. باید می‌رسیدم. باید آبروداری می‌کردم جلوی تشییع‌کنندگانت. هر بار به قامت مثل سروت نگاه می‌کردم سفیدی موهای سر و صورتت دیگر به چشم نمی‌آمد. به عصای توی دستت نگاه می‌کردم که موقع رژه چطور بلندش می‌کردی و تکیه‌ای به آن نداشتی دلم قرص می‌شد. می‌گفتم ما را می‌رسانی به قله. نمی‌دانستم آن لبخند رضایت بعد از روز بیست و دوی بهمن پارسال یعنی دیگر بزرگ شده‌اید. دست بگیرید به زانویتان و بلند شوید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣1️⃣ دیدار آخر تمام امروزم تحت‌الشعاع حضور در برنامه‌ وداع با پیکر آقا، در زینبیه مجموعهٔ دفتر رهبری بود. قرار بود از صدقه سر، شهید سعید صاحبدل مهمان ویژهٔ مراسم باشیم. کارت مادر را دیشب ندادند؛ حالش گرفته بود. حق داشت البته؛ پیگیر که شدیم، گفتند صادر شده ولی فراموش کردند تحویل بدهند. قرار شد امروز تحویل بگیریم. دوبه‌شک بودم بچه‌ها -به‌خصوص عطای سه ساله- را برای برنامه ببریم یا نه. یاد خرداد ۶۸ افتادم؛ برادرم سه‌سالش بود و پدر هم مصلی برده بودش و هم بهشت‌زهرا. اینجا که تازه جمع‌وجورتر بود، پس عطا را همراه کردیم. برای ساعت ۷ محدوده خیابان دانشگاه قرار داشتیم. ما دیرتر رسیدیم؛ خیابان آزادی-انقلاب ترافیکِ آماده‌سازی برنامه تشییع را داشت. هنوز کارها تمام نشده بود. وقتی رسیدیم، ازدحام جمعیت بیشتر از حد تصورم بود. آستانه صبرِ مردم پایین آمده بود. به محض ورود، برادرم مقتل پدر و آقا را نشانم داد. دلم ریخت، سرم گیج رفت، نفسم سنگین شد. پا تند کردم و دور شدم. خدا را شکر توانستیم خانم‌ها را بفرستیم داخل. خودمان روی آسفالت نماز مغرب و عشا را خواندیم، به این امید که دری که پشتش ایستاده بودیم باز شود. نماز عشا را سلام دادند ولی در باز نشد. با یک تصمیم عجیب، قسمت پیش‌بینی شده برای آقايان را به خانم‌ها دادند. حالا ما بودیم و حسرت. از آنجایی که مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد، راهمان را پیدا کردیم. سخنران مشغول صحبت بود. دکور زیبایی زده بودند. مهدی رسولی شروع کرد. خواند و اشک گرفت ولی پیکر نیامد. تنهایی رفتم پشت صحنه، همان‌جا که در را باز کرده بودند. طاهری‌های پدر و پسر هم آمده بودند. آمبولانس رسید؛ بی‌نظمی و خوددرگیری نیروها زیاد بود. بعد از کلی وقت، تابوت را درآوردند. باید باور می‌کردیم آن را دیگر نداریم. اَبدانِ مابقی اعضای خانواده را هم گویا آوردند. برنامه طولانی شده بود؛ نگران عطا بودم، سریع بیرون زدیم. خدا را شکر خانم‌ها را راحت پیدا کردیم. باید امشب را با مرور خاطره همهٔ آن چیزهایی که دیدیم و شنیدیم، به صبح برسانیم. فقط خود خدا، وداع و تشییع را ختم‌به‌خیر کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا| بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣1️⃣ ایست! حرکت کن! استاد مدرسهٔ مبنا، فراخوان داده بود. حرف از عظیم‌ترین اجتماع جهان بود و ردپایی که هرکدام از ما باید در دل ماجرا، روی تنهٔ تنومند تاریخ می‌گذاشتیم.‌ هر کداممان نسبت خودمان را باید با این واقعه پیدا می‌کردیم و کفش آهنی پای قلممان می‌کردیم. رسالت ما دیدن بود و نوشتن. باید کاری می‌کردیم کارستان. کاری از جنس کارهای *او* که همهٔ عمر دوید تا خون تازه بدواند به دهلیز جهان. برای من، کارهای بزرگ همیشه یک دنبالهٔ «نشدنی» دارند. همیشه در موقعیت‌های این‌چنینی ذهنم پا می‌گذارد به فرار. مثل این روزها که دَنگ‌دَنگ یک ایده مدام توی سرم می‌پیچد و دستم به نوشتن نمی‌رود. جمله‌های استاد تمام نشده، خودم را هزار تکه دیدم. یکی از خودم را توی پیچ جادهٔ قم کنار مرقد امامزاده جعفر. یکی از من، میان کوچه‌های میدان نیلوفر. یکی آوارهٔ خیابان‌های تهران و یکی جامانده از ماشین پیکرها. یکی از «من»‌ها افتاده بود کف خانه روبه‌روی صفحهٔ خش‌دار تلویزیون؛ دستمالی بسته به سر و توی هپروت خواب و بیداری فین‌فین‌کنان در حال جان‌دادن. این «من»‌، از همه حسرت‌کش‌تر بود. به ثانیه نکشیده «منِ»‌ مریض را پس زدم. این یکی را هیچ جوره نمی‌خواستم. تمام این مدت تصمیم رفتنم را پیش همه، جار زده بودم. گفته بودم اگر زیر زمین تونل بزنم یا در آسمان پرواز کنم باید بروم. اما از همان اول، ته خیالم ترس از نرسیدن به مراسم تشییع، مثل بختک به گلویم چسبیده بود. چسبیده بود به گلویم تا همان لحظه که استاد فراخوان داد. خیلی وقت بود پیام‌های باشگاه را بالا و پایین نکرده بودم. رزقم بود لابد که امروز اول، صدای استاد را بشنوم و بعد پیام بقیه‌ی هم‌باشگاهی‌ها را رصد کنم. داشتم به همهٔ آن «من»‌های خودم فکر می‌کردم که یک پیام بهم فرمان ایست داد: «با بچه‌ها بیاید و بچه‌هاتونو بذارید پیش من، برید وداع و برگردید... با آقا معامله کردم، گفتم من می‌مونم خونه و بچه‌های زائراتو نگه می‌دارم، تا بیان وداع، شما هم برام جبران کنید. لذا تعارف نکنید.» امروز لابه‌لای کلمات هم‌کلاسی‌ام، زنی را دیدم که او می‌پسندید.‌ زنی که دستی به قلم دارد. زنی که نوشتن از یک حضور پای تابوت یا تماشای نزدیک یک قابِ ناب یا پرسه زدن میان سیل مردم داغ‌دار در خیابان‌های تهران یا یک گریهٔ دسته‌جمعی از ته دل، برایش یک گنج بی‌بدیل است. می‌تواند این واقعهٔ بی‌تکرار را آن‌قدر و آن‌جور بنویسد که پابه‌پای هرکلمه یک سکّو برود بالاتر. اما، همه‌ را پس می‌زند؛ می‌گذرد. می‌خواهد کاری کند کارستان. کاری که حتما به چشم او می‌آید. کاری شبیه دواندن ریشه‌های مهر در دهلیز آتش‌گرفتهٔ یک جمع داغ‌دار. چقدر این حل شدن و تسلیم را دوست داشتم. دلم می‌خواست همهٔ آن «من»‌ها را پس بزنم و خودم را در دریای ارادهٔ او غرق کنم. برای من کارهای بزرگ همیشه یک دنبالهٔ «نشدنی» دارند. اما این روزها دور و برم را که نگاه می‌کنم آدم‌هایی را می‌بینم که می‌دوند پی تمام کارهای نشدنی دنیا. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |تلگرام|📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 6️⃣1️⃣ قرار آخر پنج روز بیشتر نمانده. هر روز جایی از خانه را تمیز می‌کنم تا مهمان‌های وداع که می‌آیند، خیلی توی ذوقشان نخورد. امسال عید نداشتیم؛ نه عید، نه دل و دماغ خانه‌تکانی. اما حالا که قرار است خانه‌ام، مثل خانه‌های مردم عراق، سرای زائرهای روز وداع باشد، باید تمیزش کنم. دو روز قبل که اتاقم را مرتب می‌کردم، تصمیم گرفتم بچه‌ها را با خودمان نبریم. همه جا حرف شلوغی و ازدحام روز تشییع است و می‌دانم سیل عاشقان راهی تهران‌اند. روتختی را که جمع می‌کردم، از خودم بدم آمد؛ از اینکه ما خواب بودیم و او رفت. دیروز نوبت اتاق بچه‌ها بود. با خودم فکر می‌کردم از صبح بروم بالای یک پل هوایی بایستم تا همه چیز را از بالا ببینم. همان موقع که لگوها را جمع می‌کردم، اشک پرده بسته بود جلوی چشم‌هایم و رنگ‌ها را درهم می‌دیدم. فکرش هم دیوانه‌ام می‌کرد که دارم برای روز خداحافظی برنامه می‌چینم. امروز آمده‌ام سراغ آشپزخانه. روی درِ کابینت کنار سینک را که دستمال می‌کشیدم، با خودم گفتم محمدحسین را همراهم می‌برم. حالا که این همه حضرت آقا را دوست دارد، باید ببرمش تا ببیند رهبرش چقدر عزیز است. گردنم را می‌چرخانم سمت راست و به شش عکسی نگاه می‌کنم که روی شش درِ کابینت چسبانده‌ام؛ عکس‌هایی که همان چند شب اول شهادتش، میان مردم دست‌به‌دست می‌شد. آن‌قدر برایم عزیز بودند که در آن همه شلوغی، مواظبشان بودم حتی خطِ تا رویشان نیفتد. از اسفند تا حالا، هر روز روبه‌رویم نشسته‌اند. راهنمایی که بودم، عکسی از او بالای تختم بود؛ میان یک عالمه گل نرگس و زیرش نوشته بود: «بالای سرم عکس تو را نصب نمودم، یعنی که سرِ من به فدای قدم تو.» حالا او رفته است و نوبت قدم‌های ماست؛ قدم‌هایی که به بدرقه‌ی کسی می‌روند که جانش را فدای ما کرد. بلند می‌شوم. باید به فکر غذا باشم. درِ یخچال را باز می‌کنم تا ببینم برای مهمان‌های وداع چه بپزم. چشم‌هایم قفل می‌شوند روی ظرف لوبیا. شنیده بودم رهبر لوبیاپلو دوست داشتند. همان را می‌پزم و نذر سلامتی جانشینش می‌کنم. خانه‌ام آماده است تا پذیرای مهمانان وداعش باشد و فکر می‌کنم چه جان سختم که زنده مانده‌ام. . ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 7️⃣1️⃣ *شهید ایران* اینجا مصلی است. مراحل آماده‌سازی فضاهای داخلی مصلی که از هفته‌ها قبل شروع شده بود به پایان رسیده. کارگاه‌های چوب‌بری، جوشکاری، خیاطی، برق و... که برای تجهیز مصلی برپا شده بودند، دارند یکی‌یکی جمع می‌شوند و سالن‌های کنار حیاط اصلی به بیمارستان و مراکز امداد و خدمات به زائرین تبدیل می‌شوند. حالا جرثقیل‌های بزرگی که توی این هفته جای‌جای مصلی دیده می‌شدند جایشان را به آمبولانس‌ها و ماشین‌های آتش‌نشانی می‌دهند. پروژکتورهای بزرگ آماده نورافشانی مصلی شده‌اند. سیستم‌های صوتی نصب شده‌اند. با تلاش شبانه‌روزی تیم‌های آتش‌نشانی تمام حیاط اصلی مجهز به مه‌پاش‌های پرقدرت شده و ماشین‌های اطفای حریق در گوشه‌های صحن مصلی جانمایی شده‌اند. کانتینرها و نیوجرسی‌ها در وسط مصلی جایی که قبلاً حوض بزرگی وجود داشت مسیر اصلی رفت‌وآمد زائران را مشخص کرده‌اند. دوربین‌های شبکه‌های خبری مستقر شده و جایگاه اصلی مراسم وداع هم با زیلوهای آبی‌رنگ و صندلی آقای شهید تکمیل شده. حالا تهران آماده میزبانی عاشقتان رهبر شهیدمان شده است. من وسط صحن بزرگ مصلی ایستاده‌ام و دارم به روزهایی فکر می‌کنم که در همین مکان نماز عید سعید فطر را به امامت آقای شهیدمان خوانده بودم و حالا باید دو روز دیگر همین‌جا بر پیکر آقا و خانواده شهیدشان نماز بخوانم. اینجایی که ایستاده‌ام فقط چندمتری با جایگاه وداع فاصله دارد؛ اما بین من و جایگاه یک ردیف طولانی از موانع بتونی و کانتینرهای جداکننده قرار گرفته، یاد اولین دیدارم با آقای شهید افتادم وقتی فقط ۷ سال داشتم و توی یک مراسم روضه برای اولین‌بار حضرت آقا را از نزدیک دیدم. از آن دیدار تنها یک تصویر مبهم از آقا توی ذهنم باقی‌مانده اما ده سال بعد وقتی جوانی ۱۷ساله بودم توی همان حیاط پشتی بیت جایی که آقا هر سال توی آن درخت می‌کاشتند در دیداری با جوانان با ایشان صحبت کردم. از ایشان سؤال پرسیدم و حضرت آقا دستم را فشردند و برایم دعای عاقبت‌به‌خیری کردند. حالا بعد از سال‌ها از آن دیدارها ایستاده‌ام روبروی جایگاهی که از ساعاتی دیگر پیکر آقای شهید باید اینجا قرار بگیرد و میلیون‌ها عاشق و عزادار، دل‌هایشان را به امواج اشک بسپارند و طعم تلخ آخرین دیدار با امام شهیدشان را به‌سختی به کام گیرند. من تا حالا توی مراسم تشییع به این عظمت شرکت نکرده‌ام. زمان تشییع امام خمینی کودک بودم و تصاویر محوی از آن تشییع توی ذهنم مانده. همان تصاویری که بارها از تلویزیون پخش شده. جمعیت عزادار میلیونی در بستری از بیابان بی‌انتها، سیاهی‌هایی مملو از آدم‌ها. جوانانی بیهوش روی دستان مردم. دسته‌های عزاداری با عَلَم و کتل‌های مراسم محرم و هُرم داغ تابستان. نمی‌دانم فردا قرار است چند نفر اینجا بیایند اشک بریزند، بر سر و سینه بزنند، ماتم‌زده با آقای شهید وداع کنند و برای خون‌خواهی‌اش پیمان ببندند. توی این چند روز مانده به مراسم وداع به آدم‌های اطرافم که نگاه می‌کردم احساس می‌کردم که انگار همه‌مان توی بهت و حیرتیم. توی دل همه‌مان داغی تازه مانده که هنوز سرباز نکرده. توی همه این رفت‌وآمدها و صدای ماشین‌ها، سکوت عجیبی حکم‌فرماست. آدم‌ها کمتر با هم صحبت می‌کنند. همه خودشان را سرگرم کاری نشان می‌دهند. انگار نمی‌خواهند به یاد بیاورند که صبح شنبه‌ای آقایمان را از ما گرفتند. ما همه این هفته‌ها و ماه‌ها را صبر کردیم برای همین صبح شنبه. صبر کردیم تا مثل آن خرداد سال ۶۸ بیاییم و داغ‌هایمان را تازه کنیم. برای ماه‌ها دوری از آقای شهیدمان اشک بریزیم و سوگواری کنیم. ما فرزندان نسلی که با امامشان وداع کردند فردا می‌آییم تا ما هم با اماممان وداع کنیم. وداعی که دل‌کندن از آن سخت است؛ اما باید برخاست و بزرگ شد. مثل پدرهایمان که خواستند و بزرگ شدند. منتظریم. فردا منتظریم تا حاج محمود بیاید و برایمان ای ایران بخواند. همه ما به آقای شهید یک ای ایران بدهکاریم... ✍️ (ع) 〰〰〰〰 *💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست* ** || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣1️⃣ می‌خواستم ناپدید شوم سال‌ها بود این کار از سرم افتاده بود. بچه که بودم وقتی خیلی ناراحت می‌شدم یک روسری پهن می‌کردم وسط اتاق، یک‌دست لباس تویش می‌گذاشتم، کمی نان و شانه و یک شیشه آب. گره‌اش می‌زدم. یک چوب هم می‌انداختم گِلش و می‌رفتم بالای سَرسَرا، وسط خِرت و پِرت‌ها. تا چند ساعتی قایم می‌شدم تا دنبالم بگردند و نگرانم شوند. آن روز سحر، اما نمی‌خواستم کسی پیدایم کند. می‌خواستم برای همیشه نباشم. بعد از شنیدن خبر، نماز خواندم. به سجده رفتم. پیشانی‌ام روی مهر سنگینی می‌کرد؛ اما حرفی برای گفتن نداشتم. دراز کشیدم. پتو را کشیدم رویم. برای فرار از واقعیت به خواب پناه بردم؛ اما خوابم نبرد. بلند شدم کوله‌ام را بستم؛ مسواک، شانه، جوراب، لباس، قرآن، شارژر. این بار می‌خواستم ناپدید شوم. دلم نمی‌خواست هیچ‌کس را ببینم. جلوی چشم‌های بهت‌زده و خیس بقیه، بی‌خداحافظی از خانه زدم بیرون. کسی جلویم را نگرفت. توی ایستگاه نشستم. اولین اتوبوس که آمد سوار شدم. ساعت شش صبح بود. توی اتوبوس من بودم و دو مرد. با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. از چه، نمی‌دانم. زل زدم بهشان و یکهو بغضم ترکید. اشک‌ها روی صورتم جاری شد. مردها دیگر نخندیدند. گه‌گاه زیرچشمی نگاهم می‌کردند. سکوت اتوبوس و اشک‌های من فضا را سنگین کرد. چشمم به گلستان شهدا که افتاد، پیاده شدم. خلوت بود. صندلی‌ای در دورترین نقطه پیدا کردم. پاها را توی دلم جمع کردم و سرم را گذاشتم روی زانوها. اشک‌ها بی‌صدا آمدند. بعد هق‌هق شدند. گریه‌هایم که بند آمد، چشم‌ها را بستم؛ سیاهی مطلق؛ هیچ. در تاریکی بی‌نهایت گیر افتاده بودم. با صدای ضجه‌های زنی سرم را بلند کردم. یک طرف پتهٔ چادرش روی زمین می‌کشید. دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد و با صدای گرفته داد می‌زد: «آخر کُشتنت... چه خاکی به‌سرمون کنیم...» اطرافم گُله‌گُله آدم بود. با دیدنشان دوباره بغض کردم. با صدای ضجهٔ زنان گلویم درد گرفت. با دیدن مردی که زیر بازوی زنش را گرفته بود و زن هر چند قدم روی زمین می‌افتاد، شکستم. زنی دوید، خودش را روی قبری انداخت و از عمق جانش جیغ کشید. مردِ همراهش بلندش کرد. زن توی صورتش می‌زد و «وای آقا»‌ گفتنش توی هوا می‌پیچید. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای گریه‌ام بلند نشود. شب هجدهم دی، بعد از شعار همسایه‌ها علیه آقا، توی خانه راه می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: «جان من است او هی مُزنیدش.» یاد شعر که افتادم. صدای گریه‌ام بلند شد. توی یادداشت گوشی، برای خدا نوشته بودم: «من جو زده نیستم. این مرد را می‌شناسم. سال‌هاست حرف‌هایش را می‌شنوم. حرف‌هایش حق است. تو بگو که اشتباه نمی‌کنم.» گوشی را گوشهٔ صندلی پرت کردم و زار زدم. تا گریه‌ام بند می‌آمد، از اینکه دیگر نداشتیمش دوباره شوکه می‌شدم. بغض می‌کردم و رد اشک‌های روی صورتم تازه می‌شد. شب قبل، وقتی صدای کل کشیدن همسایهٔ طبقه‌پایینی بلند شد، مطمئن بودم که دروغ است. به همه گفتم. گفتم که می‌خواهند بی‌تاب شویم، دعوا کنیم، آقا پیام بدهند و جایش را شناسایی کنند و بزنندش. به خوش‌خیالی‌ام که فکر کردم، وجودم آتش گرفت. باید حدس می‌زدم ته مسجد آتش‌زدن و قرآن پاره‌کردن، می‌رسد به شهادت رهبر. صدای کِل‌ها توی سرم می‌پیچید، دست می‌انداخت بیخ گلویم، چانه‌ام را می‌لرزاند و آب می‌شد از چشم‌هایم می‌ریخت. برای نماز ظهر رفتم مسجد لسان‌الارض. موقع تکبیر به «خامنه‌ایِ امام، به لطف خود نگه‌دار» که رسیدیم، مسجد در سکوت فرورفت. یکهو بغض جمعیت ترکید، بغض من هم. دوباره آمدم روی همان صندلی گوشهٔ گلستان. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که گلستان بیایم و سراغ شهید عرب نروم؛ اما نرفتم. حس کردم زیر پایم خالی شده. چشمم سیاهی رفت. اگر هر زمان دیگر بود، حتماً با روزهٔ بی سحری و این‌همه گریه، گوشه‌ای از حال می‌رفتم؛ ولی از حال نرفتم. ساعت چهار بود. کُلی تماس جواب نداده داشتم. همان موقع دوستم نسیم زنگ زد. چهار بار دیگر هم زنگ زده بود. جواب دادم. آمد گلستان. محکم بغلش کردم. نسیم شانه‌هایم را چنگ زد و با هم گریه کردیم. حتی با دوست نسیم که نمی‌شناختمش هم گریه کردم. ساعت شش خانه بودم. دوش گرفتم. یک لقمه پیچیدم برای افطار. چشم‌هایم پرآب بود؛ اما دیگر گریه نکردم. باید می‌رفتم مسجد. نباید می‌گذاشتم دیگر کسی مسجد آتش بزند، قرآن پاره کند، کتاب بسوزاند. برخلاف کودکی، کسی پیدایم نکرد؛ اما به قول موراکامی، آرزوی ناپدیدشدن، خودش ناپدید شده بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍