eitaa logo
کارام جانم می‌رود
754 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 6️⃣1️⃣ قرار آخر پنج روز بیشتر نمانده. هر روز جایی از خانه را تمیز می‌کنم تا مهمان‌های وداع که می‌آیند، خیلی توی ذوقشان نخورد. امسال عید نداشتیم؛ نه عید، نه دل و دماغ خانه‌تکانی. اما حالا که قرار است خانه‌ام، مثل خانه‌های مردم عراق، سرای زائرهای روز وداع باشد، باید تمیزش کنم. دو روز قبل که اتاقم را مرتب می‌کردم، تصمیم گرفتم بچه‌ها را با خودمان نبریم. همه جا حرف شلوغی و ازدحام روز تشییع است و می‌دانم سیل عاشقان راهی تهران‌اند. روتختی را که جمع می‌کردم، از خودم بدم آمد؛ از اینکه ما خواب بودیم و او رفت. دیروز نوبت اتاق بچه‌ها بود. با خودم فکر می‌کردم از صبح بروم بالای یک پل هوایی بایستم تا همه چیز را از بالا ببینم. همان موقع که لگوها را جمع می‌کردم، اشک پرده بسته بود جلوی چشم‌هایم و رنگ‌ها را درهم می‌دیدم. فکرش هم دیوانه‌ام می‌کرد که دارم برای روز خداحافظی برنامه می‌چینم. امروز آمده‌ام سراغ آشپزخانه. روی درِ کابینت کنار سینک را که دستمال می‌کشیدم، با خودم گفتم محمدحسین را همراهم می‌برم. حالا که این همه حضرت آقا را دوست دارد، باید ببرمش تا ببیند رهبرش چقدر عزیز است. گردنم را می‌چرخانم سمت راست و به شش عکسی نگاه می‌کنم که روی شش درِ کابینت چسبانده‌ام؛ عکس‌هایی که همان چند شب اول شهادتش، میان مردم دست‌به‌دست می‌شد. آن‌قدر برایم عزیز بودند که در آن همه شلوغی، مواظبشان بودم حتی خطِ تا رویشان نیفتد. از اسفند تا حالا، هر روز روبه‌رویم نشسته‌اند. راهنمایی که بودم، عکسی از او بالای تختم بود؛ میان یک عالمه گل نرگس و زیرش نوشته بود: «بالای سرم عکس تو را نصب نمودم، یعنی که سرِ من به فدای قدم تو.» حالا او رفته است و نوبت قدم‌های ماست؛ قدم‌هایی که به بدرقه‌ی کسی می‌روند که جانش را فدای ما کرد. بلند می‌شوم. باید به فکر غذا باشم. درِ یخچال را باز می‌کنم تا ببینم برای مهمان‌های وداع چه بپزم. چشم‌هایم قفل می‌شوند روی ظرف لوبیا. شنیده بودم رهبر لوبیاپلو دوست داشتند. همان را می‌پزم و نذر سلامتی جانشینش می‌کنم. خانه‌ام آماده است تا پذیرای مهمانان وداعش باشد و فکر می‌کنم چه جان سختم که زنده مانده‌ام. . ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 7️⃣1️⃣ *شهید ایران* اینجا مصلی است. مراحل آماده‌سازی فضاهای داخلی مصلی که از هفته‌ها قبل شروع شده بود به پایان رسیده. کارگاه‌های چوب‌بری، جوشکاری، خیاطی، برق و... که برای تجهیز مصلی برپا شده بودند، دارند یکی‌یکی جمع می‌شوند و سالن‌های کنار حیاط اصلی به بیمارستان و مراکز امداد و خدمات به زائرین تبدیل می‌شوند. حالا جرثقیل‌های بزرگی که توی این هفته جای‌جای مصلی دیده می‌شدند جایشان را به آمبولانس‌ها و ماشین‌های آتش‌نشانی می‌دهند. پروژکتورهای بزرگ آماده نورافشانی مصلی شده‌اند. سیستم‌های صوتی نصب شده‌اند. با تلاش شبانه‌روزی تیم‌های آتش‌نشانی تمام حیاط اصلی مجهز به مه‌پاش‌های پرقدرت شده و ماشین‌های اطفای حریق در گوشه‌های صحن مصلی جانمایی شده‌اند. کانتینرها و نیوجرسی‌ها در وسط مصلی جایی که قبلاً حوض بزرگی وجود داشت مسیر اصلی رفت‌وآمد زائران را مشخص کرده‌اند. دوربین‌های شبکه‌های خبری مستقر شده و جایگاه اصلی مراسم وداع هم با زیلوهای آبی‌رنگ و صندلی آقای شهید تکمیل شده. حالا تهران آماده میزبانی عاشقتان رهبر شهیدمان شده است. من وسط صحن بزرگ مصلی ایستاده‌ام و دارم به روزهایی فکر می‌کنم که در همین مکان نماز عید سعید فطر را به امامت آقای شهیدمان خوانده بودم و حالا باید دو روز دیگر همین‌جا بر پیکر آقا و خانواده شهیدشان نماز بخوانم. اینجایی که ایستاده‌ام فقط چندمتری با جایگاه وداع فاصله دارد؛ اما بین من و جایگاه یک ردیف طولانی از موانع بتونی و کانتینرهای جداکننده قرار گرفته، یاد اولین دیدارم با آقای شهید افتادم وقتی فقط ۷ سال داشتم و توی یک مراسم روضه برای اولین‌بار حضرت آقا را از نزدیک دیدم. از آن دیدار تنها یک تصویر مبهم از آقا توی ذهنم باقی‌مانده اما ده سال بعد وقتی جوانی ۱۷ساله بودم توی همان حیاط پشتی بیت جایی که آقا هر سال توی آن درخت می‌کاشتند در دیداری با جوانان با ایشان صحبت کردم. از ایشان سؤال پرسیدم و حضرت آقا دستم را فشردند و برایم دعای عاقبت‌به‌خیری کردند. حالا بعد از سال‌ها از آن دیدارها ایستاده‌ام روبروی جایگاهی که از ساعاتی دیگر پیکر آقای شهید باید اینجا قرار بگیرد و میلیون‌ها عاشق و عزادار، دل‌هایشان را به امواج اشک بسپارند و طعم تلخ آخرین دیدار با امام شهیدشان را به‌سختی به کام گیرند. من تا حالا توی مراسم تشییع به این عظمت شرکت نکرده‌ام. زمان تشییع امام خمینی کودک بودم و تصاویر محوی از آن تشییع توی ذهنم مانده. همان تصاویری که بارها از تلویزیون پخش شده. جمعیت عزادار میلیونی در بستری از بیابان بی‌انتها، سیاهی‌هایی مملو از آدم‌ها. جوانانی بیهوش روی دستان مردم. دسته‌های عزاداری با عَلَم و کتل‌های مراسم محرم و هُرم داغ تابستان. نمی‌دانم فردا قرار است چند نفر اینجا بیایند اشک بریزند، بر سر و سینه بزنند، ماتم‌زده با آقای شهید وداع کنند و برای خون‌خواهی‌اش پیمان ببندند. توی این چند روز مانده به مراسم وداع به آدم‌های اطرافم که نگاه می‌کردم احساس می‌کردم که انگار همه‌مان توی بهت و حیرتیم. توی دل همه‌مان داغی تازه مانده که هنوز سرباز نکرده. توی همه این رفت‌وآمدها و صدای ماشین‌ها، سکوت عجیبی حکم‌فرماست. آدم‌ها کمتر با هم صحبت می‌کنند. همه خودشان را سرگرم کاری نشان می‌دهند. انگار نمی‌خواهند به یاد بیاورند که صبح شنبه‌ای آقایمان را از ما گرفتند. ما همه این هفته‌ها و ماه‌ها را صبر کردیم برای همین صبح شنبه. صبر کردیم تا مثل آن خرداد سال ۶۸ بیاییم و داغ‌هایمان را تازه کنیم. برای ماه‌ها دوری از آقای شهیدمان اشک بریزیم و سوگواری کنیم. ما فرزندان نسلی که با امامشان وداع کردند فردا می‌آییم تا ما هم با اماممان وداع کنیم. وداعی که دل‌کندن از آن سخت است؛ اما باید برخاست و بزرگ شد. مثل پدرهایمان که خواستند و بزرگ شدند. منتظریم. فردا منتظریم تا حاج محمود بیاید و برایمان ای ایران بخواند. همه ما به آقای شهید یک ای ایران بدهکاریم... ✍️ (ع) 〰〰〰〰 *💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست* ** || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣1️⃣ می‌خواستم ناپدید شوم سال‌ها بود این کار از سرم افتاده بود. بچه که بودم وقتی خیلی ناراحت می‌شدم یک روسری پهن می‌کردم وسط اتاق، یک‌دست لباس تویش می‌گذاشتم، کمی نان و شانه و یک شیشه آب. گره‌اش می‌زدم. یک چوب هم می‌انداختم گِلش و می‌رفتم بالای سَرسَرا، وسط خِرت و پِرت‌ها. تا چند ساعتی قایم می‌شدم تا دنبالم بگردند و نگرانم شوند. آن روز سحر، اما نمی‌خواستم کسی پیدایم کند. می‌خواستم برای همیشه نباشم. بعد از شنیدن خبر، نماز خواندم. به سجده رفتم. پیشانی‌ام روی مهر سنگینی می‌کرد؛ اما حرفی برای گفتن نداشتم. دراز کشیدم. پتو را کشیدم رویم. برای فرار از واقعیت به خواب پناه بردم؛ اما خوابم نبرد. بلند شدم کوله‌ام را بستم؛ مسواک، شانه، جوراب، لباس، قرآن، شارژر. این بار می‌خواستم ناپدید شوم. دلم نمی‌خواست هیچ‌کس را ببینم. جلوی چشم‌های بهت‌زده و خیس بقیه، بی‌خداحافظی از خانه زدم بیرون. کسی جلویم را نگرفت. توی ایستگاه نشستم. اولین اتوبوس که آمد سوار شدم. ساعت شش صبح بود. توی اتوبوس من بودم و دو مرد. با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. از چه، نمی‌دانم. زل زدم بهشان و یکهو بغضم ترکید. اشک‌ها روی صورتم جاری شد. مردها دیگر نخندیدند. گه‌گاه زیرچشمی نگاهم می‌کردند. سکوت اتوبوس و اشک‌های من فضا را سنگین کرد. چشمم به گلستان شهدا که افتاد، پیاده شدم. خلوت بود. صندلی‌ای در دورترین نقطه پیدا کردم. پاها را توی دلم جمع کردم و سرم را گذاشتم روی زانوها. اشک‌ها بی‌صدا آمدند. بعد هق‌هق شدند. گریه‌هایم که بند آمد، چشم‌ها را بستم؛ سیاهی مطلق؛ هیچ. در تاریکی بی‌نهایت گیر افتاده بودم. با صدای ضجه‌های زنی سرم را بلند کردم. یک طرف پتهٔ چادرش روی زمین می‌کشید. دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد و با صدای گرفته داد می‌زد: «آخر کُشتنت... چه خاکی به‌سرمون کنیم...» اطرافم گُله‌گُله آدم بود. با دیدنشان دوباره بغض کردم. با صدای ضجهٔ زنان گلویم درد گرفت. با دیدن مردی که زیر بازوی زنش را گرفته بود و زن هر چند قدم روی زمین می‌افتاد، شکستم. زنی دوید، خودش را روی قبری انداخت و از عمق جانش جیغ کشید. مردِ همراهش بلندش کرد. زن توی صورتش می‌زد و «وای آقا»‌ گفتنش توی هوا می‌پیچید. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای گریه‌ام بلند نشود. شب هجدهم دی، بعد از شعار همسایه‌ها علیه آقا، توی خانه راه می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: «جان من است او هی مُزنیدش.» یاد شعر که افتادم. صدای گریه‌ام بلند شد. توی یادداشت گوشی، برای خدا نوشته بودم: «من جو زده نیستم. این مرد را می‌شناسم. سال‌هاست حرف‌هایش را می‌شنوم. حرف‌هایش حق است. تو بگو که اشتباه نمی‌کنم.» گوشی را گوشهٔ صندلی پرت کردم و زار زدم. تا گریه‌ام بند می‌آمد، از اینکه دیگر نداشتیمش دوباره شوکه می‌شدم. بغض می‌کردم و رد اشک‌های روی صورتم تازه می‌شد. شب قبل، وقتی صدای کل کشیدن همسایهٔ طبقه‌پایینی بلند شد، مطمئن بودم که دروغ است. به همه گفتم. گفتم که می‌خواهند بی‌تاب شویم، دعوا کنیم، آقا پیام بدهند و جایش را شناسایی کنند و بزنندش. به خوش‌خیالی‌ام که فکر کردم، وجودم آتش گرفت. باید حدس می‌زدم ته مسجد آتش‌زدن و قرآن پاره‌کردن، می‌رسد به شهادت رهبر. صدای کِل‌ها توی سرم می‌پیچید، دست می‌انداخت بیخ گلویم، چانه‌ام را می‌لرزاند و آب می‌شد از چشم‌هایم می‌ریخت. برای نماز ظهر رفتم مسجد لسان‌الارض. موقع تکبیر به «خامنه‌ایِ امام، به لطف خود نگه‌دار» که رسیدیم، مسجد در سکوت فرورفت. یکهو بغض جمعیت ترکید، بغض من هم. دوباره آمدم روی همان صندلی گوشهٔ گلستان. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که گلستان بیایم و سراغ شهید عرب نروم؛ اما نرفتم. حس کردم زیر پایم خالی شده. چشمم سیاهی رفت. اگر هر زمان دیگر بود، حتماً با روزهٔ بی سحری و این‌همه گریه، گوشه‌ای از حال می‌رفتم؛ ولی از حال نرفتم. ساعت چهار بود. کُلی تماس جواب نداده داشتم. همان موقع دوستم نسیم زنگ زد. چهار بار دیگر هم زنگ زده بود. جواب دادم. آمد گلستان. محکم بغلش کردم. نسیم شانه‌هایم را چنگ زد و با هم گریه کردیم. حتی با دوست نسیم که نمی‌شناختمش هم گریه کردم. ساعت شش خانه بودم. دوش گرفتم. یک لقمه پیچیدم برای افطار. چشم‌هایم پرآب بود؛ اما دیگر گریه نکردم. باید می‌رفتم مسجد. نباید می‌گذاشتم دیگر کسی مسجد آتش بزند، قرآن پاره کند، کتاب بسوزاند. برخلاف کودکی، کسی پیدایم نکرد؛ اما به قول موراکامی، آرزوی ناپدیدشدن، خودش ناپدید شده بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣1️⃣ سبحٰن‌الذی أسریٰ بعبده اسکاچ را محکم می‌کشیدم روی ظرف‌ها که صدای مامان مامانش را شنیدم. دستمال‌کاغذی یک دستش بود و قرآنم دست دیگرش. گفتم: -جان مامان؟  خودش را رساند کنار پایم. - گیه نکن مامان. بیا. قرآن بخون. گیه نکن.   خیسی روی گونه‌ام را تازه حس کردم. حواسم نبود ابروهایم درهم شده. حواسم نبود فکرم کجاها رفته. دست‌هایم را شستم و نشستم روبه‌رویش. دستمال را کشید روی گونه‌ام. قرآن را گرفت سمتم: -بیا قرآن بخون. این جمله را بابایش یادش داده. یک‌بار که اخبار را نگاه می‌کردم و باز حواسم نبود صورتم خیس‌خیس است، آمد و گفت: -این‌قد توی گوشی نچرخ. سعی کن فقط قرآن بخونی.  آن روز صبح هم همین کار را کردم که اگر نمی‌کردم نمی‌دانم چه می‌شد. همین که استیکرهای اشک را توی گروه‌ها دیدم اینترنت را خاموش کردم. گوشی را پرت کردم یک‌گوشه. بلند و بریده نفس می‌کشیدم که نفسم نرود. یک دستم را گذاشته بودم روی سینه‌ام و دست دیگر را روی شکمم. نمی‌دانم کدام ذکر بود که تندتند می‌گفتم. به نمی‌دانم کی التماس می‌کردم که: -خودت نگهش دار. خودت نگهش دار. همان موقع همسرم از اتاق آمد بیرون و قرآن هدیه ازدواجمان را داد دستم. پسر کوچولو غلتی زد و باز آرام خوابید. بازش کردم و یک‌نفس خواندم. سوره اسراء آمده بود. اول‌هاش نفسم بریده‌بریده بود. دستم هنوز روی شکمم بود. بغض که می‌کردم توی دلم یکی سرم داد می‌زد: -باید هر جور شده نگهش داری. محض حرف خودش خواستی بیاریش تو این دنیا. حالا می‌خوای جونشو بگیری؟ باز سر آن یکی داد می‌زدم: -گیرم که بمونه؟ چه فایده وقتی خودش نیست؟ مگه قرار نبود خودش اسمشو بذاره؟ بچه بی‌اسم می‌خوام چیکار؟ اشکم می‌سُرید روی قرآن و باز آن یک نفر سرم داد می‌کشید: -خودتو جمع کن. خودم که خودم را جمع نکردم؛ اما آخرهای سوره که رسید یک جور عجیبی شدم. یک‌جورِ رها. یک‌جورِ مطمئن. هیچ‌وقت رویم نشد از حال آن روزم به بقیه چیزی بگویم. اما حالا می‌گویم. همان لحظه که سوره اسراء تمام شد انگار غم من هم تمام شد. انگار ده سال برای این غم گریه کرده‌ام و حالا دیگر باورش کرده‌ام. هیچ‌وقت رویم نشد حتی در گوش کسی بگویم که من پنج صبح ده اسفند باور کردم که رفته و رسیده به همان منزل ابدی‌اش. انگار *«سبحٰن الذی اسریٰ بعبده»* را باور کرده بودم. من باور کردم که یک‌عمر دویده بود دنبال شهادت و حالا رسیده بود. مگر وقتی یک نفر به آرزویش می‌رسد بقیه برایش گریه می‌کنند؟ بچه‌ها برای بی‌پدری خودشان گریه می‌کنند. اما من همان صبح فهمیدم که ما هیچ‌وقت بی‌پدر نمی‌شویم. بی‌کس نمی‌شویم. من همیشه می‌دانستم نمی‌ماند و آن روز صبح حتی کمی... خدا مرا ببخشد؛ اما کمی ته دلم خوشحال شدم که یک‌نفس راحت کشید و حالا دیگر مثل قبل مظلوم نیست. حالا دیگر امام شهید امت است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0️⃣2️⃣ ما کوتوله‌ها نشسته‌ام توی تاریکی و زل زده‌ام به تقویم گوشی. از امروز دیگر فقط یک هفته وقت داریم.  فردا که بیاید آخرین جمعه‌ای‌ست که جسم‌های بی‌جان ما کنار جسم جان‌دار تو، روی یک خاک است. شنبه را نگاه می‌کنم و یادم می‌آید هیچ‌وقت شروع‌های شنبه بهمان نیامده. یادم می‌آید آن صبح زمستانی، شنبه، هیولایی بود که آخرین نفس‌های تو را زیر تلی خاک و خاکستر حبس کرد.  یکشنبه دارد بهم پوزخند می‌زند. مصلی را نشانم می‌دهد و پیکر خفته تو را. چیزی که همه سال‌های زندگی باهاش بیگانه بودیم. تو کی پیش ما حالتی جز ایستاده داشتی؟ دوشنبه را که نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد دیگر هیچ‌وقت از عوارضی قم - تهران نگذرم. یعنی این تویی که برای همیشه تهران را تنها می‌گذاری؟ و آخ از سه‌شنبه آخر که مدام به هر آشنایی توی قم می‌رسم ازش می‌پرسم: «یعنی زنده می‌مانیم؟!»  آه و آه و آه از آن چهارشنبه آخر. چهارشنبه دیدار! آه از آن وصل بعد فراق، زیر قبه خون خدا و مقابل دست‌های علمداری که سال‌ها التماسش کردیم نگهدار تو باشد. و پنج‌شنبه، خط پایان همین نصیب حداقلی ماست. همین امید حداقلی ما. همین که لااقل جسمت کنار ماست. چهار ماه است داریم سلول‌سلول کم می‌شویم و حالا همه چیز رفته روی دور تند. هر روز خبر و تماشاییِ جدیدی داریم. یک روز مراحل آماده‌سازی مصلای تهران را نشانمان می‌دهند، یک روز طرح نمادین جایگاه را. یک روز جوشکاری ماشین حمل پیکر، چشممان را می‌زند، یک روز سردرگم گمانه‌زنی‌های محل دفنیم در مشهد. هر خبری که می‌آید، هر فیلم و عکسی که باز می‌کنیم سلولی از ما کم می‌شود. با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد چیزی که ازمان کم شده بیاید بنشیند توی تن تو. ما نباشیم و تو باشی. تو که بالابلند بودی. و نه! نمی‌شود. نمی‌رسیم. قد سلول‌های تک‌تک ما روی‌هم، نمی‌رسد به قد تو. تو که بالابلند بودی.  ما کوتوله‌های بی‌قلب، حالا عجیب‌ترین موجودات عالمیم.   ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 1️⃣2️⃣ خانه‌نشین جامانده ساکن تهران بودن هم پیوست شد به حسرت‌هایمان. همه ۲۲ بهمن‌هایی که از قاب رسانه راهی تهران شدم همه ۱۳ آبان‌ماه‌ها همه روز قدس‌ها، تشییع حاج‌قاسم، تشییع رئیس‌جمهور شهیدمان تشییع اسماعیل هنیه همه را کول کردم روی دوشم. اما نزدیک به صد روز است که ساکن تهران بودن آمده سرلیست آرزوهایم. هر شب دلم پر کشیده برای مقتل کشوردوست. برای میدان انقلاب. دلم رفته و خودم را رسانده‌ام به محل تجمع شهرم. من نه ساکن تهران هستم نه قم نه مشهد. خوشبخت این سه شهر ایران که میزبان آقای شهیدم هستند و خوشبخت‌تر مردم این شهرها که جبران مافات می‌کنند. حتمی می‌خواهند با شلنگ آب، جلوی در خانه‌هایشان بایستند و بفرما بزنند به امت مبعوث شده. رختخواب‌هایشان را شسته‌اند. خانه‌هایشان را آب‌وجارو کرده‌اند. کولرهایشان به راه است تا سرشان را بالا بگیرند و پزش را بدهند که ماهم بلدیم درس پس بدهیم. من ساکن اراکم، کنار جاده کمربندی. مسافرهای آقای شهید را که از محور اراک-قم عبور می‌کنند را برای چند ساعتی استراحت و یک وعده غذای گرم می‌توانم میزبان باشم. با همسرم توافق کرده‌ام که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه با پرایدمان برود لب جاده و هر طور که شده مسافر گیر بیاورد. باید کلمه‌ها و عبارات لازم عربی را یاد بگیریم برای مسافرهای عرب‌زبانمان. مثل خانوم، آقا، بفرمایید، غذای گرم حاضر است، کولر، استراحت. برای ناهار و شام این سه روز پلوخورش بار می‌گذارم. سبزی‌خوردن می‌خرم. شربت خاکشیر و گلاب برای ورودشان مناسب است. قربه الی‌الله حوالی ساعت ۱۱ و نیم ظهر با چادر رنگی‌ام منتظر همسرم و مسافرهایش می‌نشینم. انگار در این سه روز قرار است نقطه ثقل عالم، تهران باشد. لبخند آقاجانم را پیش‌پیش حس کرده‌ام. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣2️⃣ باید محکم‌تر سینه بزنیم توی نوار گوگل نوشتم مراحل سوگ. می‌خواستم بدانم این روزها کجای این جادهٔ سیاه ایستاده‌ام. کجای مسیرم که این‌طور گردِ غمِ روی دلم ضخیم و سنگین شده که یادِ نبودنت، این‌همه خردکننده‌تر شده. گوگل می‌گوید انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی و نهایتاً پذیرش.  نگاه کردم به خودم. اما چیزی دستگیرم نشد. شاید توی مرحلهٔ چانه‌زنی‌ام، وقتی توی دلم با تو حرف می‌زنم و بهت قول می‌دهم که اگر برگردی، همهٔ حرف‌هات را بگذارم روی تخم چشم و به همه‌شان عمل کنم.  یا شاید توی مرحلهٔ افسردگی‌ام، وقتی می‌نشینم عکس و فیلم‌هات را نگاه می‌کنم و دنبال نوحه‌خوانی هستم که از تو بخواند. وقتی که دلم می‌خواهد خودم را پرت کنم توی حجم سنگین و غلیظ غمت، و دست‌وپا بزنم، و نبودنت را یاد خودم بیاورم. اصلاً اینکه می‌نشینم، خاطرات روزهای بودنت را توی ذهنم مرور می‌کنم و درد می‌کشم، مال کدام مرحله است؟ می‌روم به محرمِ سال قبل. از جنگ ۱۲ روزه تو هنوز پشت پرده بودی و ما اگرچه ته دلمان، غرور زخم برداشته بود که آقامان نمی‌تواند رو نشان بدهد و حتی مجلس روضه‌اش بی‌حضورش برگزار می‌شود؛ اما دلمان گرم بود که به‌هرحال هستی و حالت خوب است و جایت امن است. شب عاشورا بود. رفته بودم هیئت میثم مطیعی، توی دانشگاه الزهرا. خبر آمد که آمده‌ای. خبر آمد که وسط مجلس روضهٔ بیت، وسط صحبت‌های آقای عالی، یکهو وارد حسینیه شده‌ای؛ مغرور و باصلابت. مردمِ پای منبر، آدرنالین و دوپامین و همهٔ آن چیزهاشان که وقت شادی و هیجان و شوک ترشح می‌شود، چسبیده به سقف حسینیه، و از آنجا سرریز کرده توی کل کشور. آن وقت ما توی دانشگاه الزهرا محکم‌تر سینه زدیم و یا حسین‌ها را از ته حلق گفتیم و گریه را با خنده قاطی کردیم. از هیئت که بیرون آمدیم، حالم خوب بود. یک لیوان شربت دادم دست محمدهادی و یک لیوان خودم سرکشیدم، و عجب چسبید آن شربتِ خنکِ بعد از خبر آمدنت. بعد تا برسیم به در خروجی، دنبال گربه‌های دانشگاه کردیم، و من هیچ خسته نبودم. بگذار در گوشت بگویم که شادی دیدن تو چربیده بود به حزن شب عاشورا. تا چشمم به سجاد افتاد گفتم که آقا آمده توی روضهٔ بیت؛ و سجاد می‌دانست. تقویم می‌گوید آن شب که خون تازه دوید توی رگ‌هامان، ۱۴ام تیر بود. همان شب که دوباره سرمان را بالا گرفتیم که آهای همهٔ آن‌هایی که فکر کردید، ما ترسیده‌ایم، نگاه کنید. این آقای ماست که آمده مجلس روضه و عَلمِ حسین را بلند کرده و دارد برایتان رجز می‌خواند: «لا أرهَبُ المَوتَ إذِ المَوتُ رَقی، حَتّی اُواری فِی المَصالیتِ لِقا». (۱) خبرها می‌گوید که امسال ۱۴ام تیر باید با تو وداع کنیم. باید بیاییم و جان‌دادن همدیگر را تماشا کنیم. باید محکم‌تر سینه بزنیم و یاحسین‌ها را از ته حلق بگوییم و گریه را قاطی گریه کنیم و هی گریه کنیم و هی گریه کنیم. باید تو را ببینیم که آرام خوابیده‌ای توی تابوت و ما را نگاه می‌کنی که داریم پای غمت، لحظه‌به‌لحظه پیر می‌شویم و داد می‌زنیم: «أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی وَ انقَطَعَ رَجائِی وَ شَمُتَ بِی عَدوِّی وَ الکَمَدُ قاتِلی». (۲)    ۱. رجزی که ابوالفضل العباس روز عاشورا خواند: «من از مرگ، آن هنگام که صلا بردارد، بیمی ندارم تا این‌که پیکر من نیز در میان دلیرمردان به خاک افتد».  ۲. سخنان اباعبدالله بر پیکر برادر: «الان کمرم شکست و چاره‌ام کم شد و امیدم قطع شد و دشمن مرا زخم‌زبان می‌زند و غصهٔ تو مرا می‌کشد». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣2️⃣ پرواز سوی معرکه مانده‌ام بین رفتن و ماندن. از روزی که تاریخ‌ها مشخص شد چشم می‌دوانم بین سایت‌ها و لابه‌لای بلیت‌ها. حالم درست مثل روزهای قبل از اربعین هر سال است. دل‌شوره‌ای که هر سال بعد از عاشورا می‌افتد به جانم و یک هفته به اربعین به اوج می‌رسد. یک سرگشتگی نامعلوم بین این‌که می‌مانم یا خواهم رفت.  این روزها زیاد می‌گویند: «آقا دارن میان مشهد کجا می‌خوای بری؟»  بی‌راه هم نمی‌گویند. تهران آن‌قدر روایت‌نویس دارد که بود و نبود من تأثیری در نوشتن ندارد، اما همان دل‌شوره اربعین به جانم افتاده. تا بلیطی باز می‌شود صدای تردید توی مغزم می‌پیچد. قفل می‌شوم و دست‌وپا می‌زنم که صلاح کار کجاست. بین این تردید کسی دیگر کلاهش را قاضی کرده و بلیت را از آن خود می‌کند.  فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین اتفاق همه عمرم خواهد بود و یک روز مراسم مشهد برایش کم است. من باید سه روز تهران را بروم، قم هم باشم، عراق هم که پر از سوژه نوشتن است و بعد هم همراه آقا بیآیم مشهد.  فکرم خوش‌پرواز است و به هر جا که می‌خواهد پر می‌کشد. دلم را کنار همان رؤیا می‌گذارم و به دودوتاچهارتایم برمی‌گردم. نهایتاً دو روز بتوانم بچه‌ها را بسپارم و خودم را به تهران برسانم. غنیمت است. نمی‌خواهم رفتنم بی‌ثمر باشد. فکر می‌کنم به قطار و به مسافرانی که این روزها برای چه به تهران خواهند رفت. تهران راوی کم ندارد، اما توی قطار عازم به تهران چند راوی کوپه به کوپه می‌روند و گوش می‌شوند و همراه با مسافرها دل توی دلشان نیست که به راه‌آهن تهران برسند؟ سایت را دوباره باز می‌کنم. حالا همان جستجوگر بلیتی هستم که تصمیمش را گرفته و باید سوی معرکه پرواز کند. کاش راهی برای پرواز باز شود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍