ا﷽
8️⃣1️⃣ میخواستم ناپدید شوم
سالها بود این کار از سرم افتاده بود. بچه که بودم وقتی خیلی ناراحت میشدم یک روسری پهن میکردم وسط اتاق، یکدست لباس تویش میگذاشتم، کمی نان و شانه و یک شیشه آب. گرهاش میزدم. یک چوب هم میانداختم گِلش و میرفتم بالای سَرسَرا، وسط خِرت و پِرتها. تا چند ساعتی قایم میشدم تا دنبالم بگردند و نگرانم شوند.
آن روز سحر، اما نمیخواستم کسی پیدایم کند. میخواستم برای همیشه نباشم.
بعد از شنیدن خبر، نماز خواندم. به سجده رفتم. پیشانیام روی مهر سنگینی میکرد؛ اما حرفی برای گفتن نداشتم.
دراز کشیدم. پتو را کشیدم رویم. برای فرار از واقعیت به خواب پناه بردم؛ اما خوابم نبرد. بلند شدم کولهام را بستم؛ مسواک، شانه، جوراب، لباس، قرآن، شارژر. این بار میخواستم ناپدید شوم. دلم نمیخواست هیچکس را ببینم.
جلوی چشمهای بهتزده و خیس بقیه، بیخداحافظی از خانه زدم بیرون. کسی جلویم را نگرفت.
توی ایستگاه نشستم. اولین اتوبوس که آمد سوار شدم. ساعت شش صبح بود.
توی اتوبوس من بودم و دو مرد. با هم پچپچ میکردند و میخندیدند. از چه، نمیدانم. زل زدم بهشان و یکهو بغضم ترکید. اشکها روی صورتم جاری شد. مردها دیگر نخندیدند. گهگاه زیرچشمی نگاهم میکردند. سکوت اتوبوس و اشکهای من فضا را سنگین کرد. چشمم به گلستان شهدا که افتاد، پیاده شدم.
خلوت بود. صندلیای در دورترین نقطه پیدا کردم. پاها را توی دلم جمع کردم و سرم را گذاشتم روی زانوها. اشکها بیصدا آمدند. بعد هقهق شدند. گریههایم که بند آمد، چشمها را بستم؛ سیاهی مطلق؛ هیچ. در تاریکی بینهایت گیر افتاده بودم.
با صدای ضجههای زنی سرم را بلند کردم. یک طرف پتهٔ چادرش روی زمین میکشید. دستهایش را توی هوا تکان میداد و با صدای گرفته داد میزد: «آخر کُشتنت... چه خاکی بهسرمون کنیم...»
اطرافم گُلهگُله آدم بود. با دیدنشان دوباره بغض کردم. با صدای ضجهٔ زنان گلویم درد گرفت.
با دیدن مردی که زیر بازوی زنش را گرفته بود و زن هر چند قدم روی زمین میافتاد، شکستم. زنی دوید، خودش را روی قبری انداخت و از عمق جانش جیغ کشید. مردِ همراهش بلندش کرد. زن توی صورتش میزد و «وای آقا» گفتنش توی هوا میپیچید. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای گریهام بلند نشود.
شب هجدهم دی، بعد از شعار همسایهها علیه آقا، توی خانه راه میرفتم و با خودم میگفتم: «جان من است او هی مُزنیدش.»
یاد شعر که افتادم. صدای گریهام بلند شد.
توی یادداشت گوشی، برای خدا نوشته بودم: «من جو زده نیستم. این مرد را میشناسم. سالهاست حرفهایش را میشنوم. حرفهایش حق است. تو بگو که اشتباه نمیکنم.»
گوشی را گوشهٔ صندلی پرت کردم و زار زدم.
تا گریهام بند میآمد، از اینکه دیگر نداشتیمش دوباره شوکه میشدم. بغض میکردم و رد اشکهای روی صورتم تازه میشد.
شب قبل، وقتی صدای کل کشیدن همسایهٔ طبقهپایینی بلند شد، مطمئن بودم که دروغ است. به همه گفتم. گفتم که میخواهند بیتاب شویم، دعوا کنیم، آقا پیام بدهند و جایش را شناسایی کنند و بزنندش. به خوشخیالیام که فکر کردم، وجودم آتش گرفت. باید حدس میزدم ته مسجد آتشزدن و قرآن پارهکردن، میرسد به شهادت رهبر.
صدای کِلها توی سرم میپیچید، دست میانداخت بیخ گلویم، چانهام را میلرزاند و آب میشد از چشمهایم میریخت.
برای نماز ظهر رفتم مسجد لسانالارض. موقع تکبیر به «خامنهایِ امام، به لطف خود نگهدار» که رسیدیم، مسجد در سکوت فرورفت. یکهو بغض جمعیت ترکید، بغض من هم.
دوباره آمدم روی همان صندلی گوشهٔ گلستان. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که گلستان بیایم و سراغ شهید عرب نروم؛ اما نرفتم. حس کردم زیر پایم خالی شده. چشمم سیاهی رفت. اگر هر زمان دیگر بود، حتماً با روزهٔ بی سحری و اینهمه گریه، گوشهای از حال میرفتم؛ ولی از حال نرفتم.
ساعت چهار بود. کُلی تماس جواب نداده داشتم. همان موقع دوستم نسیم زنگ زد. چهار بار دیگر هم زنگ زده بود. جواب دادم. آمد گلستان. محکم بغلش کردم. نسیم شانههایم را چنگ زد و با هم گریه کردیم. حتی با دوست نسیم که نمیشناختمش هم گریه کردم.
ساعت شش خانه بودم. دوش گرفتم. یک لقمه پیچیدم برای افطار. چشمهایم پرآب بود؛ اما دیگر گریه نکردم. باید میرفتم مسجد. نباید میگذاشتم دیگر کسی مسجد آتش بزند، قرآن پاره کند، کتاب بسوزاند.
برخلاف کودکی، کسی پیدایم نکرد؛ اما به قول موراکامی، آرزوی ناپدیدشدن، خودش ناپدید شده بود.
✍ #سعیده_نقشزن #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣1️⃣ سبحٰنالذی أسریٰ بعبده
اسکاچ را محکم میکشیدم روی ظرفها که صدای مامان مامانش را شنیدم. دستمالکاغذی یک دستش بود و قرآنم دست دیگرش. گفتم:
-جان مامان؟
خودش را رساند کنار پایم.
- گیه نکن مامان. بیا. قرآن بخون. گیه نکن.
خیسی روی گونهام را تازه حس کردم. حواسم نبود ابروهایم درهم شده. حواسم نبود فکرم کجاها رفته. دستهایم را شستم و نشستم روبهرویش. دستمال را کشید روی گونهام. قرآن را گرفت سمتم:
-بیا قرآن بخون.
این جمله را بابایش یادش داده. یکبار که اخبار را نگاه میکردم و باز حواسم نبود صورتم خیسخیس است، آمد و گفت:
-اینقد توی گوشی نچرخ. سعی کن فقط قرآن بخونی.
آن روز صبح هم همین کار را کردم که اگر نمیکردم نمیدانم چه میشد.
همین که استیکرهای اشک را توی گروهها دیدم اینترنت را خاموش کردم. گوشی را پرت کردم یکگوشه. بلند و بریده نفس میکشیدم که نفسم نرود. یک دستم را گذاشته بودم روی سینهام و دست دیگر را روی شکمم. نمیدانم کدام ذکر بود که تندتند میگفتم. به نمیدانم کی التماس میکردم که:
-خودت نگهش دار. خودت نگهش دار.
همان موقع همسرم از اتاق آمد بیرون و قرآن هدیه ازدواجمان را داد دستم. پسر کوچولو غلتی زد و باز آرام خوابید.
بازش کردم و یکنفس خواندم. سوره اسراء آمده بود. اولهاش نفسم بریدهبریده بود. دستم هنوز روی شکمم بود. بغض که میکردم توی دلم یکی سرم داد میزد:
-باید هر جور شده نگهش داری. محض حرف خودش خواستی بیاریش تو این دنیا. حالا میخوای جونشو بگیری؟
باز سر آن یکی داد میزدم:
-گیرم که بمونه؟ چه فایده وقتی خودش نیست؟ مگه قرار نبود خودش اسمشو بذاره؟ بچه بیاسم میخوام چیکار؟
اشکم میسُرید روی قرآن و باز آن یک نفر سرم داد میکشید:
-خودتو جمع کن.
خودم که خودم را جمع نکردم؛ اما آخرهای سوره که رسید یک جور عجیبی شدم. یکجورِ رها. یکجورِ مطمئن. هیچوقت رویم نشد از حال آن روزم به بقیه چیزی بگویم. اما حالا میگویم. همان لحظه که سوره اسراء تمام شد انگار غم من هم تمام شد. انگار ده سال برای این غم گریه کردهام و حالا دیگر باورش کردهام.
هیچوقت رویم نشد حتی در گوش کسی بگویم که من پنج صبح ده اسفند باور کردم که رفته و رسیده به همان منزل ابدیاش. انگار *«سبحٰن الذی اسریٰ بعبده»* را باور کرده بودم.
من باور کردم که یکعمر دویده بود دنبال شهادت و حالا رسیده بود. مگر وقتی یک نفر به آرزویش میرسد بقیه برایش گریه میکنند؟ بچهها برای بیپدری خودشان گریه میکنند. اما من همان صبح فهمیدم که ما هیچوقت بیپدر نمیشویم. بیکس نمیشویم. من همیشه میدانستم نمیماند و آن روز صبح حتی کمی... خدا مرا ببخشد؛ اما کمی ته دلم خوشحال شدم که یکنفس راحت کشید و حالا دیگر مثل قبل مظلوم نیست. حالا دیگر امام شهید امت است.
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣2️⃣ ما کوتولهها
نشستهام توی تاریکی و زل زدهام به تقویم گوشی. از امروز دیگر فقط یک هفته وقت داریم.
فردا که بیاید آخرین جمعهایست که جسمهای بیجان ما کنار جسم جاندار تو، روی یک خاک است.
شنبه را نگاه میکنم و یادم میآید هیچوقت شروعهای شنبه بهمان نیامده. یادم میآید آن صبح زمستانی، شنبه، هیولایی بود که آخرین نفسهای تو را زیر تلی خاک و خاکستر حبس کرد.
یکشنبه دارد بهم پوزخند میزند. مصلی را نشانم میدهد و پیکر خفته تو را. چیزی که همه سالهای زندگی باهاش بیگانه بودیم. تو کی پیش ما حالتی جز ایستاده داشتی؟
دوشنبه را که نگاه میکنم دلم میخواهد دیگر هیچوقت از عوارضی قم - تهران نگذرم. یعنی این تویی که برای همیشه تهران را تنها میگذاری؟
و آخ از سهشنبه آخر که مدام به هر آشنایی توی قم میرسم ازش میپرسم: «یعنی زنده میمانیم؟!»
آه و آه و آه از آن چهارشنبه آخر. چهارشنبه دیدار! آه از آن وصل بعد فراق، زیر قبه خون خدا و مقابل دستهای علمداری که سالها التماسش کردیم نگهدار تو باشد.
و پنجشنبه، خط پایان همین نصیب حداقلی ماست.
همین امید حداقلی ما.
همین که لااقل جسمت کنار ماست.
چهار ماه است داریم سلولسلول کم میشویم و حالا همه چیز رفته روی دور تند. هر روز خبر و تماشاییِ جدیدی داریم.
یک روز مراحل آمادهسازی مصلای تهران را نشانمان میدهند، یک روز طرح نمادین جایگاه را.
یک روز جوشکاری ماشین حمل پیکر، چشممان را میزند، یک روز سردرگم گمانهزنیهای محل دفنیم در مشهد.
هر خبری که میآید، هر فیلم و عکسی که باز میکنیم سلولی از ما کم میشود. با خودم فکر میکنم کاش میشد چیزی که ازمان کم شده بیاید بنشیند توی تن تو. ما نباشیم و تو باشی. تو که بالابلند بودی.
و نه! نمیشود. نمیرسیم. قد سلولهای تکتک ما رویهم، نمیرسد به قد تو. تو که بالابلند بودی.
ما کوتولههای بیقلب، حالا عجیبترین موجودات عالمیم.
✍️ #سبا_نمکی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
1️⃣2️⃣ خانهنشین جامانده
ساکن تهران بودن هم پیوست شد به حسرتهایمان.
همه ۲۲ بهمنهایی که از قاب رسانه راهی تهران شدم همه ۱۳ آبانماهها همه روز قدسها، تشییع حاجقاسم، تشییع رئیسجمهور شهیدمان تشییع اسماعیل هنیه همه را کول کردم روی دوشم.
اما نزدیک به صد روز است که ساکن تهران بودن آمده سرلیست آرزوهایم.
هر شب دلم پر کشیده برای مقتل کشوردوست.
برای میدان انقلاب.
دلم رفته و خودم را رساندهام به محل تجمع شهرم.
من نه ساکن تهران هستم نه قم نه مشهد.
خوشبخت این سه شهر ایران که میزبان آقای شهیدم هستند و خوشبختتر مردم این شهرها که جبران مافات میکنند.
حتمی میخواهند با شلنگ آب، جلوی در خانههایشان بایستند و بفرما بزنند به امت مبعوث شده.
رختخوابهایشان را شستهاند. خانههایشان را آبوجارو کردهاند. کولرهایشان به راه است تا سرشان را بالا بگیرند و پزش را بدهند که ماهم بلدیم درس پس بدهیم.
من ساکن اراکم، کنار جاده کمربندی. مسافرهای آقای شهید را که از محور اراک-قم عبور میکنند را برای چند ساعتی استراحت و یک وعده غذای گرم میتوانم میزبان باشم.
با همسرم توافق کردهام که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه با پرایدمان برود لب جاده و هر طور که شده مسافر گیر بیاورد.
باید کلمهها و عبارات لازم عربی را یاد بگیریم برای مسافرهای عربزبانمان.
مثل خانوم، آقا، بفرمایید، غذای گرم حاضر است، کولر، استراحت.
برای ناهار و شام این سه روز پلوخورش بار میگذارم. سبزیخوردن میخرم.
شربت خاکشیر و گلاب برای ورودشان مناسب است.
قربه الیالله حوالی ساعت ۱۱ و نیم ظهر با چادر رنگیام منتظر همسرم و مسافرهایش مینشینم.
انگار در این سه روز قرار است نقطه ثقل عالم، تهران باشد.
لبخند آقاجانم را پیشپیش حس کردهام.
✍ #حدیث_قربانی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣2️⃣ باید محکمتر سینه بزنیم
توی نوار گوگل نوشتم مراحل سوگ. میخواستم بدانم این روزها کجای این جادهٔ سیاه ایستادهام. کجای مسیرم که اینطور گردِ غمِ روی دلم ضخیم و سنگین شده که یادِ نبودنت، اینهمه خردکنندهتر شده. گوگل میگوید انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و نهایتاً پذیرش.
نگاه کردم به خودم. اما چیزی دستگیرم نشد. شاید توی مرحلهٔ چانهزنیام، وقتی توی دلم با تو حرف میزنم و بهت قول میدهم که اگر برگردی، همهٔ حرفهات را بگذارم روی تخم چشم و به همهشان عمل کنم.
یا شاید توی مرحلهٔ افسردگیام، وقتی مینشینم عکس و فیلمهات را نگاه میکنم و دنبال نوحهخوانی هستم که از تو بخواند. وقتی که دلم میخواهد خودم را پرت کنم توی حجم سنگین و غلیظ غمت، و دستوپا بزنم، و نبودنت را یاد خودم بیاورم. اصلاً اینکه مینشینم، خاطرات روزهای بودنت را توی ذهنم مرور میکنم و درد میکشم، مال کدام مرحله است؟
میروم به محرمِ سال قبل. از جنگ ۱۲ روزه تو هنوز پشت پرده بودی و ما اگرچه ته دلمان، غرور زخم برداشته بود که آقامان نمیتواند رو نشان بدهد و حتی مجلس روضهاش بیحضورش برگزار میشود؛ اما دلمان گرم بود که بههرحال هستی و حالت خوب است و جایت امن است.
شب عاشورا بود. رفته بودم هیئت میثم مطیعی، توی دانشگاه الزهرا. خبر آمد که آمدهای. خبر آمد که وسط مجلس روضهٔ بیت، وسط صحبتهای آقای عالی، یکهو وارد حسینیه شدهای؛ مغرور و باصلابت. مردمِ پای منبر، آدرنالین و دوپامین و همهٔ آن چیزهاشان که وقت شادی و هیجان و شوک ترشح میشود، چسبیده به سقف حسینیه، و از آنجا سرریز کرده توی کل کشور. آن وقت ما توی دانشگاه الزهرا محکمتر سینه زدیم و یا حسینها را از ته حلق گفتیم و گریه را با خنده قاطی کردیم.
از هیئت که بیرون آمدیم، حالم خوب بود. یک لیوان شربت دادم دست محمدهادی و یک لیوان خودم سرکشیدم، و عجب چسبید آن شربتِ خنکِ بعد از خبر آمدنت. بعد تا برسیم به در خروجی، دنبال گربههای دانشگاه کردیم، و من هیچ خسته نبودم. بگذار در گوشت بگویم که شادی دیدن تو چربیده بود به حزن شب عاشورا. تا چشمم به سجاد افتاد گفتم که آقا آمده توی روضهٔ بیت؛ و سجاد میدانست.
تقویم میگوید آن شب که خون تازه دوید توی رگهامان، ۱۴ام تیر بود. همان شب که دوباره سرمان را بالا گرفتیم که آهای همهٔ آنهایی که فکر کردید، ما ترسیدهایم، نگاه کنید. این آقای ماست که آمده مجلس روضه و عَلمِ حسین را بلند کرده و دارد برایتان رجز میخواند: «لا أرهَبُ المَوتَ إذِ المَوتُ رَقی، حَتّی اُواری فِی المَصالیتِ لِقا». (۱)
خبرها میگوید که امسال ۱۴ام تیر باید با تو وداع کنیم. باید بیاییم و جاندادن همدیگر را تماشا کنیم. باید محکمتر سینه بزنیم و یاحسینها را از ته حلق بگوییم و گریه را قاطی گریه کنیم و هی گریه کنیم و هی گریه کنیم. باید تو را ببینیم که آرام خوابیدهای توی تابوت و ما را نگاه میکنی که داریم پای غمت، لحظهبهلحظه پیر میشویم و داد میزنیم: «أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی وَ انقَطَعَ رَجائِی وَ شَمُتَ بِی عَدوِّی وَ الکَمَدُ قاتِلی». (۲)
۱. رجزی که ابوالفضل العباس روز عاشورا خواند: «من از مرگ، آن هنگام که صلا بردارد، بیمی ندارم تا اینکه پیکر من نیز در میان دلیرمردان به خاک افتد».
۲. سخنان اباعبدالله بر پیکر برادر: «الان کمرم شکست و چارهام کم شد و امیدم قطع شد و دشمن مرا زخمزبان میزند و غصهٔ تو مرا میکشد».
✍ #زینب_شاهسواری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣2️⃣ پرواز سوی معرکه
ماندهام بین رفتن و ماندن.
از روزی که تاریخها مشخص شد چشم میدوانم بین سایتها و لابهلای بلیتها.
حالم درست مثل روزهای قبل از اربعین هر سال است. دلشورهای که هر سال بعد از عاشورا میافتد به جانم و یک هفته به اربعین به اوج میرسد. یک سرگشتگی نامعلوم بین اینکه میمانم یا خواهم رفت.
این روزها زیاد میگویند: «آقا دارن میان مشهد کجا میخوای بری؟»
بیراه هم نمیگویند. تهران آنقدر روایتنویس دارد که بود و نبود من تأثیری در نوشتن ندارد، اما همان دلشوره اربعین به جانم افتاده.
تا بلیطی باز میشود صدای تردید توی مغزم میپیچد. قفل میشوم و دستوپا میزنم که صلاح کار کجاست. بین این تردید کسی دیگر کلاهش را قاضی کرده و بلیت را از آن خود میکند.
فکر میکنم این بزرگترین اتفاق همه عمرم خواهد بود و یک روز مراسم مشهد برایش کم است. من باید سه روز تهران را بروم، قم هم باشم، عراق هم که پر از سوژه نوشتن است و بعد هم همراه آقا بیآیم مشهد.
فکرم خوشپرواز است و به هر جا که میخواهد پر میکشد. دلم را کنار همان رؤیا میگذارم و به دودوتاچهارتایم برمیگردم.
نهایتاً دو روز بتوانم بچهها را بسپارم و خودم را به تهران برسانم. غنیمت است. نمیخواهم رفتنم بیثمر باشد. فکر میکنم به قطار و به مسافرانی که این روزها برای چه به تهران خواهند رفت. تهران راوی کم ندارد، اما توی قطار عازم به تهران چند راوی کوپه به کوپه میروند و گوش میشوند و همراه با مسافرها دل توی دلشان نیست که به راهآهن تهران برسند؟
سایت را دوباره باز میکنم. حالا همان جستجوگر بلیتی هستم که تصمیمش را گرفته و باید سوی معرکه پرواز کند. کاش راهی برای پرواز باز شود.
✍ #جیران_مهدانیان #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣2️⃣ وزنه سنگین امانت
_ فاطمه نگرانم. با این ازدحام و جمعیتی که تخمین زدن چجوری بریم؟
- فقط بریم نماز جمکران چطوره؟
- احتمالاً نماز قم کنسل شده. همون تهران نماز میخونن.
خدای من. چشمم را از صفحه گوشی میگیرم و میدوزم به پسرک که قاشق آش را چپ کرده روی لباسش. با او میشویم دوتا وزنه. دوتا وزنه خطرناک که حملشان توی جمعیت و ازدحام مثل حملکردن انتحاری است.
هر گروهی را باز میکنم همه در تدارک کاریاند. مشهدیها و تهرانیها خانههایشان را آماده کردهاند برای زائرها. دورترها آماده سفر میشوند.
به یکی از دوستهایم گفتم: «میخوای بری تهران بچه رو بذار پیش من. من که نمیرم.»
گفت: «آخه سه روز میخوایم بریم. طاقت نمیاره.»
سه روز تهران و یک روز قم و احتمالاً روز تشییع عراق خودشان را برسانند مشهد و روز بعد هم تشییع مشهد.
خیلیها اصلاً خودشان و یک هفته آیندهشان را وقف تشییع کردهاند. بچههای مبنا میخواهند تا زمان اجازه میدهد توی جمعیت و مردم باشند و حال مردم را بنویسند. همه انگار دینی دارند که باید ادا کنند. گمشدهای دارند که میخواهند پیدا کنند. همه انگار میخواهند یک ثانیه هم که شده بیشتر دور شمع بگردند و بیشتر بسوزند.
من اما همه دلخوشیام این بود که آقا قم هم میآید. از خودش که جا ماندم، از جان فدا شدن برایش که جا ماندم، همه دلخوشیام این بود که از پیکرش جا نمیمانم. فکر میکردم حداقلش این است که مثل تشییع شهید رئیسی میروم و میایستم وسط پیامبر اعظم. پیکر میآید، جمعیت فشار میآورد، چند عمود دنبال پیکر میرویم، پیکر که رفت و ماشینش از دیدمان خارج شد برمیگردیم. سوار ماشین میشویم و میرویم خانه. آن موقع پسر کوچولو چهار، پنج ماهش بود. خیلی حساس بود به گرما. اما من وزنه نبودم. من انتحاری نبودم. من امانتدار یک جان توی دلم نبودم.
حالا اما ایستادهام وسط یک معادله دو سر عذاب وجدان. بروم پای جان در میان است و نروم پای دل. کاش بشود جان و دل را با هم جمع کرد تا برای بار آخر جانِ دلم را ببینم. بدرقهاش کنم. خدای من. یعنی سهم من از این اعظم مصیبة نشستن و ماندن و نرسیدن است؟
روی ماهش را فقط یکبار دیدم. از آخرین نقطه حسینیه. روی زانو ایستاده بودم. زاویهام را با ستون تنظیم کرده بودم و کمی که ستارههای توی چشمم کنار میرفت نور صورتش را میدیدم. حالا اما او رفته. از آن آقای صمیمی و مهربان تبدیل شده به امام شهید امت و بعید میدانم دیگر دستمان به دامنش برسد. او با همه اسطورههای تاریخ رفت و ما...
خدای من. دستمان دیگر به پر عبایش نمیرسد. کاش دستمان را به ماشین حمل پیکرش برسانی...
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣2️⃣ آخرین سفارش
تهران برای اولینبار قرار است جمعیتی به خودش ببیند که تا حالا ندیده. من، به فکر روایتکردن این روزهام. بچهها را سپردهام به مادر و همسرم. گفتهام من همین سه روز را دارم برای نوشتن. دیگر تمام. دیگر آقایی نیست که بخواهم برایش بنویسم. آخرین سفارشهاست. دیگر قرار نیست بگویم فردا دعوتم بیت و قرار است راوی باشم.
کولهٔ اربعینم را از کمد بیرون کشیدهام. پاوربانک، چفیه، قرص مسکن، دفترچه یادداشت، خودکار و چند وسیلهٔ ضروری داخلش گذاشتهام. دستمالِ اشک را هم پیش بقیه وسایل جا دادهام. انگار دارم برای پیادهروی طولانی آماده میشوم؛ فقط این بار مقصد، کربلا نیست. مقصد، در دلِ تهران است.
کار من، نوشتن است؛ راهرفتن میان آدمها، گوشدادن و شنیدن از آنهایی که این روزها حرفهای زیادی دارند برای گفتن. دنبال اتفاق عجیب غریبی نیستم. باید سوژهها را از بین صورتهایی پیدا کنم که از راههای دور آمدهاند. میان چشمهایی که اشکشان را از هم پنهان میکنند.
میخواهم بروم راهآهن. مسافرهایی را که از راه دور میآیند، ببینم. گشت بزنم در موکبها. جایی که استکانهای چای و شربت، یکی پس از دیگری پر میشوند. کنار کسانی بایستم که خودشان عزادارند اما اشک را میگذارند برای بعد. انگار هرکدام سهم خودشان را به شکلی ادا میکنند. تعهدِ من هم نوشتن است. کیفم را که جمع میکنم، دستمال اشک را درمیآورم. فرصت سوگواری ندارم. باید از «اتفاق اصلی» فاصله بگیرم. باید بایستم کنار؛ نه آنقدر دور که نبضم با مردم یکی نشود، نه آنقدر نزدیک که اشک، جای کلمات را بگیرد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6⃣2⃣ یک روز سِرُم، یک روز قلم
هیچ جوره راه رفتنم باز نمیشد. بلیت گیر نمیآمد. ماشین افتاده بود روی دندهٔ لج و هر جایش را درست میکردی عیب از یک جای دیگرش بیرون میزد. کمردرد مامان بهتر نمیشد که بتواند همراهیام کند. از هر راهی میرفتم یک سنگ میافتاد پیش پایم و راهم را سد میکرد. درست مثل دو سال پیش که موقع رفتن همهٔ درها به رویم قفل شد.
دو روز قبل از روز تولد حضرت زهرا بود. دوستم پیام داد: «برای دیدار رهبری چند سهمیه به گروه نویسندگی ما دادن، تو اولویتی اگه میای زود عکس کارت ملیت رو برام بفرست.» روز قبلش یکی از همکارها رفته بود مرخصی زایمان. آزمایشگاه در شلوغترین وضعیت بود. نیرو کم داشتیم. میدانستم اگر درخواست مرخصی بدهم نه مسئول آزمایشگاه موافقت میکند نه خودم دلم میآمد توی این اوضاع کار بیشتری روی دوش همکارهایم بیفتد. ازیکطرف دلم پرپر میزد برای رفتن و برای اولینبار آقا را دیدن و از طرف دیگر کارم مانع بود. بهسختی دلم را زیر پا له کردم. به دوستم جواب رد دادم. سر گذاشتم روی سنگهای یخ میز تا خنکیاش بخزد زیر پوست و برود تا داغ دلم را سرد کند. به خودم دلداری میدادم که شاید آقا هم اینطور راضیتر باشند. رفتنم برای دلخوشی خودم است و احیاناً نوشتن چند خط روایت دیدار که آیا به درد بخورد یا نه. اما اگر بمانم و توی آزمایشگاه کار مردم را راه بیندازم و دردی از کسی دوا کنم مفیدتر هستم.
به خیالم هنوز فرصت بود. امیدوار بودم به سالهای بعد و دیدارهای بعدی. تصور کردم یک روز بالاخره پا روی زیلوهای آبی حسینیه میگذارم. همانطور که روی پستی و بلندیهای تاروپودش دست میکشم و پُزش را به خانمهای بغلدستی میدهم که کار دستهای هنرمند همشهریهایم است، آقا پرده را کنار میزنند و وارد میشوند. ما روی پا بلند میشویم و برایشان دست تکان میدهیم.
روز زن سال پیش دعوت نشدم و روز زن امسال دیگر آقایی نیست که دعوتم کنند. حسرت دیدار تا ابد ماند بیخ دلم. از اینکه این بار، برای مراسم وداع هم نمیتوانستم بروم، عصبی بودم. دیگر با چه بهانهای باید خودم را آرام میکردم؟ شده بودم مثل مرغ عشقی که جفتش مرده باشد. این چند روز یکگوشه کز میکردم و توی خودم فرومیرفتم.
این بار اطرافیان دستبهکار شدند. هرکس میخواست برای نرفتنم یکطوری توجیه بیاورد. بابا میگفت: «نیتت مهمه، خدا خودش جبران میکنه». دوستم میگفت: «رفتنت صرفاً پاسخ به یه نیاز احساسیه. شاید اینجا بیشتر به درد بخوری.»
داشتم کمکم میپذیرفتم که انگار حسرت دیدار سهم همیشگیام است. راضی شده بودم به دیدن مراسم از قاب تلویزیون و توی شهر خودم پرسهزدن. کانالها را بالا و پایین میکردم، روزشمار وداع را میدیدم. سخنرانیهای آقا را دنبال میکردم و پی سوژه و ایده برای نوشتن میگشتم؛ اما از دیروز که رفتیم خرید یکباره همه چیز عوض شد. تکیه داده بودم به ماشین و منتظر بابا بودم. دو جوان کمی دورتر دم مغازه ایستاده بودند. چهرهشان پشت دود غلیظ سیگار گم شده بود. اما صدایشان را واضح میشنیدم
-ممد فهمیدی از سران کشورها بهزور دعوتکردن بیان تشییع؟
-آره بابا، هیچکی نمیاد تو این جنگ، همه میترسن. جز این چارتا پرچمیا، مردم خودمونم نمیرن.
-اَی خدا بخواد یکی رو خوار کنه یکی رو عزیز. الکی نیس که اینهمه جوون بیگناه و بکشی هنوزم عزیز باشی؟
انگار که یکی ناخن بکند زیر زخم تازه دلمه بستهٔ دلم و آن را با شدت بکند. قلبم تیر کشید. تا خانه اشک ریختم. دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم. باید هر طوری بود خودم را میرساندم به سیلی که قرار بود راه بیفتد. باید ذلت و عزت را نشانشان میدادم. دیگر پای دل و احساساتم وسط نبود. دلیل رفتن عوض شده بود. این بار پای وظیفه وسط بود.
وظیفهای که دوسال پیش با سرنگ و لولهآزمایش دستگرفتن ادا شد، این بار باید با قلم دستگرفتن و راوی شدن انجام میشد. فکر کردم این بار آقا هم اینطوری راضیترند. رفتم سراغ مخاطبین و به هر کسی که فکر میکردم بتواند کاری برای رفتنم بکند پیام دادم.
✍ #زهرا_نجفییزدی #یزد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍