eitaa logo
کارام جانم می‌رود
765 دنبال‌کننده
21 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 2️⃣2️⃣ باید محکم‌تر سینه بزنیم توی نوار گوگل نوشتم مراحل سوگ. می‌خواستم بدانم این روزها کجای این جادهٔ سیاه ایستاده‌ام. کجای مسیرم که این‌طور گردِ غمِ روی دلم ضخیم و سنگین شده که یادِ نبودنت، این‌همه خردکننده‌تر شده. گوگل می‌گوید انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی و نهایتاً پذیرش.  نگاه کردم به خودم. اما چیزی دستگیرم نشد. شاید توی مرحلهٔ چانه‌زنی‌ام، وقتی توی دلم با تو حرف می‌زنم و بهت قول می‌دهم که اگر برگردی، همهٔ حرف‌هات را بگذارم روی تخم چشم و به همه‌شان عمل کنم.  یا شاید توی مرحلهٔ افسردگی‌ام، وقتی می‌نشینم عکس و فیلم‌هات را نگاه می‌کنم و دنبال نوحه‌خوانی هستم که از تو بخواند. وقتی که دلم می‌خواهد خودم را پرت کنم توی حجم سنگین و غلیظ غمت، و دست‌وپا بزنم، و نبودنت را یاد خودم بیاورم. اصلاً اینکه می‌نشینم، خاطرات روزهای بودنت را توی ذهنم مرور می‌کنم و درد می‌کشم، مال کدام مرحله است؟ می‌روم به محرمِ سال قبل. از جنگ ۱۲ روزه تو هنوز پشت پرده بودی و ما اگرچه ته دلمان، غرور زخم برداشته بود که آقامان نمی‌تواند رو نشان بدهد و حتی مجلس روضه‌اش بی‌حضورش برگزار می‌شود؛ اما دلمان گرم بود که به‌هرحال هستی و حالت خوب است و جایت امن است. شب عاشورا بود. رفته بودم هیئت میثم مطیعی، توی دانشگاه الزهرا. خبر آمد که آمده‌ای. خبر آمد که وسط مجلس روضهٔ بیت، وسط صحبت‌های آقای عالی، یکهو وارد حسینیه شده‌ای؛ مغرور و باصلابت. مردمِ پای منبر، آدرنالین و دوپامین و همهٔ آن چیزهاشان که وقت شادی و هیجان و شوک ترشح می‌شود، چسبیده به سقف حسینیه، و از آنجا سرریز کرده توی کل کشور. آن وقت ما توی دانشگاه الزهرا محکم‌تر سینه زدیم و یا حسین‌ها را از ته حلق گفتیم و گریه را با خنده قاطی کردیم. از هیئت که بیرون آمدیم، حالم خوب بود. یک لیوان شربت دادم دست محمدهادی و یک لیوان خودم سرکشیدم، و عجب چسبید آن شربتِ خنکِ بعد از خبر آمدنت. بعد تا برسیم به در خروجی، دنبال گربه‌های دانشگاه کردیم، و من هیچ خسته نبودم. بگذار در گوشت بگویم که شادی دیدن تو چربیده بود به حزن شب عاشورا. تا چشمم به سجاد افتاد گفتم که آقا آمده توی روضهٔ بیت؛ و سجاد می‌دانست. تقویم می‌گوید آن شب که خون تازه دوید توی رگ‌هامان، ۱۴ام تیر بود. همان شب که دوباره سرمان را بالا گرفتیم که آهای همهٔ آن‌هایی که فکر کردید، ما ترسیده‌ایم، نگاه کنید. این آقای ماست که آمده مجلس روضه و عَلمِ حسین را بلند کرده و دارد برایتان رجز می‌خواند: «لا أرهَبُ المَوتَ إذِ المَوتُ رَقی، حَتّی اُواری فِی المَصالیتِ لِقا». (۱) خبرها می‌گوید که امسال ۱۴ام تیر باید با تو وداع کنیم. باید بیاییم و جان‌دادن همدیگر را تماشا کنیم. باید محکم‌تر سینه بزنیم و یاحسین‌ها را از ته حلق بگوییم و گریه را قاطی گریه کنیم و هی گریه کنیم و هی گریه کنیم. باید تو را ببینیم که آرام خوابیده‌ای توی تابوت و ما را نگاه می‌کنی که داریم پای غمت، لحظه‌به‌لحظه پیر می‌شویم و داد می‌زنیم: «أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی وَ انقَطَعَ رَجائِی وَ شَمُتَ بِی عَدوِّی وَ الکَمَدُ قاتِلی». (۲)    ۱. رجزی که ابوالفضل العباس روز عاشورا خواند: «من از مرگ، آن هنگام که صلا بردارد، بیمی ندارم تا این‌که پیکر من نیز در میان دلیرمردان به خاک افتد».  ۲. سخنان اباعبدالله بر پیکر برادر: «الان کمرم شکست و چاره‌ام کم شد و امیدم قطع شد و دشمن مرا زخم‌زبان می‌زند و غصهٔ تو مرا می‌کشد». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣2️⃣ پرواز سوی معرکه مانده‌ام بین رفتن و ماندن. از روزی که تاریخ‌ها مشخص شد چشم می‌دوانم بین سایت‌ها و لابه‌لای بلیت‌ها. حالم درست مثل روزهای قبل از اربعین هر سال است. دل‌شوره‌ای که هر سال بعد از عاشورا می‌افتد به جانم و یک هفته به اربعین به اوج می‌رسد. یک سرگشتگی نامعلوم بین این‌که می‌مانم یا خواهم رفت.  این روزها زیاد می‌گویند: «آقا دارن میان مشهد کجا می‌خوای بری؟»  بی‌راه هم نمی‌گویند. تهران آن‌قدر روایت‌نویس دارد که بود و نبود من تأثیری در نوشتن ندارد، اما همان دل‌شوره اربعین به جانم افتاده. تا بلیطی باز می‌شود صدای تردید توی مغزم می‌پیچد. قفل می‌شوم و دست‌وپا می‌زنم که صلاح کار کجاست. بین این تردید کسی دیگر کلاهش را قاضی کرده و بلیت را از آن خود می‌کند.  فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین اتفاق همه عمرم خواهد بود و یک روز مراسم مشهد برایش کم است. من باید سه روز تهران را بروم، قم هم باشم، عراق هم که پر از سوژه نوشتن است و بعد هم همراه آقا بیآیم مشهد.  فکرم خوش‌پرواز است و به هر جا که می‌خواهد پر می‌کشد. دلم را کنار همان رؤیا می‌گذارم و به دودوتاچهارتایم برمی‌گردم. نهایتاً دو روز بتوانم بچه‌ها را بسپارم و خودم را به تهران برسانم. غنیمت است. نمی‌خواهم رفتنم بی‌ثمر باشد. فکر می‌کنم به قطار و به مسافرانی که این روزها برای چه به تهران خواهند رفت. تهران راوی کم ندارد، اما توی قطار عازم به تهران چند راوی کوپه به کوپه می‌روند و گوش می‌شوند و همراه با مسافرها دل توی دلشان نیست که به راه‌آهن تهران برسند؟ سایت را دوباره باز می‌کنم. حالا همان جستجوگر بلیتی هستم که تصمیمش را گرفته و باید سوی معرکه پرواز کند. کاش راهی برای پرواز باز شود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 4️⃣2️⃣ وزنه سنگین امانت _ فاطمه نگرانم. با این ازدحام و جمعیتی که تخمین زدن چجوری بریم؟ - فقط بریم نماز جمکران چطوره؟ - احتمالاً نماز قم کنسل شده. همون تهران نماز میخونن.  خدای من. چشمم را از صفحه گوشی می‌گیرم و می‌دوزم به پسرک که قاشق آش را چپ کرده روی لباسش. با او می‌شویم دوتا وزنه. دوتا وزنه خطرناک که حملشان توی جمعیت و ازدحام مثل حمل‌کردن انتحاری است.  هر گروهی را باز می‌کنم همه در تدارک کاری‌اند. مشهدی‌ها و تهرانی‌ها خانه‌هایشان را آماده کرده‌اند برای زائرها. دورترها آماده سفر می‌شوند.  به یکی از دوست‌هایم گفتم: «میخوای بری تهران بچه رو بذار پیش من. من که نمیرم.»  گفت: «آخه سه روز میخوایم بریم. طاقت نمیاره.»  سه روز تهران و یک روز قم و احتمالاً روز تشییع عراق خودشان را برسانند مشهد و روز بعد هم تشییع مشهد.  خیلی‌ها اصلاً خودشان و یک هفته آینده‌شان را وقف تشییع کرده‌اند. بچه‌های مبنا می‌خواهند تا زمان اجازه می‌دهد توی جمعیت و مردم باشند و حال مردم را بنویسند. همه انگار دینی دارند که باید ادا کنند. گمشده‌ای دارند که می‌خواهند پیدا کنند. همه انگار می‌خواهند یک ثانیه هم که شده بیشتر دور شمع بگردند و بیشتر بسوزند. من اما همه دلخوشی‌ام این بود که آقا قم هم می‌آید. از خودش که جا ماندم، از جان فدا شدن برایش که جا ماندم، همه دلخوشی‌ام این بود که از پیکرش جا نمی‌مانم. فکر می‌کردم حداقلش این است که مثل تشییع شهید رئیسی می‌روم و می‌ایستم وسط پیامبر اعظم. پیکر می‌آید، جمعیت فشار می‌آورد، چند عمود دنبال پیکر می‌رویم، پیکر که رفت و ماشینش از دیدمان خارج شد برمی‌گردیم. سوار ماشین می‌شویم و می‌رویم خانه. آن موقع پسر کوچولو چهار، پنج ماهش بود. خیلی حساس بود به گرما. اما من وزنه نبودم. من انتحاری نبودم. من امانت‌دار یک جان توی دلم نبودم. حالا اما ایستاده‌ام وسط یک معادله دو سر عذاب وجدان. بروم پای جان در میان است و نروم پای دل. کاش بشود جان و دل را با هم جمع کرد تا برای بار آخر جانِ دلم را ببینم. بدرقه‌اش کنم. خدای من. یعنی سهم من از این اعظم مصیبة نشستن و ماندن و نرسیدن است؟  روی ماهش را فقط یک‌بار دیدم. از آخرین نقطه حسینیه. روی زانو ایستاده بودم. زاویه‌ام را با ستون تنظیم کرده بودم و کمی که ستاره‌های توی چشمم کنار می‌رفت نور صورتش را می‌دیدم. حالا اما او رفته. از آن آقای صمیمی و مهربان تبدیل شده به امام شهید امت و بعید می‌دانم دیگر دستمان به دامنش برسد. او با همه اسطوره‌های تاریخ رفت و ما...  خدای من. دستمان دیگر به پر عبایش نمی‌رسد. کاش دستمان را به ماشین حمل پیکرش برسانی... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣2️⃣ آخرین سفارش تهران برای اولین‌بار قرار است جمعیتی به خودش ببیند که تا حالا ندیده. من، به فکر روایت‌کردن این روزهام. بچه‌ها را سپرده‌ام به مادر و همسرم. گفته‌ام من همین سه روز را دارم برای نوشتن. دیگر تمام. دیگر آقایی نیست که بخواهم برایش بنویسم. آخرین سفارش‌هاست. دیگر قرار نیست بگویم فردا دعوتم بیت و قرار است راوی باشم. کولهٔ اربعینم را از کمد بیرون کشیده‌ام. پاوربانک، چفیه، قرص مسکن، دفترچه یادداشت، خودکار و چند وسیلهٔ ضروری داخلش گذاشته‌ام. دستمالِ اشک را هم پیش بقیه وسایل جا داده‌ام. انگار دارم برای پیاده‌روی طولانی آماده می‌شوم؛ فقط این بار مقصد، کربلا نیست. مقصد، در دلِ تهران است.   کار من، نوشتن است؛ راه‌رفتن میان آدم‌ها، گوش‌دادن و شنیدن از آن‌هایی که این روزها حرف‌های زیادی دارند برای گفتن. دنبال اتفاق عجیب غریبی نیستم. باید سوژه‌ها را از بین صورت‌هایی پیدا کنم که از راه‌های دور آمده‌اند. میان چشم‌هایی که اشکشان را از هم پنهان می‌کنند. می‌خواهم بروم راه‌آهن. مسافرهایی را که از راه دور می‌آیند، ببینم. گشت بزنم در موکب‌ها. جایی که استکان‌های چای و شربت، یکی پس از دیگری پر می‌شوند. کنار کسانی بایستم که خودشان عزادارند اما اشک را می‌گذارند برای بعد. انگار هرکدام سهم خودشان را به شکلی ادا می‌کنند. تعهدِ من هم نوشتن است. کیفم را که جمع می‌کنم، دستمال اشک را درمی‌آورم. فرصت سوگواری ندارم. باید از «اتفاق اصلی» فاصله بگیرم. باید بایستم کنار؛ نه آن‌قدر دور که نبضم با مردم یکی نشود، نه آن‌قدر نزدیک که اشک، جای کلمات را بگیرد.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣2⃣ یک روز سِرُم، یک روز قلم هیچ جوره راه‌ رفتنم باز نمی‌شد. بلیت گیر نمی‌آمد. ماشین افتاده بود روی دندهٔ لج و هر جایش را درست می‌کردی عیب از یک جای دیگرش بیرون می‌زد. کمردرد مامان بهتر نمی‌شد که بتواند همراهی‌ام کند. از هر راهی می‌رفتم یک سنگ می‌افتاد پیش پایم و راهم را سد می‌کرد. درست مثل دو سال پیش که موقع رفتن همهٔ درها به رویم قفل شد. دو روز قبل از روز تولد حضرت زهرا بود. دوستم پیام داد: «برای دیدار رهبری چند سهمیه به گروه نویسندگی ما دادن، تو اولویتی اگه میای زود عکس کارت ملیت رو برام بفرست.» روز قبلش یکی از همکارها رفته بود مرخصی زایمان. آزمایشگاه در شلوغ‌ترین وضعیت بود. نیرو کم داشتیم. می‌دانستم اگر درخواست مرخصی بدهم نه مسئول آزمایشگاه موافقت می‌کند نه خودم دلم می‌آمد توی این اوضاع کار بیشتری روی دوش همکارهایم بیفتد. ازیک‌طرف دلم پرپر می‌زد برای رفتن و برای اولین‌بار آقا را دیدن و از طرف دیگر کارم مانع بود. به‌سختی دلم را زیر پا له کردم. به دوستم جواب رد دادم. سر گذاشتم روی سنگ‌های یخ میز تا خنکی‌اش بخزد زیر پوست و برود تا داغ دلم را سرد کند. به خودم دلداری می‌دادم که شاید آقا هم این‌طور راضی‌تر باشند. رفتنم برای دل‌خوشی خودم است و احیاناً نوشتن چند خط روایت دیدار که آیا به درد بخورد یا نه. اما اگر بمانم و توی آزمایشگاه کار مردم را راه بیندازم و دردی از کسی دوا کنم مفیدتر هستم. به خیالم هنوز فرصت بود. امیدوار بودم به سال‌های بعد و دیدارهای بعدی. تصور کردم یک روز بالاخره پا روی زیلوهای آبی حسینیه می‌گذارم. همان‌طور که روی پستی و بلندی‌های تاروپودش دست می‌کشم و پُزش را به خانم‌های بغل‌دستی می‌دهم که کار دست‌های هنرمند همشهری‌هایم است، آقا پرده را کنار می‌زنند و وارد می‌شوند. ما روی پا بلند می‌شویم و برایشان دست تکان می‌دهیم. روز زن سال پیش دعوت نشدم و روز زن امسال دیگر آقایی نیست که دعوتم کنند. حسرت دیدار تا ابد ماند بیخ دلم. از اینکه این بار، برای مراسم وداع هم نمی‌توانستم بروم، عصبی بودم. دیگر با چه بهانه‌ای باید خودم را آرام می‌کردم؟ شده بودم مثل مرغ عشقی که جفتش مرده باشد. این چند روز یک‌گوشه کز می‌کردم و توی خودم فرومی‌رفتم. این بار اطرافیان دست‌به‌کار شدند. هرکس می‌خواست برای نرفتنم یک‌طوری توجیه بیاورد. بابا می‌گفت: «نیتت مهمه، خدا خودش جبران می‌کنه». دوستم می‌گفت: «رفتنت صرفاً پاسخ به یه نیاز احساسیه. شاید اینجا بیشتر به درد بخوری.» داشتم کم‌کم می‌پذیرفتم که انگار حسرت دیدار سهم همیشگی‌ام است. راضی شده بودم به دیدن مراسم از قاب تلویزیون و توی شهر خودم پرسه‌زدن. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کردم، روزشمار وداع را می‌دیدم. سخنرانی‌های آقا را دنبال می‌کردم و پی سوژه و ایده برای نوشتن می‌گشتم؛ اما از دیروز که رفتیم خرید یک‌باره همه چیز عوض شد. تکیه داده بودم به ماشین و منتظر بابا بودم. دو جوان کمی دورتر دم مغازه ایستاده بودند. چهره‌شان پشت دود غلیظ سیگار گم شده بود. اما صدایشان را واضح می‌شنیدم -ممد فهمیدی از سران کشورها به‌زور دعوت‌کردن بیان تشییع؟ -آره بابا، هیچکی نمیاد تو این جنگ، همه می‌ترسن. جز این چارتا پرچمیا، مردم خودمونم نمیرن. -اَی خدا بخواد یکی رو خوار کنه یکی رو عزیز. الکی نیس که این‌همه جوون بی‌گناه و بکشی هنوزم عزیز باشی؟ انگار که یکی ناخن بکند زیر زخم تازه دلمه بستهٔ دلم و آن را با شدت بکند. قلبم تیر کشید. تا خانه اشک ریختم. دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم. باید هر طوری بود خودم را می‌رساندم به سیلی که قرار بود راه بیفتد. باید ذلت و عزت را نشانشان می‌دادم. دیگر پای دل و احساساتم وسط نبود. دلیل رفتن عوض شده بود. این بار پای وظیفه وسط بود. وظیفه‌ای که دوسال پیش با سرنگ و لوله‌آزمایش دست‌گرفتن ادا شد، این بار باید با قلم دست‌گرفتن و راوی شدن انجام می‌شد. فکر کردم این بار آقا هم این‌طوری راضی‌ترند. رفتم سراغ مخاطبین و به هر کسی که فکر می‌کردم بتواند کاری برای رفتنم بکند پیام دادم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم.pdf
حجم: 62.3K
ا﷽ 7⃣2⃣ همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم سحر دهم اسفند، من باید خفه می‌شدم. همسرم باردار بود و نشدنی‌ترین کار عالم این بود که بیدارش کنم و بگویم آقا را زده‌اند. سحری درست نکردم. کسی را بیدار نکردم. موبایل همسر و دخترم را جمع کردم که وقتی بیدار می‌شوند خبر و پیامی را نبینند. فرو رفتم توی مبل کنار خانه و مچاله شدم توی خودم.... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8⃣2⃣ زاویه دید دلخواه ایستادم جلوی ورودی جایگاه آقای شهید. چپ و راست رفتم که دید بهتری پیدا کنم. راهمان نمی‌دادند. می‌گفتند مخصوص مدعوین خاص است. تسلیم شدم و چشم دوختم به جای خالی آقا و خادمینی که از نردبان‌ها بالا و پایین می‌رفتند و جرثقیل‌هایی که بازویشان تند و تند کانتینر و وسیله جابه‌جا می‌کرد. -پیکر آقا رو آوردن؟ برگشتم رو به صاحب صدایی که کنارم بود و گفتم: -نه من ندیدم. گفت: -فیلمش رو دیدم. من باز انکار کردم. هر دو چشم دوختیم به نقطه خیلی دور خیلی نزدیک روبرو. پرسیدم: -روایت‌نویس هستید؟ گفت خادم هستم. بعد گفت قرار بوده از چند جای دیگر برای خادمی بیاید و در آخر بدون اینکه بداند با کی آمده، شده بود خادم سقاخانه شرق صحن. معلم بود. مدیر مدرسه خواسته بود خادم مدرسه که زائرسرا شده، باشد؛ اما نازنین قبول نکرده بود. چند جا اسم داده بود؛ ولی اسمش توی هیچ لیستی نبود. خانواده‌اش خادم گیت‌های وردی شده بودند و او سقای آقا. نازنین از روزی که تصویر مردی را روی کانتینر، زانو به بغل و در حال گریه دیده، نیت کرده بود به هر دلیل که به مصلی آمد، توی قسمت شرقی صحن باشد. زیر عکس بزرگ آقا و مثل زیارت امام رضا(ع) جوری جایگاه آقای شهید را ببیند که انگار از پایین پا مشرف می‌شود و حالا به آرزویش رسیده بود‌. با رضایت از جایگاه خادمی‌اش حرف می‌زد. سفیدی چشم‌هایش سرخ بود و مردمک‌هایش وسط عسل چشم‌هایش درشت شده بود. و من فهمیدم حتی خدمت به آقای شهید هم زاویه دلخواه خودش را دارد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9⃣2⃣ شگفت مانده‌ام از بامداد روزِ وداع سه ماه و نوزده روز پیش، آمده بودم اینجا. قرار بود تشییع آقا را همین‌جا توی مصلی بگیرند و ما آمده بودیم که از حواشی‌اش بنویسیم. انگار خود خدا هم راضی نبود با آن مرد باحوصله، شتاب‌زده وداع کنیم و خودش مراسم را به تعویق انداخت. آن روز مصلی با امروزش خیلی فرق داشت. آن روز خیلی سوگوارتر از حالا بودم و حالا لابد خیلی نگران‌تر از آن روز. جایگاه وداعِ آن روز، همان جایگاهی نبود که همیشه نماز عید را می‌خواندند. ضلع غربی مصلی بود. دست راست جایگاه همیشگی. در مصلای خلوت می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم که از من بلاتکلیف‌تر بودند. تازگیِ شوک جمعی اجتماعی‌ترم کرده بود. برعکس امروز که تصور پیش‌بینی‌ناپذیری چند روز آینده بی‌حوصله و گوشه‌گیرم کرده. آن روز از پله‌های روبه‌روی محراب آمدم بالا که یک‌گوشه بنشینم و تماشا کنم. یک آقای جوانی را دیدم که نشسته بود روی صندلی، کارت تیم رسانه گردنش و سرش را تکیه داده بود به دیوار و روبه‌رو را نگاه می‌کرد. رفتم نشستم کنارش و یادم نیست چه گفتم که سر صحبت باز شد. جایی از حرفش گفت: «به این دارم فکر می‌کنم که یه عمر، بالای همین‌جایی که نشستم، ایستادم و روز عید از زندهٔ آقای خامنهٔ تصویر گرفتم که نماز می‌خوند. الان نمی‌فهمم... گردنم اصلاً اون سمتی می‌چرخه. من اصلاً نمی‌خوام از اون‌طرف تصویر بگیرم. نمی‌دونم چرا وسط ماه رمضون پاشدم اومدم...» سه ماه و اندی گذشته و من دوباره نشسته‌ام همان‌جا که آن آقای فیلم‌بردار نشسته بود. جایگاه وداع همان‌جاست که رهبری همیشه نماز عید را می‌خواندند. یاد آقای فیلم‌بردار می‌افتم. به اینکه اگر دوباره بیاید، باید همان قاب تکراری را در مراسمی غیرتکراری ببندد. جلوی جایگاه به قاعدهٔ یک نیم‌دایره نیوجرسی چیده‌اند. نیوجرسی‌ها راه دررو برای نزدیک‌شدن به جایگاه ندارند. دقیق و مرتب چیده شده‌اند. از اینجا که من نشسته‌ام، دوازده تا ماشین آتش‌نشانی می‌بینم که سر جا مستقر شده‌اند و مردهای مشکی‌پوشی که همه‌جا هستند و هر کدامشان مشغول کاری. حوض را هم هم‌سطح زمین کرده‌اند وسطش را به طول، نیوجرسی و کانتینر چیده‌اند و از وسط دو قسمت کرده‌اند. مه‌پاش‌ها همه‌جا هستند و راه که می‌روی، رد قدمت را روی زمین جا می‌گذارند.   ته دلم از این‌همه آماده‌بودن مصلی ناراحتم. آماده نبودن دفعهٔ پیش انگار امیدوارم می‌کرد که می‌شود از کاری که نمی‌دانیم چطور قرار است انجامش بدهیم، فرار کنیم. آماده‌بودن برای اتفاقی که درکی از بزرگی‌اش نداری، ترسناک است.  دفعهٔ قبل که آمده بودیم، کف مصلی موکت پهن بود. روی یکی از موکت‌ها نشسته بودم و زن سن‌داری کنارم نشسته بود. سرم توی لپ‌تاپ بود. ده روز از جنگ و شهادت گذشته بود و حوصلهٔ خودم را هم نداشتم. زن بی‌انقطاع تلفن حرف می‌زد. طبیعتاً نمی‌دانستم آن طرف خط کیست؛ ولی مونولوگ زن به‌تنهایی آن‌قدر عجیب بود که از یک‌جا به بعد، سرم را بلند کردم و دقیق‌تر گوش دادم. دو تا موبایل داشت. هر دقیقه یکی از موبایل‌ها زنگ می‌زد. از جزئیات انتخاب رهبر و تصمیم برای الغا یا برگزاری تشییع و یک عالمه حرف عجیب دیگر را که انتظار نداری کسی آن‌طور از موضع بالا درباره‌شان صحبت کند، پای تلفن می‌گفت و می‌پرسید. خنده‌ام گرفته بود. تلفنش را که قطع کرد، گفتم: «حاج‌خانم ماشاءالله وصلینا.» لبخند کلافه و زورکی‌ای زد و گفت: «خیلی اتفاق عظیمیه!» و دوباره دست برد به موبایلش.  چشم که می‌گردانم اطراف مصلی، دلم می‌خواهد این دفعه هم ببینمش. ببینمش بگویم: «حاج‌خانم، شما که با یه تلفن از همه‌چی خبردار می‌شید، نمی‌شه یکی دوتا زنگ بزنی بگید چند روز آینده قراره چی بشه؟ من از بزرگی‌ای که دستم به نشون‌دادنش نرسه، می‌ترسم.»  ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0⃣3⃣ دیدار بدون اجازه زد روی شانه‌ام: «خلی به خدا دختر!» شب قبل وسط مهمانی، یکی از رفقا تماس گرفته بود و گفته بود می‌توانی یکشنبه صبح خودت را برسانی بیت؟ نفهمیدم چطور خودم را رساندم یک‌گوشه خلوت. همیشه تصاویر دیدار را می‌دیدم، دوستانم را راهی می‌کردم؛ ولی هیچ‌وقت خودم دعوت نشده بودم. آن شب، قلبم تندتر زده بود. دوباره با تردید پرسیدم: «دیدار با آقا؟» و وقتی گفته بود بله اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود. دستم مشت شده بود. تندتند در حال پلک‌زدن بودم که اشک‌هایم نریزد. پای تلفن گفتم نه. انگار طرف مقابل هم انتظار نداشت، کمی صبر کرد و بعد خداحافظی کرد. چرا گفتم نه؟ این را فردایش دوست دیگرم پرسید؛ وقتی محکم می‌زد روی شانه‌ام و تأکید می‌کرد چقدر خلم. نه که نتوانم یک روز بروم تهران و برگردم، یا هرچی. اصلاً آدم برای چنین موقعیتی، می‌تواند یک روز از همه زندگی مرخصی بگیرد. گفتم نه، چون ترسیده بودم. از رفتن نه، از اینکه چطور قرار است به خانواده‌ام بگویم می‌روم دیدار رهبری، ترسیدم. همان دلیلی که از دوران دانشجویی، به خاطرش سفر دانشجویی کربلا یا راهیان نور یا دیدارهای دانشجویی را ازدست‌داده بودم. حتی یک‌بار هم نگفته بودم می‌خواهم بروم فلان‌جا تا کسی بگوید برو یا نرو. فقط می‌دانستم حتماً مخالفت می‌کنند و راستش، خیالم راحت بود که وقت برای دیدن آقا هست. فکر می‌کردم آن‌قدر فرصت دارم که روزی خانواده‌ام را آماده کنم و بگویم می‌روم حاشیه دیدار آقا را بنویسم و همه حمایتم کنند. نشد. صبح یکشنبه‌ای که حرفش بود، هیچ‌وقت نرسید. شنبه‌اش همه برنامه‌ها را به هم زد. در آغوش همان دوستم بارها گریه کردم. برای رسانه همان دوستی که برای دیدار دعوتم کرده بود، چندبار از دلتنگی‌هایم نوشتم. این روزها، روزشمار وداع با رهبر همه‌جا دیده می‌شود. در استوری یکی از رفقا، عکسی طراحی شده دیدم. پس‌زمینه عکس شبیه کارت‌های دیدار رهبری بود؛ همان‌ها که اطرافیانم گه‌گاه استوری می‌کردند. روی عکس تاریخ روز وداع را دیدم و نام رهبر، با خط خودشان. تیتر عکس، «آخرین دیدار» بود. قلبم آتش گرفت. فرصتی که دنبالش بودم، حالا جور دیگری به دستم رسیده بود. حالا نیاز نبود جمله‌هایم را برای اجازه‌گرفتن یا خبردادن به خانواده مرتب کنم. همه چیز درست شده بود؛ جوری که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم. همگی باهم راهی بودیم. پایین عکس‌، نوشته شده بود: «دیگه نه کارت می‌خواد، نه اسمت باید توی فهرستی باشه...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام|📍