eitaa logo
کارام جانم می‌رود
769 دنبال‌کننده
21 عکس
0 ویدیو
3 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم.pdf
حجم: 62.3K
ا﷽ 7⃣2⃣ همه ما خلوتی کوتاه با آقا لازم داریم سحر دهم اسفند، من باید خفه می‌شدم. همسرم باردار بود و نشدنی‌ترین کار عالم این بود که بیدارش کنم و بگویم آقا را زده‌اند. سحری درست نکردم. کسی را بیدار نکردم. موبایل همسر و دخترم را جمع کردم که وقتی بیدار می‌شوند خبر و پیامی را نبینند. فرو رفتم توی مبل کنار خانه و مچاله شدم توی خودم.... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8⃣2⃣ زاویه دید دلخواه ایستادم جلوی ورودی جایگاه آقای شهید. چپ و راست رفتم که دید بهتری پیدا کنم. راهمان نمی‌دادند. می‌گفتند مخصوص مدعوین خاص است. تسلیم شدم و چشم دوختم به جای خالی آقا و خادمینی که از نردبان‌ها بالا و پایین می‌رفتند و جرثقیل‌هایی که بازویشان تند و تند کانتینر و وسیله جابه‌جا می‌کرد. -پیکر آقا رو آوردن؟ برگشتم رو به صاحب صدایی که کنارم بود و گفتم: -نه من ندیدم. گفت: -فیلمش رو دیدم. من باز انکار کردم. هر دو چشم دوختیم به نقطه خیلی دور خیلی نزدیک روبرو. پرسیدم: -روایت‌نویس هستید؟ گفت خادم هستم. بعد گفت قرار بوده از چند جای دیگر برای خادمی بیاید و در آخر بدون اینکه بداند با کی آمده، شده بود خادم سقاخانه شرق صحن. معلم بود. مدیر مدرسه خواسته بود خادم مدرسه که زائرسرا شده، باشد؛ اما نازنین قبول نکرده بود. چند جا اسم داده بود؛ ولی اسمش توی هیچ لیستی نبود. خانواده‌اش خادم گیت‌های وردی شده بودند و او سقای آقا. نازنین از روزی که تصویر مردی را روی کانتینر، زانو به بغل و در حال گریه دیده، نیت کرده بود به هر دلیل که به مصلی آمد، توی قسمت شرقی صحن باشد. زیر عکس بزرگ آقا و مثل زیارت امام رضا(ع) جوری جایگاه آقای شهید را ببیند که انگار از پایین پا مشرف می‌شود و حالا به آرزویش رسیده بود‌. با رضایت از جایگاه خادمی‌اش حرف می‌زد. سفیدی چشم‌هایش سرخ بود و مردمک‌هایش وسط عسل چشم‌هایش درشت شده بود. و من فهمیدم حتی خدمت به آقای شهید هم زاویه دلخواه خودش را دارد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9⃣2⃣ شگفت مانده‌ام از بامداد روزِ وداع سه ماه و نوزده روز پیش، آمده بودم اینجا. قرار بود تشییع آقا را همین‌جا توی مصلی بگیرند و ما آمده بودیم که از حواشی‌اش بنویسیم. انگار خود خدا هم راضی نبود با آن مرد باحوصله، شتاب‌زده وداع کنیم و خودش مراسم را به تعویق انداخت. آن روز مصلی با امروزش خیلی فرق داشت. آن روز خیلی سوگوارتر از حالا بودم و حالا لابد خیلی نگران‌تر از آن روز. جایگاه وداعِ آن روز، همان جایگاهی نبود که همیشه نماز عید را می‌خواندند. ضلع غربی مصلی بود. دست راست جایگاه همیشگی. در مصلای خلوت می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم که از من بلاتکلیف‌تر بودند. تازگیِ شوک جمعی اجتماعی‌ترم کرده بود. برعکس امروز که تصور پیش‌بینی‌ناپذیری چند روز آینده بی‌حوصله و گوشه‌گیرم کرده. آن روز از پله‌های روبه‌روی محراب آمدم بالا که یک‌گوشه بنشینم و تماشا کنم. یک آقای جوانی را دیدم که نشسته بود روی صندلی، کارت تیم رسانه گردنش و سرش را تکیه داده بود به دیوار و روبه‌رو را نگاه می‌کرد. رفتم نشستم کنارش و یادم نیست چه گفتم که سر صحبت باز شد. جایی از حرفش گفت: «به این دارم فکر می‌کنم که یه عمر، بالای همین‌جایی که نشستم، ایستادم و روز عید از زندهٔ آقای خامنهٔ تصویر گرفتم که نماز می‌خوند. الان نمی‌فهمم... گردنم اصلاً اون سمتی می‌چرخه. من اصلاً نمی‌خوام از اون‌طرف تصویر بگیرم. نمی‌دونم چرا وسط ماه رمضون پاشدم اومدم...» سه ماه و اندی گذشته و من دوباره نشسته‌ام همان‌جا که آن آقای فیلم‌بردار نشسته بود. جایگاه وداع همان‌جاست که رهبری همیشه نماز عید را می‌خواندند. یاد آقای فیلم‌بردار می‌افتم. به اینکه اگر دوباره بیاید، باید همان قاب تکراری را در مراسمی غیرتکراری ببندد. جلوی جایگاه به قاعدهٔ یک نیم‌دایره نیوجرسی چیده‌اند. نیوجرسی‌ها راه دررو برای نزدیک‌شدن به جایگاه ندارند. دقیق و مرتب چیده شده‌اند. از اینجا که من نشسته‌ام، دوازده تا ماشین آتش‌نشانی می‌بینم که سر جا مستقر شده‌اند و مردهای مشکی‌پوشی که همه‌جا هستند و هر کدامشان مشغول کاری. حوض را هم هم‌سطح زمین کرده‌اند وسطش را به طول، نیوجرسی و کانتینر چیده‌اند و از وسط دو قسمت کرده‌اند. مه‌پاش‌ها همه‌جا هستند و راه که می‌روی، رد قدمت را روی زمین جا می‌گذارند.   ته دلم از این‌همه آماده‌بودن مصلی ناراحتم. آماده نبودن دفعهٔ پیش انگار امیدوارم می‌کرد که می‌شود از کاری که نمی‌دانیم چطور قرار است انجامش بدهیم، فرار کنیم. آماده‌بودن برای اتفاقی که درکی از بزرگی‌اش نداری، ترسناک است.  دفعهٔ قبل که آمده بودیم، کف مصلی موکت پهن بود. روی یکی از موکت‌ها نشسته بودم و زن سن‌داری کنارم نشسته بود. سرم توی لپ‌تاپ بود. ده روز از جنگ و شهادت گذشته بود و حوصلهٔ خودم را هم نداشتم. زن بی‌انقطاع تلفن حرف می‌زد. طبیعتاً نمی‌دانستم آن طرف خط کیست؛ ولی مونولوگ زن به‌تنهایی آن‌قدر عجیب بود که از یک‌جا به بعد، سرم را بلند کردم و دقیق‌تر گوش دادم. دو تا موبایل داشت. هر دقیقه یکی از موبایل‌ها زنگ می‌زد. از جزئیات انتخاب رهبر و تصمیم برای الغا یا برگزاری تشییع و یک عالمه حرف عجیب دیگر را که انتظار نداری کسی آن‌طور از موضع بالا درباره‌شان صحبت کند، پای تلفن می‌گفت و می‌پرسید. خنده‌ام گرفته بود. تلفنش را که قطع کرد، گفتم: «حاج‌خانم ماشاءالله وصلینا.» لبخند کلافه و زورکی‌ای زد و گفت: «خیلی اتفاق عظیمیه!» و دوباره دست برد به موبایلش.  چشم که می‌گردانم اطراف مصلی، دلم می‌خواهد این دفعه هم ببینمش. ببینمش بگویم: «حاج‌خانم، شما که با یه تلفن از همه‌چی خبردار می‌شید، نمی‌شه یکی دوتا زنگ بزنی بگید چند روز آینده قراره چی بشه؟ من از بزرگی‌ای که دستم به نشون‌دادنش نرسه، می‌ترسم.»  ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0⃣3⃣ دیدار بدون اجازه زد روی شانه‌ام: «خلی به خدا دختر!» شب قبل وسط مهمانی، یکی از رفقا تماس گرفته بود و گفته بود می‌توانی یکشنبه صبح خودت را برسانی بیت؟ نفهمیدم چطور خودم را رساندم یک‌گوشه خلوت. همیشه تصاویر دیدار را می‌دیدم، دوستانم را راهی می‌کردم؛ ولی هیچ‌وقت خودم دعوت نشده بودم. آن شب، قلبم تندتر زده بود. دوباره با تردید پرسیدم: «دیدار با آقا؟» و وقتی گفته بود بله اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود. دستم مشت شده بود. تندتند در حال پلک‌زدن بودم که اشک‌هایم نریزد. پای تلفن گفتم نه. انگار طرف مقابل هم انتظار نداشت، کمی صبر کرد و بعد خداحافظی کرد. چرا گفتم نه؟ این را فردایش دوست دیگرم پرسید؛ وقتی محکم می‌زد روی شانه‌ام و تأکید می‌کرد چقدر خلم. نه که نتوانم یک روز بروم تهران و برگردم، یا هرچی. اصلاً آدم برای چنین موقعیتی، می‌تواند یک روز از همه زندگی مرخصی بگیرد. گفتم نه، چون ترسیده بودم. از رفتن نه، از اینکه چطور قرار است به خانواده‌ام بگویم می‌روم دیدار رهبری، ترسیدم. همان دلیلی که از دوران دانشجویی، به خاطرش سفر دانشجویی کربلا یا راهیان نور یا دیدارهای دانشجویی را ازدست‌داده بودم. حتی یک‌بار هم نگفته بودم می‌خواهم بروم فلان‌جا تا کسی بگوید برو یا نرو. فقط می‌دانستم حتماً مخالفت می‌کنند و راستش، خیالم راحت بود که وقت برای دیدن آقا هست. فکر می‌کردم آن‌قدر فرصت دارم که روزی خانواده‌ام را آماده کنم و بگویم می‌روم حاشیه دیدار آقا را بنویسم و همه حمایتم کنند. نشد. صبح یکشنبه‌ای که حرفش بود، هیچ‌وقت نرسید. شنبه‌اش همه برنامه‌ها را به هم زد. در آغوش همان دوستم بارها گریه کردم. برای رسانه همان دوستی که برای دیدار دعوتم کرده بود، چندبار از دلتنگی‌هایم نوشتم. این روزها، روزشمار وداع با رهبر همه‌جا دیده می‌شود. در استوری یکی از رفقا، عکسی طراحی شده دیدم. پس‌زمینه عکس شبیه کارت‌های دیدار رهبری بود؛ همان‌ها که اطرافیانم گه‌گاه استوری می‌کردند. روی عکس تاریخ روز وداع را دیدم و نام رهبر، با خط خودشان. تیتر عکس، «آخرین دیدار» بود. قلبم آتش گرفت. فرصتی که دنبالش بودم، حالا جور دیگری به دستم رسیده بود. حالا نیاز نبود جمله‌هایم را برای اجازه‌گرفتن یا خبردادن به خانواده مرتب کنم. همه چیز درست شده بود؛ جوری که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم. همگی باهم راهی بودیم. پایین عکس‌، نوشته شده بود: «دیگه نه کارت می‌خواد، نه اسمت باید توی فهرستی باشه...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام|📍
ا﷽ 1⃣3⃣ ایران را سربلند کردید تو داری می‌بینی و زیر لب «آفرین آفرین» می‌گویی. آخرش هم با یک «طیب الله انفسکم» دلمان را شاد می‌کنی.   کوثر در گروه نویسندگی نوشته «پا شدم خونه رو جارو کردم. شربت هم خوب درست می‌کنم. دست پختمم می‌گن خوبه… التماس زائر» صبا در جوابش گفته «دوستان! ما خونمون باز می‌شه به مصلی. هرکس تشریف بیاره قدمش روی چشم» بچه‌های گروه باشگاه نویسندگی، دوستان مجازی هستند. خیلی‌هایشان هرگز هم را ندیدند.   تکیه زدی بر صندلی، نوشته‌های توی دستت را مرور می‌کنی، به ما نگاهی می‌اندازی و می‌گویی: «علّت پیشرفت ایران، علّت عزّت‌یابی ایران، علّت مطرح‌شدن ایران به‌عنوان یک قدرت شاخص در این منطقه، و... علّت همهٔ اینها حضور مردم ایران در صحنه است. اگر جنگ تحمیل می‌کنند، دشمن در جنگ شکست می‌خورد؛ اگر حملهٔ کودتایی می‌کنند، شکست می‌خورد؛ … علّت این است که مردم در صحنه حاضرند.»   گروه مادران مدرسهٔ دخترها، توی لیست پذیرایی موکب گالن گالن شربت سکنجبین اضافه می‌کنند. مدیر مدرسه اما به این راضی نیست و می‌خواهد مدرسه را زائرسرا کند.   سری می‌زنم به «خاندان». پسرعمه پیام داده «قرار شد منزل ابوی با توجه‌ به نزدیکی به خیابان آزادی محل پشتیبانی و استقرار دوستان برای کمک در مراسم باشد.»   تو آن بالا نشسته‌ای. حرف‌های ما را می‌شنوی و برایمان دعا می‌کنی: «پروردگارا! ما را در صراط مستقیم ثابت‌قدم بدار؛ ما را از جملهٔ کسانی قرار بده که دربارهٔ آنها فرمودی: رَضِیَ اللهُ عَنهُم و رَضوا عَنه؛ ما را از جملهٔ کسانی قرار بده که در قرآن فرمودی «یُحِبُّهُم وَ یُحِبّونَه»؛ ما را از جملهٔ کسانی قرار بده که در قرآن فرمودی «اِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنوا»».   حریر فایل‌های باکیفیت تصاویر تو را بارگذاری کرده، زیرش عکس‌های پیشنهادی برای گل‌آرایی قاب صورتت فرستاده، پیشنهاد کرده خانم‌ها برای نمادسازی، یک تصویر بسازیم از زن‌هایی که باذوق و سلیقه، قاب عکس‌های گل‌آرایی شده تو را در مراسم وداع روی دست گرفته‌اند. فاطمه در گروه مواسات مسجد تهرانی‌ها اعلام کرده «برای اسکان، ۸۰ پتو و ۴۰ بالشت کم داریم. هرکس توانایی دارد کمک کنه. برمی‌گردونیم خدا شاهده!»    و تو نظاره‌گر تک‌تک افعال مایی. حتماً بلند احسنت می‌گویی و توی دلت خدا را بابت امتی که تربیت کردی، شکر می‌کنی.   هاله عکس فرستاده از دستخط استاد اخوت. در بخشی نوشته «غم و غصه‌هایی که این‌چنین است، مانند غم و غصهٔ ازدست‌دادن ولی الهی، تنها با یاد و نام و توجه به خداوند تسکین می‌یابد.» پایین‌تر سفارش می‌کنند به خواندن دعای جوشن کبیر در این روزها تا ایمانی در ما ایجاد شود که هم موجب تسکین شود و هم قوت ایمانی.   ایستادی روبروی ما و با آن صدای محکم و پر جانت می‌گویی: *«ملت عزیز ایران! کار بزرگی انجام دادید. ایران را سربلند کردید. جمهوری اسلامی را مانند همیشه پشتیبانی کردید و به قدرت آن افزودید… و خدای متعال اجر چنین حضور و چنین حرکت عظیمی را به ملت خواهد داد؛ و آن عزت بیشتر، اقتدار بیشتر، استقلال کامل‌تر خواهد بود ان‌شاءالله.»*   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2⃣3⃣ بیا و این بار بی‌خیال رفتن شو... ده دقیقه‌ای است داریم توی کوچه‌ای که هیچ‌کدام از چرا‌غ‌هایش روشن نیست راه‌ می‌رویم و توی تاریکی فرو ‌می‌رویم. مامان کف کفش‌هایش را می‌کشد روی زمین و صدای خش‌خش کفی‌اش، سکوت کوچه را می‌شکافد. می‌پرسم: «مطمئنی کوچه ولایت بود؟» جوابم را نمی‌دهد. تابلوی فرعی‌ها دیده‌ نمی‌شود. همین آدرس مختصر را در روضه قبلی شنیده و من و خودش را سرگردان پس‌کوچه‌ها کرده. هفته پیش «ط» کلمه «فقط» را به دال تبدیل می‌کرد و رویش تشدید می‌گذاشت و می‌گفت: «فقدّ ده روزِ دیگه مامان، باید استفاده کنیم.». از دیروز «یک» را خفه ادا می‌کند و می‌گوید: «یه ماهه دیگه. میییره تا سال دیگه.» می‌دانم ماه دیگر هم این ماه را تمدید می‌کند. می‌گویم:‌ «فرعی ۴ بود؟» جواب نمی‌دهد. ناگهان چراغ‌های ماشینی از دور، کوچه را روشن می‌کند. دستم را سفت‌تر می‌چسبد. حس می‌کنم ناخن‌هایش توی نرمه دست‌هایم فرو می‌رود. زیر لب می‌گویم: «بهت گفتم ناخونات بلنده، بزار برات کوتاه کنم. حالا جمعه و شنبه چقدر فرقشه آخه...؟!» می‌شنود و جوابی نمی‌دهد. چند روز است زیر بار حرف هیچ‌کداممان نرفته. پایش را کرده توی یک کفش که می‌خواهد برود تشییع. به فرعی ۵ رسیده‌ایم. می‌پرسم:‌ «مامان ۴ بود یا ۵؟ بریم اون دست؟» نگاهش به جوی سر کوچه مانده. این بار صدایم را نمی‌شنود. می‌گویم: «رد می‌شی نترس. بازوم رو بگیر.» بازویم را سفت می‌چسبد. حرزم روی بازو جابه‌جا می‌شود. این ور جوی می‌ایستد و نفس سردی می‌کشد. می‌پرسم: «کدوم خونه است؟» بی‌آنکه نگاهم کند، می‌گوید: «ببین کدوم در بازه؟!» لب‌هایم را به هم فشار می‌دهم و انگار که وسط یک مسابقه گاوبازی باشم، نفس عمیقی را از بینی پرت می‌کنم بیرون. کوچه توی سرازیری است. سر می‌خوریم توی فرعی ۵. یواش می‌گویم: «تو رو جدت جلوی مردم خویشتن‌داری کن. نفهمن قهری.» منتظر جواب نمی‌مانم. لبش را به طرف پایین کمان می‌کند و رویش را می‌چرخاند. زنی بی‌آنکه دری یا زنگی را بزند، وارد خانه‌ای می‌شود. مامان می‌گوید: «لابد همینه.» جلوی سکوی در، باز هم تردید می‌کند. می‌روم بالا و دست سنگ‌شده‌اش را می‌کشم سمت خودم. از اولین باری که توی کوچه زمین خورد و پایش شکست و فهمیدیم شبکیه چشم‌هایش دیگر سوی وصل شدن به هیچ شبکه‌ای را ندارد شاید ۱۲ سال می‌گذرد. شیرینیِ قند، چشم‌هایش را تلخ کرده بود. مرتب خونریزی می‌کرد و یک لکه سیاه جلوی قرنیه‌های قهوه‌ایش را گرفته بود. همان‌ موقع‌ها بود که فهمیدیم مامان به یک کسی احتیاج دارد که دستش را بگیرد و راهش ببرد. مامان کلیت فضا را می‌بیند اما امان از جزئیات. به خصوص اگر سرامیک شکسته، موکت وَر آمده یا آسفالت بالا آمده پیاده‌رو باشد. مامان از آن روز می‌ترسد. می‌ترسد پاهایش جایی توی هوا رها شود لابد. و از آن روز دیگر گام برنمی‌دارد. کفش‌هایش دیر به دیر خراب می‌شود اما کفی‌هایشان هی تحلیل می‌رود و آب می‌شود. از همه سخت‌تر اما وسط خیابان ماشین‌رو است. به گمانم خودش نمی‌داند کفه کفش‌های ذوزنقه‌طورش یکهو بی‌هوا به زمین کوک می‌شود. نشسته‌ایم توی روضه. هنوز کسی نیست. قبول نکرده روی مبل بنشیند. چون مبل‌ها سلطنتی‌است و معتقد است توی روضه امام نباید استعلا داشته باشد. تا می‌روم متکایی را از آن سر سالن بیاورم که پشت سرش بگذارم، زنی می‌پرسد: «ام مرتضی تو که نمی‌ری تشییع؟» مامان نیم‌خیز می‌شود و می‌گوید: «چرا نرم؟ اون امام منم بوده.» قرنیه‌هایش توی کاسه چشم می‌چرخد. حس می‌کنم دارد مرا نگاه می‌کند. لب‌های زن اما کمی جلو می‌آید و می‌گوید: «پس پسرا برات صندلی چرخدار می‌گیرن لابد.» با متکا، وسط سالن می‌ایستم و منتظر جوابش می‌مانم. مامان داغ کرده و عرق از گوشه ابرویش، قِل می‌خورد پایین. بلند می‌گوید: «نه واسه چی؟ می‌دونی چقدر جمعیته؟ اگر با صندلی پاهاشون رو له کنم چی؟ معلوم نیست بتونن ماشین بیارن که؟! با پای له و لورده چطور راه برن.» زن لب جلو آمده‌اش را به راست می‌چرخاند و سری تکان تکان می‌دهد. متکا را می‌گذارم پشتش و توی گوشش می‌گویم: «پس چرا تو حرم امام رضا، وقتی خادم‌ها بهت پیشنهاد صندلی چرخدار می‌دن ذوق می‌کنی؟» این را می‌گویم و گوشه لبم بالا می‌آید. توی چشمم لبخند می‌زند و می‌گوید: «اون وقت فرق داره، اونجا شاه میزبانه. اینجا خودمون صاحب عزاییم، باید ببیننمون. باید هم قد بقیه باشم. اگه بشینم و کسی از بالا نبینتم چی. باید وایسیم.» چند تا تار موی نقره‌ایش را که از زیر شال زده بیرون، با دستم پنهان می‌کنم و دم گوشش می‌گویم: «پس کفش‌های من‌ رو بپوش.» ابروهایش را تو هم می‌برد و لب بسته نگاهم می‌کند. دوباره سرم را توی گوشش فرو می‌برم و می‌گویم: «سی و هشت دیگه.» ✍ 〰〰〰〰 || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣3⃣ زائرسرای کوچک نشسته بودم توی اتاق بچه‌ها و لباس‌هاشان را جدا می‌کردم. محمود کریمی توی گوشم می‌خواند و هق‌هق می‌کرد. اما من اشکی نداشتم. شده بودم سنگ. چشم دوخته بودم به انبوه پرزهای موکت و با انگشت می‌کندمشان. به‌روز تشییع فکر می‌کردم. به هرم هوا، به نفسی که بالا نمی‌آید، به اشکی که لج کرده و نمی‌چکد روی گونه‌ام. گردن کشیدم تا شاید بچه‌ها را از دهانهٔ در اتاق ببینم. ریحانه نشسته بود جلوی در حمام. واشرها را یکی‌یکی از جعبه‌ابزار در می‌آورد و توی انگشتش می‌کرد. پیچ‌ها را فروکرده بود بین انگشت‌های پاهاش و سرگرم بود. باباش توی حمام داشت دوش را سرهم می‌کرد. صدا زدم: - محمد، بیا این لباساتو ببر پیش ماشین لباسشویی. همسرم دم در اتاق ایستاده بود و لب‌هاش تکان می‌خورد. انگشت اشاره‌ام را بهش نشان دادم. بعد گذاشتمش روی ایرپاد و سه ثانیه هر دو به هم زل زدیم. صدا توی گوشم قطع شد. -جان؟ -دوش خیلی کار داره. محمد لباس‌های کثیف را بغل کرد و ریخت کنار پای ریحانه دم حمام. -خودم میام کمکت، می‌گی نمی‌شه؟ دست‌به‌سینه خودش را به چهارچوب در یله کرد: -حالا اگر دست نزنیم به ترکیب این حموم چی می‌شه فاطمه؟ دردسر داره. به اتاق بچه‌ها نگاه کردم که خلوت‌ترین اتاق خانه است. باید اسباب‌بازی‌ها را در کمددیواری جا می‌دادم تا جا برای مهمان‌ها باز شود. خم شدم و اسباب‌بازی‌های روی زمین را توی سبد ریختم. همسرم دست گذاشت روی شانه‌ام و فشار داد. صورتم را از توی دست‌هایم بلند کردم و لبخند را به صورتش تحویل دادم. از جا بلند شدم و دستمال را توی طبقه‌های کمد کشیدم و زیر لب با کریمی دم گرفتم: «حسین این دم آخری چقدر شبیه مادری» همسرم توی ریش‌هایش دست می‌کشید. توی این صد و بیست روز، تارهای سفید بین انبوه سیاه‌ها بیشتر شده بود. گفتم: «می‌شه ملافه‌ی رختخوابا رو دربیاری بشورم؟» دوباره صدای ایرپاد را قطع کردم. صدای بازی بچه‌ها توی خانه پیچیده بود. به پوستری که روی دیوار اتاق کج چسبانده بودند نگاه کردم، تصویر صورت آقا با لبخندی محجوب زیرش نوشته بود «با تو قد می‌کشیم» رگ شقیقه‌ام نبض گرفت. امام خمینی برایم فقط یک عکس بود. ترسیدم از آقا، برای بچه‌هایم یک عکس بماند و سیلی از اشک‌هایی که این روزها می‌بینند. -باید هر جور شده مهمون پیدا کنیم برای این چند روز. به نظرت توی این سامانهٔ میزبان ثبت‌نام کنم؟ زیپ ملحفهٔ تشک را کشید. -فاطمه اگر فامیلای خودمون بیان چی؟ رفتم روبه‌رویش نشستم. بالشتی را برداشتم و ملحفه‌اش را بیرون کشیدم: -برام فرقی نداره کیا میان، فقط بیان. برا همین می‌گم باید این حمومو درست کنیم. همین‌طوری که نمی‌شه بیان تو اتاق مستر. خودشونم معذب می‌شن. بلند شد، ریحانه را که داشت از رختخواب‌ها بالا می‌رفت گرفت و تشک لخت را رویش تا کرد. - فاطمه مثلاً هم بیان، ما که هیچ کدوممون نیستیم. من شیفتم تو هم باید بری مصلی. باید این روزا رو بنویسی. چشم‌هایم سوخت، دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و آب دهانم را به زور قورت دادم. دوست داشتم فریاد بزنم، توی صورتم بکوبم و اشک بریزم. دلم نمی‌خواست سهمم از این روزها فقط نوشتن باشد. بی‌حوصله بالشت را پرت کردم طرفش. -حالا خونه رو آماده کنیم، شاید کسی اومد. بالشت را روی برج رختخواب‌ها گذاشت. ملحفه‌ها را بغل کرد و توی ماشین لباسشویی ریخت. گوشی را برداشتم. گروه دوستانه را باز کردم. هنوز کسی نخواسته بود مهمان‌مان شود. انگشت روی صفحه لغزاندم؛ توی گروه‌های خانوادگی هم کسی چیزی نگفته بود. مامان نوشته بود «همه مراعات می‌کنند. بعید می‌دانم کسی بیاید.» گوشی را روی زمین انداختم. زانوهایم را بغل کردم و به کوه رختخواب‌ها تکیه دادم. بچه‌ها می‌پریدند روی رختخواب‌ها و از سر و کولم بالا می‌رفتند. با این سه تا و دست‌تنها مهمان‌داری سخت‌ترین کار دنیاست. بچه‌ها مثل تمام مهمانی‌هایمان ذوق داشتند. همسرم نشست کنارم. شیفتش در این سه روز بدترین قطعهٔ پازلی‌ست که نشسته وسط برنامه‌هامان. ریحانه خودش را از سر و کولمان بالا می‌کشید تا به رختخواب‌ها برسد. -خونمون آماده‌س برا مهمون. اما حالا باید تمرکز کنی روی کاری که بهت دادن فاطمه. باید بنویسی. نگاهش کردم. قطره اشک غلتید روی صورتم و خودش را در دامنم انداخت. دست کشیدم به صورتم و اشک‌هایم را پاک کردم. گوشی را برداشتم. پنجرهٔ سامانهٔ میزبان را بستم و نوت گوشی را باز کردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4⃣3⃣ کرمِ دل‌سوختگی سال گذشته قرار بود داستانی درباره پیاده‌روی اربعین بنویسم. نوشتن درباره سوژه‌هایی که تجربه زیسته از آن‌ها ندارم، سخت است. مدتی آن‌قدر با کهنه‌کارهای این مسیر صحبت کردم که انگار خودم چند بار این سفر را رفته باشم. بعد شروع کردم به نوشتن داستان. با اهلاً و سهلًا توی ذهنم می‌خوابیدم و صبح با صدای سایش واکس میزبان‌های عراقی روی کفش‌های وصله‌پینه شده زائران از خواب بیدار می‌شدم. خبر نداشتم حوالی اربعین سال بعد نوبت مردم شهر من است که میزبان عزاداران رهبر شهیدم شوند. حالا نوبت من بود که برای مهمان‌های شهرم فضا را آماده کنم. نه واکس‌زدن بلد بودم و نه موکب‌داری. باید کاری می‌کردم شبیه همان کاری که هر سال عراقی‌ها با مهمان‌هایشان می‌کنند. پیام‌های آمادگی برای تشییع را که دیدم چشمم روی کرم ضدآفتاب قفل شد. صفحه دیجی‌کالا را باز کردم. چند ضدآفتاب سفارش دادم. قصد کردم روزهای وداع و تشییع به زائران امام شهید کرم ضدآفتاب تعارف کنم تا پوستشان نسوزد. زمان و مکان ارسال سفارش دیجی‌کالا که نهایی شد، آه کشیدم. در دلم آرزو کردم کاش برای دل‌های سوخته‌مان هم می‌شد التیامی خرید و زیر لب خواندم: سر از دست دادیم سرور از دست دادیم تو علی بودی پس پدر از دست دادیم ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍