eitaa logo
کارام جانم می‌رود
771 دنبال‌کننده
21 عکس
0 ویدیو
3 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 5⃣3⃣ دیگ روسفید صدایشان می‌کنیم دیگ‌های عاشورا. قبل‌تر از برگزاری روضه‌های دههٔ اول، تویشان آش عاشورا را بار می‌گذاشتند. ظهر عاشورا برای محل و فامیل همراه بود با بوی نعناداغ و کشک. برای بچه‌های ما عاشورا معنای هیئت و خیمه سوزان ندارد؛ مفهوم عاشورا برای بچه‌های ما سابیدن کشک است. زنانی که پیازها را خلال می‌کنند و اشک نمی‌ریزند. وقتی می‌پرسی چرا اشکتان نمی‌آید، می‌گویند پیازِ آش امام حسین، اشکش برای روضه‌اش هست. دو سه روز مانده به محرم، صبحمان را با صدای تَلَق تولوق برخورد دیگ‌ها به کف حیاط خانهٔ مادر شروع می‌کنیم. دیگ‌ها زیر نور خورشید برق می‌زنند و تکیه داده به هم منتظر اول محرم می‌مانند. اولین دیگ را که روی اجاق می‌گذاریم، محمد می‌گوید: «ان‌شاءالله لیاقت نوکری امام حسین رو داشته باشیم، صلوات بلند بفرستید.» زن و مرد توی حیاط، «اللهم صل علی محمد و آل محمد» را بلند می‌گویند. شعله فندک را نزدیک دایره‌های تو در توی گاز می‌گیرد. پیچ بالای کپسول گاز مایع را می‌چرخاند. آتش شعله می‌کشد به اطراف دیگ. حرارت و نارنجی شعله به اطرافش که برخورد می‌کند، انگار رویش اکلیل پاشیده باشی، همان‌قدر برق می‌زنند و رنگ به رو می‌گیرند. امسال شهادت آقا ظهر عاشورایی شد، بدون آش و دیگ‌های روی گاز. توی سر و صورتمان می‌زدیم و حسین روزگارمان را توی وجودمان زنده نگه می‌داشتیم. چهار ماه عزا گرفتیم. به محرم رسیدیم. تمام مناسک را به‌جا آوردیم؛ با تلق برخورد دیگ به زمین حیاط بیدار شدیم، با صلوات محمد گاز را روشن کردیم و دیگ‌ها را به کار امام حسین انداختیم. سه روز مانده به عاشورا، عمو اکبر فوت کرد. دیگ‌ها از عاشورا بی‌نصیب ماندند؛ مأموریتشان یخچال آبمیوه‌های مراسم ختم و سر خاک شد. بعد مراسم، گوشهٔ حیاط مادر چُپیده‌اند تنگ هم. آش کنسل شد. به نظرم می‌رسد رنگشان از روزی که آمده‌اند کدرتر شده؛ سرشان روی تنشان خوب چفت‌وبست نمی‌شود. مادر دوست داشت ته‌دیگ‌ها را برق بیندازد تا برای بازگشت به انبار آماده باشند. پسرها برای خواستهٔ مادر سیم ظرف‌شویی را روی سیاهی دور و زیر دیگ‌ها کشیدند. ولی باز هم به نظرم رنگ به رو ندارند؛ کدر و بی‌حال شده‌اند. در تراس را باز می‌کنم، کفش‌هایم زیر آفتاب تابستان شل و وارفته شده؛ انگار برای پایم یک سایز جا بازکرده. پشت کفشم را بالا می‌کشم. مادر به محمد می‌گوید: «محمد جان، کی دیگا رو می‌بری؟» جمله‌اش را آرام می‌گوید، ته «می‌بری» را می‌کشد. محمد پرده را کنار می‌دهد. روبرویم ایستاده. سرش را سمت مادر می‌چرخاند: «می‌خواهم تشییع آقا غذا بدم به زائرا، باشه بعدش می‌برم.» پایش را توی دمپایی چرمی‌اش می‌کند. «سختتون که نیست. چند روز دیگه بمونه.» از پله‌ها پایین می‌روم، جواب مادر را نمی‌شنوم. سرم را می‌چرخانم سمت مسیر آمده، تا محمد را صدا بزنم. دیگ‌ها، پایین پله‌های تراس به هم تکیه داده‌اند؛ سر یکی‌شان عمود جلوی بقیه را گرفته. از انعکاس نور خورشید رویشان چشمم را جمع می‌کنم. به نظرم می‌رسد رنگ به رویشان آمده؛ انگار از کدری درآمده‌اند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣3⃣ ساقی نرگس درِ گوشم گفت: -مامان، اون دختره رو ببین. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دخترک همسن نرگس بود، هفت هشت ساله. ولی لباسش در حد لب ساحل بود. روسری نرگس را روی سرش صاف کردم و چیزی نگفتم. مادر دخترک با فروشنده صحبت می‌کرد. بلوز و دامن بلند پوشیده بود و چیزی به عنوان پوشش سر، حتی دور گردنش هم نبود. فروشنده گفت: -حتما باید تخم مرغی باشه؟ خانم با سر تائید کرد: -آره، از همون تخم‌مرغی‌های قدیمی. با چشم توی قفسه‌ها می‌گشت. فروشنده که گفت نداریم، مایوس شد. گفت: -بای شستن شلوار لی می‌خوام. فروشنده اصرار داشت شوینده‌های دیگر را امتحان کند. کلافگی را توی چهره‌ی خانم دیدم. کسی از من نظر نپرسیده بود، ولی خودم را انداختم وسط: -اتفاقا برای چادر مشکی هم، می‌گن فقط همون شامپوها خوبه. شوینده‌های مخصوص مشکی، بور می‌کنن چادرها رو. خانم نگاهی به چادرم انداخت. لبخند روی لبش نشست. فروشنده ساکت شد. وقت پرداخت پول، جلوی ما ایستاده بودند. یک دفعه انگار چیز مهمی یادش آمده باشد گفت: -۵ تا شِل آب معدنی هم برامون بذارید آقا. دخترک چیزی در گوش مادر گفت که نشنیدم. خانم در جوابش گفت: -باید ببریم اینا رو بذاریم فریزر. روز پنج‌شنبه که مراسمه، تو جمعیت پخش کنیم. کارت بانکی‌اش را جا گذاشته بود. گوشی را درآورد تا مبلغ را کارت به کارت کند. نگاه کنجکاوم افتاد روی عکس پس‌زمینه‌ی گوشی‌اش. تصویر رهبر شهید بود، در کنار پرچم ایران. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣3️⃣ چند قدم همراهی لنگۀ صندلش را از جاکفشی آورده داده دستم. هی پایش را بالا می‌گیرد، یعنی پایم کن. برایش شکلک درمی‌آورم و می‌پوشانم. می‌خندد و مثل اردک وزنش را روی این پا آن پا می‌اندازد و می‌رود به برادرهایش نشان دهد.  می‌نویسم: «منو می‌بری تشییع؟»  جواب این سؤال توی تشییع‌های مشابه «نه» بود، و «کار دارم»، «کرمانشاه جلسه دارم»، «ازدحام است یک بلایی سرت می‌آید». تازه آن موقع پسرها بزرگ‌تر بودند و این جوجه هم نبود. پیام را پاک می‌کنم. اعلان پیام گروه دوستان می‌آید بالای صفحۀ گوشی. مداحی است. لمسش می‌کنم و آهسته دانلود می‌شود. دل‌نازکم اما گریه‌کن خوبی برای روضه نیستم. تا بروم توی حس و حال روضه و تباکی‌ام واقعی شود، روضه‌خوان از نفس افتاده. من می‌مانم و یک بغض نیمه‌کاره که اگر از دنیای اطرافم جدا نشوم توی دلم روضه را ادامه ندهم و اشکم را نریزم، تا مدت‌ها سینه‌ام سنگین و نفسم تنگ است. با همان لنگه صندل، خانه را چرخیده آمده توی آشپزخانه و کشوها را خالی می‌کند. رول کیسه‌فریزر را از دستش می‌گیرم می‌گذارم روی کابینت. زنجیر کوچکش را که انداخته توی کشو می‌دهم دستش. بلندش می‌کند می‌زند به سرشانه و با دست دیگرش سینه می‌زند. محرم امسال خیلی واقعی عزاداری کردیم. کار روضه‌خوان سبک شده بود و زحمت تصویرسازی نداشتیم. چهل روز گریه را تمرین کرده بودیم. اربا اربا را مرور کرده بودیم و ملکۀ ذهنمان شده بود. نوزادِ بی‌سر را، هلهله را، امامِ تنها را.  دانلود تمام شده و مداح شروع به خواندن می‌کند. سینه‌ام سنگین و نفسم تنگ است. صد و بیست و چند روز از روضۀ ناتمامتان می‌گذرد. به شما فکر نمی‌کنم. اعلان پیامک‌های بدرقۀ آقا را نخوانده رد می‌کنم. حرف تشییع که می‌شود حرف توی حرف می‌اندازم. ولی مداح که شروع می‌کند کاسۀ چشمم پر می‌شود؛ خلاف عادت همیشه. برای شما نیاز نیست کسی روضه بخواند. ما روضه‌تان را به چشم دیده و به جان لمس کرده‌ایم. اصلاً چهار ماه است تا بغض بخواهد به خودش بجنبد و حالی‌اش بشود چه خبر است، اشکم چکیده. یک جمله توی سرم مدام تکرار می‌شود: باید خودم را برسانم به تشییع. دوباره می‌نویسم: «منو می‌بری تشییع؟» نمی‌خواهم برای شما گریه کنم. پیام را ول می‌کنم می‌روم توی مجازی که حواس خودم را پرت کنم. انگشت روی صفحۀ گوشی می‌گذارم و بالا می‌کشم. شریعت برای سالگرد مادربزرگش عکس پیرزنی چروکیده گذاشته با نوحۀ گل‌های چادر گل‌دارت. برای مادربزرگش گُر و گُر اشک می‌ریزم. یکی عکس محبوبش را گذاشته کپشن زده: لبخند تو را چند صباحی‌ست ندیدم. برای دوری‌اش از محبوب زار می‌زنم.  کانالی از قول یک مسئول مذاکره‌کننده نوشته امریکا تحقق شروط را تضمین کرده. برای ساده‌لوحی‌مان این درد بی‌درمان هق‌هقم بالا می‌رود. دوستی عکسش را کنار کتابخانه‌اش استوری کرده، برای کتابخانه گریه می‌کنم. زنی قربان‌صدقهٔ دخترک شیرخوار موبورش رفته، برای موهای بور دختر ضجه می‌زنم. اما برای شما گریه نمی‌کنم. گریه‌هایم را نگه می‌دارم، روضۀ ناتمامتان را. بله را باز می‌کنم. توی گروهی یکی نوشته: «برای تشییع امام رضا سلام‌الله‌علیه، زنان نیشابوری مهریه را به مردانشان بخشیدند تا بتوانند توی مراسم شرکت کنند». کار من از زنان نیشابوری که سخت‌تر نیست. دفعات قبلی هم خودم بودم که اصرار نکردم به رفتن. مرد من فقط نگران است. این بار پیام را می‌فرستم. بچه زیر دست و پایم وول می‌خورد. دیگر نباید بگذارم هیچ‌چیز دست و پایم را ببندد. باید برای رسیدن، تمام خودم را بگذارم. باید این چند قدم آخر مانده در دنیا را پا به پایتان که نه، دست به تابوتتان بیایم. باید این روضه را تمام کنم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8️⃣3️⃣ پنج قدم مانده تا پیچ تاریخی پنج‌ روز مانده به بدرقهٔ رهبر شهیدمان، مامان با قاشق چوبی افتاده به جان گلدان‌ها. دوهفته‌ای می‌شود که مدام خودش را با چیزهای مختلف سرگرم می‌کند تا بیکار نباشد. بیکار که بشود به دوشنبه فکر می‌کند و می‌زند زیر گریه. بعد دیگر نمی‌شود آرامَش کرد. گریه برای قلبش خوب نیست. به جوانه ظریف روییده در گلدان نگاه می‌کنم و می‌گویم: «چیکار می‌کنی باهاش؟» قاشق را دوباره توی گلدان می‌چرخاند و می‌گوید: «خاکو زیرورو می‌کنم که اکسیژن برسه بهش، بتونه قشنگ رشد کنه.» لبخند می‌زنم. با خودم فکر می‌کنم مامان‌ها هر چیزی که یک بذر برای رشدکردن نیاز دارد را بلدند. اصلاً زن‌ها می‌دانند چطور لحظه‌های زندگی را ماندگار کنند. اولین‌بار که فهمیدم هر جای تاریخ اتفاق درخشانی ماندگار شده، ردپایی از حضور پررنگ زنان را می‌توان دید، ۸ سالگی‌ام بود. ۸ سالگی و آشنایی با زنان قبیلهٔ بنی‌اسد. از نظر من، کار زنان قبیلهٔ بنی‌اسد، بعد واقعهٔ عظیم عاشورا، یک پلهٔ مرتفع در تاریخ بود. از آن حرکت‌هایی که ضریب بخورد و هرسال بیشتر از سال قبل به چشم بیاید. آشنایی‌ام با آنها گره‌خورده بود با یک آیین قدیمی: توی قزوین رسم دارند ۱۲ محرم هر سال، یک تشییع نمادین برگزار کنند. خانم‌های قزوینی چادرهای مشکی را دور کمرشان می‌بندند. بیل روی دوش می‌گذارند و به تعداد شهدای کربلا، تابوت‌های روباز آماده می‌کنند. بدن‌های نمادینِ بی سر، پیچیده در کفنی سفید را روی آن می‌گذارند و تا امامزاده حسین (ع) که محل دفن فرضی باشد، حمل می‌کنند. با مامان و دوستش رفته بودیم که این مراسم را ببینیم. زن‌های مسن‌تر، کفش نپوشیده بودند و روی چادرهایشان جای پنجه‌های گِل‌مالی شده، نقش بسته بود. تابوت‌ها را روی دوش گذاشته بودند و روضه می‌خواندند. به سر و سینه می‌کوبیدند و هروله می‌کردند و این داغِ حک شده روی پیشانی تاریخ را فریاد می‌زدند. غرق حیرت بودم. غرق شگفتی. دسته‌های عزاداری که تابه‌حال دیده بودم، پر بود از مردهای علم به دوش، با طبل‌های بزرگ و زنجیرهایی که توی هوا می‌چرخید. اما حالا خانم‌ها داشتند یک مراسم کاملاً زنانه را پیش می‌بردند. حسی دویده بود زیر پوستم و نمی‌دانستم اسمش چیست. حسی شبیه راه‌رفتن هزاران مورچه زیر پوست دست‌هایم. بعدها فهمیدم صدایش می‌زنند: مورمورشدن. صدها زن قزوینی انگار که در یک روز، همهٔ اعضای خانواده‌شان را ازدست‌داده باشند، بالای سر تک‌تک بدن‌های نمادین اشک می‌ریختند و مشت‌های گره شده‌شان را به سر می‌کوبیدند. شیشه شیشه گلاب بود که روی بدن‌ها می‌پاشید و خالی می‌شد و جایش را می‌داد به ظرف بعدی. قطره‌های گلاب توی هوا چرخ می‌خورد و چند قطره نشسته بود روی لپ‌هایم که زیر نور گرم خورشید سوخته بودند. هوا بوی بهشت می‌داد و حیات. چند نفر داشتند لابه‌لای جمعیت، دیس‌های حلوا می‌چرخاندند و توی دست دخترهای جوان، دسته‌گل‌های سرخ بود که پَرپَرشان می‌کردند روی پیکرها. مثل روز یادم است. با تک‌تک جزئیات. آنجا اولین جایی بود که فهمیدم زن‌ها، تنها آفریده‌های خدا هستند که حزن را شبیه بذر، می‌کارند توی گِل آدمیزاد تا سبز شود و میوهٔ حماسه بدهد. حالا منِ ۸ سالهٔ غرق در حیرت، تبدیل شده‌ام به جوانی بیست و چند ساله و احساس می‌کنم نزدیک به پله‌ای مرتفع از تاریخ ایستاده‌ام. جایی که قرار است ضریب بخورد و مدام توی دالان‌های پیچ‌درپیچ تاریخ بچرخد و بدرخشد. مامان نمی‌تواند بیاید؛ ولی دختری را تربیت‌کرده که می‌خواهد جزئی از یک‌لحظهٔ ماندگار باشد. مامان به بذر توی خاک، هوا می‌دهد و مطمئنم به پنج روز آینده فکر می‌کند پنج قدم مانده تا آن پیچ تاریخی. پنج روز مانده تا مشایعتِ من شما را نمی‌بینم؛ اما دوستتان دارم. تنها پنج روز مانده تا بدرقهٔ کسی که می‌گفت: «با زنده کردن هویت والای زن اسلامی نظر دنیا را جلب کنید.» و حالا ما منتظریم تا بذر حزنی که صد و چند روز است توی دل‌هایمان کاشته‌ایم را با اشک‌های بی‌وقفه‌مان آبیاری کنیم برای میوه دادن. برای خیره ماندن چشم دنیا به این تصویر تاریخی. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9⃣3⃣ مرغِ مهمونی بوی تند خیارشور می‌زند زیر بینی‌ام. تیزی چاقو را می‌گذارم رویش و خش می‌اندازم روی تخته زیر دستم. ما شیفت اولی هستیم. قرار است خیلی صحبت نکنیم تا صدای نزدیک دویست نفر آدم در هم نپیچد و بی‌نظمی نشود. سه تا سفره به عرض خانه پهن کرده‌اند و ما دخترها و زن‌های سیاه‌پوش دورش نشسته‌ایم. از بالای هر سفره زن‌هایی چاقو می‌اندازند لای درز نان باگت و خمیر اضافه‌اش را می‌آورند بیرون. بعد چند نفر دیگر، سه پر کالباس می‌گذارند توی هر نان و نفرهای بعدی خیارشور و سس و در آخر هم بسته‌بندی. زنی آن‌طرف‌تر از ما، توی آشپزخانه، دارد بسته‌های سنگین ژامبون را با دستگاهی برش می‌زند و در خانه باز است که بارهای جدید را بیاورند. بچه که بودم مامان برای هر کدام از غذاهایش یک نسخه دیگر هم داشت که پسوند «مهمونی» می‌گرفت. مثلاً می‌گفت برای چهارشنبه که قرار است مهمان بیاید «مرغ مهمونی» بار می‌گذارم. کسی نمی‌دانست فرق مرغ همیشگی با «مرغ مهمونی» چیست؟ همان مرغ و رب و نمک و ادویه و هویجی را استفاده می‌کرد که وقتی خودمان بودیم هم با همان‌ها مرغ می‌پخت. ولی فرق می‌کرد. ادویه‌اش را انگار که بخواهد گرم به گرم وزن کند دقیق می‌ریخت. هویج‌هایش را میلی‌متری صاف و تمیز می‌برید. پیازهایش را به‌جای اینکه خرد کند و مرغ را تویش سرخ کند، حلقه‌حلقه می‌کرد و می‌گذاشت کف قابلمه. درست شبیه زنی که حالا، دقیقه‌به‌دقیقه دور سفره و ساندویچ‌ها می‌گردد. بهمان یادآوری می‌کند که حتماً دست‌هایمان را شسته باشیم. خیارشورها را ضخیم خرد نکنیم. خمیر اضافه نان‌ها را بگیریم. کالباس‌ها را دقیق و عادلانه میان نان‌ها جا بدهیم. یادمان نرود توی بسته ساندویچی سس بگذاریم. خب! ما مهمان داریم. خدا ما تهرانی‌ها را میزبان عزیزترین مهمانان تاریخ کرده. آن‌ها می‌آیند که مهمان‌نواز شهیدشان را بدرقه کنند و ما سال‌هاست از او رسم مهمان‌نوازی را یاد گرفته‌ایم. حالا ما دختر‌ها و زنان تهرانی جان می‌دهیم که بهشتی‌ترین «مرغ مهمونی»‌ها را برای نور چشم‌هایمان درست کنیم. باشد که رسم نفس در نفس بودن با آن عزیزِ شهید را خوب به جا آوریم و درسِ سال‌ها مهمان‌نوازی او را خوب پس دهیم. ما تهرانی‌ها چشم‌ها را آماده کرده‌ایم تا جایگاه زائران پسر فاطمه باشد. به تهران بیایید. به قول آن سید عزیز اهل‌قلم: *«اینجا شلمچه(تهران)! صدای ما را از جوار خدا می‌شنوید.»* ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0⃣4⃣ از تهران به تهران گوشی را برداشتم و فیلم آماده سازی مصلی را دیدم. یک جایگاه ویژه درست کرده‌اند که پیکر رهبر را آنجا بگذارند. این بار آرام خوابیده و خستگی یک عمر مبارزه را زمین گذاشته است تا با مشت‌های گره کرده در سکوت برای ما حرف بزند. مراسم در شرایط امنیتی خاصی برگزار می‌شود. نمی‌توانم بیایم. دلم در مصلی است. همسرم بیمار است.دوست دارم تا ابد آنجا بنشینم به تماشایت و زمان متوقف شود. اما چطور رسیدنم به مصلی مسئله‌ای سخت است. رفت و آمد ماشین‌ها به اطراف مصلی ممنوع شده است. جلوتر از یوسف‌آباد نمی‌توانیم بیاییم. از سر مطهری یا بهشتی باید پیاده راه بیاییم. باید تسلیم "نتوانستن" شوم؟ فیلم‌های اماده‌سازی را از اول تماشا کردم. قوس کمانی طاق که در وسط شکسته می‌شود؛ هلال محراب نماز و لطافت خطوط منحنی، همه من را یاد آقا می‌اندازد. او که نقطه وسط این هلالی و مرکز تجمع انرژی جهان است. حافظ چه خوب گفته است؛ در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد صدای فریاد محراب را می‌شنوم. صدای ناله سیمان و میلگرد را وقتی قرار است سایه‌بان تابوت تو باشند. صدایم می‌کنند. اما من تصمیم گرفتم نروم. کلیپ‌ها و توصیه‌های زیادی که در مورد حضور بچه‌ها و گرما‌زدگی و.. شده است، سیستم کرده است. پسرم که زود خون‌دماغ می‌شود را چطور همراهم ببرم؟ چه قدر بی‌نصیبم که تنها خاطره‌ام از حضور هم‌زمان‌ با تو، در نزدیک‌ترین موقعیت فیزیکی جهان، همان وقتی بود که برای نماز عید فطر نصر پشتت ایستادم. اگر این بار ، وداع با تو را از دست دهم برای همیشه آرزو به دل می‌مانم. در نماز نصر، طاق قوسی بلند، محل سخنرانی‌ آنقدر دور بود که بدون عینک، چهره رهبر را نمی‌دیدم. آن روزها، ملعونِ روزگار ایشان را به مرگ تهدید کرده بود و بی‌باک و رها آمده بود برای عبادت. همه قوس‌ها سربلند بودند وقتی او زیر خمیدگی‌شان حضور داشت. تمام مردمی که در صفوف نماز پشت به پشت، ایستاده بودند، به ولیّ زمانه‌شان افتخار می‌کردند. آنها در زمان و وقت مناسب جایی بودند که باید. فیلم‌ دیدن را کنار گذاشتم. تنها رفتن برای مراسم وداع سخت بود. بچه‌ها را باید می‌بردم و تصور غر زدن آنها و بقیه موانع پشیمانم می‌کرد. باید کاری می‌کردم که هم خدا را داشته باشم و هم خرما. به ذهنم رسید مهمان خانه خواهرم شوم که به مصلی نزدیک است. با او تماس گرفتم تا خبرش کنم که برای بار آخر می‌خواهم بیایم پشت نائب امام نماز بخوانم. فرصت‌ها تکرار نمی‌شود. باید بیایم وداع کنم که بعد از خاکسپاری، رهبر عزیزم برای همبشه درونم قامت ببندد و برای تمام نمازها، به او اقتدا کنم. گوشی را کنار گذاشتم و ساک کوچک را برداشتم تا برای دو روز از تهران به تهران سفر کنم ولی نزدیک آقا باشم. من هم بشوم یکی از هزاران آدمی که با افتادن رهبر، برخاسته است و تحمل رنج ‌و سختی را آموخته است. شب که تصمیم گرفتم بیایم، از کنار موکب‌هایی که برای خدمت‌رسانی به زائران سرپا شده بود، رد شدم. چشم‌هایم بارید. حرارت قلب ما به این زودی سرد نمی‌‌شود. خوش‌حالم که این آخرین بار از نماز در کنار تو و زیر همان طاقی بلند قوس‌دار محروم نشدم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣4⃣ دخیل بستم مدت‌ها بود کلمات را در خیالم بالا پایین می‌کردم. وقتی جوابش را می‌دانستم چطور باید می‌گفتم تا قبول کند. همیشه سر این‌جور مسائل اختلاف‌نظر داریم خصوصاً اگر قرار باشد از خانه بیرون بروم. راهپیمایی، تجمعی چیزی ازاین‌دست برنامه‌ها. وقتی استاد موظفمان کرد از مراسم تشییع آقا روایت بنویسیم هول و ولا برم داشت. باید چه‌کار می‌کردم؟ نمی‌شد که ننویسم. من نان‌ونمک مبنا را خوردم، پای این سفره بزرگ شدم؛ حالا که وقت ادای دین رسیده توی خانه بنشینم و زل بزنم به صفحه تلویزیون؟ اول گفتم از حال زار خودم بنویسم، نه متن دندان گیری درنمی‌آمد. بعد گفتم به کسانی که مراسم می‌روند زنگ می‌زنم مثل مصاحبه، شاید بشود چیزی نوشت، و بعد ده‌ها ایده آبکی دیگر که هیچ‌کدام را نپسندیدم. باز برگشتم همان پله اول که تا خودم نروم نمی‌شود. دهه اول محرم حسینیه‌مان روضه‌خوانی داشتیم. شب تاسوعا وقتی دست‌ها برای دخیل بستن به مشک پاره عباس بالا رفت، دعا کردم و همان را که در کنج دلم حبس بود، خواستم. دهه تمام شد و من مثل مرغ سر کنده، آرام و قرار نداشتم. هر روز که می‌گذشت انگار دهانم قفل‌تر می‌شد. کلمات گُم‌تر می‌شدند و من بیشتر در خودم فرومی‌رفتم. فقط پنج‌روز تا مراسم تشییع آقای شهیدم داشتیم. همسرم خانه بود، روبرویش نشستم.‌ته حلقم به خشکی افتاد. حس کردم لب بالایم کوتاه شده و به پایینی نمی‌رسد. زبانم را در دهانم چرخاندم. ته‌مانده رطوبتی را که پیدا کردم با صدا قورت دادم. آرام شروع به صحبت کردم. کلماتی که بیرون می‌آمدند داغ بودند. نفسم داغ بود و به‌سختی از پره‌های دماغم بیرون می‌زد. انگار جملات خودشان وظیفه‌شان را می‌دانستند. هر کدام درست سرجایشان نشستند. یادم نمی‌آید اما حتماً منطقی بودند که وقتی ساکت شدم بعد از کمی سکوت، سری تکان داد و پذیرفت. باد کولر عرقم را خشک کرد مثل کسی که سربالایی دویده، نفسم به شماره افتاده بود. باورم نمی‌شد که لابه‌لای حرف‌هایش اجازه شرکت در مراسم را بی‌بهانه داده است. به یاد دست و دخیلم افتادم. جلوی اشکم را گرفتم تا غرورم را حفظ کنم و استیصالم را نفهمد. حالا که جواز ورود را گرفتم نگرانم نتوانم روایتی درخور بنویسم. باز هم بساط دعا را پهن کردم و به جد آقا متوسل شدم. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2⃣4⃣ به وقت تکلیف مقنعه‌ی صورتی‌ دور صورتش کج شده. شکوفه‌های سفیدی که ردیف روی سرش دوخته شده، آمده تا کنار چانه‌اش. راه می‌رود و دستش توی دست مادرش تکان می‌خورد. چشم‌هایش حیران بین زن‌های چادری می‌گردد. مادرش برمی‌گردد و بغلش می‌گیرد. تا جایی که می‌تواند بلندش می‌کند. از جایی دور بوی کمرنگی از اسپند و کندر می‌آید: -جلو رو نگاه کن. اون پرچم ایرانی که بالاتره آقاست. وقت گفتن "پرچم ایران" گره‌ای می‌افتد توی صدای مادرش. مردمک‌های درشت و مشکی دختر تند می‌چرخند و بعد که زیر طاقی به پرده‌های سرمه‌ای می‌رسند می‌مانند و می‌لرزند: -یعنی اون آقاست؟ مادرش چانه جمع می‌کند و سر تکان می‌دهد. قدم‌قدم با جمعیت جلو می‌روند. پرچم‌های سرخ پیش چشم‌شان تکان می‌خورند. هربار فیلم دخترهای چادر گل‌گلی را از قاب تلوزیون دیده بود که نشسته‌اند دور آقا، از مادرش پرسیده بود کی نه ساله می‌شود تا برود خانه‌ی آقا؟ دیروز نه ساله شده و امروز آمده پیش آقا. دختر با پشت دست اشک‌های راه گرفته روی گونه‌های سبزه‌اش را پاک می‌کند. دست‌هایش را با ناز می‌کشد به مقنعه‌اش و تکه‌ای از سرودی را می‌خواند که بارها تمرین کرده: -من یه اعجوبه‌ام اگه نه سالمه اما خب کلی تکلیف به روی شونه‌ی من هست صدایش ضعیف است. شانه‌های مادرش می‌لرزد. ناگهان لب از خواندن می‌بندد: -مامان این‌جوری نمی‌شه. مردمک‌های لرزانش را برمی‌گرداند طرف مادرش: -کاش آقا بلند شه براش بخونم. قطره‌های درشت اشک می‌افتد روی تور صورتی مقنعه‌اش. مادرش با آستین مشکی چادر، اشک‌هایش را پاک می‌کند و بغلش می‌گیرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣4⃣ به گواه طالبی‌ها جملهٔ آخر را نوشتم و لپ‌تاپ را بستم. نشسته بود روی مبل و مشغول صحبت با تلفن بود. چاقو را فروکردم در شکم طالبی و دو نیمش کردم. پر حرارت صحبت می‌کرد: -دیگه از پنجشنبه باید استودیو بمونیما، با ماشینم نیاید، با موتور بیاید که اگر کار و جلسه پیش اومد، سریع بریم برگردیم. نزدیک مصلی‌ست، اصلاً با ماشین نمی‌شه تردد کرد. تخمه‌ها و پوست طالبی را ریختم توی یک ظرف. -ببین چند نفر رو می‌فرستیم مصلی، برای آیتم. تلفنِ برنامه هم برای روایت‌خوانی مردم، مدام باید فعال باشه. رفتم و توی سبدهای پشت پنجره، پوست و تخمهٔ طالبی را گذاشتم تا زیر تیغ آفتاب، تبدیل به خشکاله شود. -پشت‌هم جلسه داریم. بعید بدونم بتونی بری. مهمونا رو باید ساپورت کنیم. طالبی‌ها را نگینی ریختم توی دوتا کاسه. صورتشان را با گلاب، تر کردم و چندتکه یخ را از یخدان فریزر چاشنی‌اش. کاسه‌های گل‌سرخی را گذاشتم توی سینی کوچک مسی و رفتم کنارش. -هیچی معلوم نیست. هیچی قابل‌پیش‌بینی نیست. از الان ببندید که آمادهٔ هراتفاقی باشید. آنتن نباید از مهمون خالی باشه، رفت‌وآمد مهمونارم باید بسپریم به یه تیم مشخص که خیالمون راحت باشه. خداحافظی که کرد، گفتم: -خدا بهتون توان بده، کم تجربه ندارید، اما پیش‌بینی‌ناپذیر بودن این یه‌هفته کار رو سخت‌تر می‌کنه. جواب داد: - تا الان خدا به دادمون رسیده، بازم امیدمون به فضلشه. تو فقط حواست به خودت باشه. مراعات کن. خودت می‌دونی دیگه، نگم. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. حلقهٔ اشک، نه برای تشییع بود، نه برای رهبر، نه برای از تهران رفتن او و نه برای هیچ‌چیز دیگر. حلقهٔ اشک برای ازدست‌دادن فرصت خدمت بود. من باید نمی‌رفتم. باید در کنار همسرم و بقیه خدمت نمی‌کردم، تا وظیفه‌ام را انجام می‌دادم. وظیفهٔ من انجام‌ندادن بود. حلقهٔ اشک، توی چشمم لب‌به‌لب بود و نزدیک ریختن: -آخ، قاشق نیاوردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍