#داستانک
روزی کودکی دو سیب در دست داشت🍎🍏
مادرش به او گفت:
یکی از سیب هایت را به من بده😊
کودک هر دو سیب را گاز زد🧑🏻
از سیمای مادر معلوم بود که حال خوشی ندارد😔
کودک یک سیب رو به سوی مادر گرفت و گفت:
مادر این شیرین تر است😋🍎
مادر از تفکر کودک خود شگفت زده شده بود.
دیدید کودک با چنین تخیلی توانست مادرش را شاد کند و با اینکه کودک بود ولی بسیار خردمند بود🍎
🍎🍏کانال اقیانوس
🍎🍏 @karan_be_karan
#داستانک
روزی مردی با دوست خود از بیابانی گذر می کردند👳🏻♂
دوست مرد ناگهان حرفی زد و مرد سیلی به دوست خود زد🍃
دوست مرد سریع خم شد و روی ماسه های بیابان نوشت:
امروز دوستم به من یک سیلی زد🥀
چندین ساعت گذشت و آن دو به روستایی رسیدند که رود خانه ای زیبا داشت🌊
ناگهان دوست مرد در آن رود خانه افتاد و مرد آن را نجات داد🏊🏻♂
دوست مرد بر سنگی کنار رود خانه حک کرد:
امروز دوستم مرا از غرق شدن نجات داد
مرد پرسید:
زمانی که به تو سیلی زدم بر خاک نوشتی و حال که از غرق شدن نجاتت دادم بر روی سنگ حک می کردی
این چه سری دارد🤔
دوست گفت:
زمانی که بر من سیلی زدی بر خاک نوشتم که باد آن را پاک کند اما وقتی نجاتم دادی بر روی سنگ حک کردم که هیچ بادی نتواند آن را پاک کند🌬☀️
دوستی ارزش بسیاری دارد...🌻
@karan_be_karan
#داستانک
پسر به مادرش گفت:
تو که نماز میخونی،روزه میگیری خدا بهت هیچی نمیده ولی منی که نه نماز می خونم و نه روزه میگیرم خدا هرچی که خواستم تا به حال به من داده😏
بی چاره پسر نمی دونست که تنها دعای مادر این بوده که هرچی پسرش میخواد خدا به او بدهد😔
@karan_be_karan
#داستانک
پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.
پادشاه به وزیر خود گفت:
برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.
وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:
ای مردم به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.
تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.
وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.
پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟
وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.
آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است...
@karan_be_karan
#داستانک
🌹
🔘 داستان کوتاه
"یخی که عاشق خورشید شد"
زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛
تکه یخی کنار سنگی بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛
از میان شاخه های درخت، نوری را دید
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید...من تابحال دوستی نداشته ام با من دوست می شوی؟
خورشید گفت: سلام، اما…
یخ با نگرانی گفت: اما چه؟
خورشید گفت: تو نباید به من نگاه کنی،
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم
اگر من باشم، تو نیستی! می میری، میفهمی؟
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟!
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی؟!
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛
از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید...
هر جا که خورشید می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد،
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است…
@karan_be_karan
#داستانک
یك شب زمستانی ؛
سردار به سرباز نگهبان گفت...سردت نیست ؟؟
سرباز جواب داد : عادت دارم !!!
سردار گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند.
و رفت و ...
آن وعده که کرد از یادش رفت....!!!
صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند كه روی دیوار نوشته بود :
به سوز سرما عادت داشتم ! وعده واهی تو ویرانم كرد...
@karan_be_karan