eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
12.5هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
36 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌نهم سراب🕳 صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد _علی جان اجازه بده امشب صنم اینجا باشه باهاش حرف میزنیم یه جواب منطقی بهمون بده که بتونیم بهتر تصمیم بگیریم نمیشه نظر صنم نادیده گرفت بشه، بحث یه عمر زندگیه بابا نفس عمیقی کشید _مشکل اینجاست این بچه درست و منطقی حرف نمیزنه فقط پاش رو کرده توی یه کفش شما به حاج فتاح بگید جوابمون منفیه، کی تا حالا اینطوری به خواستگار دخترش جواب داده که من نفر دوم باشم؟ _باباجان متوجه هستم چی میگی شماهم حق داری میدونم نگران آینده صنم هستی میخوای خوشبخت بشه،ولی گفتم که باهاش حرف میزنم شاید موفق بشم دلیل مخالفتش بفهمم، اون وقت ان شاءالله بتونه یه تصمیم درست بگیره _بخدا که امشب نبودن صنم خیلی زشته میشه،ولی بزور هم نمیخوام ببرمش که با اخم و بدخلقی کردنش ناراحتی پیش بیاد ،فقط حاج بابا امشب بخاطر شما و خانم جون کوتاه میام و منتظر یه جواب درست و حسابی از صنم هستم وگرنه این دفعه دیگه قرار خواستگاری نمیزارم قول و قرار مراسم عقد رو باهاشون میزارم آب دهنم با چند کلمه آخری که بابا گفت خشک ،دستم که یخ زده بود رو آروم روی پیشونیم زدم وای بدبخت شدم امشب چی به حاج بابا و خانم جون بگم که از مهلکه نجات پیدا کنم بابا هیچ وقت انقد بی منطق نبود اگر این تصمیمش رو عملی کن آینده م باخاک یکسان میشه با تکون خوردن در از فکر بیرون اومدم کمی جابجا شدم و سرم رو چرخوندم نگاهم به چشم های دایی گره خورد، نمایشی اخم ریزی کرد گفت: _ما رو باش فکر کردیم خانم خوابیده اومدم بیدارت کنم نهار بخوری بعد خانم خانما گوش وایسادی لبش رو به دندون گرفت و سرش تکون داد _الان برای حق سکوت چقد حساب میکنی ؟ بزور آب دهنم رو پایین فرستادم و لب هام رو از هم جدا کردم _بابام رفت؟ در رو هول داد و روی یک پا نشست و دستم رو گرفت،رنگ نگاهش نگران شد _دستات چرا اینطوری یخ زده ،فکر کنم فشارت افتاده، برم یه آب قند برات بیارم زبونم رو روی لبم کشیدم _دایی خوبم ،بابا رفت؟ _آره چند دقیقه پیش رفت ،از رنگ و روی پریده ت معلومه حالت چقد بده پس حرفهای آخر بابا نشنیدم باید یه طوری از دایی بپرسم ببینم حرف آخر بابا چی بوده _صنم خانم با شما هستم ها بلند شو آماده شو بریم دکتر تا غش نکردی و کار دستمون بدی نوچی کردم _دایی گفتم که خوبم _برو جلو آینه وایسا بعد بگو خوبم ،بلندشو بیا نهار بخور تا حاج بابا خودش دنبالت نیومده میلی به خوردن هیچی ندارم ولی توی خونه خانم جون اینا هیچ عذر و بهانه ای برای نخوردن غذا قابل قبول نیست بعد از نهار باید به فائزه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم شاید بتونه یه راهی جلوی پام بزاره بتونم خانواده حاج فتاح از زندگیم پاکشون کنم نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨