🍁🍂🍃🍁🍃🍂🍁🍂🍁🍂🍃🍁🍂🍃
🍁🍁🍂🍁🍃🍂 #پارت22🍁🍃🍂🍁
⚡️مـسـیـراشـتـباه⚡️
مامان با چادر و کیفش از اتاق بیرون اومد و
سمیه نگاهی به مامان انداخت
_مامان جان نپوشید امروز نمیرم خرید هر وقت پیام بتونه باهاش میرم
_نه عزیزم چرا نری همین امروز میریم
_مامان من که خوشحالم میشم با شما برم خرید ولی این همه سبزی که گرفتید تا برگردیم خراب میشن، از صبح کلی زحمت کشیدید حیفه به خاطر یه خرید سبزی ها رو همینطور داخل آب بزاریم
مامان که با حرف سمیه تازه یادش افتاد چقدر سبزی خریده
_پریا مانتو کار بنیت رو بپوش با سمیه برو کم من رو اذیت کن، یه روز می افتم میمیرم اون وقت به خاطر این حرص دادن های من عذاب وجدان میگیری ها
اینا من رو حرص میدن بعد مامان میگه من حرصش میدم، اگر یه ذره امروزی بود یا فکرش رو تغییر میداد نه انقدر من رو عذاب میداد نه خودش
_پریا خانم با توام ها برو عوض کن
قبل از اینکه جواب بدم سمیه لبخند زد
_مامان پریا رو راحتش بزارید بعدا میرم
اگر نرم پیام شاید ازم ناراحت بشه و یه روزی بازم گیر کنم ازش بخوام ببخشه قبول نکنه
_مامان به خدا خوشت میاد الکی گیر بدی سمیه صبر کن الان میام
در کمد دیواری رو باز کردم و مانتو آبی کاربنی رو تو دستم گرفتم
اگر بخوام این رو بپوشم مامان دیگه همیشه بهم گیر میده، فکر میکنه حرفش به کرسی نشسته پس بهتره مانتو زرشکیم رو بپوسم
رژم رو با رنگ زرشکی که به مانتو بیاد تغییر دادم و به هال رفتم
مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و سرش رو تکون داد و نفس سنگینی همراه با آه کشید
_زودتر برید که قبل از تاریکی هوا برگردید
از خونه بیرون رفتیم و نزدیک مغازه مازیار سرعت قدم هام رو یواش تر کردم
_پریاجان کمی تندتر راه بیا که برسیم سر خیابون ماشین بگیریم
با دیدن مازیار جلوی در مغازه لبخند روی لبم کش اومد
با تکون خوردن دستم لبخندم رو جمع کردم
_سمیه چی شده ؟
_عزیزم دارم باهات حرف میزنم حواست کجاست؟
_ببخشید رفتم تو فکر چی گفتی؟
_میگم تند راه بیا دیر میشه
_کنار مغازه آقای حیدری وایسیم بگیم به آژانس زنگ بزنه
_ وای نه پریا زشته پیام هم بفهمه میگه چرا از خونه زنگ نزدید...
🍁🍃
🍁🍃
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍂🍃🍁🍃🍂
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍂
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ #پارت21 گذر از طوفان✨ خانم صامتی همون طوری که میخندید کنار گوش شوهر
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨
✨🌸🌸✨
✨🌸🌸✨
#پارت22
گذر از طوفان✨
پله های قسمت در ورودی رو پایین رفتیم روی آخرین پله نشستم
_پریسا ساعت چنده؟
_دوازده و نیم، خسته شدی؟
_کمی ،چند لحظه بشین
_بلند شو بریم روی نیمکت های وسط بلوار بشینیم اینجا محل رفت وآمد زشته وسط راه مردم باشیم
بلند شدم با دستم خاک پشت مانتوم رو تکوندم
_مانتوم تمیز شد یا هنوز خاکی ؟
_نه تمیزه بریم تا چراغ سبز نشده از خیابون رد بشیم
باقدم های تند سمت بلوار رفتیم روی نیمکتی که زیر درخت بود نشستیم
_کمی استراحت کنیم بعد بریم شرکت فروغی
_فروغی کیه؟
_همین شرکتی که برای کارای نظافت استخدام دارن
_مسیرش دوره یا نزدیک؟
_دوره فک کنم دو ساعت ولی با تاکسی بریم زودتر میرسیم امروز پولمون کمه باید با اتوبوس بریم
_وای دوساعت رفت دوساعت برگشت اینطوری دیر میرسیم خونه
_برگشت با ماشین داییم بر میگردیم
با تعجب نگاهش کردم
_مگه داییت خبر داره داریم میریم کجا؟
صدای خنده ش بلند شد
_نه ،شرکته نزدیک خونه مادر بزرگمه
دستم رو روی سرم گذاشتم
– ای وای باید بریم تهران؟
_آره چته تو انگار میخوایم بریم کجا داری سکته میکنی
_ناز بانو گفت برای نهار خونه باشم باید غذا درست کنم
_بی جا کرده خودش یه کوفتی رو درست کنه وقتی حرف اضافه میزنه که بری سرکار پس کارای خونه رو انجام بده
_خدا امروز رو بخیر کنه
_تو نترسی بخیر میشه بلند شو بریم
_از خونه تا اینجا چندساعت توی راهیم ؟
_پیاده بیایم یک ساعت باماشین کمتر
_باید فعلا پیاده بیایم سرکار هزینه ای برای کرایه نداریم
_کمی پس انداز دارم نگران نباش
_نگران رفت و آمد نیستم استرس پولی که برای قرض باید بدم رو دارم
نفس کلافه ای کشید
_چقد قرض گرفته ؟
_نمیدونم ماه قبل که یک میلیون بهش دادم
_از مغازه های که خرید کرده بپرس یه کاریش میکنیم
"نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/30649
.
.
🌸💫
🌸💫
🌸💫🌸💫🌸💫
🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫