eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
10.9هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
35 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍂🍃🍁🍃🍂🍁🍂🍁🍂🍃🍁🍂🍃 🍁🍁🍂🍁🍃🍂 🍁🍃🍂🍁 ⚡️مـسـیـراشـتـباه⚡️ مامان با چادر و کیفش از اتاق بیرون اومد و سمیه نگاهی به مامان انداخت _مامان جان نپوشید امروز نمیرم خرید هر وقت پیام بتونه باهاش میرم _نه عزیزم چرا نری همین امروز میریم _مامان من که خوشحالم میشم با شما برم خرید ولی این همه سبزی که گرفتید تا برگردیم خراب میشن، از صبح کلی زحمت کشیدید حیفه به خاطر یه خرید سبزی ها رو همینطور داخل آب بزاریم مامان که با حرف سمیه تازه یادش افتاد چقدر سبزی خریده _پریا مانتو کار بنیت رو بپوش با سمیه برو کم من رو اذیت کن، یه روز می افتم میمیرم اون وقت به خاطر این حرص دادن های من عذاب وجدان میگیری ها اینا من رو حرص میدن بعد مامان میگه من حرصش میدم، اگر یه ذره امروزی بود یا فکرش رو تغییر میداد نه انقدر من رو عذاب می‌داد نه خودش _پریا خانم با توام ها برو عوض کن قبل از اینکه جواب بدم سمیه لبخند زد _مامان پریا رو راحتش بزارید بعدا میرم اگر نرم پیام شاید ازم ناراحت بشه و یه روزی بازم گیر کنم ازش بخوام ببخشه قبول نکنه _مامان به خدا خوشت میاد الکی گیر بدی سمیه صبر کن الان میام در کمد دیواری رو باز کردم و مانتو آبی کاربنی رو تو دستم گرفتم اگر بخوام این رو بپوشم مامان دیگه همیشه بهم گیر میده، فکر میکنه حرفش به کرسی نشسته پس بهتره مانتو زرشکیم رو بپوسم رژم رو با رنگ زرشکی که به مانتو بیاد تغییر دادم و به هال رفتم مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و سرش رو تکون داد و نفس سنگینی همراه با آه کشید _زودتر برید که قبل از تاریکی هوا برگردید از خونه بیرون رفتیم و نزدیک مغازه مازیار سرعت قدم هام رو یواش تر کردم _پریاجان کمی تندتر راه بیا که برسیم سر خیابون ماشین بگیریم با دیدن مازیار جلوی در مغازه لبخند روی لبم کش اومد با تکون خوردن دستم لبخندم رو جمع کردم _سمیه چی شده ؟ _عزیزم دارم باهات حرف میزنم حواست کجاست؟ _ببخشید رفتم تو فکر چی گفتی؟ _میگم تند راه بیا دیر میشه _کنار مغازه آقای حیدری وایسیم بگیم به آژانس زنگ بزنه _ وای نه پریا زشته پیام هم بفهمه میگه چرا از خونه زنگ نزدید... 🍁🍃 🍁🍃        🚫 و پیگرد دارد🚫 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍂🍃🍁🍃🍂 🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍂
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ #پارت21 گذر از طوفان✨ خانم صامتی همون طوری که میخندید کنار گوش شوهر
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ گذر از طوفان✨ پله های قسمت در ورودی رو پایین رفتیم روی آخرین پله نشستم _پریسا ساعت چنده؟ _دوازده و نیم، خسته شدی؟ _کمی ،چند لحظه بشین _بلند شو بریم روی نیمکت های وسط بلوار بشینیم اینجا محل رفت وآمد زشته وسط راه مردم باشیم بلند شدم با دستم خاک پشت مانتوم رو تکوندم _مانتوم تمیز شد یا هنوز خاکی ؟ _نه تمیزه بریم تا چراغ سبز نشده از خیابون رد بشیم باقدم های تند سمت بلوار رفتیم روی نیمکتی که زیر درخت بود نشستیم _کمی استراحت کنیم بعد بریم شرکت فروغی _فروغی کیه؟ _همین شرکتی که برای کارای نظافت استخدام دارن _مسیرش دوره یا نزدیک؟ _دوره فک کنم دو ساعت ولی با تاکسی بریم زودتر میرسیم امروز پولمون کمه باید با اتوبوس بریم _وای دوساعت رفت دوساعت برگشت ‌اینطوری دیر میرسیم خونه _برگشت با ماشین داییم بر میگردیم با تعجب نگاهش کردم _مگه داییت خبر داره داریم میریم کجا؟ صدای خنده ش بلند شد _نه ،شرکته نزدیک خونه مادر بزرگمه دستم رو روی سرم گذاشتم – ای وای باید بریم تهران؟ _آره چته تو انگار میخوایم بریم کجا داری سکته میکنی _ناز بانو گفت برای نهار خونه باشم باید غذا درست کنم _بی جا کرده خودش یه کوفتی رو درست کنه وقتی حرف اضافه میزنه که بری سرکار پس کارای خونه رو انجام بده _خدا امروز رو بخیر کنه _تو نترسی بخیر میشه بلند شو بریم _از خونه تا اینجا چندساعت توی راهیم ؟ _پیاده بیایم یک ساعت باماشین کمتر _باید فعلا پیاده بیایم سرکار هزینه ای برای کرایه نداریم _کمی پس انداز دارم نگران نباش _نگران رفت و آمد نیستم استرس پولی که برای قرض باید بدم رو دارم نفس کلافه ای کشید _چقد قرض گرفته ؟ _نمیدونم ماه قبل که یک میلیون بهش دادم _از مغازه های که خرید کرده بپرس یه کاریش میکنیم "نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/30649 . . 🌸💫 🌸💫 🌸💫🌸💫🌸💫 🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫