شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ #پارت843 گذر از طوفان✨ سوار ماشین شدیم برگه ای که دکتر آزمایش هارو ر
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨
✨🌸🌸✨
✨🌸🌸✨
#پارت844
گذر از طوفان✨
خودش بحث میکنه ناراحتم میشه ،اصلا نمیرم آزمایش نسخه قبلی رو میگیرم یا درد معده م خوب میشه اگر نشد یه فکری بحالش میکنم امروزم باید دکتر نمی اومدم که اینطوری اعصاب دوتامون بهم نریزه
باصدای زنگ گوشیش نگاهم سمت جلوی فرمان رفت انگشتت رو روی صفحه کشید و تماس طاهر رو رد کرد
انقد حرف من بهش برخورده که حوصله نداره جواب برادرشم بده
نیم نگاهی بهش انداختم
_چرا جواب آقا طاهر ندادی؟
کمی سرعتش رو بیشتر کرد
_برم خونه بهش زنگ میزنم
_خب شاید الان کارتون داره
_اگر واجب باشه دوباره
هنوز حرف فروغی تموم نشده بود که دوباره صدای زنگ گوشیش بلند شد نگاه هر دوتامون سمت گوشی رفت
سرعتش رو کم کرد کنار خیابون توقف کرد
گوشی رو برداشت وتماس رو وصل کرد
_سلام بابا جان؟
چند ثانیه ای حرف نزد و یهوی صدای خنده ش بلند شد
_نه این چه حرفیه پشت فرمان بودم چرا دوست نداشته باشم جواب بدم
طاهر پیش پدرش بوده چقد برای فروغی بد شد
خدا حافظی کرد گوشی رو جلوی فرمان گذاشت ماشین رو راه انداخت
کنجکاو گفتم
_آقا طاها پیش پدرتون بود
خندیدش گرفت نیم نگاهی بهم انداخت
_آقا طاها!من که اینجام
از اشتباهی که کردم خنده م گرفت
_منظورم آقا طاهر
سرش رو تکون داد
_بله
_بد شد جوابش رو ندادی؟
_نه فکر کرده من از دستش ناراحتم
ناخواسته گفتم
_مگه اتفاقی افتاده؟
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/30649
.
.
🌸💫
🌸💫
🌸💫🌸💫🌸💫
🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫