eitaa logo
کشکول مذهبی محراب
364 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
916 ویدیو
266 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کشکول مذهبی محراب
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️ #عـاشـقـانــہ‌دو‌مـدافـع #قسمت_9 تو این مدت خیلی کمتر درس میخوندم دیگه عاد
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️ حرف نمیزد _ نمیفهمیدم دلیل رفتاراشو کلافه شده بودم بلند شدم که برم کیفمو گرفت و گفت بشین باید حرف بزنیم _ با عصبانیت نشستم و گفتم: جدی ؟؟؟ خوب حرف بزن این رفتارا یعنی چی اصلا معلومه چته قبلنا غیرتت اجازه نمیداد تنها بیام بیرون چیشده که الان... _ حرفمو قطع کرد و گفت اسماء بفهم داری چی میگی وقتی از چیزی خبر نداری حرف نزن اولین بار بود که اینطوری باهام حرف میزد. من که چیز بدی نگفته بودم. ادامه داد ببین اسماء ۱سال باهمیم چند ماه بعد از دوستیمون بحث ازدواجو پیش کشیدم و با دلیل و منطق دلیلشو بهت گفتم شرایطمم همینطور، همون روز هم به خانوادم گفتم جریان و اما به تو چیزی نگفتم. از همون موقع خانوادم منتظر بودن که من بهشون خبر بدم کی بریم برای خواستگاری اما من هر دفعه یه بهونه جور میکردم چند وقت پیش همون موقع ای که تو با مامانت حرف زدی، خانوادم منو صدا کردن و گفتن این دختر به درد تو نمیخوره وقتی خانوادش اجازه میدن بری خواستگاری پس برات ارزش قائل نیستن چقد میخوای صبر کنی.... ولی من باهاشون دعوام شد حال این روزام بخاطر بحث هرشبم با خانوادمه دیشب باز بحثمون شد. _ بابام باهام اتمام حجت کرد و گفت حتی اگه خانواده ی تو هم راضی بشن اون دیگه راضی نیست ببین اسماء گفتن این حرفها برام سخته اما باید بگم دیشب تا صبح فکر کردم. حق با خانوادمه .خانواده ی تو منو نمیخوان منم دیگه کاری ازم بر نمیاد مخصوصا حالا که...گوشیش زنگ خورد هل شد و سریع قطعش کرد نذاشتم ادامه بده از جام بلند شدم شروع کردم به خندیدن و دست هامو به هم میزدم آفرین رامین نمایش جالبی بود با عصبانیت بلند شد و روبروم ایستاد اسماء نمایش چیه جدی میگم باید همو فراموش کنیم اصن ما به درد هم نمیخوریم از اولم... از اولم چی رامین اشتباه کردیم. یادمه میگفتی درست ترین تصمیم زندگیتم،بدون من نمیتونی زندگی کنی چیشده حالا اسماء جان تو لیاقتت بیشتر از اینهاس اره معلومه که بیشتر تو لیاقت منو عشق پاکی بهت دارم و نداری فقط چطوری میخوای روزهایی که باتو تباه کردم و بهم برگردونی سکوت کرد. دوباره گوشیش زنگ خورد و قطع کرد _ پوز خندی بهش زدم و گفتم جواب بده تصمیم جدید زندگیت از دستت ناراحت میشه ازجاش بلند شد اومد چیزی بگه که اجازه ندادم حرف بزنه. بهش گفتم برو دیگه نمیخوام چیزی بشنوم سرشو انداخت پایین و گفت ایشالا خوشبخت بشي و رفت برای همیشه واقعا رفت باورم نمیشد پاهام شل شد وافتادم زمین به یه گوشه خیره شده بودم اما اشک نمیریختم. آرزوهام و تصوراتم از آینده رو سرم خراب شد _ از جام بلند شدم چشمام سیاهی میرفت نمیتونستم خودمو کنترل کنم. یه ساعتی بود رامین رفته بود خودمو به جلوی در پارک رسوندم صحنه ای رو که میدیدم باورم نمیشد رامین با یکی از دوستام دست در دست و باخنده میومدن داخل پارک احساس کردم کل دنیا داره دور سرم میچرخه قلبم به تپش افتاده بود و یه صدایی تو گوشم میپیچید دیگه چیزی نفهمیدم. از حال رفتم ... وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم مامان بالا سرم بود و داشت گریه میکرد بابا و اردلان هم بودن _ خواستم بلند شم که مامان اجازه نداد سرم هنوز تموم نشده بود دوباره دراز کشیدم و چشام گرم شد نمیتونستم چشام و باز کنم اما صداهارو میشنیدم بابا اومد جلو که بپرسه چه اتفاقی افتاده اما مامان اجازه نداد _ دلم میخواست بلند شم و بپرسم کی منو آورده اینجا اما تواناییشو نداشتم آروم آروم خوابم برد با کشیدن سوزن سرم از دستم بیدار شدم دکتر بالا سرم بود مامان و بابا داشتن باهاش حرف میزدن _ آقای دکتر حالش چطوره خدارو شکر درحال حاضر حالش خوبه اینطور که معلومه یه شوک کوچیک بهش وارد شده بود و فشارش افتاده بود ولی باز هم به مراقبت احتیاج داره بابا کلافه ، دستی به موهاش کشید و به مامان گفت اخه چه شوکی میتونه به یه دختر ۱۸ساله وارد بشه چیشده خانم چه خبره مامان جواب نداد و خودشو با مرتب کردن تخت من مشغول کرد _ بلند شدم و نشستم. مامان دستمو گرفت و گفت ✍ خانم علی آبادی ادامه دارد...     🌍 @kashkoolmazhabimehrab ❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
کشکول مذهبی محراب
#رمان_قبله_من #قسمت_9 🌸🍃🌸🍃🌸 شالم را پشت گوشم مے دهم و دستم را براے سمند زرد رنگ دراز مے ڪنم : مستق
🌸🍃🌸🍃🌸 شڪ داشتم مسیری ڪه مےروم اشتباه است یانه. ته دلم مےلرزید، اما من مثل اسبے سرڪش با وجدان و لڪه هاے سفید و امید دلم به راحتے مے جنگیدم. احساس خوب ڪلاس تنها زمانے بود ڪھ رستمے گیتار مے زد و هم زمان شعر مے خواند! ناخن انگشت ڪوچش بلند بود و این حالم راحسابے بد مے ڪرد! گیتارم را هر بار به مهسا مے دادم تا باخودش به خانه ببرد و خودم باوسایل خطاطے به خانھ مے رفتم. یڪ چادرملے خریدم و به جاے چادر ساده و سنتی سر ڪردم. دیگر ساق دست برایم معنا و مفهومے نداشت. بندهاے رنگے خریدم و به ڪتونے ام مےبستم. به ناخن هاے بلندم برق ناخن مے زدم و ساعت هاے بزرگ به مچ دستم مے بستم. مادرم هر بار بادیدن یڪ چیز جدید در پوشش و چهره ام، عصبے مے شد و سوال هاے پے در پے اش را برایم ردیف مے ڪرد. اما من باحماقت محض پیش مے رفتم و روے خواسته ام پافشارے مے ڪردم. زمان ڪمڪ ڪرد تا جرئت پیدا ڪنم ڪه با آرایش ڪامل ولے نسبتا ملایم به خانه بروم و این براے خانواده ے من نهایت آبروریزی بود. جلسه اول تا دهم به خوبے پیش رفت و من هم درطول سه هفته خنده هایم بوے آزادے گرفت و تا شڪستن بعضے مرزها پیش رفتم. 🌸🍃🌸🍃🌸 💟 نویسنــــــده: 🌍 @kashkoolmazhabimehrab
کشکول مذهبی محراب
🦋💌🦋💌🦋💌🦋💌🦋💌🦋 پـــــنـاه🍃 #قسمت_9 نمی دانم چرا اما معذبم که زهرا خانوم با این ریخت و قیافه ببینتم م
🦋💌🦋💌🦋💌🦋💌🦋💌🦋 پـــــنـاه🍃 خودکار خودم را می بخشم به او ،چون اصلا اهل جزو نویسی نیستم ! هرچند دلم می خواهد با اینکه امروز دیگر کلاسی ندارم بیشتر توی فضای دانشگاه بمانم اما دلم بی قراره مزار مادر شده .بعد از گرفتن یک دسته گل رز و یک ماشین دربست مستقیم به بهشت زهرا می روم .با سختی قطعه ی 38 را پیدا می کنم و چشمم می خورد به سنگ سفید قبرش ... حتی نوشته هایش هم مثل یادش کمرنگ شده .می نشینم و بعد از فرستادن فاتحه ای زیر لب شروع می کنم به صحبت کردن .انقدر درددل تلنبار شده دارم که می شوند حرفهای بی سر و ته و درهم پیچیده .خنده ام می گیرد وسط اشک ریختن و می گویم: _منم یه چیزیم میشه ها مامان ! مگه مامانا از دل بچه هاشون بی خبرن ؟ می دونم که همه ی بدبختی هامو می دونی و همیشه دلت برام سوخته حتی از اون دنیا .اما بذار بگم تا سبک بشم انقدر منو تو مشتشون گرفتن که مجبور شدم بخاطر نفس کشیدن فرار کنم ! دانشگاه اومدن بهانه بود .وگرنه نه دلم به درسه نه خیری نصیبم میشه می خواستم به تو نزدیک بشمو از اوناورمی دونی که بابا ناراحتی قلبیش عود کرده دکترش گفته اگه همینجوری پیش بره باید عمل قلب باز بکنه و این اصلا خوب نیست ! ترسیدم ترسیدم که بگو مگوهای منو افسانه کارشو به جاهای باریک بکشونه دوستش دارم بابا رو ، همیشه حامیم بوده هیچ وقت نذاشته زور زنش بالا سرم باشه اما اون وقتایی که سرکار بود چه خبر داشت از منو افسانه هعی مامانی جای خالیت رو بدجور برام پرکردن کاش بودی و خودت رو بغل می کردم نه این سنگی که سالهاست چهره ی مهربونتو ازم قایم کرده لعنت به این زندگی مزخرف که تو رو توش ندارم گل ها را پرپر می کنم و جوری می زنم زیر گریه که انگار تازه او را از دست داده ام هرچند داغ مادر سرد شدنی نیست سبک تر که می شوم قصد برگشت می کنم تا غروب نشده به خانه برسم امروز سه روز از آمدنم به خانه حاج رضا می گذرد و درست مثل سرگردان ها و بی تکلیف مانده ها شده ام . آماده می شوم برای بیرون رفتن که فرشته می پرسد :میری کلاس؟ _نه باید برم انقلاب ، دو سه تا کتاب می خوام بخرم +آهان، چه زود اقدام کردی .من می ذاشتم دم امتحانا _دلخوش بودی خب +شایدم ! راستی صبح که بابا می خواست بره انگار به مامان گفت هنوز از جا خبری نیست . همانطور که با سماجت سعی می کنم هردو خط چشمم را قرینه بکشم می گویم :یعنی خودم دست به کار بشم ؟ از توی آینه می بینمش که شانه بالا می اندازد نمی دونم ولی عجیبه با وارد شدن ناگهانی زهرا خانوم توی اتاق ،حرفش روی هوا می ماند ، مداد را توی کیف نیمه باز لوازم آرایشم می گذارم و بر می گردم سمتش. _سلام ،صبح بخیر علیک سلام خوبی عزیزم ؟ _مرسی خداروشکر کجا میری مادر ؟ _میرم کتاب بخرم بسلامتی یه کار کوچیکی باهات داشتم برگشتی یادم بنداز که بهت بگم می دانم که تا موقع برگشت دل توی دلم نمی ماند از کنجکاوی و فضولی زود می پرسم : _چه کاری ؟خب الان بگید من وقت دارم نه مادر برو به کارت برس حالا وقت زیاده و می پرم میان حرفش و می گویم :نه نه بگید اونجا که ساعت نداره دیر نمیشه من گوشم با شماست به دخترش نگاهی می کند و بعد رو به من می گوید : +نیم طبقه ی بالا چیزی جز یه فرش و پرده و این چیزا نداره ، بچه ها گاهی می رفتن اونجا که مثلا تنها باشن یا موقع امتحانا درس بخونن ! وگرنه تا همین چند سال پیش فقط جهیزیه دختر بزرگم توش بود ،مامان ثنا رو میگم ثنا ، همان دختر بچه ای که روز اول دیدمش و بعد فهمیدم نوه اش هست ولی هنوز مادرش را ندیده ام ادامه می دهد : +هیچ وقت نه خواستیم و نه قراره اجاره ش بدیم ولی حاجی صبح با من صحبت کرد و گفت فعلا می تونی همین طبقه بالا باشی چون هنوز جایی رو پیدا نکرده ،خوب نیست حالا که مهمون مایی معذب باشی ،راستم میگه ! سه روزه که تنهایی توی این اتاق غذا می خوری و ما گمون می کنیم دستت به سفره نم نمی توانم عادت بد پریدن وسط حرف را ترک کنم و باز یهویی می گویم: _نه به خدا ! من فقط نمی خواستم شما یا حاج رضا اذیت بشین این چه حرفیه مادر توام برای ما مثل همین فرشته می مونی .یعنی اگه دختر من در خونه ی پدر تو رو می زد دست رد به سینش می زدن؟ خیلی دلم می خواهد بگویم پدرم که سهل است اگر در خانه ی خودم را هم می زدند اینطور ندیده و نشناخته هیچ وقت کسی را قبول نمی کردم ! اما در عوض فقط لبخند ملیحی تحویلش می دهم .می فهمم که بین صحبت ها چشمان به چروک نشسته اش هرازگاهی نگاهی به سر و وضعم می کند اما مثل تمام سه روز گذشته هیچ اشاره ای یا کنایه ای به تیپم نمی کند !در صورتی که زمین تا آسمان با مدل خودشان فرق دارم خلاصه که جونم بهت بگه از امروز می تونی دستی به سر و گوش طبقه ی بالا بکشی و ازش استفاده کنی . ✍ الـهــــام تــیــمــورے ادامه دارد... 🌍 @kashkoolmazhabimehrab
کشکول مذهبی محراب
♡﷽♡ #قــاب_خــاتـــم #قسمت_10 •┈┈••✾•☕️🍭☕️•✾••┈┈• کلاس تموم شده بود و دور استاد طبق معمول شلوغ ب
♡﷽♡ •┈┈••✾•☕️🍭☕️•✾••┈┈• چند روزی بود دنیا پیله کرده بود که الا و بلا باید منو ببری پارک و دائما در حال غر زدن بود که حوصلم سر رفته،دارم خفه میشم تو خونه،دارم پلاسیده میشم دیگـہ خدا میدونـه این کولی بازیارو از کجا یاد گرفته نیم وجبی! بالاخره امروز دستشو گرفتم و گفتم بریم انقدر تو پارک نگهت میدارم که تا عمر داری از پارک سیر بشی... رو نیمکت نشسته بودم و بازی بچه هارو تماشا میکردم و ذهنم پی دردای گـاه و بیگاه مامان بود که سعی میکرد از من پنهونش کنـه اما کاملا متوجه میشدم کـه چه زمانی حالش بده. با دکترش در تماس بودم و بازهم بهم تاکید کرد که این عمل هرچه زودتر انجام بشـه هزار برابر بهتره در به در دنبال جور کردن پول و بودم و بیکار ننشسته بود اما دیگه عقلم به جایی قد نمیداد و نمیدونستم باید چیکار کنم انقدر از لحاظ روحی خسته بودم که دوست داشتم حداقل چند ساعتی مغزمو از کاسه ی سرم بیرون بیارم و بدون هیچ فکر و خیالی بخوابم اما زهی خیال باطل... صدای جیغ دنیا از عالم هپروت بیرون کشیدم و با ترس از جا پریدم ببینم چی شده که صدای قهقه اش بلند شد طوریکه از خنده ی دنیا لبخند به لب افراد دیگه ای هم که توی پارک بودن اومد با اخم گفتم: دنیا پاک خل شدیااا،چرا جیغ کشیدی زهره ترک شدم بچه -اخه منو نگا میکردی ولی انگار منو نگا نمیکردی خندیدمو و با کف دست ضربه ی نسبتا ملایمی به پشتش زدم: -وا،نیم وجب بچه چه زبون دراورده برای من در جوابم به زبون درازی مختصری راضی شد و رفت پی بازیش... با دنیا درحال خوردن بستنی قیفی بودیم که تلفن همراهم زنگ خورد... شماره ناشناس بود،میخواستم رد تماس بزنم که پشیمون شدم و دکمه ی اتصال و فشردم: +بـله -سلام،خـانم شریف +سلام،بله خودم هستم -از مسجد ... تماس میگیرم،از طرف حاج آقای واثقی +حاج آقای واثقی؟؟آهــان بلـه بلهـ،امرتون؟ -حاج آقا گفتن خدمتتون عرض کنم که فردا صب تشریف بیارید مسجد برای انجام امور وام +واااقعا؟یعنی با درخواست وامم موافقت شد؟ -بله مثل اینکه همینطوره انشاالله فردا تشریف بیارید مسجد با اجازه،خداحافظ باورم نمیشد که وام به این زودی جور بشه حتی تقریبا بی خیالش شده بودم... شاید این بهترین خبری بود که در این چند وقته اخیر میشنیدم و این بستنی شیرین ترین بستنی که میخوردم 🖋 🌍 eitaa.com/kashkoolmazhabimehrab