eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
°••••🌿﴾💫🌻﴿↻ ♥⇩ ...☺️ |همھ ي تغييࢪات بزࢪگ زماني آغاز ميشۅند ك شما تصميم ميگيࢪيد مثلِ همھ نباشيد🦋😌| • ° •
‌°•••••°°⌛🗝°•|۞﴿﴾۩ •••••↻ღ🖍📚°•~` °. از بـس ڪہ ٺُ مـــاهے🌙 پدࢪم سیدعݪے😍 •. والله نمےشود ٺُ ࢪا دوسټ نداشټ...🙃 ° ...😌🤞🏻 •. °•
•| ❤️🌱 عجیـب‌ترین‌چیـزی‌کہ من‌تابہ‌حـال‌دیـده‌ام این‌بوده‌‌ڪه چرابعضـی‌ها اینقـدردیر دلشـان‌برای‌امـام‌زمـان{عج} تنگ‌می‌شـود.
هـر جمعه از نبــودنِتان درد می‌کشیم ؛ رَحمی بکن به حالِ دلِ بیقرارهـا
AUD-20200526-WA0019.
6.36M
احساسی (عج) 🍃بیا مسافر غریب صحرا 🍃قشنگ ترین یوسف زهرا 🎤 🌷 🌷
📚 🎬 دلم میخواست منوچهر زودتر به خاك برسه .. فکر خستگی تنش رو میکردم. دلم نمیخواست توي اون کشوهاي سرد خونه بمونه. منوچهر از سرما بدش میومد. روز تشییع چه قدر چشم انتظاري کشیدم تا اومد.... یه روز و نیم ندیده بودمش، اما همین که تابوتش رو دیدم، نتونستم برم طرفش.... اونو هر طرف میبردن، می رفتم طرف دیگه، دورترین جایی که میشد. از غسالخونه گذاشتنش تو ي آمبولانس. دلم پر می زد. اگه این لحظه رو از دست می دادم دیگه نمی تونستم باهاش خلوت کنم... با علی و هدي و دوسه تا از دوستاش سوار آمبولانس شدیم. سالها آرزو داشتم سرم رو بذارم روی سینش، روي قلبش که آرامش بگیرم، ولی ترکش ها مانع بود. اون روز هم نذاشتن، چون کالبد شکافی شده بود. صورتش رو باز کردم. روي چشمها و دهانش مهر کربلا گذاشته بودن. گفتم: "این که رسمش نشد. بعد از این همه وقت با چشم بسته اومدي؟ من دلم می خواد چشماتو ببینم " مهرا افتاد دو طرف صورتش و چشماش باز شد. هر چه دلم خواست باهاش حرف زدم. علی و هدي هم حرف میزدن... گفتم: "راحت شدي. حالا آروم بخواب " چشماشو بستم و بوسیدم. مهر ها رو گذاشتم و کفن رو بستم. دم قبر هم نمی تونستم نزدیک برم. سفارش کردم توي قبر رو ببینن، زیر تنش و زیر صورتش سنگی نباشه.... ... 📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق (پایان)🎬 بعد از مراسم، خلوت که شد رفتم جلو. گلا رو زدم کنار و خوابیدم روي قبرش. همون آرامشی که منوچهر می داد خاکش داشت. بعد از چند روز بی خوابی، دو ساعت همون جا خوابم برد. تا چهلم، هر روز می رفتم سر خاك. سنگ قبر رو که انداختن، دیگه فاصله رو حس کردم.... 《رفت کنار پنجره.... عکس منوچهر را روي حجله دید. تنها عکسی بود که با لباس فرم انداخته بود. زمان جنگ چه قدر منتظر چنین روزي بود اما حالا نه.... گفت: "یادت باشد تنها رفتی. ویزا آماده شده. امروز باید باهم می رفتیم ...." گریه امانش نداد.... دلش میخواست بدود جایی که انتها ندارد و منوچهر را صدا بزند. این چند روزه اسم منوچهر عقده شده بود توي گلوش. دوید بالاي پشت بام. نشست کف زمین و از ته دل منوچهر را صدا زد، آنقدر که سبک شد ....》 تا چهلم نمی فهمیدم چی به سرم اومده. انگار توي خلأ بودم. نه کسی رو میدیدم، نه چیزی میشنیدم... روزاي سخت تر بعد از اون بود. نه بهشت زهرا و نه خواب ها ارومم میکرد.. یه شب بالاي پشت بوم نشستم و هر چی حرف روي دلم تلنبار شده بود زدم. دیدم یه کبوتر سفید اومد وکنارم نشست. عصبانی شدم. داد زدم: "منوچهر خان، من دارم با تو حرف می زنم، اونوقت این کبوتر و می فرستی؟ " اومدم پایین. تا چند روز نمیتونستم بالا برم. کبوتر گوشه ي قفس مونده بود و نمیرفت. علی آوردش پایین. هر کاري کردم نتونستم نوازشش کنم... میاد پیشمون. گاهی مثل یک نسیم از کنار صورتم رد میشه. بوي تنش میپیچه توي خونه. بچه ها هم حس میکنن. سلام میکنه و می شنویم. میدونم اونجا هم خوش نمیگذرونه.... اونجا تنهاست و من این جا. تا منوچهر بود،ته غم رو ندیده بودم. حالا شادی رو نمیفهمم.... این همه چیز توی دنیا اختراع شده، اما هیچ اکسیري براي دلتنگی نیست.... 📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق ✍نویسنده:مریم برادران ➖🔝🍂اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘ محل دفن دسته جمعی پیکرهای مطهر شهدا در زمان جنگ که با هدایت و راهنمایی یک افسر عراقی کشف شده است. نَسْأَلُ اللَّهَ مَنازِلَ الشُّهَداءِ وَ مُعایشَةَ السُّعَداءِ وَ مُرافَقَةَ الْأَنْبِیاءِ.🌷
❤️ "شهید" می نامند تو را ، به گمانم اگر روحت را هم بدهی شاید...! و من احساس میکنم اینجا و در این سرزمین دختران زیادی هستند که هر روز ، پشتِ سنگر ِسیاه ِساده ی سنگینِ خود دفاع می کنند از نجابتشان و هر لحظه شهید می شوند انگار ! پس"شهیدزنده"حواست‌به‌حجابت‌باشد...! 🌙
شهادت یک افسر پلیس در هویزه رئیس پلیس اطلاعات و امنیت عمومی شهرستان هویزه حین عملیات تعقیب و گریز سارقان دچار سانحه رانندگی شد و به فیض نائل آمد. دقت کردید، دوستان حاج قاسم یکی یکی دارند پر می کشند. 🌷
شبانه کانال شهادت زیباست🌹 شهید محمد رضا شفیعی در تاریخ ۱۳۴۶/۸/۴ در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود.محمد رضا خیلی بچه زرنگ و کنجکاو و با استعدادی بود و در هر کاری خودش را وارد میکرد،خصوصا اگر کار سخت بود.یازده ساله بود که پدرش از دنیا رفت و محمد رضا مرد کوچک خانه شد. ۱۴ سال داشت که آمد و تقاضاي جبهه كرد.ناراحت بود و میگفت مرا قبول نمي‌كنند و مي‌گويند سن شما كم است، بايد ۱۵ سال تمام داشته باشيد.مادر به او مي‌گفت:صبر كن سال بعد ان‌شاء‌الله قبولت مي‌كنند.ولي محمدرضا براي رفتن به جبهه لحظه‌شماري مي‌کرد و صبر نداشت و مي‌گفت:آنقدر مي‌روم و مي‌آيم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره هم شناسنامه اش را گرفت و دستكاري كرد و يک سال به سن خود اضافه كرد.به مادرش مي‌گفت:مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج)كردم تا قبولم كنند.با اصرار زياد به مسئول اعزام،بالاخره براي اعزام به جبهه آماده شد.خوشحال بود و سر از پا نمي‌شناخت. شهید شفیعی در جریان عملیات کربلای ۴ به اسارت دشمن درآمد.او با بدنی مجروح اسیر می‌شود و بخاطر شدت جراحات او را در بیمارستان بستری می‌کنند.پس از چند روز درحالی‌که هنوز بدن محمدرضا از جراحت زخمی بود،او را به اردوگاه می‌برند.وضعیت جسمانی شهید شفیعی مناسب نبود و نیاز به عمل جراحی داشت ولی عراقی‌ها توجهی به سلامتی‌اش نداشتند.چند روزی که در اردوگاه بود درد زیادی کشید و در آخر از عوارض جراحت در غربت و تنهایی به شهادت رسید. یاد شهدا با صلوات🌹
﴿بِسْمِ اَللّٰهِ الرحْمٰنِ رَحَیمْ﴾ قســـــمٺ اول↓↓ ♥️⏳📖 ‌↯♡↯♡↯♡↯♡↯♡↯