⭐️🌙 خواب سید محمد
فرزند شهید مدافع حرم #سید_رضا_طاهر 🌙⭐️
قصد داشتم برای #اربعین به کربلا برم.
پیاده روی نجف تا #کربلا، به نیابت از شهیدم و همه شهدا...🌷
همه بهم میگفتن سید محمدو تنها نذار و نرو؛ اون بچه تو این موقعیت به حضورت نیاز داره🍼
ولی با اطمینان میگفتم: سید محمد مشکلی نداره، اونو می سپرم به باباش☝️. حتما باباش مراقبش هست که این سفرو برام جور کرده.
دلم پر میزد برای رفتن💔
سید محمدو گذاشتم پیش مامانم و رفتم.
مامانم باجون ودل مراقبش بود🌺
یه شب که همه خواب بودن، مامانم با صدای بلند خنده های سید محمد از خواب بیدار میشه.
میبینه که اون بلند بلند و از ته دل میخنده.😄
بعد چند لحظه بیدار میشه و میگه: «مادر جون، باباجونم اومد پیشم😍. بالا بود، پیش سقف.
کلی باهام بازی کرد. برام غذا آوورد. بهم گفت:سیدمحمد از چیزی نترس من همیشه پیشتم❤️
بله شهدا زنده اند 🌹🕊
8.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیان خاطره
مادرچهارشهید
حتما ببینید
بسم رب العشاق
#قسمت_اول
#حق_الناس
بازم بابا راهی جاده بود
-باباجون زود بیاید دلم خیلی زود زود براتون تنگ میشه
بابا:من فدای دل دختر نازم بشم
اشکام از چشمام جاری شد
بابا آغوشش رو باز کرد و من در آغوشش پناه گرفتم
سرم روی سینه مردانه اش قرار دادم
سرمو بوسید با مامان دست داد و به رسم همیشگی از زیر قرآن ردشد
آخه خدا تا بابا بیاد من میمرم
به اتاقم رفتم اشکام جاری شد
من یسنا رفیعی هستم
۱۷سالمه
تک فرزند خانواده رفیعی
پدرم جواد رفیعی راننده بیابونه
مامان مریم محمدی خانه دار
من یه دختر کاملا محجبه و مذهبی هستم
خب الحمدالله خودمم کامل معرفی کردم
خخخ 😅😅😅
نام نویسنده :بانو....ش
آیدی نویسنده:
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
🌹
رمان های زیبای مذهبی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
بسم رب العشاق
#قسمت_دوم
#حق_الناس
صدای در بود فکر کنم فاطمست
فاطمه دوست صمیمی منه
از کلاس اول ابتدایی تا الان که ما دوتا خل و چل مفتخر به اخذ مدرک دیپلم شدیم
من و فاطمه سال آخر دبیرستانیم
مامان درباز کرد یسنا بیا فاطمه اومده
-سلام فاطمه
فاطمه:ای بابا باز بابا رفت تو گریه کردی
بدو بریم الان مولایی میکشه مارو
راستی خاله مامانم آش نذری داره
گفت بهتون بگم اگه تونستید برید دنبالش
مامان :باشه حتما
از در خونه زدیم بیرون
سرکوچه علی و محمدآقا رو دیدیم
علی و محمد پسر دوتا از همکارای بابام بودن
علی مثل داداشم میموند
و نامزد فاطمه بود
صیغه هم بودن
بعداز امتحانای خرداد عقد میکنن
محمد آقا هم طلبه بود هم پاسدار
از اون پسرا که تو هوای سوریه و دفاع از حرم و شهادتن
روی زبونش آبجی کوچولو 😡😡 هست
اخه مگه من بچه ام اینطوری صدام میکنه
بهم رسیدن
علی تا فاطمه دید نیشش تا بناگوش
و ۳۴تا دندون ردیف معلوم شد 😁😁
محمدم سریع سرش انداخت پایین
بعداز ۷-۸ دقیقه خندوشکر فاطمه و علی از هم دل کندن
و ماهم خداحفظی کردیم رفتیم
نویسنده:بانو....ش
آیدی نویسنده:
@Sarifi1372
🚫کپی فقط با حفظ نام و آیدی
❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣
@r