#هوالعشق
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#قسمت_هفتم
کلا تو شوک بودم.
عمو_ زن عموتو که دیدی هر روز هر روز بیرون با این دوستش با اون دوستش تو این آرایشگاه تو اون آرایشگاه. بود و نبودش برای من فرقی نداره جز اینکه یه خرج اضافه از رو دوشم برداشته میشه همشم لازم نیست به یکی جواب پس بدم ....
_ ولی عمو شما که عاشق همدیگه بودید برای اذواج باهم رو حرف آقاجون و مامان جون وایسادید چون نمیذاشتن با دوستت ازدواج کنی پس حالا؟
عمو_ بیخیال تانیا. خودت داری میگی بودید دیگه نبودیم دیگه.حالا میخوام عوضش کنم ههه دیگه چخبرا؟
_ مگه لباسه که عوضش کنی عمو بحث یه عمر زندگیه .
عمو _ تانی گفتم بیخیال عمو. اصلا من خودمم از یکی دیگه خوشم اومده یه یه سالی میشه باهم دوستیم شاید باهم ازدواج کنیم. حالا اومدی باهم آشنا میشید.
نمیدونم چرا یه لحظه از عمویی که عاشقش بودم بدم اومد. یعنی چی وقتی زن داره با یکی دیگه دوست بوده.
_ باشه عمو. فعلا من کار دارم بعدا حرف میزنیم.
عمو_ باشه بای .
توقع داشتم وقتی قطع کردم همه ازم سوال کنن ولی حواسم نبود خانواده من کلا با دخالت تو زندگی دیگران مشکل داشتن. خودم شروع کردم و از سیر تا پیاز براشون گفتم. خیلی ناراحت شدن و در آخر :
بابا_ دخترم دیگه کمتر باید بری خونه عموت؛ درست نیست .
نمیدونم چرا خودمم دیگه دوست نداشتم برم اونجا. از وقتی رفتم مشهد و اون حس و حال تجربه کردم احساس میکنم شاید حرفای عمو درست نباشه یه شک و تردیدی تو دلم ایجاد شده الانم که فهمیدم عموم یه آدم هوس بازه.
عمو و زن عمو با هم دوست بودن وقتی خواستن ازدواج کنن و آقاجون و مامان جون فهمیدن دوستن کلی ناراحت شدن و اجازه ازدواج ندادن اما بلاخره باهم ازدواج کردن حالا بعد از این همه زندگی به همین راحتی شریک زندگیشونو عوض کردن.
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#ح_سادات_کاظمی
#هوالعشق
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#قسمت_نهم
وای داشتم از خوشحالی میمردم اخ جووووون داشتم میرفتم پیش خواهر همون دوست صمیمیم .
_ مامان. چادر بردارم؟
مامان_ اره دیگه مگه نمیگی میخوای بری حرم؟
_ ای بابااااا
مامان_ انقدر غر نزن .برووووو
چادرمو برداشتم گذاشتم تو کیفم. بلند ترین مانتوم که تا روی زانو بود رو برداشتم یه مانتوی سفید با ساپورت و شال مشکی .
مامان _تانیااااا
_ بله؟؟؟
مامان_ بیا تلفن. امیرعلیه.
_ اخ جووووون. اومدم
با حالت دو از اتاق زدم بیرون.
_ سلاااااااام داداش بی معرفت خودم.
امیرعلی_ سلام خواهر خانم خودم. من بی معرفتم انصافا ؟
_ نه بابا دقیقا به اندازه موهای سر حسن کچل معرفت داری داداشی. کجایی حالا؟
امیرعلی_ خونه اقا شجاع. شنیدم که دارید تشریف میبرید زیارت بانو؟
_ بلی بلی. خبرا زود میرسه ها. کلاغ داری؟؟؟
امیرعلی_ بلی بلی 😂. ابجی من الان کار دارم بازم زنگ میزنم. فعلا....
_ باشه بی معرفت. بای
امیرعلی_ یا حق...
.
.
.
.
.
مامان _ مطمئنی میتونی بری خودت؟
_ آره مامان جان بچه که نیستم. میپرسم میرم. بابای.
بابا_ مواظب خودت باش. خداحافظت.
روبه روی حرم وایسادم. سلام کردم و وارد شدم......
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#ح_سادات_کاظمی
#قسمت_نهم
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد.
#هوالعشق
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#قسمت_هشتم
الان یه هفته از سفر مشهد میگذره. امیرعلی که از همون روز اول که برگشت رفت این اردوی شلمچه. منم که کلا از وقتی برگشتیم هیچ جا نرفتم. همش تو فکر مشهدم. اونجا که بودم یکی رو داشتم که باهاش درد و دل کنم ولی الان چی ؟ حوصلم سر رفته بود ولی دلم نمیخواست از خونه برم بیرون. عمو هم چند سری زنگ زد ولی هربار بهونه اوردم اصلا دیگه دلم نمیخواست با یه مرد هوس باز رابطه ای داشته باشم. خودمم نمیدونم اون همه عشق به عموم که باعث میشد 24 ساعته خونشون باشم چی شد ولی میدونم الان اصلا صلاح نیست برم پیشش تازه میدونستم اگر هم برم و بفهمه که اون سفر مشهد با دل من چه کرده کلی مسخره میکنه . کاش امیرعلی بود تا باهاش درد و دل میکردم. هعی.....
الان نت گردی میتونست یکم حوصلمو سرجاش بیاره . لپ تاب رو روشن کردم و رفتم تو اینترنت. نفهمیدم چی شد که یه دفعه سرچ کردم امام رضا. خب چه ایرادی داشت میخواستم در مورد دوستی که این آرامش رو مهمون قلبم کرده بود تحقیق کنم. اول ازهمه عکسای حرم رو دیدم و بعد خیسیه گنم رو حس کردم وای چقدر دلم تنگ شده بود. خوندم. تک به تک سایتارو. زندگینامه امام رضا رو. وای الهی بمیرم براش چقدر سخته تو غربت شهید بشی. بعد از خوندن زندگینامشون بیشتر بی تاب شدم وبارون اشکام هم تندتر بارید . ولی از یه طرف هم خوشحال شدم چون فهمیدم آرامگاه خواهرشون قم هستش و مامان اینا هم قراربود این هفته برن سالگرد یکی از اقوام که خونه اون ها هم همونجاست قرار نبود من برم چون اصلا به این جور چیزا علاقه نداشتم ولی حالا....
وقتی امام رضا انقدر خوب بود پس خواهرش هم میتونست خوب باشه. میتونست مایه آرامش من باشه.
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#ح_سادات_کاظمی
#قسمت_هشتم
4_401644107203608591.mp3
1.22M
#دعای_عهد
👆👆
🌹 دعای عهد
با صدای ملکوتی استاد فرهمند
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
بهترین مسیر زندگی مهدوی در دعای عهد ترسیم شده است، به همین دلیل خواندن این دعا در هنگام صبح بسیار تاکید شده است. امام خمینی (ره) خود این گونه بودند و در اواخر عمر شریفشان به یکی از نزدیکانشان مرتب می فرمودند:« صبح ها سعی کن این دعا را بخوانی چون در سرنوشت (عاقبت به خیری) دخالت دارد
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
animation.gif
13.68M
سلام بہ صبح🖐
سلام بہ زندگے🍃
سلام بہ مهربانے☺️
سلام بر عشق💫
و سلام بہ شما دوستان عزیز💐
روزتـون بـےنظیر☀️
صبح زیباتون بخیر و شادی🌞
صبحتون عالي و
امروزتون سرشارازعشق🍃🌺
#مهمانی_شهدا
سلام دوستان
مهمون امروزمون داداش مسعود هست🌹✋
* #شهیدے_که_موتورش_رافروخت_تابه_سوریه_برود*
* #شهید_مسعود_عسگری *🌹
تاریخ تولد: 8/ 6 / 1369
تاریخ شهادت : 1394/8/21
محل تولد: تهران
محل شهادت: سوریه
🌹او به پرواز علاقه داشت و رشته خلبانی را به طور حرفه ای دنبال میکرد و همین باعث شد که پرواز کند سمت خدا🕊
🍃 عشق به اهل بیت باعث شد عاشق دفاع از حریم اهل بیت شود و تصمیم به رفتن بگیرد بار اول که رفت سوریه به کسی حرفی نزد دو روز بعد برگشت و شکلات از سوریه آورده بود مامان پرسید کجا بودی ؟؟ گفت جایی کار داشتم دور شکلات نوار عربی داشت. گفت متوجه میشم کجا بودی ):🖤 گفت مامان به کسی نگوگفت باشه مادرش نوار عربی دور شکلات ها را برداشت که کسی متوجه نشود *موتورش را فروخت و وسایل رفتن به سوریه را آماده کرد*
آنقدر رفت به سوریه که آخر در روز شهادتش راننده توپ هنگام چرخاندن لوله به سمت آنها دو پدال زد که در هر پدال 12 تیر خارج شد و هر گلوله نیز بعد از شلیک به چند گلوله تقسیم می شد که همین باعث شد *بدن مسعود پودر دستش قطع و یک چشمش تخلیه شود* ):🖤🕊🕋
*شهید مدافع حرم حضرت زینب (س)*
*شهید مسعود عسگری*
*شادی روحش صلوات*💙🌹
#ثواب_نشر_مطالب_هدیه_به_امام_زمان_عج
#حدیث
🌸شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید:
🔹بین دو حاکم در تردیدم، چه کنم؟
"عادل، صادق، فقیه و با تقواترین را انتخاب کن!"
اگر به تشخیص نرسیدم؟
"ببین افراد متدین به کدامیک متمایل اند."
اگر نفهمیدم؟
"بنگر به مخالفان آئین ما ، کدام یک را بیشتر می پسندند، او را کنار بگذار و ببین کدام بیشتر خشمگینشان می کند، او را برگزین."
📚اصول کافی- جلد ۱ ص ۶۷-۶۸
#انتخاب_اصلح
#انتخابات
🌼🌱🌼🌱🌼🌱🌼🌱🌼🌱🌼