eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴روزى کنار درب ورودى لشکر امام حسین ع ایستاده بودم. دیدم حاج حسین خرازى با موتور قصد ورود به لشکر را دارد. دژبان که از نیروهاى تازه وارد بود و هنوز شناختى از فرماندهان لشکر نداشت، مجوز ورود مطالبه کرد. 🔰مسئول دژبانى که کمى عقب‌تر ایستاده بود، متوجه موضوع شد. وقتی خواست اقدامى کند تا حاج حسین وارد لشکر شود، با اشاره حاجى فهمید باید سکوت کند. ✅حاج حسین خیلى عادى کارت شناسایى و برگۀ ترددش را به دژبان نشان داد و او پس از بررسى به شهید خرازی اجازه داد تا وارد لشکر شود. ♻️دژبان حتى وقتى کارت شناسایى حاج حسین را دید متوجه نشد که او فرمانده لشکر است. جالب اینکه فرماندهان به قدرى متواضع بودند که نه تنها از این برخوردها ناراحت نمى‌ شدند بلکه از تعهد و وظیفه‌ شناسى نیروهایشان خوشحال هم مى شدند. سعید وحید دستجردی، به نقل از کتاب هنر اهلبیت ع 🆔 @sh_montazerin
♨️در تابستان گرم سال ۱۳۶۳، روستاى کفیشه مقابل شهرک دارخوین، پذیراى سه گردان خط شکن لشکر امام حسین ع بود. 💦عصرها که از هُرم آفتاب کاسته مى‌شد و گرماى بالای پنجاه درجه رو به کاهش مى‌ رفت، بچه‌ها مقابل چادرها را آب مى پاشیدند و ساعتى بعد پتو مى‌ انداختند و حلقه‌هاى قرآنی تشکیل مى دادند. 🌐وقتى به محوطۀ گردان نگاه مى‌ کردى همه را مشغول تلاوت کلام خدا مى دیدى. یکى با صوت، یکى با ترتیل و دیگرى آرام و معمولى. 📗جداى از این جلسات بچه‌ها غالباً با خود یک قرآن جیبى داشتند که در هر فرصتى به تلاوت قرآن مشغول مى شدند. همین ممارست و انس، محبت قرآن را در جانها رسوخ مى‌داد. 💠به یاد دارم در سال ۱۳۶۵ قبل از عملیات کربلاى ۴ با همت طلبه‌هاى گردان نُه کلاس قرآن در سطح گردان ما برگزار شد. ♻️هر گروهان سه کلاس آموزش روخوانى، روان‌ خوانى و تجوید داشت. 🔹ابتدا با کمبود قرآن‌ هاى متحد و یک شکل مواجه بودیم. ضمن آنکه قرآن هاى جزء سى هم نداشتیم. و این مسئله، آموزش را براى بچه هاى مبتدى سخت‌ تر مى‌ کرد. 💯تا اینکه یکى از طلاب گردان یکصد جلد قرآن یک شکل و شصت جلد جزء سى‌ تهیه و به گردان آورد. و پس از آن خواندن و آموزش قرآن شور و حال دیگرى پیدا کرد. 🔰همین وضعیت در ماه مبارک رمضان در سطح تیپ‌ها و لشکرها اجرا مى شد. به‌ خصوص تلاوت روزانه یک جزء قرآن به صورت دسته‌جمعى. 🌷همه این عشق و علاقه‌ ها یادآور کلام امام حسین ع در شب عاشورا بود که فرمود: ☀️خداى تعالى مى‌داند که من به خاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم. لهوف، ص ۱۵۰ به نقل از کتاب هنر اهلبیت ع
🔰یک بار در رزم روزانه، بچه‌ها در انجام رزم تعلل مى کردند و دستورات را به کندى انجام مى دادند. شهید تورجى‌ زاده که وضعیت را چنین دید چوب یکى از پرچم‌ ها را کشید و با آن به دنبال بچه ها افتاد. او چوب را حرکت مى داد تا نیروهایش تحرک بیشترى از خود نشان دهند. 🔹در این بالا و پایین بردن ها به دو سه نفر ضربه‌ هایى وارد شد. رزم که تمام شد و بچه‌ ها متفرق شدند، تورجى‌زاده رفت سراغ آنهایى که به آنها چوب زده بود. چند نفر را جمع کرد و پشت خاکریز اردوگاه برد. 🔺محمّد چوب را به طرف ما گرفت و گفت بزنید. همانطور که من به شما ضربه زدم شما هم به من بزنید. ✅یکى از بچه‌ها چوب را گرفت و گفت: تو به پشت پاى من زدى. من هم مى‌خواهم به پشت پایت بزنم. 🔸محمّد با او شرط کرد که بازى در نیاورد و شوخى هم نکند. او هم قبول کرد. ولی به‌ جای زدن، پرید که پاى تورجى زاده را ببوسد. ♻️محمّد عصبانى شد و گفت: شما همه چیز را به شوخى گرفته اید و رفت. او واقعاً در پى صحنه سازى و ظاهر سازى نبود. بلکه مى خواست با پیروی از رسول خدا در حد توانش به ایشان اقتدا کند. دکتر سید احمد نواب، به نقل از کتاب هنر اهلبیت ع 🆔
🦋 ✨مؤمن واقعی 🍃همرزم شهید نقل می‌کند: یک مؤمن واقعی بود و هر چه به زبان می‌آورد، در عمل هم انجام می‌داد. همیشه ما را به نماز اول وقت توصیه می‌کرد؛ حتی برخی اوقات که در جمع خانواده بود، مراسم نماز جماعتی برپا می‌کرد که با این کار، هم نمازمان را اول وقت خوانده باشیم و هم به جماعت! 🍃در بحث امر به معروف و نهی از منکر با هیچکس شوخی نداشت و به صورت جدی و البته با گفتاری دوستانه و صمیمی این کار را انجام می‌داد؛ به طوری که کلامش واقعا دل‌نشین و تأثیرگذار بود! 🍃آقامحمد در ستاد امر به معروف و نهی از منکر اندیمشک فعالیت داشت؛ یک روز ایشان را دنبال مأموریتی می‌فرستند که در همین حین، یک موتور با او تصادف می‌کند و پای محمد دچار شکستگی می‌شود. به‌رغم این که در این تصادف موتورسوار مقصر بود اما آقامحمد درجا گذشت کرد و هیچ‌گونه هزینه‌ای هم برای مُداوای شکستگی پا از او دریافت نکرد. ✍راوی:همرزم شهید .....🌸🌸🎉🎉🌸🌸
🛑 🔷شهید مدافع‌حرم ♨️ اسم چه اهمیتی دارد؟ 💙دوست شهید نقل می‌کند: سعید عادت داشت کمک را با واسطه به کسی که نیاز داشت برساند. حتی اگر کسی مستقیم برای دریافت کمک پیشش می‌آمد و مجبور بود همان‌لحظه کمک کند، کاری می‌کرد که طرف مقابل نفهمد سعید از مال خودش کمک می‌کند؛ می‌گفت: یه پولی برای کمک پیش من هست از اون بهت میدم، اصلا توی چشم نبود و دوست نداشت دیده شود. 💙نشریه صریر را که مدیرش بود، با نام مستعار چاپ می‌کرد که کسی نداند کار اوست. حتی یکبار زمانی که خودش تهران بود، عکس‌های برنامه افطاری ساده را که آقاسعید هم در عکس معلوم بود، منتشر کردیم. وقتی سعید آمد و دید، خیلی ناراحت شد. حتی دنبال این بود که روی آن قسمت نشریه، برچسبی از عکسهای دیگر برنامه بچسباند. می‌گفت: اسم و آرم چه اهمیتی دارد؟! 🌸🌼🌺🌼🌸🌺🌼🌸
⚘یا صاحب زمان ⚘: 🔰 | 🔻 مراسم ازدواج سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد سوداگر 🌷 متولد سال ۱۳۳۹ در شهر مذهبی دزفول، پایتخت مقاومت ایران . 🔅 پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار همرزمانش نقش مؤثری در تشکیل سپاه ایفا کرد. به طوری که در سن ۱۸ سالگی از نیروهای کلیدی سپاه دزفول، به شمار می‌آمد، هنگامی که گروه‌های ضد انقلاب به مبارزه مسلحانه علیه انقلاب اسلامی روی آوردند و سپاه پاسداران ناگزیر به برخورد با این گروه‌ها شد، احمد در این دوره تلاش‌های زیادی برای ایجاد آرامش و امنیت و مقابله با این گروه‌ها در منطقه انجام داد. ➖ در روزهای آغازین تهاجم سراسری دشمن، وی و همرزمانش در کنار نیروهای لشکر ۹۲ زرهی ارتش، در منطقه دشت آزادگان به مقابله با دشمن پرداختند و رشادت‌های زیادی از خود نشان دادند. پس از آن، به کمک مدافعان پل کرخه شتافت و بهمراه سایر مسئولان، به سازماندهی نیروها به‌منظور دفاع مؤثر از منطقه همت گمارد. هوش سرشار، توان فکری بالا و خطرپذیری، او را به سوی فعالیت‌های اطلاعاتی سوق داد، کاری که در آن زمان از ضروری‌ترین اولویت‌های جنگ بود و استعداد و نبوغ او را در این زمینه به منصه ظهور رساند.
🦋 ✨دریایی از سخاوت 🍃میثم، دریایی از سخاوت بود؛ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﻣﯿﺜﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ سپاه ﺩﺭﺁﻣﺪ، مقداری از حقوقش را ﺻﺮﻑ کمک ﺑﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽﻛﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ: ﭘﻮﻝﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ ﻛﻦ، ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ ﻛﺮﺩﻥ ﭘﻮﻝ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟! او ﺑﺎ کمک ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺭﻭﯼِ ﻫﻢ‌ﮔﺬﺍﺷﺘﻦِ ﭘﻮﻝ‌ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺍک، ﭘﻮﺷﺎک ﺗﻬﯿﻪ ﻛﻨﻨﺪ. 🍃ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ‌ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﯿﺜﻢ ﻫﯿﭻ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ؛ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺩﺍﺵ! دوتا ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﯼ، ﻛﻤﯽ ﺍﺯ ﺧﻄﺮ ﺩﻭﺭﯼ ﻛﻦ، ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﻄﺮ ﺩﻭﺭﯼ ﻛﻨﻢ، ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺯ ﺧﻄﺮ ﺩﻭﺭﯼ ﻛﻨﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺯ ﺧﻄﺮ ﺩﻭﺭﯼ ﻛﻨﺪ، ﭘﺲ ﭼﻪ ﻛﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺮﻡ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﻨﺪ؟! ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻛﺮﺩﻩ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺣﺎﻓﻆ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ. 🍃زمانی که میثم در سوریه به عنوان مدافع‌حرم حضور داشت، به خانواده‌های شهدای سوری نیز رسیدگی می‌کرد. همرزمان برادرم در سوریه برایمان نقل می‌کردند که وقتی لباس و پوتین به میثم می‌دادند، لباس‌ها را به برادران پاکستانی و افغانستانی خود تقدیم می‌کرد و می‌گفت من احتیاجی ندارم. ✍راوی:برادر شهید
🙂 🙂 شهید کر و لالی که با امام زمان(عج) ارتباط داشت 🌟 اسمش عبدالمطلب اکبری بود. زمان جنگ توی محل ما مکانیکی می‌کرد و چون کر و لال بود، خیلیا مسخره‌ش می‌کردن. یه روز رفتیم سر قبر پسر عموی شهیدش ”غلامرضا اکبری“. کنار قبر پسر عموش با انگشت یه چارچوب قبر کشید و توش نوشت ”شهید عبدالمطلب اکبری“! ما هم خندیدیم ومسخره‌ش کردیم! هیچی نگفت فقط یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌‌ش رو پاک کرد و سرش رو انداخت پایین و آروم از کنارمون رفت… 🌟 فردای اون روز عازم جبهه شد و دیگه ندیدیمش. ۱۰ روز بعد شهید شد و پیکرش رو آوردن. جالب اینجا بود که دقیقا جایی دفن شد که برای ما با دست قبر خودش رو کشیده بود و مسخره‌ش کردیم! خیلی سوزناک بود؛ نوشته بود: ” بسم الله الرحمن الرحیم “ یک عمر هر چی گفتم به من خندیدن! یک عمر هر چی می‌خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردن من آدم نیستم و مسخرم کردن! یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم. اما مردم! ما رفتیم. بدونید هر روز با آقام امام زمان (عج) حرف می‌زدم. آقا خودش گفت: تو شهید میشی... برای شادی روح مقدس و پاک شهید عبدالمطلب اکبری صلوات 🥺🌹
💟 ✨علی را وقتی باردار بودم خواب می دیدم که تو روضه هستم و علی یک بچه دو ساله است که من مرتب صداش می زدم علی بعد که به دنیا آمد اسمش را گذاشتم علی،علی نزدیک اذان صبح به دنیا آمد. 🌺علی۶و۷سالش بود که از خواب بیدار شد گفت مامان خواب محمد طباطبایی را دیده بود که اون موقع تو تلویزیون زیاد نشانش میدادند حافظ کل قرآن بود گفت:خواب دیدم با محمد طباطبایی قدم میزدیم که یک آقایی که شال سبز گردنش بود دست کشید روےسرم گفت من تو را به فرزندےقبول میکنم که اون موقع من گفتم:شاید اینا سادات باشند چون اول فامیلشان آقاعبداللهی هست. 🌸دوسالی روز عیدغدیر برای علی به اصطلاح مےنشستیم بعضی از همسایه هامون مےآمدند دیدنش بعد دنبال شجره نامشان رفتم گفتم شاید سادات باشند چون اول فامیلشان آقا هست که به نتیجه اےنرسیدم  گفتم خوب شاید یک خواب کودکانه بوده ولےالان که ایشان شهید شد و گمنام این خواب را متوجه معنی اش شدم. ✍به نقل از:مادر شهید 💐گرچہ تولد اصلی تو شھادت است ڪہ مردان خدا با شھادت  زندہ می شوند . . . 🌷
✨﷽ا✨ ❤️ بخشیدن همسر 🌟 از دستش خیلی ناراحت بودم. منتظر نشسته بودم تا برگردد. کلی حرف آماده کرده بودم، اما وقتی دیدمش زبانم بند آمد. مجید آمد و کنارم نشست و گفت: «میدونم ناراحتی. مسجد بودم. زیارت عاشورا خوندم و در سجده‌ی آخرش، از خدا خواستم بخاطر اینکه با خانمم بد حرف زدم منو ببخشه!» 🌹شهید مجید کاشفی 📙فرهنگ‌ نامه‌ شهدای‌ سمنان،ج۸،ص۱۰۶
✨﷽ا✨ ❤️ ✍ بخشیدن همسر 🌟 از دستش خیلی ناراحت بودم. منتظر نشسته بودم تا برگردد. کلی حرف آماده کرده بودم، اما وقتی دیدمش زبانم بند آمد. مجید آمد و کنارم نشست و گفت: «میدونم ناراحتی. مسجد بودم. زیارت عاشورا خوندم و در سجده‌ی آخرش، از خدا خواستم بخاطر اینکه با خانمم بد حرف زدم منو ببخشه!» 🌹شهید مجید کاشفی 📙فرهنگ‌ نامه‌ شهدای‌ سمنان،ج۸،ص۱۰۶
❇️ 🔵شهید مدافع‌حرم نوید صفری ♻️کار خوبه خدا درست کنه! 🦋همسر شهید نقل می‌کند: یکبار که آقانوید پیگیر کارهای اداری وام ازدواج‌مون بود، کار گیر کرده بود؛ بهش گفتم: «آشنایی نیست کارو درست کنه؟» گفت: «کار خوبه خدا درستش کنه؛ بنده‌ی خدا چه کاره است؟!» 💚او همیشه برای انجام هر کاری تلاشش رو می‌کرد و قدمش رو برمی‌داشت؛ بقیه‌اش رو می‌سپرد به خدا و به معنای واقعی این کار رو می‌کرد. تکیه کلامش این بود که «کار، دست خداست.» 🦋سوریه که بود، می‌گفت: «دو سه‌تا از بچه‌های اینجا خیلی نورانی هستند؛ بهشون گفتم امروز فردا شهید می‌شوید!» منم گفتم: «عه! خب سفارش کن هواتو داشته باشن وقتی اونور رفتند.» نوید گفت: «از بنده‌ی خدا نمیخواهم. خدا، خدا رو عشقه! عاشق شوی، عاشقت می‌شود، شهیدت می‌کند.» 🌟هدیه به روح مطهر شهید صلوات 🍃اَللهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَى‌مُحمَّـدٍوآل‌مُحَمَّد🍃 من شنیدم . . . سر عشاق بہ دامان شماست و از آن روز سرم میل بریدن دارد هزاران جان شیرین هم اگر بود پرستـو بودم و وقت سفـر بود سـرم را داده‌ام ... الحمـدلله که مرگ بی‌شهادت دردسر بود ◽️تاریخ ولادت :۱۳۶۵/۰۴/۱۶ ◽️محل ولادت : تهران ◽️تاریخ شهادت : ۱۳۹۶/۰۸/۱۸ ◽️محل شهادت: دیرالزور_سوریه ◽️رجعت پیکر: ۱۳۹۶/۰۹/۰۵ دوست دارم در منتهای بی‌کسی باشم. در منتهای گمنامی دوست دارم بدنم زیر آفتاب سه شبانه‌روز بماند. دوست دارم بدنم از زخم‌های جای پای دشمنان خدا و دین پر باشد و دوست دارم سرم را از پشت سر ببرند، همه این ها را دوست دارم زیرا نمی‌خواهم فردای قیامت که حض