eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃 همـچیـن ڪه بــدن زهــرا سلام الله علیها رو تـو خـاڪ گذاشت چقدر سـخت بـود برای علـی علیه السلام حـالا آروم آروم میخـواد خـاک بـریـزه رو بـدن زهـرا سلام الله علیها .. خانـوم جوونـشُ تـو خـاڪ گذاشـت .. این صحنـه تو ذهـن زینـب مونـد ، میدونـی ڪجـا یـادش آمـد؟ پشـت خیمـه دیـدن حسیـن علیه السلام اومـد یه قنـداقـی رو گذاشـت رو زمیـن یـه قبـر ڪوچیڪی رو بـا دسـتاش شـروع ڪـرد ڪنــدن .. علـی رو روی خاڪ گذاشـت یـه وقـت شنیـد یـڪی میـگه مهـلاً مهـلا یا ابـن الزهـرا .. آقـا اجازه بـده یـه بـار دیگـه بچـه مُ ببیـنــم .. 💔 ـــــــــــــــــــــــــــ🖤🖤🖤
💔 هر چند وقت یه بار تماس میگرفت ، چهل و پنج روز از رفتنش گذشته بود ، بهش گفتم : مادر نمیای؟ گفت : مامان از تو انتظار نداشتم ! خیلی ازش عذر خواهی کردم 🌸 گفت : مامان من نمیتونم بیام . با چه رویی برگردم ؟ چجوری سرمو بلند کنم و خانواده ی شهدا رو ببینم؟؟..😔 تو خواب دیدم شهید شد و افتاد🕊 من بغلش کردم. سریع همه رو بیدار کردم گفتم : صالح شهید شده گفتند: نه آروم باش ایشالله که چیزی نیس روز بعد که خبر شهادتشو دادن دیدم همون ساعتی که من خوابشو دیدم شهید شد.💔 همه دعام این بود بدنش دسته دشمنا نیوفته آخه طاقت نداشتم ...😔 به روایت: مادر 🌹 ... ✍مادر است دیگر....
#صبحتون_شهدایی گاهی شعر سراغم را می گیرد گاهی تو چه فرق می کند هر دو ختم می شوید به دلتنگی های من #مادرشهید #مادر۹شهید ❤️
👌تکیه کلام اغلب ماهاست یاعلی 👈در شهر ما جز این کلماتی رواج نیست 👌از موقعی که ناد علی را بلد شدم 👈دیگر برای من لاعلاج نیست 👌این سنت تمامیه بزرگهاست 💚با ذکر به عصا احتیاج نیست... (ع)💞 💛 🎊
یادی کنیم ازشهید مدافع حرم که با زبان به شهادت رسید.💔 🔺شهید سید نبودن ولی از طرف به حضرت زهرا(سلام الله علیها) میرسن و مادر شریفشون از سادات علویه هستند و شهید هم به امضای📝 حضرت زهرا(سلام الله علیها) رسیده و در لحظات آخر هم هنگام شهادت ذکر شریف بر زبان شهید که هم بودن جاری بوده...💔 علی الهادی
💔 سلام ... من نبودم آن روزها❗️❕❗️ سوختنت را ندیدم... نه میخی دیدم نه زخم بازویی... اما به اندازه ی تمام شنیده هایم زجر کشیدم... کردم... برای غربت غریبانه ات...😭 و اکنون در حرارت آتشی می سوزم که بیادم می اورد شما آنقدر عظیم بود که حتی نمیتوانم ضریحت را بغل بگیرم و در آغوشت برای همه ی مصائبت بریزم... اما مادر نمیگذارم قبر پنهانت پرچمهای عزاداری مرا پایین بکشد... اینجا را به شما قدم به قدم حَرمت میکنیم❗️ عزا علم میکنیم...🏴 همه ی ما را حَرمت میکنیم.... ☝️
🌺به مناسب سالروز 🍃ای شهید... در خاکریز های ، خدا را شناختی، برایش مناجات کردی،‌ ناله سردادی و شدی. هنوز سوز صدا و مداحی هایت در گوش همرزمانت به یادگار مانده است. برایمان بخوان. مدتی است محرومیم از دعای پنجشنبه شب های مسجد😔 🍃با سوز دلت بخوان، مدتی است خودمان را گم کرده ایم. نادما منکسرا را برایمان کن که شاید از این خواب ناز غفلت بیدار شویم. 🍃هرکس از توحرفی زد از عشقت به حضرت مادر گفت. روضه بخوان. برایمان از بگو شاید از آتشی که برای خودمان ساخته ایم خلاصی یابیم. بگو چه گذشت بین در و دیوار، شاید دلمان لرزید و اشکمان جاری شد. از میخ در هم بگو. شاید در به رویمان باز شد😭 🍃از وصیت مادر به دختر و بگو، شاید کبوتر دلمان پرکشید سوی . اما از بازوی کبود نگو، میدانی که ختم می شود به گریه های علی. صبرِ چاه را نداریم که در مقابل دل داغدار و اشک های تاب بیاریم.. 🍃نمی دانم در جبهه، چگونه عاشق شدید که شهادتتان همچون اهل بیت بود، یکی بی سر، یکی با دست های قلم شده، یکی و یکی با پهلوی شکسته و همچون خودت😞 🍃 در سنگرِ مناجاتت، روضه ی مادر را میخواندی که خمپاره، بازویت را کبود کرد و پهلویت را شکافت و تو بازهم به اقتدا کردی. 🍃این پایان ندارد.... سنگ مزارت و ذکر یا زهرایی که روی آن حک شده، نشانه ای است برای هر که دلش گره بخورد به حضرت مادر. فاتحه ای برای تو بخواند و حاجت بگیرد. راستی شنیده ام جوانان به واسطه تو می شوند. شاید هم اولین قدم برای ، خوشبختی است. سفارشمان را به مادر پهلو شکسته بکن❤️ ♡تولدت مبارک فرمانده♡ ✍️نویسنده : 📅تاریخ تولد : ۲۳ تیر ۱۳۴۳ 📅تاریخ شهادت : ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶. بانه 📅تاریخ انتشار : ۲۲ تیر ۱۴۰۰ 🥀مزار : اصفهان
🌹 🌹 سیداصغر شخصيتی بسيار داشت و از همان دوران كودكی،‌ آرزوي روحانی شدن را در سر می‌پروراند و درسهای طلبگی می‌شد. 🌹 در سن ۱۴ سالگی وارد حوزه علميه شد و از لحاظ درسی در سطح بسيار قرار داشت و هيچگاه انجام كاری را بر ترجيح نمیداد. 🌹 هميشه با روی خوش با مردم برخورد مي‌کرد و هنگامي كه به منزل می‌آمد، ابتدا پاي را می‌بوسيد و ايشان را می‌كرد، به همين خاطر مادرم هميشه او را دعا می‌كرد. 🌹شهیدمدافع حرم🌹
9.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیشاپیش تبریک تقدیم به همه مادران وزنان جهان روزتون مبارک فرشته های زمینی🥰❤️ ❤️❤️
*🌸ࢪوزتان مباࢪڪ🌸* اگر از من بپرسند لقب بزرگترین قلب دنیا به چه کسی میرسد... بدون تردید نام *مادر شهید* را خواهم آورد. هر کس که مادر باشد‌ او می داند که جگر گوشه اش را با دنیا هم عوض نخواهد کرد... اما او فرزندش را جوانش را جگرگوشه اش را در *راه خدا* داد. *تا آرمان ها حفظ شود* *تا ارزش ها حفظ شود* چنین کسی از بزرگترین دارایی اش برای حفظ ارزش ها می گذرد.. اگر قلبی بزرگ ندارد پس چه چیز در درون اوست که او را اینگونه خدایی کرده؟ تقدیم به تمام مادران شهدا🌷 *روز مادرانی از جنس ام البنین مبارڪ* شهید💔
🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀🕊 🌦🌈 از خیابان آرام آرام در حال گذر بودم!🤔 . 🌷اولین کوچه به نام شهید همت؛ محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین... نامم را صدا زد! گفت: توصیه ام بود! چه کردی؟... جوابی نداشتم؛ سر به زیر انداخته و گذشتم...😞 . 🌷دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛ پرچم سبز سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود! انگار همین جا بود... عبدالحسین آمد! صدایم زد! گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت خدا... چه کردی؟ جوابی نداشتم و از 😓 از کوچه گذشتم... . به سومین کوچه رسیدم! 🌷شهید محمد حسین علم الهدی... به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند! گفت: و در کجای زندگی ات قرار دارد؟ چیزی نتوانستم جواب دهم! با چشمانی که گوشه اش نمناک شد! سر به گریبان؛ گذشتم... . به چهارمین کوچه! 🌷شهید عبدالحمید دیالمه... آقا وحید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها! بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛ گفت: چقدر برای روشن کردن مردم! کردی؟! برای خودت چه کردی؟! برای دفاع از !؟! همچنان که دستانم در دستان شهید بود! از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم...😓 . 🌷به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران... صدای نجوا و شهید می آمد! صدای و ناله در درگاه پروردگار... حضورم را متوجه اش نکردم! شدم😓، از رابطه ام با پروردگار... از حال معنوی ام... گذشتم... . 🌷ششمین کوچه و شهید عباس بابایی... هیبت خاصی داشت... مشغول تدریس بود! مبارزه با ، نگهبانی ... کم آوردم...😭 گذشتم... . 🌷هفتمین کوچه انگار بود! بله؛ شهید ابراهیم هادی... انگار مرکز کنترل دل ها بود!! هم ! هم ! هم ! مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در خطر لغزش و تهدیدشان می‌کرد! را دیدم... از کم کاری ام شرمنده شدم😞 و گذشتم... . 🌷هشتمین کوچه؛ رسیدم به شهید محمودوند... انگار پازوکی هم کنارش بود! پرونده های دوست داران شهدا را می‌کردند! آنها که اهل به وصیت شهدا بودند... شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد! برای ارسال نزد ... . پرونده های باقیمانده روی زمین! دیدم وساطت میکردند،برایشان... . اسم من هم بود! وساطت فایده نداشت... از تا ! فاصله زیاد بود...😭😭😭 . دیگر پاهایم رمق نداشت! افتادم... خودم دیدم که با چه کردم! تمام شد... . از کوچه پس کوچه های دنیا! بی شهدا، نمی توان گذشت... 🥀🕊 🥀🕊🥀🕊 🥀🕊
جز رنج چه بود سهمَت از این همه عشق مظلوم ترین عاشقِ دنیا ، مادر