مقام شهادت.mp3
7.46M
💠 صوت جلسه حجت الاسلام جوشقانیان
⬅️ 💥با موضوع: #مقام_شهادت💥
« #زندگی_به_سبک_شهدا »
یاد شهدا با صلوات🌹
به روایت همسر شهید:
فاطمه زمانی که یک سال از شهادت پدرش گذشته بود 😢خواب زیاد میدید.
یک روز گفت : مامان دیشب خواب دیدم که از بازو بابا خون می آمد.😭 چفیه دور گردن پدرم بود باز کردم و به دستشان بستم. 😔
با خودم گفتم : خدایا تعبیر خواب این بچه چی میتونه باشه؟🤔
پدر شوهرم زنگ زدند📞 منزلمان وگفتند: امشب منزل ما بیاید. که برای مصاحبه🎤 می خواهند بیایند.
بعد همان شب فاطمه این خواب را گفت . عمویش گفتند : خواب فاطمه راست است.😞 دستان برادرم مثل حضرت ابولفضل😭 قطع بود. و ما یکسال می شد که از این نحوه ی شهادت همسرم خبر نداشتیم.😭
#شهید_علی_زادهاکبر
#ایام_شهادت
#یادش_باصلوات
🌷وصیت نامه جاوید الاثر مدافع
حرم بی بی حضرت زینب(س)
🌷شهید علی عابدینی از شهرستان فریدونکنار که بعد ۳ سال پیدا شد
((بسمه رب الشهدا و الصدیقین ))
به نام خداوند بخشنده و مهربان
🌸خدایا مرا ببخش
سلام خدا بر شهیدان راه حق
سلام خدا به سید جلال ها
بر عمادی ها .و تمامی شهدای اسلام
#سلام بر امام شهدا .و رهبرمان
امام خامنه ای
#از خدا می خواهم همه ی ما را ببخشد واز گناهامان بگذرد.
🌸من علی عابدینی .یک گنه کار خاطی که اگر لطف خداوندنبود .
#وستار العیوب بودنش نبود . روسوای زمانه بودم . ولی لطف خدا شامل حالمان شد،
# دوستان از خدا بترسید. و به یاد او باشید .کاری که من کم تر انجام دادم
و شرمنده ام
# پدر جان برایم دعا کن و از
#عمو علی اصغر بخواه که مراشفاعت کند .تا شاید مورد لطف خدا قرار گیرم
( همسر م هم به تو سفارش می کنم کمی آرام با ش و امیر محمدرا خوب تربیت کن
#دیگر عرض خواستی ندارم .
دوستان و آشنایان وفامیل مرا حلال کنید و ببخشید
🌸یا خدا یا
🌷علی عابدینی یک روز قبل از حرکت به سمت سوریه
آبان ۱۳۹۴
امضاء علی عابدینی
حالا که درحرم امام رضا باز شده وهمه خوشحالیم شنیدن این خاطره خالی از لطف نیست:
یکی از خادمای امام رضا تعریف کردکه یه روز یه پیرمرد دهاتی بالباسهای فقیرانه و کمری که کاملا خم شده بود وپاهائی که از شدت درد به زور حرکت میکرد سراغ من آمدکه کنار در ورودی حرم ایستاده بودم وپرسید شما خادم امام رضائید؟!
گفتم بله
گفت امام رضا کجاست؟!!!!!!
منم که خنده ام گرفته بودگفتم خودامام رضا؟!!!!😳
اون بالا ، بالای اون بلندترین مناره!😉
پیرمرد با خوشحالی نگاهی به اون مناره بلندکه درآسمان حرم قدکشیده بود انداخت وبه زحمت بهسمت آن حرکت کرد....
بعداز چندساعت پیرمردشادو خوشحال وبا کمرصاف وسالم وپاهای استوار وقوی نزد من برگشت وگفت ممنون که جای امام رضا رو بهم نشون دادی جوون...، خداخیرت بده خداحافظ...!😌
خادم میگه... وقتی این صحنه رو دیدم شوکه شدم منقلب شدم باعجله خودمو به پیرمرد رسوندم وپرسیدم چطور یهو اینقدر سالمشدی؟! کمرت که کاملا خم شده بود؟! پاهاتم که اصلا نمیتونست راه بره ؟!!!😳🧐🤔
پیرمرد باآرامش نگاهم کردوگفت خوب امام رضا شفام داد!!! حالا سالم سالمم ، میتونم به دهاتمون برگردم وبازم کارکنم...☺️
خادم دست پیرمرد رو گرفت وبهش التماس کرد که قضیه رو براش تعریف کنه...
پیرمرد گفت:اولین باره که اومدم مشهد،به سختی وپرسون پرسون امام رو پیداکردم ،وقتی فهمیدم بالای مناره اس ، با سختی وزحمت زیاد وپرسیدن های زیاد بالاخره به اولین پله اون مناره رسیدم،تا خواستم با سختی طاقت فرسا ازاون پله بالا برم ...یه صدا شنیدم که گفت:تو نمیخوادبیای بالا ! من خودم دارم میام پیشت....!!!!!
بعداز چندلحظه امام رضا کنارم بود....،😀 دستی به سرم کشیدوبهم خوشامدگفت وبا مهربونی ازم دلجوئی کرد،همه سختی های راه یادم رفت بعد تنها خواسته ام رو که سلامتی دوباره بود تا بتونم بازم کارکنم برآورده کردوکمر وپاهام همون جا خوب شد...حالا دارم برمیگردم به دهاتمون واز امام رضا خیلی ممنونم....🙂
سادگی وصداقت پیرمرد خادم را منقلب کردوشروع به گریه والتماس کردومدام میگفت امام رضا غلط کردم واز امام رضا می خواست اورا به خاطر شوخی بدی که با زائرش کرده ببخشد....😢😭😔
بله دوستان ...!
امام رضا همه جا هست
مهم اینه که ما به بودنش یقین داشته باشیم...
دلمون باهاش صاف باشه...
قلبمون رو واسه ورودش آب وجارو کنیم ...
بهش بگیم سعی داریم گناه نکنیم
سعی داریم بنده خدا بشیم
سعی داریم محب واقعی اهل بیت بشیم وبه فرامینشون عمل کنیم
وبا همه وجود به قدرت ماورائی که خدابه شما اهل بیت داده ایمان داریم
یقین داریم...
مثل اون پیرمرد بیسواد وساده وپاک.....
#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی💑
ما ثابت میکنیم مذهبیا عاشقترن👌
#رمان_اینک_شوکران 📚
#قسمت_سی_و_یکم🎬
صبح قبل از عمل تنها بودیم دستم رو گرفت و گذاشت روی سینش...
گفت: "قلبم دوست داره بمونی، اما عقلم میگه این دختر از پونزده سالگی به پای تو سوخته. خدا زیبایی های زندگی رو برای بنده های خوبش خلق کرده. اونم باید ازشون استفاده کنه. شاد باشه..."
لباش میلرزید...
گفتم: "من که لحظه های شاد زیاد داشتم. از جبهه برگشتن هات، زنده بودنت، نفس هات، همه شادی زندگی منه... همین که میبینمت شادم..."
گفت: "من تا حالا برات شوهری نکردم. از این به بعد هم شوهر خوبی نمیتونم باشم. تو از بین میری."
گفتم: "بذار دوتایی با هم بریم ."
همون موقع جمشید و رسول اومدن. پرستارا هم برانکارد آوردن که منوچهر رو ببرن. منوچهر نذاشت. گفت پاهام سالمه میخوام راه برم هنوز فلج نشدم..
جلوی در اتاق عمل، برگشت صورت جمشید و رسول رو بوسید. دست من رو دو سه بار بوسید گفت این دستا خیلی زحمت کشیدن. بعد از این بیشتر زحمت میکشن...
نگاهم کرد و پرسید: "تا آخرش هستی؟"
گفتم: "هستم."
و رفت...
حتی برنگشت پشتش رو نگاه کنه...
《نکند برنگردد؟ .......
لبه ی تخت منوچهر نشست، مثل ماتم زده ها.
باید چه کار کند؟......
فکرش کار نمی کرد. همه ی بدنش گوش شده
بود بیایند خبر بدهند منوچهر...
دکتر با یک درصد امید برده بودش اتاق عمل. به فرشته گفته بود به توسل خودتان برمی گردد...
چند بار وضو گرفت اما برای دعا خواندن تمرکز نداشت. حال خودش را نمی فهمید...
راه می رفت،می نشست. چادرش را برمیداشت، دوباره سرش میکرد. سر ظهر صداش زدند.
پاهایش را همراه خودش کشید تا دم اتاق ریکاوری. توی اتاق شش تا تخت بود. دو تا از مریض ها داد می زدند. یکی استفراغ می کرد. یکی اسم زنی را صدا می زد و دو نفر دیگر از درد به خودشان می پیچیدند. تخت آخر دست چپ منوچهر بود. به سینه اش خیره شد. بالا و پایین نمی آمد. برگشت به دکترش نگاه کرد و منتظر ماند....
دکتر گفت: موقع بیهوشی روح آدم ها خودش را نشان می دهد. روحش صاف صاف است.
گوشش را نزدیک لب های منوچهر برد که داشت تکان می خورد. داشت اذان می گفت....》
#ادامه_دارد...
📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق
✍نویسنده:مریم برادران
💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐
#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی💑
ما ثابت میکنیم مذهبیا عاشقترن👌
#رمان_اینک_شوکران 📚
#قسمت_سی_و_دوم🎬
تمام مدت بیهوشی ذکر می گفت. قسمتی از کبد و روده و معدش رو برداشته بودن. تا چند روز قدغن بود کسی بیاد ملاقاتش. اما زخمش عفونت کرد. تا دو هفته نمی تونست چیزی بخوره. یواش یواش مایعات می خورد. منوچهر باید شیمی درمانی می شد. از آزمایش مغز استخوان، پیش رفت سرطان رو میسنجن و بر اساس اون شیمی درمانی می کنن...
دکتر شفاییان متخصص خونه که دکتر میری برای مداوای منوچهر معرفیش کرد. روز آزمایش نمی دونم دردی که من کشیدم بدتر بود یا دردی که منوچهر کشید....
دلم میسوزه. میگم ای کاش یه بار داد می زد. صدای نالش بلند می شد. دردش رو بیرون می ریخت. همین صبوری و سکوت ها، پرستارها و دکترها رو عاشق کرده بود.
هرکاری از دستشون بر میومد دریغ نمی کردن...
تا جواب آزمایش آماده شه، منوچهر رو مرخص کردن.
روزایی که از بیمارستان میومدیم، روزای خوش زندگیم بود. همه از روحیم تعجب😳 می کردن. نمی تونستم جلوی خنده هام رو بگیرم. با جمشید زیر بغلش رو گرفتیم تا دم آسانسور. گفت میخوام خودم راه برم.
جمشید رفت جلوي منوچهر، رسول سمت راستش، برادر دیگرش، بهروز، سمت چپش و من پشت سرش که اگر خواست بیفته نگهش داریم. سه تا ماشین اومده بودن دنبالمون. دم خونه جلوی پای منوچهر گوسفند کشتن. مادرش شربت می داد.
علی و هدی خونه رو مرتب کرده بودن. از دم در تا پای تخت منوچهر شاخه های گل چیده بودن و یه گلدون پر از گل گذاشته بودن بالای تختش...
جواب آزمایش که اومد، دکتر گفت: باید زودتر شیمی درمانی شه. با هر نسخه ی دکتر کمرم می لرزید که اگه داروها گیر نیان چی؟...
دنبال بعضی داروها باید توی ناصرخسرو می گشتیم صف های چند ساعته ی هلال احمر و سیزده آبان و داروخونه های تخصصی که چیزی نبود.
دوستای منوچهر پروندش رو بیرون کشیدن و کارت جانبازی منوچهر رو از بنیاد گرفتن. اما این کارا طول کشید...
برای خرج دوا و دکتر منوچهر خونمون رو فروختیم و اجاره نشین شدیم.
منوچهر ماهی سه روز شیمی درمانی می شد. داروها رو که می زدن گر می گرفت...
می گفت: انگار من رو کردن توی کوره بدنم داغ میشه...
تا چند روز حالت تهوع داشت. ده روز دهان و حلقش زخم می شد. آب دهانش رو به سختی قورت می داد و به خاطر شیمی درمانی موهاش ریخت....
#ادامه_دارد...
📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق
✍نویسنده:مریم برادران
💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐
اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج🍂
#رمان_اینک_شوکران 📚
#قسمت_سی_وسوم🎬
《منوچهر چشمهاش رو روی هم گذاشت و فرشته موهای سرش رو با تیغ زد. صبح که برده بودش حمام، موهاش تکه تکه می ریخت. موهای زیری که مانده بود توی سرش فرو می رفت و اذیتش می کرد. گفت:با تیغ بزندشان. حتی ریشهایش را که تنک شده بود.
یک زیر حرف میزد. گاهی وقت ها حرف زدن سخت است اما سکوت سنگین تر و تلخ تر. آینه را برداشت و جلو ی منوچهر ایستاد...
( خیلی خوش تیپ شده ای. عین یول براینر. خودت را ببین.)
منوچهر همانطور که چشمهایش را بسته بود، به صورت و چانه اش دست کشید و روی تخت دراز کشید.》
منوچهر رو با خودم مقایسه می کردم. روزایی که به شوخی دستم رو می بردم لای موهاش و از سر بدجنسی میکشیدمشون. و حالا که دیگه مژه هاش هم ریخته بود به چشم من فرق نداشت.
منوچهر بود، کنارمون بود، نفس می کشید..
همه ی زندگیم شده بود منوچهر و مراقبت از ازش انقدر که یادم رفته بود اسم علی و هدی رو مدرسه بنویسم...
علی کلاس اول راهنمایی می رفت و هدی اول دبستان...
جام کنار تختش بود شبا همون جا می خوابیدم، پای تخت....
یه شب از ( یا حسین ) گفتنش بیدار شدم...
خواب دیده بود....
خیس عرق شده بود. خواب دیده بود چل چراغ محل رو بلند کرده.
"چل چراغ سنگین بود. استخونونام می شکست. صدای شکستنشون رو می شنیدم. همه ی دندونام ریخت توی دهنم..."
آشفته بود. خوابش رو برای یکی از دوستاش که اومده بود ملاقاتش تعریف کرد.
برگشت گفت: "تعبیرش اینه که شما از
راهتون برگشتید. پشت کردید به اعتقاداتتون"
اون روزا خیلیا به ما ایراد می گرفتن. حتی تهمت می زدن. چون ریشای منوچهر به خاطر شیمی درمانی ریخته بود و من برای این که بتونم زیر بغلش رو بگیرم و راه بره، چادر رو میذاشتم کنار.
نمی تونستم ببینم این طوری زجر بکشه.
تلفن زدم به کسی که تعبیر خواب می دونست.
خواب رو که شنید دگرگون شد. به شهادت تعبیرش کرد، شهادتی که سختی های زيادی داره.....
حالا ما خوشحال بودیم منوچهر خوب شده. سر حال بود. بعدظهرا می رفت بیرون قدم میزد. روزای اول پشت سرش راه می افتادم. دورادور مراقب بودم زمین نخوره. میدونستم حساسه.
می گفت: "از توجهت لذت می برم تا وقتی که ببینم توی نگاهت ترحم نیست."
#ادامه_دارد...
📖به روایت همسر شهید منوچهر مدق
✍نویسنده:مریم برادران
اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج
🌿•|#تلنگــرانه
گفت:
شبِ عملیات ستونِ غواصها
به صف شدن زدند به اروند رود..
نفر جلوییه طناب رو زیاد رها کرده بود
بهش گفتن
چرا سر طناب رو زیاد رها کردی..؟!
گفت:
چون میخام خودِ امامزمان(عج)
ما رو از این رودخونه نجات بده..
بچهها..
پشت رودخونه زندگی که گیر کردی
تنها امامزمان(عج)هست که میتونه
هُلت بده..
#حاج_حسینیکتا🌹
شبتون شهدایی🌹🌹
خوشا آن دَݥ
و صُبح کہ
بہ یاد ٺو
آغاز شود
اݥاݥنا مهدے
(عج )...
#سہ_شنبہ_ہاے_امام_زمانے
#روزتون_مهدوے
🕊 🕊
✍ #برگی_از_خاطرات
از حضورش در سوریه فقط من خبر داشتم .
همسرش فکر می کرد که برای مصاحبه با شخصیت های لبنانی به لبنان می رود .
بار اول که از سوریه برگشته بود می گفت که صدای تیر و ترکش هایی که از بالای سرش رد می شد را می شنید آنجا فهمیدم شجاعتش خیلی بالاتر از این حرف هاست
می گفت بعد اذان صبح از آن طرف خط فریاد می زدند :
لبیک یا یزید ، لبیک یا معاویه .
بهش گفتم : چرا اینقدر جلو می روی ؟
گفت : از جلو خیلی چیزها را بهتر میشه نشان داد .
یک بار چند تا از سلفی ها تعقیبشان می کنند و هادی و همراهانش می روند در یک ساختمان نیمه کاره که پنهان شوند .
اما می فهمند عده ای از تکفیری ها طبقه بالا هستند .
می گفت خیلی صحنه های خوبی از درگیری با تکفیری های طبقه بالا ضبط کردند.
#شهید_مستندساز #هادی_باغبانی