جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ ششم از کتاب خداحافظ سالار
ساعت دو نیمه شب بود و ما هنوز به نیمه ی راه نرسیده بودیم. هر چقدر می رفتیم، جاده دورتر می شد. انگار که در بی انتهاترین جاده دنیا هستیم.
نمی دانستم که این ثانیه های دیرگذر و این جاده ی کشدار، کی به پایان می رسد.
نه می توانستم حرف بزنم و نه سکوت کنم و نه جاده به مقصد انتها می رسید.
هلال سفید و کمانی ماه هم که وسط سینه آسمان نشسته بود، نمی توانست ذهنم را حتی برای یک لحظه از حسین دور کند. باید به زینب کبری متوسل می شدم. این تنها راه برای بیرون آمدن از این آوارِ غم بود. با خودم گفتم: " زینب جان کمکم کن. دستم را بگیر. توانم بده، تا تحمل کنم شهادت حسینم را، عزیزم را، تکیه گاه یک عمر زندگی ام را. "
و همین طور که با زینب کبری درددل می کردم برای خودم روضه خواندم. حواسم به دخترانم نبود. انگار توی ماشین، خودم بودم و خودم. زیر لب تکرار می کردم: " امان از دل زینب. امان از دل.... " که با هق هق گریه زهرا و سارا تکان خوردم. مثل ابر بهار می باریدند و شیون کنان می پرسیدند: " مامان چی شده به بابا؟! "
دیگر نمی توانستم به چشمان اشکبارشان نگاه نکنم. هنوز کسی به صراحت نگفته بود که حسین شهید شده اما دل هایمان به ما دروغ نمی گفت.
زهرا و سارا مثل کودکی هایشان، خودشان را توی بغلم انداختند و زار زار گریه کردند. امین هم، بی قرار بود. فقط من برخلاف دل آشوبی ام، صورتی آرام داشتم و اشک نمی ریختم. حالا زنگ تلفن هم یک ریز می خورد. بی جواب می ماند. قطع می شد و دوباره می زد. انگار هیچ کس دوست نداشت خبر آن طرف خط را بشنود. منتظر بودم که وهب یا مهدی زنگ بزنند اما دوست حسین به امین زنگ زد که تا این لحظه توداری می کرد باز سعی کرد براحساساتش غلبه کند. اما بغض کرده بود.
به یاد آوردم که در سال های جنگ، وقتی با خواهران بسیجی و مادران شهدا برای دادن خبر شهادت رزمنده ای می رفتیم اول از مجروحیت حرف می زدیم و کم کم به خانواده می گفتیم: " حال بچه ی شما خوب نیست و توی بیمارستانه و بعد که آمادگی خانواده را بیشتر می دیدیم، می گفتیم فرزندتان شهید شده. "
حالا تمام آن غم هایی که در آن لحظات در دل و جان خواهران، همسران و مادران شهدا می آمد در درونم جمع شده بود. زهرا با التماس پرسید: " امین بگو چه اتفاقی برای بابا افتادا؟! "
سارا هگ با گریه همین درخواست را از امین داشت. امین گفت: " می گن حاج آقا یه کم مجروح شده. " زهرا با گریه گفت: " اما هر وقت بابا مجروح می شد، کسی به مامان زنگ نمی زد. " و معصومانه با اشکی که روی چشمش پرده شده بود، نگاهم کرد و پرسید: " می زد؟! "
جوابی ندادم. امین یک گام جلوتر گذاشت و گفت: " این مجروحیت با مجروحیت های دفعه ی قبل فرق می کنه، احتمالاً حاج آقا رفته توی حالت کما. "
سارا لحنی که از آن معصومیت می بارید، گفت: " فقط زنده باشه، براش نذر می کنیم که خوب شه. "
#معرفی_کتاب_چهل_و_هشتم
#خداحافظ_سالار
#حمید_حسام
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
#معرفی_کتاب_چهل_و_نهم
#از_کشمیر_تا_کاراکاس
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
#معرفی_کتاب_چهل_و_نهم
#از_کشمیر_تا_کاراکاس
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32