دیروز زهرا این کتاب ها رو از کافه کتاب امانت گرفت.
یک مجموعه خیلیخوب و مناسب نوجوان با قلم آقای عباسی ولدی.
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
عجب آدرنالینی بود!
حیف شد ولی...۹/۱۰
اما این چیزی از ارزش های رستم ما کم نمیکنه.
مدال نقره مبارکمون باشه🎉
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
این چند روز دقت کردم دیدم بیشتر ورزش ها سه سوته تمام میشن ولی امان از این فوتبال که ۹۰ دقیقه معطلمون میکنه!
پ.ن: گزارشگر رسما شاهنامه رو ریخته تو تکواندو و کشتی. رستم و رخش😁
پ.ن: تا صبح بر طبل شادانه بکوبیید🎉🎉🎉🎉
پ.ن: پیروزی بر استعمار پیر مبارک🎉🎉🎉🎉
پ.ن: پرچم کرمانشاهیها بالاست🎉
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
سلام و روز شما بخیر☘️
تا حالا به گرفتن جشن تولد توی شرایط جنگی فکر کردین؟
البته نه برای خودتون! برای کودک کوچولویی که شب و روزش رو با گرسنگی سر میکنه و این وسط اگر بمبی وسط خونه شون نیفته به مرحله فینال زنده موندن تو اون روز رسیده!
حالا به عنوان پدر و مادر دلتون میخواد این بچه رو شاد کنید ولی برای پختن کیک نه آردی دارید و نه شکری.
این ماجرا توی سوریه برای مادری که معلم مدرسه بود اتفاق میفته.
دوست داره برای دوقلوهای ۵سالهاش کیک تولد بپزه اما ...
پ.ن: این ماجرا طی دو پست تقدیمتون میشه
#پانصد_صندلی_خالی
#لیلی_علام_الدین_اسود
#رقیه_کریمی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعهای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ دوم از کتاب پانصد صندلی خالی
(قسمت اول)
امروز جشن تولد دخترهای دو قلویم بود. پنجمین سال تولدشان.
پنج سال از تولدشان در جنگ و بحران و محاصره گذشت. پنج ساله شدند. با گلوله و خمپاره و موشک. پنج سال گذشت از تولدشان. با جیره بندی و گرسنگی و نگرانی، خشم و بلا و درد.
صبح که بینشان نشسته بودم از شوهرم با صدایی که دلم را لرزاند پرسیدم امروز چندمه؟ گفت ۲۳ آب.
لبخندی زدم و گفتم امروز روز تولد دوقلوهاست. حواسم نبود بچه ها می شنوند. شوهرم نگاهی کرد و چیزی نگفت. حتی لبخند هم نزد. انگار که ناراحت شده باشد؛ اما دخترها زود جمله ام را گرفتند و شروع کردند بالا و پایین پریدن: «مامان، مامان... حالا چی می پزی برامون... یه غذای خوشمزه بپز.»
شوهرم با دلخوری نگاهم کرد. انگار با سکوتش میگفت چرا یادشان انداختی؟ نگاه های شوهرم را نادیده گرفتم و با خنده گفتم: «باشه. براتون یه چیز خوشمزه درست می کنم.» و با خودم گفتم باید برای آنها چیزی درست کنم. هر چیزی که شده. حتی اگر شده یک چیز ساده. تا آنها لبخند بزنند؛ من هم. من هم به لبخند احتیاج دارم. بعد از مدت ها با آشپزی خوشحال می شوم.
رفتم به آشپزخانه و کابینتهای خالی را یکی یکی زیرورو کردم انگار که نمی خواهم باور کنم چیزی نداریم. ظرف ها را یکی یکی باز می کردم. قابلمه های خالی، کشوهای خالی، کابینت های خالی، همه جا را به دقت گشتم. این قدر که پاهایم خسته شد از این همه سرپا ایستادن. از این همه گشتن کابینت های خالی.
یک صندلی کشیدم و نشستم رویش. به آرد کمی که برایمان مانده نگاه کردم. با خودم می جنگیدم. دستم را دراز می کردم طرف آرد و بر می گرداندم نه، آرد خط قرمز است. آرد فقط برای نان پختن است. فکر کیک را از سرم بیرون کردم. اصلاً شکری نمانده. سه ماه و نیم است روی شکر را ندیده ایم. پس چه کار باید بکنم؟
یاد چیزهایی افتادم که قبلاً در جشن تولد درست می کردم. آبمیوه؟ آبمیوه ای نمانده دیگر. تبوله؟ تبوله کجا بود؟ پفک؟ چیپس؟ ذرت بوداده؟ فکرش هم خنده دار است. کیک؟ نه... گذشت آن روزها؛ روزهای کیک تولد.
غم عالم به دلم ریخت.
دلم از غصه داشت می ترکید. زدم زیر گریه. بی صدا. ببین به چه روزی افتادیم. چه زود گذشت روزهای خوب ما. روزهایمان شده است بدبختی و بلا. شوهرم به آشپزخانه آمد. فوراً فهمید که چرا گریه می کنم. درمانده شده ام و هیچ کاری از دستم برنمی آید. با درد عمیقی گفت: «تقصیر خودت بود، چرا یادشون انداختی؟» از آشپزخانه بیرون زد. از خانه هم. به بستهٔ غذایی که به دستمان رسیده بود، نگاه کردم. بسته هایی که هر از چند گاهی با هواپیما روی شهر می ریزند. آخر برج پنجم بود که آخرین بسته به دست ما رسید.
یعنی چقدر باقی مانده از آن؟ اصلاً چیزی باقی مانده؟ کارتن که خود به خود پر نمی شود.
#پانصد_صندلی_خالی
#لیلی_علام_الدین_اسود
#رقیه_کریمی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32