eitaa logo
کتابویچ
554 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
705 ویدیو
148 فایل
کانالی‌برای‌معرفی‌وکرایه‌کتاب📚در‌شهرخرم‌آباد 📣📣📣 عزیزانی که بصورت حضوری از کتابویچ کتاب برداشته یا بر می گردانند حتما به ادمین ثبت سفارش اطلاع دهند👇 @Mirhasheme لینک‌کانال‌درایتا: https://eitaa.com/ketabvich
مشاهده در ایتا
دانلود
تولد در کالیفرنیا📣معرفی مجدد فوق العاده👌👌👌 موثر برای حق طلبان و طالبان معرفت و تحول روحی روایت زندگی ستوده یار محمودی است که دست سرنوشت او را به انگلیس می‌رساند و آنجا زندگی و تحصیل می‌کند. همان‌جاست که با فرهنگ دین آشنا می‌شود و درمی‌یابد که زندگی با چاشنی و محوریت خدا می‌تواند انگیزه‌ای صدچندان به او و دوستانش در گذر از روزهای سخت و دشوار دهد. راوی پس از این است که درمی‌یابد می‌تواند با خدمت به خلق خدا، این مسیر جدید را با سرعت بیشتری طی کند و از پله‌های کرامت انسانی سریع‌تر بالا روند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: پشت صندلی من، پسری با موهای طلایی و صورتی پر از کک‌ومک نشسته بود. از وقتی وارد کلاس شدم، دیدمش که گوشۀ لبش با لبخند شیطنت‌آمیزی کش آمده. چند دقیقه نگذشته بود که پسرک موطلایی شروع به ضربه زدن به صندلی من کرد. بی‌اینکه عکس‌العملی نشان دهم، تیز روبه‌رو را نگاه می‌کردم و دندان‌هایم را محکم به‌هم فشار می‌دادم. اما این صبوری چنددقیقه‌ای بیش‌تر طول نکشید. به خودم که آمدم دیدم دفترم را محکم به سرش کوبیده‌ام.😅😄😄😄 کرایه کتاب ۳۰۰۰تومان تعدادصفحات 📚۱۴۴📚
خانم یارمحمودی با وجود موفقیت در رشته هنری و حضور در کشوری پیشرفته اما به طور دائمی و ناخواسته سرگشتگی و عطش را در وجودش احساس می‌کند. او سرانجام با مشاهده یک رویای صادقه و شرکت در جلسات حدیث کساء دوستش آن نوری که سال‌ها گم کرده بود را بازمی‌یابد. او آهسته آهسته با معارف دین و مکتب شیعه آشنا می‌گردد و پس از بازگشت به ایران نیز تلاش می‌کند از هنرش برای خدمت به اسلام و اهل بیت استفاده کند. در ادامه برشی از این کتاب را می‌خوانید: حدیث کساء و حس حال خوبش باعث شد که نسبت به خواندن دعاهای دیگر هم مشتاق شوم یکی دو روز بعد لپتاپ را روشن کردم و در جست و جوی گوگل تنها یک کلمه نوشتم: «دعا» یکی از صفحات را باز کردم بالای آن نوشته شده بود دعای عرفه شروع به خواندن کلمات عربی کردم و بلافاصله معنی‌اش را نگاه کردم: خدایا تو پناهگاه منی زمانی که راه‌ها با همه وسعتشان درمانده‌ام کنند. معبودی جز تو نیست و من از آمرزش خواهانم احساس می‌کردم آن کلمات آسمانی دستم را گرفته‌اند و راه توبه را قدم به قدم نشانم می‌دهند. سرم را انداخته بودم پایین و به قطرات اشکی که روی زمین می افتاد نگاه می‌کردم. این جملات عاشقانه فقط می‌توانست از یک نگاه عمیق و زیبا جان بگیرد. باورم نمی‌شد که این کلام امام حسین است. امامی که همیشه او را با مفهوم جنگ و خون و شمشیر می‌شناختم همان روز بود که فهمیدم در این راه می‌توانم لحظه به لحظه عاشق شوم. بلافاصله صوت دعا را روی کارت حافظه هدفون ذخیره کردم. دلم می‌خواست بارها و بارها آن عاشقانه زیبا را گوش کنم آن قدر که برای همیشه در قلب و جانم رسوب کند.
معرفی شاندی لایو نوشته خانم سمیه ایمانی از انتشارات پینو در روزنامه نوبنیاد: در هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب تهران چه آثار مناسبی برای نوجوانان پیدا می‌شوند؟ https://nobonyadonline.ir/?p=10519
روایت آقا خاطرات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی) از زندگی پدر😍 روایت دقیقی است از انسانی که تأثیر تربیتی و معرفتی او در شکل‌گیری شخصیّت رهبر انقلاب نقش بنیادینی داشته و هیچ تحلیلی از منش و سلوک ایشان، بدون شناخت آن پدر، کامل نخواهد بود. موضوعات: وقایع مهم دوران تولد و کودکی در مشهد خصوصیات پدر و مراودات ایشان با علما خصوصیات مادر و تربیت دینی ایشان ورود به حوزه علمیه و زندگی طلبگی آشنایی با شهید نواب صفوی و فعالیت های تبلیغی و انقلابی دستگیری توسط ساواک ادامه مبارزات انقلابی تا تبعید دو ساله به ایرانشهر فروپاشی رژیم طاغوت و آغاز دوران شکوهمند انقلاب اسلامی آغاز جنگ تحمیلی و حضور در خطوط مقدم جبهه نجات معجزه آسا از ترور منافقین دوران ریاست جمهوری و حوادثی مثل پایان جنگ تحمیلی و رحلت امام خمینی(ره) دوران رهبری و تثبیت نظام مقدس جمهوری اسلامی کرایه کتاب ۳۰۰۰تومان تعدادصفحات 📚۳۱۲📚
مغناطیس سیاه  داستانی فانتزی است که مخاطب نوجوان را به دالان تودرتوی جادو و حقیقت می‌برد. داستانی هیجان‌انگیز و وحشت‌آفرین تا اندکی آدرنالین بالا را تجربه کنیم و به جست‌وجو برخیزیم.🤪😩🥶   آیا تا به حال به این سؤال فکر کرده‌اید که حقیقت کجاست؟ چگونه می‌توان به حقیقت رسید؟ اصلا حقیقت چه اهمیتی دارد؟ آیا چرخ‌دنده‌های جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم با حقیقت می‌چرخد یا با ضدحقیقت؟🤔 مغناطیس سیاه، یک رمان فانتزی است که داستان سه شاهزادۀ نوجوان را روایت می‌کند. شاهزاده‌ها متوجه موضوع مهمی می‌شوند. اینکه حقیقت در سرزمینی که آنها زندگی می‌کنند پشت ابرها پنهان شده و تاریکی همه چیز را احاطه کرده است. آنها تصمیم می‌گیرند تا سفر پرخطر و دور و درازی را شروع کنند.😵‍💫😵 شاهزاده‌های نوجوان باید پنج نشانِ نقشۀ زرین را کسب کنند و چراغ‌دان گمشده‌ای را بیابند که تنها کلید نجات آنها و سرزمینشان از تاریکی است. سفر آنها  که از دل نیروهای خبیث تاریکی می‌گذرد و ممکن است به بهای جانشان تمام شود. مجموعه مغناطیس سیاه سه در دو دفتر تدوین شده است. در این مجموعه با عنوان تارهای باستانی یک گروه چهار نفره پا به شهر نفرین شده سهیرا می‌گذارند. در کوچه پس کوچه‌های سهیرا تاریکی فریاد می‌زند و تارهای باستانی آویخته بر در و دیوار شهر مرگ را به پای رهگذران می‌بندند. آیا شاهزاده‌های نوجوان به کمک پارتاس و کوهیار می‌توانند نشان حقیقت را بیایند تا تاریکی و نفرین را از شهر دور کنند؟🧐🤨 کرایه کتاب هرجلد📚۴۰۰۰📚
در این جلد از مجموعه مغناطیس سیاه (نشان اول)فرمان تاسیوس؛ شاهزاده‌ها متوجه راز بزرگی می‌شوند. اینکه یک جای کار فرمانروایی تارسیا که عمویشان پادشاه آن است می‌لنگد و در پی کشف حقیقت می‌افتند. در خلال این جستجو متوجه می‌شوند که دلیل همه دردها و رنج هایی که در سرزمین آنها وجود دارد، پوشیده شدن حقیقت توسط نیروهای تاریک است. چیزی که مرگ مشکوک پدرشان هم به آن مرتبط است. حالا زمان تصمیم‌گیری پارتاس، شاهزادۀ بزرگتر خانواده است که آیا  فرصت ولیعهدی را رها کند و مسیری که پدرش در راه آن کشته شد را دنبال کند یا آنکه زندگیِ آرامش را  به هم نریزد و آنطور زندگی کند که عمویش از او می‌خواهد. ✅گزیده کتاب مغناطیس سیاه1 هوا گرگ و میش بود و مه غلیظی فضای جنگل را فراگرفته بود. پیرمرد با گام‌های تندتر از آنچه از مردی به سن و سال او انتظار می‌رفت، در میان درختان حرکت می‌کرد. قطرات عرق از سر و رویش می‌چکید و صدای نفس‌های سنگینش به زبری و ناصافی دست‌های چروکیده‌اش شده بود. دست‌های لرزانی که یک لوله کاغذ کهنه و رنگ و رو رفته را با تمام توان در خود می‌فشرد. هوای دم صبح آخرین روز تابستان، سرمای پاییز را در خود داشت؛ اما پیرمرد سردش نبود، انگار به جز اضطراب، احساس دیگری نداشت. هرچند لحظه یک‌بار، پشتِسرش را نگاه می‌کرد و با چشمان هراسانش در میان توده مه به دنبال چیزی می‌گشت؛ چیزی که سخت از آن واهمه داشت و گاه وبی‌گاه آن را با شاخه‌های تیره درختان اشتباه می‌گرفت. نمی‌خواست حتی یک لحظه هم توقف کند. با مشقت مشغول بالا رفتن از تپه بلندی بود که به یک باره تعادلش را از دست داد و با صورت به زمین خورد.
📣📣📣 کتابهای نشر قندیل همه جداب و سراسر معرفتی هستند👌👌👌