eitaa logo
「خـــاكِ‌مِــعـــ‌راج」
1.3هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
21 فایل
. به‌نـام‌ خـالـقِ‌ عشق🤍𓏲ּ ֶָ - بـه امـید روزی کـه پـایـان‌ یـابـد ایـن‌ فـراق‌...! • پُشـت‌جـبهـہ @animatooor کـــپی ؟! مـشکـلـی نـیــسـت لطفا محتوایی که دارای لوگوی خودِ کانال هستن فوروارد بشن ‹: ناشناسمونہ ↓((: https://daigo.ir/secret/55698875
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوجوونا بخصوص ببینید این کلیپو فلسطین چجوری اشغال شد بخشی از جنایات اسرائیلی ها حالا الان... آیا ظالم و مظلوم یکی است؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عضو شوید↓ ‹♥️'@khacmeraj⸾⸾••خاک‌معراج˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
•🧓🏻🫀• - ارزش ده سال را از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده‌اند - ارزش چهار سال را از يک فارغ‌التحصيل دانشگاه بپرس - ارزش يک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است - ارزش يک ماه را از مادری بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است - ارزش يک هفته را از ويراستار يک مجله هفتگی بپرس - ارزش يک دقيقه را از کسی بپرس که به قطار ، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است - ارزش يک ثانيه را از کسی بپرس که از حادثه‌ای جان سالم به در برده است - ارزش يک ميلی ثانيه را از کسی بپرس که در مسابقات المپيک ، مدال نقره برده است [ زمان برای هيچکس صبر نميکند، قدر هر لحظه خود را بدانيد ]
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از کانال حسین دارابی
5.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دختران فلسطینی اینگونه به مادران شهید تبریک می‌گویند و روحیه می‌دهند😭😭 خوشا به حالت ام محمد کاش مادر ما در جایگاه تو بود | عضوشوید 👇 @hosein_darabi
「خـــاكِ‌مِــعـــ‌راج」
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 #رمان_آدم_و_حوا #عاشقانه_مذهبی #قسمت‌_دویست_و_شصت ❌فصل دوم❌
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 ❌فصل دوم❌ اول نوبت این بود بعد پورمند ... تا کی دیگران میخواستن مواظب این نهال نو پا باشن ؟ تا کی مثل یه شاخه ی طرد و شکننده می خواستم به دیگران تکیه کنم ؟ مگه به صرف عوض شدن افکار باید آسیب پذیر شد و به هر کس اجازه ی تلنگر زدن داد ؟ نه نمیشد اینجوری از هیچ چیزم دفاع کنم مگر اینکه محکم باشم حداقل جلوی اون دو مرد ! باید محکم می ایستادم ... پس خیلی جدی و طلبکار گفتم : -اینجا چیکار می کنی ؟ نگاهم کرد ... انگار حرفم رو نشنید یا نخواست بشنوه ... قدمی به عقب رفت و باز هم خیره نگاهم کرد نفس عمیقی کشید و بازدمش رو از بین لب های نیمه بازش آروم آروم بیرون داد لب به هم فشرد و کمی به سمتم خم شد پر حرص گفت : - مثل اینکه دوست داری من رو بندازی به جون این و اون ! اون شوهرت بود و نخواستم سیاه پوشت کنم اما این یکی رو یه سره می فرستم اون دنیا! منظورش به پورمند بود قدمی به جلو گذاشتم : - کاری به اطرافیان من نداشته باش اونم قدمی جلو اومد : - اتفاقاً با هر مردی که نزدیکت بشه کار دارم ! پوزخندی زدم : - جداً؟ پس از خودت شروع کن ! نگاهم کرد ... انگار منظورم رو نگرفت که جوابی نداد به حالت تمسخر ابرویی بالا انداختم : - نگرفتی چی شد ؟ مهم نیست تو هیچوقت ذهنت زود مطلب رو نمیگیره اگر می گرفت که دست از سر من و شوهرم بر میداشتی ! پوزخندم بهش سرایت کرد : - تو و شوهرت ؟ ... انقدر دلت شوهر می خواست که دائم شوهرم شوهرم می کنی ؟ چرا اون بدبخت رو به اینجا کشوندی ؟ زودتر می گفتی دلت شوهر می خواد خودم شوهرت می شدم ! شعور بعضی آدما نیازی به ته کشیدن نداره که اين ادما اصلاً از شعور بی نصیب موندن رو بهش با حرص از گستاخیش گفتم : - بیشتر از کوپنت داری حرف میزنی،یه کلام پرسیدم اینجا چیکار می کنی ؟ که ترجیج میدم دیگه دلیلش رو نگی وبری کمی خودش رو عقب کشید - هنوز باهات کار دارم کجا برم ؟ ازش رو گرفتم و برگشتم سمت شیشه ی اتاق امیرمهدی : - برو دوست ندارم صدات رو بشنوم ، دیگه حرفات که جای خود داره ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 ❌فصل دوم❌ سکوت کرد و باعث شد فکر کنم لحن محکم و جدیم کار خودش رو کرده و داره راضی میشه به رفتن از روزی که امیرمهدی رو دیدم حضور پویا برام مایه ی دردسر شد و نحسی و من هیچوقت نفهمیدم به خاطر امیرمهدی بود که پویا اینچنین به نظرم می اومد يا از اول همین بود و من چشم باز نکرده بودم برای درست دیدنش ! شاید هم تا اون زمان تونسته بود به خوبی خود اصلیش رو ازم مخفی کنه ! شاید ! صداش که از پشت سر به گوشم خورد فهمیدم مثل همیشه در موردش اشتباه کردم ! - پدربزرگم فوت شده چهل و هشت ساعت بهم مرخصی دادن که بیام مراسمش دیروز تشیع جنازه بود مارال ! حزن داشت صداش ... مخصوصاً وقتی اسمم رو به زبون آورد ... حس کردم اومده که برام حرف بزنه و فکر می کنه تنها کسی که خوب درکش می کنه منم ! شاید حسش درست بود ... چون من کسی بودم که میدونستم چقدر به پدربزرگش علاقه داشت و از طرفی کسی بودم که عزیزم روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنچه نرم میکرد اما چرا فکر نکرد من نمیتونم دلداری دهنده ی خوبی باشم وقتی اون رو مسبب نبود عزیزم میدونم ؟ پوزخندی روی صورتم جا خوش کرد ! داشت با حس از دست دادن یه عزیز زندگی می کرد ! باید چی می گفتم ؟ می گفتم بهتر که پدربزرگت مرد و فهمیدی درد از دست دادن چه جوریه ؟ می گفتم حالا می تونی بفهمی چرا بال بال میزدم و اون پوزخند اون روزت چقدر من رو به قهقرا کشید ؟ می گفتم دلم خنک شد که تو هم تو این مخمصه گرفتار شدی و تازه هیچ امیدی به برگشت پدربزرگت نداری ؟ یا می گفتم میفهمم چی میگی خدا بهت صبر بده که درد از دست دادن عزیز بد دردیه ؟ باید چی می گفتم ؟ چه حس بدی داره وقتی کسی درد داره و داره تو اون درد می سوزه و تو از بس ازش بدی دیدی دلت بخواد حرفی بزنی که آتیش بگیره و بیشتر بسوزه نه خودت آروم میشی و نه میتونی آرامش بخش باشی ... درد بدیه که دلت بخواد جواب بدی های کسی رو تو بدترین شرایط روحیش بدی ! چقدر دلم میخواست بهش بگم " دلم خنک شد که بابابزرگت مرد " ولی نتونستم امیرمهدی اين همه بد بودن یادم نداده بود ... عجب معلمی بود و چقدر خوب تونسته بود مارال رو عوض کنه ! کاش هر کس که میخواست چیزی یادمون بده مثل امیرمهدی با صبر و حوصله و در عین حال با آزاد گذاشتن ادم تو انتخاب این کار رو می کرد اگر معلم من انقدر دوست داشتنی بود پس خالقش چه جایگاهی داشت ؟ مگر نه اینکه هر چیزی چه جاندار و بی جان آینه ای بود از خالقش ؟ پس ... ناخود آگاه چشم بستم و تو دلم گفتم: " ممنون خدا ممنون که امیرمهدی رو سر راه من قرار دادی ممنون که عاشقم کردی و چشمم رو به روی بهترین چیزها باز کردی " چشم باز کردم و رو به امیرمهدی خوابیده زمزمه کردم : - ممنون که بودی ممنون که انقدر خوب بودی باز هم باش من هنوز از بودنت سیراب نشدم لبخندی بهش زدم ... قطعاً از اون همه انرژی مثبت که من داشتم چیزی هم نصیب عاملش می شد ... چرخیدم رو به پویای ساکت شده گفتم : - بد دردیه میدونم و نتونستم کلمه ی بهتری پیدا کنم برای دلداری دادن ... حداقل اگر به خاطر ظلمی که در حقم کرده بود نتونستم حرف بهتری بزنم در عوض حرصم رو هم خالی نکردم و دلش رو نسوزوندم حداقل بد نکردم ! کمی عقب رفت و به دیوار تکیه داد 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 ❌فصل دوم❌ با درد گفت: - نمیدونی مارال چه آتیشی گرفتم وقتی گذاشتنش تو قبر ... دلم میخواست همه ی دنیا رو به هم بریزم لبخند تلخی زدم : - آره درد بدیه نتونی برای کسی که دوسش داری کاری بکنی سرش رو به دیوار تکیه داد و نگاهش رو به سقف دوخت : - دو روز پیش با یه ماشین تصادف کرد پسره ی احمق میگه ندیده کسی از خیابون رد بشه برای همین ترمز نکرده ... یکی نیست بهش بگه مرتیکه مگه تو پیست رالی بودی که اون همه سرعت داشتی ؟ پوزخندی زدم ... ندید و ادامه داد: - نمیزارم رضایت بدن ... اون احمق باید تا آخر عمرش بمونه گوشه هلوفدونی تا رنگ موهاش بشه رنگ دندوناش تا یاد بگیره چه جوری رانندگی میکنن ! نمیدونی چقدر حالم بده مارال ! نگاهش به سمتم تغییر مسیر داد : - دلم میخواد پسره رو خفه کنم تا بفهمه مردن چه حالی داره ! ابروهام بی اختیار بالا رفت ... دلم می خواست بگم: " چیزی که عوض داره گله نداره " ولی باز هم نخواستم تلخ باشم ... بد باشم و نیش بزنم ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - فکر نمیکنی خیلی شبیه به هم شدیم ؟ اخمی کرد: - یعنی چی؟ با ابرو به سمت اتاق امیرمهدی اشاره کردم ... نگاهش مسیر راهنمایی شده رو در پیش گرفت و خیره موند به امیرمهدی ولی خیلی زود ابرو در هم کشید : - این دوتا موضوع با هم فرق داره ! شوهر تو حقش بود چون دختری که مال من بود رو ازم گرفت تو دلم بلند بلند به تعبیرش خندیدم " مال " چه تعبیر عاشقانه ای ! از یک آدم داشت و چه تفاوتی گذاشته بود بین اتفاقی که برای پدربزرگش افتاده بود و اتفاقی که برای امیرمهدی به وجود آورده بود مگه همین فوت پدربزرگش نمیتونست آیینه ای باشه برای درک کاری که کرد و آیه ای باشه برای راهنماییش ؟ مگه اين همون اتفاقی نبود که خدا ازش تو قرآن یاد کرده بود که " به آنها که کار بد انجام دادن جزایی جز اعمال آن ها داده نمیشود؟ چرا نمی فهمید ؟ ... یا شاید ... خودش میخواست که نفهمه ... می خواست که چشماش رو ببنده و نبینه چقدر شباهت هست بین هر دو اتفاق شاید پویا از جمله آدم هایی بود که میبینن و عبرت نمیگیرن ! میبینن و نمیخوان ببینن ! پویا به خواب خرگوشی رفته بود ... همون خوابی که من به لطف امیرمهدی ازش بیدار شدم چندبار پلک زدم و نگاهش کردم ... بعد با لحنی محکم اما صدای آروم گفتم : -من آدمم کسی حق نداره در مقابل یه آدم ادعای مالکیت داشته باشه خودش رو جلوتر کشید -من میتونم ! . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 ❌فصل دوم❌ - آره تو میتونی ... همونجوری که با کلک تونستی از دست قانون در بری لبخندی زد: - تو که خوب من رو شناختی پس برای من دم از حق نزن سری تکون دادم : - تو حق و نا حق حالیت نیست وگرنه یاید الان از وجدان درد بمیری تو جنگی رو با امیرمهدی شروع کردی که اون هیچ تمایلی برای انجامش نداشت اون تا مدت ها از وجودت بی خبر بود طلبکارانه گفت: - چرا بهش نگفته بودی؟ - برای اینکه برای من تموم شده بودی پوزخندی زد : - کی من رو تموم کرده بود ؟ کی باعث شده بود دیگه نگاهمم نکنی ؟ حق داشتم مسبب این موضوع رو بکشم ! بهش توپیدم: - من ... من تمومت کردم ... من نخواستمت ... طرف تو من بودم نه امیرمهدی ... اگر قرار بود انتقامی گرفته بشه باید از من گرفته میشد سرش رو کج کرد : - خوب شد گفتی ... تو رو یادم رفته بود صاف ایستاد : - از الان جنگ من و تو شروع میشه مشکل من با شوهرت در حد رو کم کنی بود که برنده ش من بودم حرصم گرفت - تو مشکل روانی داری ‏ ابرویی بالا انداخت: -نه ... من فقط عادت ندارم بازنده باشم دستام رو مشت کردم - مسابقه ای نبود که برد و باخت داشته باشه ... تو درخواست ازدواج کرده بودی و منم ردش کردم ... همین! - اتفاقًا برعکس ... هر چیزی برای من حکم مبارزه رو داره و حالا طرف مبارزه م تویی ... به جایی می رسونمت که برای اینکه زنم بشی له له بزنی عصبی پوزخندی زدم - تو خواب ببینی ... توانقدر مرد نیستی که پای کاری که کردی وایسی و تاوانش رو بدی ... مبارزه مرد میخواد نه نامرد ... اونی که رو اون تخت خوابیده پای همه ی حرفا و کاراش وایساد و تاوان داد ... من مردونگی رو از اون یاد گرفتم کمی به سمتم خم شد و با حرص گفت : - امیدوارم زودتر بمیره تا برسی به اون روزی که برات گفتم ... میدونی اون روز چیکار می کنم ؟ ابرویی بالا انداخت : - ازت استفاده م رو میکنم و بعدش مثل یه دستمال کهنه پرتت میکنم یه گوشه پوزخندی بهش زدم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛
‌ دشمن خبیث حالا کھ سیلی را خورده، سیاستـ مظلوم‌نمایی در پیش گرفتہ. دیگران هم کمکش می‌کنند. چون فلسطینـی‌ها توانستند خود را از محاصره‌ۍ غزھ بیرون بیاورند، برسند به مراکز نظامی و غیرنظامی آن‌ها. او مظلوم است ؟! - - مظلوم‌نمایی را رژیم اشغالگر بهانہ قرار داده است تا بتواند باز به ظلم خودش ادامه بدهد. • رهبرِ انقلاب، امام خامنہ‌ای.