eitaa logo
خادمان افتخاری حضرت‌فاطمه‌معصومه‌سلام‌الله‌علیها
8هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.1هزار ویدیو
51 فایل
ویژه خادمین افتخاری آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه‌سلام‌الله‌علیها آموزش مجازی و غیرحضوری، اطلاع از اخبار و رویدادهای مربوط به حرم مطهر و خادمان افتخاری، ارتقاء سطح آگاهی عمومی خدام، #جهاد_تبیین https://eitaa.com/khadem_astan ادمین: @khademharam86
مشاهده در ایتا
دانلود
┄┅═══✼✼═══┅┄ همیشه با بود، میز کارش هم رو به بود، موقع مونتاژ می‌رفت وضو می‌گرفت و می‌آمد. یک‌بار به شوخی گفتم آقا مرتضی! وسواسی شدی؟ گفت: نه! کارکردن برای یک حریمی دارد. راجع به جنگ بایستی درست وارد شد. ماشه‌ی دوربین را می‌خواهی بچکانی، قبلش یک سری دارد. ┄┅═•°••⃟🕊⃟•°•═┅┄ شهید سید مرتضی آوینی : در رکاب زیباست اما از حاضر از آن زیباتر است؛ برای امام خمینی زیباست، اما برای ای از آن هم زیباتر است. ╔═•__●°•🌷•°●__•══╗ @khadem_astan ╚══•__●°•🌷•°●__•═╝
┄┅═══✼✼═══┅┄ عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می خواند.👌 به یاد دارم از سن هشت سالگی روزه اش را به طور كامل می گرفت. او به قدری نسبت به مقیّد و حساس بود كه مسافرتها و مأموریتهایش را به گونه ای تنظیم می كرد تا كوچكترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت می خواند و ما را نیز به تشویق می كرد ┄┅═•°••⃟🕊⃟•°•═┅┄ آخرین بار كه به خانه آمد، سخنانش دلنشین تر از روزهای قبل بود. از گفته های او در آن روز، یكی این بود كه: وقتی اذان صبح می شود، پس از اینكه گرفتی، به طرف بایست و بگو ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار. به شوخی دلیل این كار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته عباس بی اختیار در گوش من تكرار می شود... ╔═•__●°•🌷•°●__•══╗ @khadem_astan ╚══•__●°•🌷•°●__•═╝
┄┅═══✼✼═══┅┄ در یکی از کارگره خورده بود، نزديك بود و بايد كاری می‌كرديم، اما نمی‌دانستيم چه كاری بهتره. يكدفعه ابراهيم از خارج شد! به سمت تپه عراقی‌ها حركت كرد و بعد روی تخته سنگی به سمت ايستاد! با صدای بلند شروع به گفتن اذان صبح كرد! ما هر چه داد می‌زديم كه بيا عقب، الان عراقی‌ها تو رو ميزنن، فايده نداشت. تقريباً تا آخر را گفت. ┄┅═•°••⃟🕊⃟•°•═┅┄  با تعجب ديديم كه صدای تيراندازی عراقی‌ها قطع شده! ولی همان موقع يک شليک شد و به ابراهيم اصابت كرد ما هم آورديمش عقب! زخم گردن ابراهيم را بست ناگهان متوجه شدیم تعدادی از سمت عراقی‌ها با پارچه های سفید دستانشان را بالا گرفته و به سمت ما می‌آمدند، اول فکر کردیم حقه باشد، اما بعد دیدیم همه آن‌ها به همراه فرمانده‌شان خودشان را تسلیم کردند، فرمانده‌شان را کردیم او با می‌گفت به ما گفته‌ بودند شما نیستید، اما وقتی یکی از شما اذان گفت فهمیدیم شما اهل و به پیامبرید. وقتی نام علیه السلام را برد با خود گفتم ما داریم با برادرانمان می‌جنگیم، من و کسانی که با من هم عقیده بودند تصمیم گرفتیم تسلیم بشیم، بقیه هم برگشتند عقب. وقتی فهمیدند ابراهیم زنده است همه به دیدارش رفتند ابراهیم حتی کسی را که شلیک کرده بود بخشید، بعد از آن فرمانده عراقی به ما کمک های زیادی کرد. ╔═•__●°•🌷•°●__•══╗ @khadem_astan ╚══•__●°•🌷•°●__•═╝