هدایت شده از هيئت 14 معصوم شهرستان آذرشهر
#عفافگرایی
#داستانک
#زندگی_عفیفانه
✴️پیرمردی، پس از پایان هر روز، از درد و سختی هایش می نالید.
🔷دوستی از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری؟
👈پیرمرد گفت:
🔶دو #باز شکاری دارم، که باید آنها را رام کنم.
🔶دو #خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند.
🔶دو #عقاب دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم.
🔶#ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
🔶 و یک#شیر دارم که باید در قفسی آهنین، زندانی اش کنم.
🍂این کار روزانه من است که این چنین مرا رنجور کرده است.
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
🔷دوستش گفت: چه میگویی؟ با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی این همه حیوان را با هم در یک جا، جمع و مراقبت کند!؟
👈پیرمرد گفت:
🔶آن دو باز #چشمان من هستند، که باید با تلاش از آنها مراقبت کنم.
🔶خرگوشها #پاهای من هستند، که باید مراقب باشم به سوی گناه کشیده نشوند.
🔶دو عقاب، #دستان من هستند، که باید به آنها کسب روزی حلال را آموزش دهم.
🔶 مار، #زبان من است، که مدام باید دربندش کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او سر بزند.
🔶و آن شیر، #قلب من است که با وی در نبردم که مبادا، کارهای شروری از او سر بزند.
┄┅┅┅🌷🌷🌷┅┅┅┄
@chahardah_maasom14
هدایت شده از 👑بـا خـــدا بـاش پـادشـاهے ڪن👑
#داستانک
ابوبصیر گفت مرا همسایه ای بود از معاونین و همکاران سلطان جور ، ثروت زیادی به دست آورده بود.چند کنیز آوازه خوان و مطرب داشت و پیوسته مجلسی از هواپرستان تشکیل میداد به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرانید کنیزان آواز می خواندند و آنها شراب میخوردند ، چون مجاور با من بود همیشه به واسطه شنیدن آن منکرات از دست او ناراحتی داشتم چند مرتبه گوشزدش کردم ولی نپذیرفت ، آن قدر اصرار و مبالغه نمودم تا روزی گفت : من مردی مبتلا و اسیر شیطانم اما تو گرفتار شیطان و هوای نفس نیستی ، اگر وضع مرا به صاحب خود حضرت صادق (ع) بگویی شاید خداوند مرا از پیروی نفس به واسطه تو نجات دهد ، ابوبصیر گفت سخن آنمرد بر دلم نشست ، صبر کردم تا زمانی که خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم داستان همسایه ام را به آن جناب عرض کردم فرمود : وقتی به کوفه برگشتی او به دیدن تو می آید بگو جعفربن محمد (ع) می گوید آنچه از کارهای زشت می کنی ترک کن برایت بهشت را ضمانت میکنم به کوفه برگشتم مردم به دیدنم آمدند او نیز با آنها بود همینکه خواست حرکت کند نگاهش داشتم وقتی اطاق خلوت شد ، گفتم وضع تو را برای حضرت صادق (ع) شرح دادم ، فرمود او را سلام برسان و بگو آن حال را ترک کند تا برایش بهشت را ضمانت کنم گریه اش گرفت ، گفت تو را به خدا قسم جعفربن محمد (ع) این حرف را به تو فرمود ؟ سوگند یاد کردم آری ، گفت همین مرا بس است از منزل خارج شد ، پس از چند روز که گذشت از پی من فرستاد ، وقتی پیش او رفتم دیدم پشت درب ایستاده برهنه است گفت هرچه در خانه مال داشتم در محلش صرف کردم و چیزی باقی نگذاشتم اینک می بینی از برهنگی پشت درب ایستاده ام ، من به دوستان خود مراجعه کردم مقداریکه تامین لباسش را بکند تهیه نموده برایش آوردم ، باز پس از چند روز دیگر پیغام داد مریض شده ام بیا تو را ببینم در مدت مریضیش مرتب از او خبر می گرفتم و با داروهایی به معالجه او مشغول بودم ، بالاخره به حال احتضار رسید در کنار بسترش نشسته بودم و او در حال مرگ بود در این موقع بیهوش شد وقتی به هوش آمد ( در حالی که لبخندی بر لبانش آشکار بود ) گفت ابابصیر : صاحبت حضرت صادق (ع) به وعده خود وفا کرد ، این به گفت و دیده از جهان بربست ، در همان سال وقتی به حج رفتم در مدینه خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم درب منزل اجازه ورود خواستم ، همینکه وارد شدم هنوز یک پایم در خارج و یکی داخل منزل بود که حضرت فرمود ابابصیر ! ما به وعده خود نسبت به همسایه ات وفا کردیم.
✨✨✨
@ba_khodabash1
✨✨✨