eitaa logo
خادمیاران رضوی شهرستان آذرشهر
634 دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
1هزار ویدیو
55 فایل
ارتباط باکانون مرکزی خدمت رضوی آذرشهر: ۰۴۱۳۴۲۲۱۳۸۲ ۰۴۱۳۴۲۲۱۸۴۰ آدرس:آذرشهر_کوی امام رضا(چاپارلار)_دفتر مرکزی خدمت رضوی 09143051081 آقای غفاری(مسئول روابط عمومی) ارسال اخبار و گزارش فعالیت ها و عملکرد ها: 09366569147خانم صفری(مسئول،خبررسانه،ف مجازی)
مشاهده در ایتا
دانلود
✴️پیرمردی، پس از پایان هر روز، از درد و سختی‎ هایش می نالید. 🔷دوستی از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری؟ 👈پیرمرد گفت: 🔶دو شکاری دارم، که باید آنها را رام کنم. 🔶دو هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند. 🔶دو دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم. 🔶 هم دارم که آن را حبس کرده ام. 🔶 و یک دارم که باید در قفسی آهنین، زندانی اش کنم. 🍂این کار روزانه من است که این چنین مرا رنجور کرده است. 🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 🔷دوستش گفت: چه می‎گویی؟ با من شوخی می‎کنی؟ مگر می‎شود انسانی این همه حیوان را با هم در یک جا، جمع و مراقبت کند!؟ 👈پیرمرد گفت: 🔶آن دو باز من هستند، که باید با تلاش از آنها مراقبت کنم. 🔶خرگوش‌ها من هستند، که باید مراقب باشم به سوی گناه کشیده نشوند. 🔶دو عقاب، من هستند، که باید به آنها کسب روزی حلال را آموزش دهم. 🔶 مار، من است، که مدام باید دربندش کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او سر بزند. 🔶و آن شیر، من است که با وی در نبردم که مبادا، کارهای شروری از او سر بزند. ┄┅┅┅🌷🌷🌷┅┅┅┄ @chahardah_maasom14
ابوبصیر گفت مرا همسایه ای بود از معاونین و همکاران سلطان جور ، ثروت زیادی به دست آورده بود.چند کنیز آوازه خوان و مطرب داشت و پیوسته مجلسی از هواپرستان تشکیل میداد به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرانید کنیزان آواز می خواندند و آنها شراب میخوردند ، چون مجاور با من بود همیشه به واسطه شنیدن آن منکرات از دست او ناراحتی داشتم چند مرتبه گوشزدش کردم ولی نپذیرفت ، آن قدر اصرار و مبالغه نمودم تا روزی گفت : من مردی مبتلا و اسیر شیطانم اما تو گرفتار شیطان و هوای نفس نیستی ، اگر وضع مرا به صاحب خود حضرت صادق (ع) بگویی شاید خداوند مرا از پیروی نفس به واسطه تو نجات دهد ، ابوبصیر گفت سخن آنمرد بر دلم نشست ، صبر کردم تا زمانی که خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم داستان همسایه ام را به آن جناب عرض کردم فرمود : وقتی به کوفه برگشتی او به دیدن تو می آید بگو جعفربن محمد (ع) می گوید آنچه از کارهای زشت می کنی ترک کن برایت بهشت را ضمانت میکنم به کوفه برگشتم مردم به دیدنم آمدند او نیز با آنها بود همینکه خواست حرکت کند نگاهش داشتم وقتی اطاق خلوت شد ، گفتم وضع تو را برای حضرت صادق (ع) شرح دادم ، فرمود او را سلام برسان و بگو آن حال را ترک کند تا برایش بهشت را ضمانت کنم گریه اش گرفت ، گفت تو را به خدا قسم جعفربن محمد (ع) این حرف را به تو فرمود ؟ سوگند یاد کردم آری ، گفت همین مرا بس است از منزل خارج شد ، پس از چند روز که گذشت از پی من فرستاد ، وقتی پیش او رفتم دیدم پشت درب ایستاده برهنه است گفت هرچه در خانه مال داشتم در محلش صرف کردم و چیزی باقی نگذاشتم اینک می بینی از برهنگی پشت درب ایستاده ام ، من به دوستان خود مراجعه کردم مقداریکه تامین لباسش را بکند تهیه نموده برایش آوردم ، باز پس از چند روز دیگر پیغام داد مریض شده ام بیا تو را ببینم در مدت مریضیش مرتب از او خبر می گرفتم و با داروهایی به معالجه او مشغول بودم ، بالاخره به حال احتضار رسید در کنار بسترش نشسته بودم و او در حال مرگ بود در این موقع بیهوش شد وقتی به هوش آمد ( در حالی که لبخندی بر لبانش آشکار بود ) گفت ابابصیر : صاحبت حضرت صادق (ع) به وعده خود وفا کرد ، این به گفت و دیده از جهان بربست ، در همان سال وقتی به حج رفتم در مدینه خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم درب منزل اجازه ورود خواستم ، همینکه وارد شدم هنوز یک پایم در خارج و یکی داخل منزل بود که حضرت فرمود ابابصیر ! ما به وعده خود نسبت به همسایه ات وفا کردیم. ✨✨✨ @ba_khodabash1 ✨✨✨