یاد خدا ۳۸.mp3
12.71M
#یاد_خدا ۳۸
#استاد_شجاعی | #استاد_حیدری_کاشانی
√ چرا فعالیتهای جهادی من، اونطور که باید رشد نمیکنند؟
چرا من با اینهمه سابقهی کار هیئتی و جهادی و فرهنگی، اصلاً با خدا احساس صمیمیت نمیکنم؟
#اخلاق_اسلامی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
13.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به کمتر از سه فرزند فکر نکنید!
#خانواده_آسمانی
#تربیت_معنوی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
27.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 امام جمعه سمنان:
برخی مسئولین «رباخوار فرهنگی» هستند!
🔴 «اگر امروز از حجاب شرعی عقب نشینی کنیم فردا باید سر برهنگی و عدم برهنگی بجنگیم »
#حجاب_فاطمی
#غیرت_علوی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مهدی خزعلی مزدوران اینترنشنال را با خاک یکسان کرد؛ از رضا پهلوی تا فائزه هاشمی، همگی ستون پنجم و دشمنان مردم ایران هستند!
#جهاد_تبیین_بر_همه_ما_واجب_است
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
«هرگاه تصمیم گرفتی بدون #حجاب و با ظاهر غیر اسلامی بیرون بروی
بدان که غرب را در تهاجم فرهنگیاش یاری میکنی و توجه جوانانی که سعی بر حفظ نگاهشان دارند را جلب میکنی‼️
مبادا حجابی که بر تو واجب شده تا تو را با نجابت فاطمی پاکدامن نگه دارد را تحریف کنی چراکه تو آبروی تمامی دختران محجبه و پاکدامن هستی. با این همه اگر همچنان به این مسئله بی توجه بودی، بدان که دیگر اسم شیعه بر روی تو نمیتوان گذاشت.»
#شهید_علاءحسن_نجمه
#شهدا_التماس_دعای_خیر
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
Panahian-Clip-Chikar Konim Emamzaman Biyaad.mp3
1.67M
🎵 چکار کنیم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) بیاید؟!
💢 رفتی یک گوشه برای خودت خوب شدی؟!
اینجوری که نمیشه...
حجتالاسلام#پناهیان
#امام_زمان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♨️ قابل توجه مسئولان و مردمی که اصلا به این سخنان مهم رهبری هیچ توجهی نکرده اند و الان هم هیچ توجهی ندارند.
رهبری: ضرر پفک بیشتر است یا فلان برنامه یا بازی⁉️‼️
سخنان بسیار مهم و کمتر شنیده شده رهبری:
🔺کالای فرهنگی اهمیتش از کالای مصرفی جسمانی مهمتر است...
... تولید کالای فرهنگی مفید و جلوگیری از کالای فرهنگی مضر...
🗓 ۱۶ خرداد ۱۳۹۵
#اللهم_احفظ_قائدنا_الخامنه_ای_الی_ظهور_الحجه
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
فرضکن#حضرتمهدیبهتومهمانگردد
#ظاهرتهستچنانیکهخجالتنکشی؟
#باطنت هستپسندیدهصاحبنظری؟
#خانهات لایقاوهستکهمهمانگردد؟
#لقمهاتدرخوراوهستکهنزدشببری؟
حاضری#گوشیهمراه توراچکبکند؟
باچنانشرطکهدر#حافظهدستینبری
واقفیبر#عملخویش توبیشازدگران؟
میتوانگفتتورا#شیعهاثنیٰعشری؟
#عاقبتمون_شهدایی_ان_شاالله
🤲دعایخیردرحقهمدیگررافراموش
نکنیم 🤲
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
السلام علیک یا ابا عبدالله
💠 ( ۲۲) اسفند
💠 هفتصدو سیوپنجمین( ۷۳۵)روز
#قرائت_زیارت_عاشورا
وچهل ۴۰ مرتبه ذکر
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
• ••••••••••••••••••••••••
متوسل می شویم به
⬇️⬇️⬇️
کشتی نجات اباعبدالله(ع)
و
شهیدان معززراه اسلام
⬇️⬇️⬇️
🌹#نوید_صفری
🌹#محمدرضا_داودی
🌹#امیرقلی_آذری
••••••••••••••••••••••••
⏰ شروع ⏮
۲۶ بهمن ( ۱۴۰۰ )-- ۱۳ رجب
❇️ ادامه ⏮
تازمانی که پروردگار توفیق عنایت نماید
••••••••••••••••••••••••
دوستان معنوی گرانقدر
اولین نیتمان از
#توسل_به_شهدا_و_زیارت_عاشورا
✅سلامتی وتعجیل در ظهور امام زمان باشد
وپس ازآن⬇️⬇️⬇️
✅نماز اول وقت
⛔️ترک گناه
✅حاجات شخصی
••••••••••••••••••••••••
⏰زمان قرائت #زیارت_عاشورا
ازاذان صبح تا نیمه شب شرعی هرروز می باشد
•••••••••••••••••••••••••
ان شاالله به هرنیتی مهمان شهدای گرانقدر شده اید حاجت روا باشید
#دعای_خیر_در_حق_همدیگر_را_فراموش_نکنیم
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
شهید محمدرضا داودی
فرزند: عبدالرحمن
تاریخ ولادت:۱۳۴۸
تاریخ شهادت:۱۳۶۳/۱۲/۲۲
شادی روح شهید وپدرومادربزرگوارش صلوات
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
شهید والامقام امیرقلی آذری
فرزند: حیدر آقا
تاریخ ولادت:۱۳۴۱
تاریخ شهادت۱۳۶۳/۱۲/۲۲
شادی روح شهید و پدرومادربزرگوارش صلوات
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
#رمان
#ناحله💐
پارت¹⁵⁷
صورتم جمع شده بود از دردش ولی بازم نگاهم به محمد بود که بشقاب تو دستش رو انداخت کنار و با عجله اومد سمت من و داد زد:فاطمهه؟؟؟فاطمهه!!!!!!
با حرفش به خودم اومدم نگاهم برگشت سمت دستم که ازش خون میومد سلما با پوزخند نگاهم میکردلبم رو به دندون گرفتم که مامان هم با عجله بهم نزدیک شد از صندلی ای که روش نشسته بودم پاشدم محمد دستم رو گرفت و با بهت نگاه میکرد بلند گفت:عه عه حواست کجاس فاطمه؟
شوری اشکم رو تو دهنمحس کردم دستم رو گرفتم زیر شیر آب که مامان گفت:فاطمه چیکار کردی با خودت؟این دست بخیه میخواد
چیزی نمیگفتم فقط خیره به دستم نگاه میکردم
خیلی ازش خون میرفت با این حرف مامان محمد یه چادر از گوشه ی اشپزخونه برداشت و انداخت رو سرم و گفت:مامان من میبرمش بیمارستان
دستمو کشید که یه نفر گفت:عه اون چادره منههه!
محمد بی توجه به اون صدا من رو دنبال خودش کشوند اصلا تو حال خودم نبودم حس میکردم یا روزه منو گرفته یا خل شده بودم دستم رو گرفته بود از بین جمعیت رد شدیمو رفتیم سمت ماشین
در ماشین رو باز کرد توش نشستم در رو محکمبست و خودش هم نشست تو ماشین نگاهش پر از اضطراب بود.
از تو داشپورت چندتا دستمال در اورد و پیچید دور دستم با لحن دلسوزانش گفت: فاطمه خیلی درد داری؟
چیزی نگفتم
محمد:چرا باهام حرف نمیزنی فاطمه؟؟
باز هم چیزی نگفتم
محمد:اتفاقی افتاده؟
سوییچُ زد و پاشو جوری رو پدال فشرد که ماشین با سرعت از جاش کنده شد از درد صورتم جمع شده بود ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم چند دقیقه بعد رسیدیم یه درمانگاه از ماشین پیاده شدیم رفتیم تو اورژانس تازه فهمیدم کجا اومدیم بعد از چند دقیقه یه پرستار اومد و به دستم دوتا بختیه زد محمد دست به سینه بالا سرم ایستاده بود. ابروهاش توهم گره خورده بود و چیزی نمیگفت بعد از اینکه پرستار رفت پرده رو کنار زد و خارج شد بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:بریم؟
قدم های بلند سمت ماشین بر میداشت من هم دنبالش میرفتم برگشت سمتم
محمد:افطار خوردی؟
سرمو تکون دادم نشستیم تو ماشین بلافاصله برگشت سمت من و گفت:فاطمه جان چرا حرف نمیزنی؟چیشده خانومم؟
به زور گفتم:محمد دهنم سوختههه نمیتونم حرف بزنم
محمد:چرا؟
فاطمه:چایی کوفتی رو داغ خوردم
زد زیر خنده به حالت قهر برگشتم دستشو گذاشت زیر چونمو صورتمو برگردوند
محمد:فاطمه هر چی دیدی از چشم خودت دیدیا!!
دوباره خواستم برگردم که محکم تر گرفت چونمو نگاهمو ازش گرفتمو گفتم:برو بچسب به سلما جونت.
نزاشت حرفم تموم بشه داد میزدو میخندید
محمد:وای دوره زمونه عوض شده ببین کی به کی میگه!!!
چیزی نگفتم
دستشو برد سمت سوییچو استارت زد.
محمد:ببرمت خونه لوسِ من؟
چپ چپ نگاش کردم
فاطمه:لوس خودتی نه خیر
بی توجه به حرفم راه افتاد سمت خونه خودشون.
سه ماه از سالگرد بابای محمد میگذشت تو این چند وقت همش درگیر مراسم و لباس و کارت و چیزای دیگه بودیم قرار بود امروز با مژگان و محمد بریم چندتا مزون و لباس انتخاب کنیم واسه عروسیمون...
_نویسندگان:
•فاطمه زهرا درزی
•غزالهمیرزاپور
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
#رمان
#ناحله💐
پارت¹⁵⁸
کلافه به ساعت رو مچم نگاه کردم
فاطمه:اه چرا نمیاد پس؟!!
مامان گفت:چرا انقدر تو غر میزنی؟
فاطمه:خب چیکار کنم؟خسته شدم تازه درس هم دارم.
مامان:خب خودت از ذوق داشتی میمردی زود حاضر شدی
فاطمه:وا مامان ...!
با شنیدن صدای بوق ماشین محمد گفت:بیا اومد
ازش خداحافظی کردمو رفتم پایین تو دوربین گوشیم یه نگاه به خودم کردمو در رو باز کردم.
محمد منتظر تو ماشین به رو به روش خیره بود
در ماشین رو باز کردمو گفتم:پخخخخ
برگشت سمتم لبخند زد و گفت:سلام
فاطمه:سلام
محمد:خوبی؟
فاطمه:اوهوم!عالی تو چطور؟
محمد:منم خوبم خب کجا بریم؟
گوشیم رو در اوردمو ادرسی که از مژگان گرفتمو براش خوندم این دوازدهمین مزونی بود که میرفتیم سرش رو تکون دادو حرکت کرد.
فاطمه:چرا انقدر دیر اومدی؟
محمد:رفتم بنزین بزنم که معطل نشی!
فاطمه:اها چه خبر؟
محمد:سلامتی رهبر
چیزی نگفتم به تیپشنگاه کردم پیرهن آبی روشنِ تو تنش جذاب ترش میکرد ساعتی که بابا سر عقد بهش زده بود تو دستش بود بعد از چند دقیقه سکوت رسیدیم همونجایی که مژگان ادرسش رو داده بود محمد بعد از اینکه پارک کرد پیاده شد منم همراهش پیاده شدم کنارش ایستادمو دستش رو گرفتم لبخند زد و دستمو محکم فشرد با دیدن مژگان دست محمدُ ول کردمو رفتم سمتش همو بغل کردیمو رفتیم تو مزون محمدم پشت سرمون اومد یهو برگشتم سمت محمد و گفتم:محمدد!!!منالان باید لباس عروس بپوشم؟
محمد خندید و گفت:نمیخوای بپوشی؟
فاطمه:خجالت میکشم وای...
لبخندش عمیق تر شد محمد یه گوشه ایستاد
من و مژگان رفتیم بین لباس ها..
با دیدن هر کدوم کلی ذوق میکردیمو میخندیدیم
همینجور که بینشون میچرخیدیمو حرف میزدیم چشممون به یه لباس سفید قشنگ خورد مژگان ایستاد و گفت:وای فاطمه اینو نگاااا
فاطمه:اره منم میخواستم بگم خیلی نازه تازه زیاد باز هم نیست.
دامنش رو گرفتم تو دستم
فاطمه:وای مژی این خیلی قشنگه.
بزار برم به محمد بگم بیاد
دستم رو کشید و گفت:نه تو وایسا من میرم صداشمیکنم
سرمو تکون دادمو گفتم:باشه
دور لباس چرخیدم خیلی خوب بود قسمت بالاش حلقه ای بود حلقش تقریبا حدود سه سانت بود از بالا تا پایینش پر از نگین و سنگ های قشنگ بود در عین سادگی فوق العاده بود و به دلم نشست
دستم رو بردم سمت تورش و یه خورده رفتم عقب که حس کردم خوردم به یکی چشم هام رو بستم و صورتم جمع شد ناخوداگاه برگشتم ببینم کیه که با لبای خندون محمد مواجه شدم
فاطمه:وای ترسیدم محمد.
محمد:کدوم لباسه؟
فاطمه:اینه نگاه کن چقدر قشنگه.
مژگان بلند گفت:مگه میشه سلیقه ی من بد باشه
محمد برگشت طرفش بعد از یه مکث چندثانیه ای نگاهم کرد
محمدخوبه؟ دوسش داری؟
فاطمه:ب نظر منکه اره ولی تو چی میگی؟
محمد:من حرفی ندارم همین که تو میگی قشنگه
قشنگه!دستم رو گرفت و رفتیمسمت مسئول مزون قدم های مژگان رو پشتمون حس میکردم
محمد گفت:باهاشون صحبت کنین اگه خواستی بپوشش راستی زنگ بزن از مامان هم نظرشونو بپرس
فاطمه:مامان تو راهه
محمد:اها باشه
این رو گفت و از ما دور شد قرار شد تا مامان بیاد لباس رو بپوشم مسئول مزون مشغول در اوردن لباس بود رفتم تو اتاق پرو و با کمک مژگان و یه خانم دیگه که تو مزون بود لباس رو پوشیدم.
انقدر که به تنم قشنگ شده بود دلم میخواست از ذوق جیغ بزنم اطراف لباسم رو با دستم جمع کردم و یکم اوردمش بالا و چرخیدم و به قیافه خودم تو آینه زل زدم یاد همه ی روزهایی افتادم که واسه بدست اوردن محمد زار میزدمو گریه میکردم اون موقع فقط یه آرزو داشتم اونم رسیدن به محمد بود مژگان هلم داد که یه ذره جابه جا شدم
فاطمه:چته مژگان ؟اه میافتم زمین لباس مردم نخ کش میشه چرا درک نداری؟
مژگان:میگم برم به آقا محمد بگم بیاد؟حواست کجاست تو دختر؟
فاطمه:خب برو بگو بیاد دیگه به من چیکار داری؟ای بابا
با رفتن مژگان دوباره تو سیل رویاهام غرق شدم چشم هام رو بستمو به شب عروسیم فکر کردم که با این لباس قراره دست تو دست محمد وارد تالار بشم...
_نویسندگان:
•فاطمه زهرا درزی
•غزالهمیرزاپور
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹
13.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۹ توصیه عالی از مرحوم آیت الله کشمیری رحمت الله علیه درباره ماه مبارک رمضان
#اللهماجعلعواقبامورناخیرا
#التماس_دعای_خیروشهادت
https://eitaa.com/khademanshohada
خادمان🌹شهدا🌹