📝| #خاطره
📚| #ابووصال
ڪتاب طلبه دانشجو،
#شهید_محمدرضا_دهقان🕊
ای شهیدان،عشق مدیون شماست
هرچه ما داریم از خون شماست
ای شقایق ها و ای آلاله ها🌷
دیدگانم دشت مفتون شماست . . .
🥀| #خاطره
دوره دبیرستان اوج ورزش پارکور او بود.یک
سال در آنجا بنایی داشتند در فضای حیاط
کیسههای گچ و سیمان و تپه های خاک و ما
سه زیاد بود که به عنوان موانع استفاده میکرد
و ورزش مورد علاقهاش را تمرین میکرد.وقتی
به خانه میآمد هیکل و لباسش خاکی بود.
#ابووصال
#روزشمارشهادت
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
[۱۶روزماندهتاشهادت🌹🍃]
📿ذکر دائم حاج عبدالله
📌در عملیات «والفجر ۴» مریوان در دشت شیلر میخواستیم یک مین قمقمهای را منفجر کنیم، اما نمیتوانستیم؛ نه خنثی میشد و نه منفجر.😒
🍃حاج عبدالله آمد و گفتیم: «نمیشود این را کاری کرد».
او گفت: «بسمالله، گفتید؟»
گفتیم: «بله، گفتیم».
او بسماللهالرحمنالرحیم گفت، همان کارهای مرا انجام داد و مین ترکید؛ شهید نوریان گفت: «شما بگویید بسمالله الرحمن الرحیم کار درست میشود».🙃
🍃 حسین روشنی قائم مقام اطلاعات لشکر ۱۰ سیدالشهدا بود؛ میگفت: «در جاده اهواز ـ خرمشهر ماشینم خراب شده بود؛ داشتم دل و جگر این ماشین را در میآوردم؛ هر چه تلاش میکردم نمیتوانستم آن را درست کنم؛ دیرمان شده بود.
🛻ماشین حاجعبدالله آمد.
ـ حسین آقا چی شده⁉️
ـ ماشین درست نمیشود.
ـ بسمالله الرحمنالرحیم گفتید⁉️
ـ بله، بسمالله گفتیم. آمد و بسماللهالرحمنالرحیم گفت و استارت زد و ماشین روشن شد.🙂
🌷#شهید_حاجعبدالله_نوریان
✍انتشار به مناسبت آغاز عملیات والفجر۴
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#سیره_شهدا
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷من در جمع شما هستم!
خوابی که حاج قاسم پس از شهادت، #شهید_مهدی_زینالدین دید ...🕊
🌷#شهادت: ۱۳۶۳/۰۷/۲۸
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┄┄
#خاطره
#سالگرد_شهادت
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷فرمانده بیبَدیل
🕊محسن چریک؛ اسطورهای که هنوز هم نشناختهایم!
🌷سردارشهیدسعیدگلاببخش
✍راوی: فرجالله مرادیان همرزم شهید
🖇انتشار به مناسبت سالگرد شهادت
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#سالگرد_شهادت
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🕊سربندهای #یامهدی
🌷هر بار همین ماجرا تکرار میشد. یک پا میایستادند و گریه و زاری راه میانداختند تا دلمان نرم شود. در بین آنها، یکی از همه جالبتر بود؛ نه گریه میکرد و نه میرفت.
🍂پشت لبش هنوز سبز نشده بود و بچه میزد، ولی میگفت:《شونزده سالمه》.
فکر کردم حرفم را نشنیده، برای همین دوباره بلندتر گفتم:《 برو لباسهات را عوض کن، تو هم مثل بقیه نمیتونی بری》.
🍂همانطور که ایستاده بود، صاف در چشمانم زل زد و گفت:《 تا شب خیلی مونده، اگه تصمیمتون عوض شد، خبرم کنید》.
🍂به شب نرسیده، یکی از غواصها تیر خورده بود و یک نفر باید جایگزینش میشد. وقتی او را با لباس غواصی دیدم، حسابی خندهام گرفت:《 ای ناقلا! چیکار کردی که تو را انتخاب کردن؟》
🍂همانطور با ذوقی که از چشمهایش میبارید با خنده گفت:《 نذر کردم هر بار هزار تا صلوات📿 برای امام زمان 《عجل الله》 بفرستم》.
✍منبع: فاطمه غفاری، روزگاران۷: خاطرات غواصان،ص۹۰.
✍پ.ن: به یاد امام زمان(عجلالله)
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸 #طنز_جبهه 😂🤣
🖇 ترکش کلوخ !!
🍃بعد از عملیات کربلای چهار، در شب منطقهای را تحویل گرفتیم تا خاکریز احداث کنیم.
بلدوزرها را آماده کردیم و به جلو بردیم تا در تاریکی شب کار کنیم چون فاصله با دشمن کم بود، چون روز نمیتوانستیم کار کنیم.
🍃شب شد بچهها رو توجیه کردیم که در صورتی که زخمی شدین، سریع تا جان دارین دنده بلدوزر را خلاص کنید تا بلدوزر شمارو با خود نبرد و ما بتوانیم به داد شما برسیم.
🍃از آنجایی که یکی از رزمندهها اولین بار بود که به جبهه اعزام شده بود، بعد از توجیه شروع به کار کرد و چند دقیقهای نگذشته بود که خمپارهای دقیقاً پشت سر بلدوزر خورد زمین و یک کلوخ داغ درست افتاده بود داخل یقه لباسش، او سریع بلدوزر را متوقف کرد و پرید پایین و شروع کرد به داد و فریاد و یا حسین گفتن، دوید به طرف آمبولانس وقتی گرفتیمش و لباسش درآوردیم، فقط یه کلوخ پیدا کردیم و خبر ی از ترکش نبود😒 و دشمن متوجه ایست بلدوزر شد وتا توانست آتش بر سرمون ریخت و ما هم به تلافی اینکه اون شب نتونستیم کار کنیم، اون رزمنده را تو خاکها غلط دادیم چند کلوخ حسابی بهش زدیم و کلی خندیدیم.😂😂
✍راوی: هوشنگ صادقی، جمعی پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد استان فارس
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✍ مدّتها از عملیات سومار گذشته بود. یکروز نزد من آمد و گفت: «چند روز مرخّصی میخوام. باید برم کرمان.»
گفتم: «تو مدّت زیادی اونجا موندی؛ حتماً خسته شدی. من هم حرفی ندارم؛ میتونی بری.»
گفت: «موضوع خستگی نیست. کارهای دیگهای دارم.»
مرخصی گرفت و رفت. چند روز بعد برگشت.
با خوشحالی گفتم: « چه زود برگشتی؟! کارهات تموم شد😳؟»
گفت: « حاج آقا! من دفعهی قبل از طرف سپاه اعزام شده بودم وا حساس میکردم بر حسب وظیفه اومدم اینجا؛ این برام عذابآور بود. لذا به کرمان رفتم و با سپاه تسویه حساب کردم و حالا آزادِ آزاد هستم و به میل و اختیار خودم اومدم☺️.»
سکوت کرد و سپس ادامه داد: «میخوام حضورم در جبهه برای خدا باشه، نه به خاطر انجام وظیفه🙃.»
🕊۱۲ آذرماه ۱۳۶۰ -- سالروز شهادت علی اکبر محمد حسینی
فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع)
تیپ ۴۱ ثارالله (ع) کرمان
یار حاج قاسم در جبههها
🌷#شهادت: عملیات طریق القدس (فتح بستان) - پل سابله
نقل از کتاب📚 حماسه سابله
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#سالگرد_شهادت
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❄️ سرمای قلاجه
🖇سال ۶۲ ما از پادگان #دوکوهه به اردوگاه #قلاجه (گردنه بین اسلام آباد و ایلام) منتقل شدیم. در آن وقت، هوای قلاجه مقداری سرد بود.
🍃ما اورکت هایی که در پادگان #دوکوهه داشتیم، برای استفاده برادرها به آنجا انتقال دادیم. حاج #همت یک شب
✍راوی: 🕊شهید عبادیان مسئول تدارکات لشکر ۲۷ محمدرسولالله(ص)
🖇#تصویر: اردوگاه قلاجه - حضور شهید همت در مقر تاکتیکی لشکر ۲۷ محمدرسولالله (ص)
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄
#خاطره
#شهید_محمدابراهیم_همت
#خادمین_شهدا_بافت
🌱@khademin_baft_kerman
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•