eitaa logo
کمیته خادم الشهداء بافت
319 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
26 فایل
📢 پایگاه اطلاع رسانی کمیته خادمین شهدا شهرستان بافت 🆔 ارتباط با واحد خواهران : @Ma_ghasemii 🆔 ارتباط با واحد برادران : @mmdkh5
مشاهده در ایتا
دانلود
📝| 📚| ڪتاب طلبه دانشجو، 🕊 ای شهیدان،عشق مدیون شماست هرچه ما داریم از خون شماست ای شقایق ها و ای آلاله ها🌷 دیدگانم دشت مفتون شماست . . .
🥀| دوره دبیرستان اوج ورزش پارکور او بود.یک سال در آنجا بنایی داشتند در فضای حیاط کیسه‌های گچ و سیمان و تپه های خاک و ما سه زیاد بود که به عنوان موانع استفاده میکرد و ورزش مورد علاقه‌اش را تمرین میکرد.وقتی به خانه می‌آمد هیکل و لباسش خاکی بود. [۱۶روزمانده‌تا‌شهادت🌹🍃]
📿ذکر دائم حاج‌ عبدالله 📌در عملیات «والفجر ۴» مریوان در دشت شیلر می‌خواستیم یک مین قمقمه‌ای را منفجر کنیم‌، اما نمی‌توانستیم؛ نه خنثی می‌شد و نه منفجر.😒 🍃حاج عبدالله آمد و گفتیم: «نمی‌شود این را کاری کرد». او گفت: «بسم‌الله، گفتید؟» گفتیم: «بله، گفتیم». او بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گفت، همان کارهای مرا انجام داد و مین ترکید؛ شهید نوریان گفت: «شما بگویید بسم‌الله‌ الرحمن الرحیم کار درست می‌شود».🙃 🍃 حسین روشنی قائم مقام اطلاعات لشکر ۱۰ سیدالشهدا بود؛ می‌گفت: «در جاده اهواز ـ خرمشهر ماشینم خراب شده بود؛ داشتم دل و جگر این ماشین را در می‌آوردم؛ هر چه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم آن را درست کنم؛ دیرمان شده بود. 🛻ماشین حاج‌عبدالله آمد. ـ حسین آقا چی شده⁉️ ـ ماشین درست نمی‌شود. ـ بسم‌الله الرحمن‌الرحیم گفتید⁉️ ـ بله، بسم‌الله گفتیم. آمد و بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گفت و استارت زد و ماشین روشن شد.🙂 🌷 ✍انتشار به مناسبت آغاز عملیات والفجر۴ ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷من در جمع شما هستم! خوابی که حاج قاسم پس از شهادت، دید ...🕊 🌷: ۱۳۶۳/۰۷/۲۸ ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷فرمانده بی‌بَدیل 🕊محسن چریک؛ اسطوره‌ای که هنوز هم نشناخته‌ایم! 🌷سردارشهیدسعیدگلاب‌بخش ✍راوی: فرج‌الله مرادیان همرزم شهید 🖇انتشار به مناسبت سالگرد شهادت ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🕊سربند‌های 🌷هر بار همین ماجرا تکرار می‌شد. یک پا می‌ایستادند و گریه و زاری راه می‌انداختند تا دلمان نرم شود. در بین آن‌ها، یکی از همه جالب‌تر بود؛ نه گریه می‌کرد و نه می‌رفت. 🍂پشت لبش هنوز سبز نشده بود و بچه می‌زد، ولی می‌گفت:《شونزده سالمه》. فکر کردم حرفم را نشنیده، برای همین دوباره بلندتر گفتم:《 برو لباس‌هات را عوض کن، تو هم مثل بقیه نمی‌تونی بری》. 🍂همان‌طور که ایستاده بود، صاف در چشمانم زل زد و گفت:《 تا شب خیلی مونده، اگه تصمیمتون عوض شد، خبرم کنید》. 🍂به شب نرسیده، یکی از غواص‌ها تیر خورده بود و یک نفر باید جایگزینش می‌شد. وقتی او را با لباس غواصی دیدم، حسابی خنده‌ام گرفت:《 ای ناقلا! چی‌کار کردی که تو را انتخاب کردن؟》 🍂همان‌طور با ذوقی که از چشم‌هایش می‌بارید با خنده گفت:《 نذر کردم هر بار هزار تا صلوات📿 برای امام زمان 《عجل الله》 بفرستم》. ✍منبع: فاطمه غفاری، روزگاران۷: خاطرات غواصان،ص۹۰. ✍پ.ن: به یاد امام زمان(عجل‌الله) ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸 😂🤣 🖇 ترکش کلوخ !! 🍃بعد از عملیات کربلای چهار، در شب منطقه‌ای را تحویل گرفتیم تا خاکریز احداث کنیم. بلدوزرها را آماده کردیم و به جلو بردیم تا در تاریکی شب کار کنیم چون فاصله با دشمن کم بود، چون روز نمی‌توانستیم کار کنیم. 🍃شب شد بچه‌ها رو توجیه کردیم که در صورتی که زخمی شدین، سریع تا جان دارین دنده بلدوزر را خلاص کنید تا بلدوزر شمارو با خود نبرد و ما بتوانیم به داد شما برسیم. 🍃از آنجایی که یکی از رزمنده‌ها اولین بار بود که به جبهه اعزام شده بود، بعد از توجیه شروع به کار کرد و چند دقیقه‌ای نگذشته بود که خمپاره‌ای دقیقاً پشت سر بلدوزر خورد زمین و یک کلوخ داغ درست افتاده بود داخل یقه لباسش، او سریع بلدوزر را متوقف کرد و پرید پایین و شروع کرد به داد و فریاد و یا حسین گفتن، دوید به طرف آمبولانس وقتی گرفتیمش و لباسش درآوردیم، فقط یه کلوخ پیدا کردیم و خبر ی از ترکش نبود😒 و دشمن متوجه ایست بلدوزر شد وتا توانست آتش بر سرمون ریخت و ما هم به تلافی اینکه اون شب نتونستیم کار کنیم، اون رزمنده را تو خاک‌ها غلط دادیم چند کلوخ حسابی بهش زدیم و کلی خندیدیم.😂😂 ✍راوی: هوشنگ صادقی، جمعی پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد استان فارس ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
مدّت‌ها از عملیات سومار گذشته بود. یک‌روز نزد من آمد و گفت: «چند روز مرخّصی می‌خوام. باید برم کرمان.» گفتم: «تو مدّت زیادی اونجا موندی؛ حتماً خسته شدی. من هم حرفی ندارم؛ می‌تونی بری.» گفت: «موضوع خستگی نیست. کارهای دیگه‌ای دارم.» مرخصی گرفت و رفت. چند روز بعد برگشت. با خوش‌حالی گفتم: « چه زود برگشتی؟! کارهات تموم شد😳؟» گفت: « حاج آقا! من دفعه‌ی قبل از طرف سپاه اعزام شده بودم وا حساس می‌کردم بر حسب وظیفه اومدم این‌جا؛ این برام عذاب‌آور بود. لذا به کرمان رفتم و با سپاه تسویه حساب کردم و حالا آزادِ آزاد هستم و به میل و اختیار خودم اومدم☺️.» سکوت کرد و سپس ادامه داد: «می‌خوام حضورم در جبهه برای خدا باشه، نه به خاطر انجام وظیفه🙃.» 🕊۱۲ آذرماه ۱۳۶۰ -- سالروز شهادت علی اکبر محمد حسینی فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع) تیپ ۴۱ ثارالله (ع) کرمان یار حاج قاسم در جبهه‌ها 🌷: عملیات طریق القدس (فتح بستان) - پل سابله نقل از کتاب📚 حماسه سابله ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
❄️ سرمای قلاجه 🖇سال ۶۲ ما از پادگان به اردوگاه (گردنه بین اسلام آباد و ایلام) منتقل شدیم. در آن وقت، هوای قلاجه مقداری سرد بود. 🍃ما اورکت هایی که در پادگان داشتیم، برای استفاده برادرها به آنجا انتقال دادیم. حاج یک شب ✍راوی: 🕊شهید عبادیان مسئول تدارکات لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) 🖇: اردوگاه قلاجه - حضور شهید همت در مقر تاکتیکی لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┄┄ 🌱@khademin_baft_kerman •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•