eitaa logo
سردار آسمانی
1.3هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
104 فایل
🕊️ خادم الشهداء یعنی موقوفه شهدا شدن ویقینا این مدال خادمی می شود مقدمه زندگی...🍃 🎖به جمع خادمین شهداء استان تهران بپیوندید👇 @khademinostantehran پاسخگوی پیام های شما واحد برادران @khadem_Mlatifi واحد خواهران @khadem_shohada_A
مشاهده در ایتا
دانلود
📸:عکسی زیبا و فراموش نشدنی از و دفاع مقدس،  قبل از عملیات والفجر ۸ در سال ۱۳۶۴، که بسیاری از آنان به رسیدند. 🕊ایستاده ها از چپ: ، ،، ،، محمد فروزنده، سردار شهید شوشتری، سردار نقدی، سردار مبلغ، سپهبد شهید قاسم سلیمانی، سردار محمدباقر قالیباف، سردار سرخیلی، سردار قربانی، سردار شهید حسین همدانی و سردار شهید علی هاشمی   🕊ردیف وسط از راست: سردار حسن بیات، سردار رودکی، سردار یزدان، سردار غلامرضا صالحی، سردار احمدی و سردار محمد باقری. 🕊نشسته ها از چپ:  سردار شهید اسماعیل دقایقی، سردار عباس مفتاح، سردار مصطفی ایزدی، سردار رشید، سردار حسن علایی، سردار علی فدوی، سردار صفوی، سردار غلامرضا محرابی و سردار امین شریعتی ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔹کمیته خادم الشهداء شهرستان ری @khademalshohadarey 🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
چند پله دیگر آمدم پایین. فاطمه را که زمین گذاشتی،به گریه افتاد. _مصطفی متوجه هستی چی میگی؟شهدا رو تهدید میکنی؟ گریه میکردی:((کاری به من نداشته باش. خودم میدونم و شهدا!)) _بیا بریم بالا! _نه بچه رو بذار پیش من و خودت برو! فاطمه را دادم بغلت و از پله ها رفتم بالا. سر مزار پنج شهید پنج فاتحه خواندم و آمدم پایین . روس سکوی کنار باغچه نشسته بودی. کمی آن سوتر سن درست کرده بودند و مراسمی برای نیازمندان برگزار میکردند. _میای بریم مراسم؟ _شما برین.من اینجا نشسته‌م. با فاطمه رفتیم.ربع ساعتی بعد برگشتم. دیگر به حرف افتاده بودی:((هرطور شده باید برم،مطمئن باش که میرم!)) _اما اگه بری ما خیلی اذیت میشیم،من و فاطمه! امیدوار بودم تحت تاثیرت قرار بدهم،اما رو برگرداندی و چیزی نگفتی.دلم شاد شد،اما در پایان ماه رمضان وقتی به اصرار،من را همراه مامان فرستادی شمال،تازه فهمیدم وقتی تصمیم به کاری بگیری کسی جلو دارت نیست. حالا هم خسته شدم مصطفی،باید بروم بخوابم. بقیه حرف ها بماند برای بعد. امروز آمده ام کنار مزار پنج شهید گمنام و میخواهم بخشی از صحبت هایم را هم اینجا بگویم،درحالی که هوا باز هم ابری است. بالای این بلندی خلوت ،درحاشیه مزارها،گل های کوچکی روییده؛زرد و قرمز و بنفش که نامشان را هم نمیدانم. ...👇 ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
╮ ╭ وقـتی بـا جـوانـان هسـتم و 🌱 در محـیط‌ جوان قرار دارم ، ╯ ╰ احـساسِ من ، مثل احـساسِ ؛ ڪسی است ڪھ در هـواۍ . صبحگاه تنفس می‌ڪـند . ! . احـسـاسِ تـازگی‌ و‌ طـراوت . می‌ڪنم. ـ ـ ـ ـ ـ ـ❀ـ ـ ـ ـ ـ ـ امام‌خامنہ‌ای ‌ ...👇 ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹آن کس که تو را شناخت جان را چه کند 🔸فرزند و عیال و خانمان را چه کند 🔹دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی 🔸دیوانه تو هر دو جهان را چه کند 🔻کمیته خادمین شهدا شهرستان اسلامشهر @khademinshohadaeslamshahr 🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
〛ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ╮ ╭ در این انقلاب آنقدر کار هست 🌿 کہ می‌توان انجام داد بی آنکہ ╯ ╰ هیچ پُـست ، سـمَت ، حڪم و ؛ ابلاغی در ڪار باشد ! ـ ـ ـ ـ ـ ـ❀ـ ـ ـ ـ ـ ـ شهید بهشتی 🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
اصلا نمیدانم نامی دارند یا نه. اما آنچه مهم است شکستن فضای خاکستری اطراف مزار است. اینجا نیمکتی فلزی است. رویش مینشینم. ضبط را در می آورم و انگار رو به رویم آینه ای گرفته باشم دارم دیروز ها را با تو مرور میکنم. انگار میخواهم ژاکتی سر بیندازم از گلوله نخی که دیروز است. رشته ای میگیرم و ژاکت را سر می اندازم و امیدوارم در نهایت برازنده قامت تو در آید و مجبور به شکافتنش نشوم. مرا همراه خانواده ام راهی شمال کرده بودی و خودت در تهران مانده بودی. حال خوشی نداشتم. مدام زنگ میزدم. دوست داشتم تو هم بیایی. هر بار میپرسیدم:((کجایی؟چه میکنی؟نمیای؟))و تو هم به این اخلاقم عادت داشتی. اینکه مدام زنگ بزنم و دل شوره ام را به جانت بریزم. گاه عصبی میشدی،گاه جواب پیامکم را نمیدادی و گاه جوابم را میدادی و غر میزدی که((سمیه دست بکش!)) میدانستی اگر جوابم را ندهی سر درد میگیرم،طوری که از کرده ات پشیمان شوی. برای همین اگر در مراسمی بودی یا داخل پایگاه،گوشی را روشن میکردی تا متوجه شوم در چه موقعیتی هستی. همین که صدای نفس هایت را میشنیدم آرام میشدم و تلفن را قطع میکردم تا فرصتی مناسب. آن روز هم در حال برگشت به تهران بودم. کاموای قهوه ای و زردی هم گرفته بودم تا برایت شال گردن ببافم .آن هارا در دست گرفته و در عالم خیال شال گردنی تصور میکردم که بافته و به گردنت انداخته ام ‌ ...👇 ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
〛ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ╮ ╭ عشق به انقلاب اسلامی و رهبر 🦋 انقلاب چُنان در وجودم شعله‌ور ╯ ╰ است که‌اگر تکه‌تکه‌ام کنند او را ؛ تنها نخواهم گذاشت ! ـ ـ ـ ـ ـ ـ❀ـ ـ ـ ـ ـ ـ شهیدعلیرضا بهرامی 🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
. . حــاج‌حسین‌خرازۍ‌میگفت‌‌: اسیر‌بازۍدنیــا‌نشید بخندیم‌بہ‌این‌بازۍ‌و‌ با‌صاحب‌بــٰازۍمعاملہ‌کنیم ڪہ‌معاملھ‌‌اۍ‌سراسر‌سودهِ اگــر‌براۍ‌خداست‌گفتنش‌چیھ؟! 🌿꧇) ‌ ...👇 ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
36.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰مراسم چهلمین روز تدفین شهدای گمنام همزمان با وفات حضرت زینب سلام الله علیها ✨در یازدهمین رویداد با این ستاره ها✨ 🔺با روایتگری حاج حسن شمشادی روز پنج شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۴۰۰ ساعت ۱۵:۳۰ 🔺حرم مطهر شهدای گمنام مسکن مهر امام خمینی رحمت الله علیه 🔻کمیته خادمین شهدا شهرستان اسلامشهر @khademinshohadaeslamshahr 🔻 کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
شال گردن بوی روزهای باران خورده را میداد که تلفنم زنگ زد. اسم تو روی صفحه افتاده بود. _هیچ معلومه کجایی آقا مصطفی؟ _اول سلام! _بسیار خب،علیک،حالا کجایی؟ _فرودگاه! _کجا میری؟ _بگم جیغ و داد راه نمیندازی؟ _بگو آقا مصطفی،قلبم اومد تو گلوم! _عراق! گلوله های کاموا را چنگ زدم. _میری عراق؟به اجازه کی؟که بعد بری سوریه؟ _رشته ای بر گردنم افکنده دوست! زدم زیر گریه. _کاش الان اونجا بودم عزیز! _که چی بشه؟ _آخه وقتی گریه میکنی خیلی خوشگل میشی! _لذت میبری زجر بکشم؟ _بس کن سمیه!چرا فکر میکنی من دل ندارم؟خیال میکنی خوشم میاد از تو و فاطمه دل بکنم؟ بلند تر گریه کردم.انگار همه مسافرها متوجه شده بودند. _خداحافظ سمیه،مواظب خودت و فاطمه باش! گوشی را قطع کردی.چند بار شماره ات را گرفتم،اما گوشی ات خاموش بود.سرم را به شیشه پنجره تکیه دادم،درحالی که اشک هایم می آمدند.کجا میرفتی آقا مصطفی؟میرفتی تا ماه شوی. ((باید وقتی میره و زنگ میزنه کلی هم بهش روحیه بدی دخترم.)) این را مامانم گفت. کل خانواده ام موافق سوریه رفتنت بودند. فقط مامان میگفت:((کاش قبل رفتنش بگه و بره!))اما خودم میدانستم چندان فرقی هم نمیکرد،چه میگفتی چه نمیگفتی.تازه اگر از قبل میدانستم روزهای بیشتری زجر میکشیدم.از سفر شمال آمدم.فاطمه را گذاشتم پیش مامان و آمدم خانه خودمان که دیدم آنجا شده بود سلول انفرادی . چند دست لباس برای خودم و فاطمه برداشتم و زدم بیرون. ...👇 ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran