📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوچهلوشش
رفتم پایین. با مادرم جاهای مختلفی برای ام آر آی مراجعه کردیم، اما دست خالی برگشتیم.
_ توی این وضعیت که بچه وقته تولدشه خطرناکه!
پدرت با درمانگاهی هماهنگی کرد.
_ فردا میبریمت اونجا.
روز بعد ام آر آی که گرفتم، از آنجا آمدیم پیش تو.
اتاقت پر بود از مهمان، نگاهم کردی: «چیزی شده؟»
_ ام آر آی گرفتم!
_ پس برو بلوک زایمان نشون بده، رنگ به صورت نداری!
مامانم رسید. با او رفتیم. همان لحظه گفتند آماده شو برای اتاق عمل. پدرت آمد و کارهای پرونده را انجام داد. درحالی که برای رفتن به اتاق عمل آماده میشدم پرستاری آمد: «ملاقات کننده داری، بیا بیرون ولی اون طرف پرده نیا!»
آمدم دم در، آنجا سُرُم به دست روی ویلچر، جلوی پرده ای که جلوی بلوک زایمان زده بودند نشسته بودی.
_ آقا مصطفی با این حالت چجوری اومدی؟
لب هایت میجنبید، چند بار به سمتم فوت کردی: «برات آیت الکرسی خوندم، نگران نباشی ها! فقط مراقب خودت باش!»
سرت را از لای پرده پیش آوردی و پیشانی ام را بوسیدی.
پرستار گفت: «عجله کن خانم! باید بری اتاق عمل!»
نگاهت که کردم، چشم هایت پر از اشک بود.
داخل ریکاوری بودم که بهوش آمدم. مامانم کنار گوشم گفت: «بچت پسره و خوشگل.»
وقتی آوردنم بخش، نگاهم را چرخاندم و دلم خواست ببینمت.
مامان متوجه شد: «الان مویش رو آتش میزنن، میاد.»
آمدی با همان ویلچر.
_ بچه کو آقا مصطفی؟
_ الان میارن.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدچهلوهفت
کمی بعد پرستاری آمد: «بیاین بچه رو تحویل بگیرین. نیم ساعتی تو دستگاه گذاشتیمش و حالش خوبه.»
مادرت رسید. با مادرم رفتند سراغ بچه و تو آمدی بالای سرم. با شوق پرسیدی: «چه شکلیه؟»
_مگه ندیدیش؟
_ میخوام خودت برام بگی!
_ اصلا شبیه منو تو نیست!
_ چرا چنین فکری میکنی؟
_ آخه خیلی سفیده! نه به من رفته نه به تو!
مامانم بچه به بغل آمد، نگاهت که به او افتاد خندیدی، بچه را گرفتی بغلت.
_ این چه حرفیه که به پسرمون میزنی؟
در گوشش اذان گفتی، در حالی که اذان فاطمه را بابات گفته بود . در همان حال گوشی ات را روشن کردی و گفتی: «از منو پسرم فیلم بگیر.»
آن شب تا صبح بارها و بارها رفتی و آمدی، به حدی که پرستار ها از دستت عاصی شده بودند.
وقتی میخواستند داروهایت را تزریق کنند و میدیدند نیستی، کلافه میشدند. یکبار هم پرستار آمد وضعیت مرا چک کند، دید روی تخت کنارم دراز کشیدی. لباس من آبی کمرنگ بود و لباس تو آبی پررنگ. به شوخی گفت: «حالا کدومتون زایمان کردین؟»
پرستار دیگری آمد و گفت: «آقا تخت برای یک نفره بیا پایین!»
_ ما دونفر وزنمون به اندازه یک نفره!
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوچهلهشت
وقتی خبر رسید مرخصم کردند، بار دیگر آمدی برای بدرقه. بچه را مادرت گرفته بود و وسایل را مادرم برداشته بود. تا جلوی در بیمارستان دنبال ما آمدی. حالا لنگان لنگان قدم برمیداشتی. کسانی که تورا میشناختند تبریک میگفتند و تو لبخند میزدی و تشکر میکردی. مرا سوار ماشین بابا کردی و با خیال راحت برگشتی به اتاق.
روز سوم باید پسرمان را که حالا صدایش میکردیم محمد علی، میبردیم غربالگری. بعد هم میرفتیم بخش نوزادان و تست زردی میگرفتیم. پزشک متخصص هم باید محمد علی را ویزیت میکرد. خبردار شدی و با همان لباس بیمارستان درحالی که آنژیوکت به دستت بود، امدی درمانگاه. لنگان لنگان باهم رفتیم داخل مطب و به دکتر گفتی: «پدر این بچهم!»
دکتر با تعجب نگاهت کرد: «پس چرا این لباس تنته؟»
_ کمی ناخوش احوالم، بیمارستان بستری ام.»
دکتر از محمدعلی تست زردی گرفت و باهم آمدیم بالا داخل اتاقت. همان ساعت نهار آوردند: «بخور عزیز!»
_ متشکر، میل ندارم!
_ باید بخوری، چون میخوای بچه شیر بدی!
قاشق غذا را گذاشتی دهنم. غذا خورشت کرفس بود. تا آن زمان غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم، حتی بعد از آن.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوچهلونه
گوشی در دستم لرزید: «امروز مرخصم سمیه، به سبحان بگو بیاد دنبالم!»
خیلی خوشحال شدم، چون میتوانستم تورا در کنارم داشته باشم. گرچه خانه مامان بودم.
_ میفرستمش بیاد!
_ اگه گفتی کی اینجاست؟
_ نمیدونم!
_ پدرو مادر شهید قاسمی، باید برن سوریه!
_ برای نهار با خودت بیارشون!
وقتی قبول کردی، مامان بلند شد غذا درست کرد که تلفن زدی: «پرواز اینا جلوتره، باید برسونمشون فرودگاه بعد بیام!»
وقتی از فرودگاه آمدی، عصر شده بود. دوستانت و فامیل به دیدنت آمدند و این برنامه تا یک هفته ادامه داشت. مثل همه ی بچه های کوچکی که به دنیا می آیند، محمد علی هم زردی گرفته بود. نگرانش بودم، دلداری ام دادی. بعد از یک هفته پدر و مادر شهید قاسمی از سوریه برگشتند. رفتی آنها را از فرودگاه برگرداندی. یک شب پیش ما ماندند. فردایش آنهارا رساندی فرودگاه که بروند مشهد. دیگر مثل زمانی که فاطمه به دنیا آمده بود، نمیگفتم این کار را بکن آن کار را نکن. سعی میکردم بیشتر کارها را خودم بکنم، بعد از اینکه کمی سرت خلوت شد گفتی: «بریم برای محمدعلی شناسنامه بگیریم!»
من و محمدعلی آمدیم داخل ماشین. فرصت خوبی بود کنارت باشم. ساعتی بعد شناسنامه را گرفتی و آمدی.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوپنجاه
_بفرما، اینم شناسنامه شازده، فقط یه مهر کم داره!
_مهر چی؟
_مهر شهادت!
_از حالا؟
_آره دیگه، یادت باشه قراره بره!
نگاهی به شناسنامه کردم و نگاهی به محمدعلی:«قبول!»
جلوی قنادی ایستادی:«بزار یک کیلو شیرینی بگیرم ببریم خونه. شیرینی شناسنامه محمدعلی!»
همان شب بعد از شام آمدیم خانه خودمان. دیگر باید بیدار خوابی هارا بین خودمان تقسیم میکردیم. گفتی: «شبا محمدعلی ماله تو، روزا ماله من! قبول؟»
_قبول!
نسبت به زمانی که فاطمه به دنیا آمده بود، مادر پخته تری شده بودم. حالا بیشتر آرامش تو برایم مهم بود.
بعد از تولد محمدعلی، پنجاه روز پیشم ماندی، یعنی پنجاه شب تمام، ماه در آسمان بود و نبود. گاه هلال، گاه نیمه، گاه کامل و گاه... اما من تورا همیشه ماه کامل میخواستم. بودن نصفه نیمه ات اعصابم را به هم میریخت، برای همین سرگردان بودم. نگاهم مدام به آسمان زندگی ام بود. کی برایم هستی؟ کی برایم میتابی؟ پنجاه روز زمان کمی نیست، اما برای من که بیتاب بودم زمان کمی بود. برعکس تولد فاطمه، تولد محمدعلی هم سخت بود و گریه زاری اش بیشتر. هنوز آثار مجروحیت در تو بود و اگر به طور ناگهانی از زمین بلند میشدی یا زیاد حرکت میکردی یا عصبانی میشدی، کمر درد میگرفتی یا پهلویت تیر میکشید، به طوری که نمیتوانستی حرکت کنی. فقط حضور دوستان یا خانواده آرامت میکرد.
همین روز ها بود که خانم صابری زنگ زد:«با حاج آقا و دخترا و نوه ام اومدیم تهران و داریم میایم منزل شما.»
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوپنجاهویک
آمدند و کلی روحیه گرفتی. همان شب اول دختر کوچک آقای صابری گفت: «عمو قول داده بودی مارو ببری شمال!»
خندیدی: «حتما عمو، صبح زود راه میافتیم!»
زنگ زدی به یکی از دوستانت در شمال و خانه ای را برای اتاقمان هماهنگ کردی. صبح زود همه را راهی کردی و گفتی: «صبحونه رو هم توی راه میخوریم.»
نرسیده به کندوان ماشین خراب شد. به امداد خودرو زنگ زدی. آمدند درست کردند و راه افتادیم. نرسیده به سیاه بیشه دوباره خراب شد. اینبار جرثقیل آمد و ماشین را یدک کش کرد. با وجودی که ناراحت بودی سعی میکردی با شوخی و خنده نگذاری ناراحت شوم. پاهایت را روی فرمان گذاشته و میگفتی: «از من فیلم بگیر سمیه. ببین چقدر راننده ام! بدون نیاز به پا ماشین میرونم!»
رو به لنز گوشی میگفتی: «دوستان تلگرامی، اصلا کاری نداشته باشید بزرگتر نشسته یا کوچکتر، پاهاتون رو دراز فرمایید. اصلا هم کاری نداشته باشید توی دورهمی خانوادگی هستید. مهم اینه که تلگرام و دوستاتون چی میگن. سرتون رو از تو گوشی در نیارین!»
فیلم میگرفتم و میخندیدیم یا رسیدیم تعمیرگاه. بچه ها خسته شده بودند، محمد علی گریه میکردو فاطمه نق میزد. وقتی تعمیرکار گفت سرسیلند ماشین سوخته و برای فردا حاضر میشود و باید ماشین را همینجا بگذارید، خنده از لبت پرید. به یکی از دوستانت زنگ زدی. آمد. به اتفاق او و خانواده اقای صابری رفتیم کنار رودخانه و نهار خوردیم، بعد هم رفتیم منزلشان برای استراحت.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست |قسمتصدوپنجاهودو
آنها قرار بود بروند سوریه و خانواده آقای صابری هم قم.
خانم قاسمی از مشهد زنگ زد: «این طرفا نمیاین؟»
گفتی: «فعلا کار داریم، ولی دعا کنین کارمون جور بشه!»
گفت: «کار سما دست اما رضا (ع) گیره، بیاین خدمت اقا، اذن بگیرین ببینین چطور گره ها باز میشه!»
فردا که از دو خانواده جدا شدیم، رفتیم طرف تعمیرگاه. روی تخت رستوران روبروی تعمیرگاه نشستیم و تو میرفتی و سر به ماشین میزدی و برمیگشتی. هربار که میرفتی و میآمدی میگفتی: «بیا بریم اتاق بگیریم، اینطوری اذیت میشی!»
اما من همان تخت سایبان دار را ترجیح میدادم. دلم نمیخواست از تو دور باشم. اذان مغرب را گفتند و هنوز ماشین درست نشده بود. در این فاصله توپی خریدی و با فاطمه بازی میکردی. درد را در پهلو و کمرت احساس میکردم، اما دوست داشتی به لب فاطمه لبخند بنشانی. ماشین را که تحویل گرفتی، ایستادی به نماز و استخاره کردی: «سمیه این همه خرج ماشین کردیم به مشهد نریم؟»
_ ولی من برای بچه ها برای یکی دو روز لباس برداشتم و برای خودم هیچی!
_ هرچی لاز داشتی سر راه میخریم!
شبانه راه افتادی سمت مشهد. در طول راه محمدعلی بدقلقی میکرد، طوری که گاهی مجبور میشدی نگه داری و پیاده میشدیم تا هوایی بخورد. محمدعلی و فاطمه که خوابیدند، همانطور که میراندی گفتی: «عزیز، دعای ندبه رو برام میخونی؟»
خواندم. گفتی: «یه دعای دیگه!» گفتم: «اصلا نگران نباش آقا مصطفی! من مفاتیح شمام، هرچه خواستی بگو رو دروایسی نکن!»
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست | قسمتصدوپنجاهوسه
خندیدی: «توکه برام میخونی یجور دیگه کیف میکنم!»
نزدیک مشهد باز ماشین خراب شد. بردی تعمیرگاه. تعمیرکار گفت: «آرام آرام برین تا نمایندگی خودش.»
بقیه راه خیلی اذیت شدیم: ماشین خراب که باید آرام میراندی، محمدعلی که بداخلاقی میکرد، دردی که گاه در پشت و کمرت میپیچید، خستگی خودمو نق نق فاطمه. بالاخره بعد از ۲۴ ساعت رسیدیم مشهدو رفتیم خانه خانم قاسمی. مارا که دید خیلی خوشحال شد: «خداروشکر. میخواستم برای میلاد آقا امام زمان(عج) جشن بگیرم. خوب شد که اومدین!»
یک هفته ماندیم مشهد. خانم قاسمی دانا جشن گرفت و دوستانش و خانواده رزمندگان را هم دعوت کرد. بعد از یک هفته به تهران برگشتیم.
ماه رمضان از راه رسیدو من با اینکه نمیتوانستم روزه بگیرم، دوست داشتم سحر ها بیدار شوم و کنار تو بشینم. دلم میخواست لحظه لحظه بودنت را حس کنم، ولی تو نمیخواستی صدایم بزنی. بیتابی محمدعلی نمیگذاشت خواب پیوسته داشته باشم. دوست داشت یکی با او بازی کند و تو بیشتر وقت ها اورا بغل میکردی و از کنار من میبردی تا راحت بخوابم. طبق روال همیشگی درماه رمضان، در فامیل هرشب افطاری منزل یکی بود. شبی که منزل عمو جعفر بودیم گفتم: «آقا مصطفی حالا که همه هستند، دعوت کن یک شب همه بیان منزل ما!»
آهسته گفتی: «نمیتونم زمان مشخص کنم، ممکنه هر لحظه زنگ بزنن و مجبور شم برم!»
اخم هایم در هم رفت. بلند گفتی: «شنبه هفته دیگه، همگی برای افطار منزل ما!»
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست | قسمتصدوپنجاهوچهار
اما دو روز مانده به آن شب تلفن خانه زنگ خورد: «سلام عزیزم، من دارم میرم!»
_ کجا؟
_ سوریه!
و رفتی. به همین راحتی.
اولین کاری که کردم این بود که زنگ بزنم و مهمانی را بهم بزنم و بعد نشستم و به حال خودم گریه کردم. محمدعلی نمیخوابید، او هم گریه میکرد و گریه هایش دلم را به آشوب میکشید. لابد قرار بود اتفاقی بیفتد. عرق نعنا به او دادم، جایش را عوض کردم، بغلش گرفتم و راه بردم، روی پا خواباندنمش ولی آرام نمیگرفت. پدرت زنگ زد: «باباجون بلند شو بیا خونه ما.»
ولی من با دوتا بچه راحت تر بودم که خانه خودمان بمانم. شب های تنهایی و بیخوابی شروع شده بود. سایه ات همه جا بود، اما خودت نبودی. به خودم میگفتم: «باید بزرگ بشی سمیه، باید طاقت و صبرت را بیشتر کنی، تو حالا مادر دوتا بچه ای.
یک هفته شد دو هفته. دو هفته شد سه هفته. سه هفته شد چهار هفته. پس تو کجا بودی؟ چطور مرا با گریه های سوزناک و محمدعلی تنها گذاشته بودی؟ درست روز سی ام بود. بعد از یک شبه سخت، شبی که محمدعلی نگذاشته بود خوب بخوابم، تازه پلک های روی هم رفته بود مه فاطمه صدایم کرد: «مامان پاشو گرسنمه!»
_ توی یخچال نون و پنیر هست!
_ نه تو باید بهم صبحونه بدی!
_ فاطمه جان بزار بخوابم، داداشی تا صبح گریه میکرد!
_ من گرسنمه!
بلند شدم، اول به حال خودم و محمدعلی و فاطمه و بعد برای کل زندگی ام گریه کردم. بعد هم رفتم صبحانه فاطمه را آماده کردم و گذاشتم جلویش.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست | قسمتصدوپنجاهوپنج
تا آمدم بخوابم گفت: «مامان چشاتو باز کن، میترسم!»
_ من که اینجام فاطمه، تلویزیون هم روشنه. بزار بخوابم!»
_ نه تو باید بیدار باشی، نباید بخوابی!»
دیگر نتوانستم طاقت بیاوردم، به خصوص که محمدعلی هم افتاده بود به گریه. زنگ زدم به تو: «مصطفی کم آوردم، کی میای مصطفی؟»
_ اتفاقا میخواستم زنگ بزنم بگم دارم میام!»
یک مرتبه دلشوره افتاد به جانم: «چیزی شده؟»
_ نبابا! ابوعلی مجروح شده، میاریمش تهران!
خوشحال شدم. نگاهی به دورو بر خانه کردم. باید میافتادم به نظافت.
شروع کردم به خانه تکانی. دیگر خواب از سرم پریده بود. ملحفه هارا در آوردم و ریختم داخل لباسشویی. پرده را باز کردم و شستم. محمدعلی و فاطمه را گذاشتم پیش مامانم و دوان دوان رفتم خرید: قند، شکر، رب، روغن. باید همه چیز در خانه میبود تا وقتی میآمدی یک لحظه هم از تو دور نشوم. سر راه یه ادوکلن هم برایت خریدم و کادو پیچ کردم. اما یک فکر کوچولو مثل خوره افتاده بود به جانم و مدام بزرگتر میشد.
چطور مصطفی برای هیچ یک از دوستانش که مجروح شدند نیامده و حالا برای ابوعلی میخواهد بیاید ؟
پیام دادم: «آقا مصطفی نکنه خودت طوریت شده؟»
_ نبابا! فقط ابوعلی مجروح شده!
_ راستش رو بگو آقا مصطفی!
_ همین که گفتم!
قانع نشدم و به دوستانت پیام دادم حتی به خوده ابوعلی که گفت: «فقط کمی پشت پای مصطفی آسیب دیده!»
دیگر مطمئن شده بودم که مجروح شدی.
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست | قسمتصدوپنجاهوشش
درحالی که سبزی خرد میکردم، به مادرم و مادرت زنگ زدم: «دوباره مصطفی مجروح شده!»
به خانم قاسمی هم خبر دادم و او به یکی از کسانی که در سوریه میشناخت پیام داد. دیدم که ابوعلی از طریق تلگرام عکس خودش و تورا فرستاد. هر دو لباس بیمارستان پوشیده بودید و سرپا.
به مامان گفتم: «خداروشکر، حتی راضیم با دست و پای قطع شده بیاد، اما باشه!» باز قیافه مادر در هم رفت.
با تو تماس گرفتم: «چه ساعتی میرسی؟»
_ خونه نمیام، مستقیم مارو میبرن بیمارستان!
ساعت چهار عصر پروازت بود. باید خود را برای صبح فردا آماده میکردم. آیا میتوانستم بخوابم؟
پرده هارا که خشک شده بودند زدم، ملحفه هارا کشیدم و نگاه آخر را به وسایل هال و اتاق انداختم. همه چیز تمیز، منظم و سر جای خودش بود، حتی لباس هایی را که باید تن بچه ها میکردم آماده گذاشته بودم. جز انتظار چه کار دیگری میتوانستم بکنم؟ بلند شدم و شروع کردم به شام درست کردن. تا صبح هنوز خیلی مانده بود.
ظرف آبمیوه(سیب و هویج مخلوط)دستم بود و داخل طبقات میچرخیدم. چرا گم شده بودم؟
بالاخره بخش را پیدا کردم. بوی بیمارستان به سر گیجه ام میانداخت. فاطمه و محمدعلی را پیش مامان گذاشته بودم و حالا همانجایی بودم که باید. سمت راست تو بودی، روی تخت کناری ابوعلی و تخت سوم یکی دیگر از دوستانت. تا مرا دیدی ملحفه را کشیدی روی پایت. آمدم جلو و سلام کردم و آبمیوه را گذاشتم روی میز جلوی تخت.
_ سالمی آقا مصطفی؟
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran
📔| #اسمتومصطفاست | قسمتصدوپنجاهوهفت
_ آره، ببین هیچیم نیست! سالمم و تندرست.
_ اذیت نکن، بگو مجرحیتت چیه؟
_ چند تا ترکش خورده پشت پام!
همان پایی که دفعه قبل مجروح شده بود. قبلا مچ پا، این دفعه ترکش نشسته بود پشت زانو. تعدادی ترکش رو درآورده بودند و هنوز چندتایی در پایت بود. همان موقع دکتر آمد، پایت را معاینه کرد و گفت: «بعد از ظهر عملت میکنم.»
دستورات لازم را به پرستار ها داد. دکتر که رفت گفتی: «حالا برو سمیه!»
گفتم: «میمونم تا عملت کنند!»
_ بچه کوچیک داری، برو!
_ بچه ها پیش مامانم هستند، برم همه فکرم اینجاست!
_ برو خونه اینجا مرد هست، نمیتونی راحت باشی!
_ مرد من که تو باشی هستم و راحتم!
مامان، بچه هارا آورد. زمان عمل نزدیک میشد. مامان میگفت: «منم میمونم!»
اورا با اصرار فرستادم رفت. دو سه تا دوست دیگرت آمدند که یکی از انها داخل اتاق روضه خواند و مداحی کرد. بعد تا جلوی در اتاق عمل آمدیم. سه چهار مجروح باهم نشسته بودند روی یک نیمکت نا نوبتشان بشود. شعر میخواندند و شوخی میکردند. تورا که بردند اتاق عمل، آمدم داخل حیاط. یک ساعت و نیم طول کشید. سبحان هم رسیده بود و کنار هم بودیم. رفتیم سالن انتظار، مانیتوری داشت که اسامی و وضعیت افراد را اعلام میکرد. جلوی اسمت نوشته بود در حال عمل.
_ سبحان نکنه این دستگاه خرابه؟ چقدر طول کشید!
آمدیم جلوی اتاق عمل و از وضعیتت پرسیدیم.
_ عملش تمام شده و بردنش!
_ کی؟
_یک ساعت قبل!
_ولی روی مانیتور نوشته در حال عمل!
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran