هدایت شده از ریحانه
💻 غریبههای آشنا
⭐ #روایت_دیدار اقشار مختلف مردم در سالروز مبعث پیامبر اعظم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم
🔹 از شب قبل، لابلای یکی به دوهای ذهنیام، این بار برای خودم خط و نشان کشیده بودم که نهایتاً تا ساعت هفت، فرصت رسیدن داری. خودت حواست به ترافیک و غیره و ذلک باشد، که بعدها، در غصه لحظات از دست رفته زانوی غم بغل نگیری و مرثیه نخوانی! تمهیدات کارساز بودهاند و چند دقیقه پیش از آنکه عقربهها به مقصد برسند، در قرارگاه همیشگی حاضر بودم.
🔹 جایی در انتهای صف میایستم و ناخواسته وارد سؤال و جوابهای همصفیهایم میشوم... به محض ورود، اولین قدم را که برمیدارم، انبوه جمعیت مانع حرکت میشود و دستم به قدم دوم و سوم نمیرسد. همانجا ایستاده، به در تکیه میزنم و حباب خیالِ گرفتن قلم و کاغذ را میترکانم. گویی امروز بنا بر خودکفایی است.
🔹 بسمالله میگویم و دوربین ثبت وقایع شخصیام را متکی بر عدسیهای چشمی روشن میکنم. دههنودیها تریبوندارهای امروز شدهاند. به مدد حنجرشان به مسیر شعارهای جمع جهت میدهند. دخترکی مرگ بر آمریکا سر میدهد و پسرکی تکبیر میگوید و جمعیت همراهیشان میکند.
🔹 آنهایی که مانند من در انتهاییترین نقطه حسینیه ایستادهاند، به ترتیب بر روی پاشنه پا بلند میشوند تا تصاویر را بدون مانع نظاره کنند. در این نقطه، قدبلندترها بخت بیشتری دارند و مابقی، التماس پنجههایشان را میکنند که کمی بیشتر تاب بیاورند تا مبادا لحظه ورود را از دست بدهند.
🔹 شعار حیدرحیدر بالا میرود، اشک است که از گونهها سر میخورد و مهمان زیلوهای آبی رنگ میشود. هرقطرهای که سرازیر میشود، حکایتی است. جمعیتی که تا چند دقیقه پیش تمام نقاط حسینیه را قرق کرده بود، تا میانهی آن فشرده میشود...
🔎 متن کامل روایت را از اینجا بخوانید👇
farsi.khamenei.ir/others-report?id=62388
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | دیدار سفارشی
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
🔻 خوشحالی از چهرهاش میبارد. زنی سی و چند ساله است. زیر عکسی که به سینه چسبانده، نوشتهاند: «شهید میثم تراشی.»
لبخند روی لبش، با سؤالم که میپرسم چه شد آمدی؟ کش میآید: «دعای همسر شهیدم باعث این دیدار شد. خیلی دلتنگ بودم. همسرم نخبه بود و از شهدای سایت نظنز، سال ۸۸. چیزی از ازدواجمان نگذشته بود که پیشبینی شهادتش را کرد. میگفت بعد از شهادتش با ظهور آقا برمیگردد.
خیلی علاقه داشت به دیدار آقا، اما قسمتش نشد. به جایش بعد از شهادت، چندبار من را فرستاده.
همیشه میگفت: «آقا را تنها نگذارید؛ حتی اگر به قیمت جانتان تمام شود.»
🗓 شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | نذرِ سبز
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
🔻 از دور دیدمشان. حاجخانم عصا به دست جلو میرفت و زن جوان و دختر نوجوان، پشتِ سرش حرکت میکردند. خانواده شهیدِ مهدی دهقان بودند. خودم را رساندم به آنها. حافظه حاجخانم پر بود از قصه!
چهل و اندی سال پیش مهدیِ کوچکِ حاجخانم بیمار شد. پزشکان کاشان و قم و تهران گفتند: «درمان نمیشه، زنده نمیمونه!»، پسرک از پا افتاد. دیگر نمیتوانست چون سابق بدود و مثل همسالانش شیطنت کند. یک چشم مادر اشک شد و یک چشمش خون. همانجا نذر کرد: «خدایا، مهدی من خوب بشه، نذر میکنم بفرستمش به جنگ با اسرائیل.» خدا صدای مادر را شنید، پسرِ کوچک خانواده دهقان به شکلِ معجزهآسایی خوب شد. اما ایران کجا و اسرائیل کجا؟
مهدی قد کشید، وارد سپاه شد، رختِ پاسداری پوشید و وقتی شنید حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها مورد تعرض قرار گرفته راهی سوریه شد. شبی که هجده موشک پایگاه تیفورِ سوریه را شخم زدند، مهدی دهقان آنجا بود!
ترکش پهلوی مهدی را شکافت و بدنش را دو نیم کرد. خبر که به مادر رسید، پرسید: «کار داعش بود؟» و جواب گرفت: «موشک شلیک شدهی رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی «تی-۴» این بلا رو سر آقامهدی شما آورده. بعد روزنامهای نشانش دادند و گفتند: «یکی از مقامهای ارشد وزارت جنگ اسرائیل توی مصاحبه با این روزنامه گفته: «بارزترین شخصیت کشته شده در این حمله مهدی دهقان، مسئول بخش هواپیماهای بدون سرنشین سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران است.» نذر مادر ادا شده بود!
✍🏼 فاطمه دولتی
🗓 شماره ٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | زیره به کرمون آورده بود
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب به مناسبت آغاز دهه فجر، حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🔻 توی صف ایستاده بود و دلنگران که زودتر وارد شود. از کرمان آمده بود. پاکت کادویی نو و خوشگلی دستش بود. به شوخی پرسیدم: «واسه آقا کادو آوردید؟!» خندید: «بله!» و دست برد توی پاکت و هدیهها را نشانم داد: یک انگشتر با سنگ حرم و تسبیح زبرجد و تربت.
چشمهایش دریا شد و گفت: «تسبیح تربت را همسرم خودش از کربلا خریده بود.» مستندساز باغیرتی که پنجشنبه وقتی میبیند اغتشاشگرها دارند به سمت چند دختر میروند، خودش را سپر میکند و تیر میخورد.
👈🏻 راوی: همسر شهید احد زرنگیپور
✍🏻 حبیبه آقاییپور
🗓 شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | به نیابت از پدر
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب به مناسبت آغاز دهه فجر، حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🔻 شانه به شانه فاطمه نشستهام روی زیلوهای سفید و آبی. خواهر هشتماههاش را روی توی بغل تاب میدهد. پدرش شهید روزهای اغتشاش است. میگوید: «بابا پاسدار بود. ما از پنجشنبه تا شنبه ازش بیخبر بودیم. شنبه فهمیدیم چی شده.»
به خواهرش اشاره میکند و میگوید: «بابا خیلی دوست داشت حضرت آقا توی گوش هانیه اذان بگن، آرزوش دیدن آقا بود که قسمت نشد.» نگاهم سر میخورد روی هانیه. عکس بابا را لای مشت کوچکش گرفته و تکانتکان میدهد. دست میگذارم روی شانهی فاطمه و میگویم: «دختر به نیابت از پدر». خنده مینشیند روی لبهاش.
👈🏻 راوی: دختر شهید بهمن حبیبی
✍🏻 زهرا رشیدی
🗓 شماره ٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | از پس کار برآمد
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب به مناسبت آغاز دهه فجر، حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🔻 فاطمهزهرای یک سال و یک ماهه را توی یک دستش گرفته و عکس همسر جوانش را توی دست دیگر. پوست روشنی دارد و چشمهایی گیرا. شبهای اغتشاش در گیرودار اسبابکشی بودهاند: «اصلاً قرار نبود برن؛ ولی وقتی دیدن اوضاع خیلی بهم ریخته، رفتن و دیگه هم برنگشتن.» میپرسم: «مانعش نشدی؟ نگفتی وسط اثاثکشی کجا میری؟» دست میکشد روی صورت نرم دخترش: «خودشون سه ماه پیش خواب دیدن که امام زمان به حضرت آقا میگن به این جوون، یعنی همسرم، کار بدین میتونه از پسش بربیاد.»
فاطمهزهرا دستهایش را توی هوا تاب میدهد و با پر چادر مادر بازی میکند. دو تا مراوید ریز توی دهانش با هر خنده بیرون میافتد. لابد بعدها سرش را بالا میگیرد و میگوید: «بابام از پس کار براومد.»
👈🏻 راوی: همسر شهید امیر عباسی
🗓 شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | سلفی شهادت
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب به مناسبت آغاز دهه فجر، حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🔻 به نگاه معصوم دخترک انتظار سنجاق شده بود. با هر تکان پردهی سبز بلند میشد تا بلکه زودتر از بقیه آقا را ببیند. مادربزرگش گفت: «فاطمهی ما با اینکه ده سالهشه اما عین پدرش عاشق حضرت آقاست.» و آرام زیر گوشم گفت: «آوردیمش بلکم آقا رو ببینه و یه کم دلش آروم بگیره.» بعد عکس شهیدشان را نشانم داد: یک سلفی اسپرت که توی ماشین با هدبند مشکی از خودش گرفته بود.
گفت: «به همه میگفت: "دعا کنید من شهید بشم." این عکس رو هم سه روز قبل شهادتش گرفت و گذاشت توی گروه خانوادگی. زیرش نوشت: "هروقت من شهید شدم این عکسمو بزنید توی آگهیم." اون روز حرفش رو شوخی گرفتیم و خندیدم؛ حالا اما این عکس توی دست ماست و مطمئنم اون از بهشت به ما میخنده.»
👈🏻 راوی: مادر شهید علی عابدی از اصفهان
🗓 شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | ما همه سرباز توایم
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکتکننده در دیدار با رهبر انقلاب به مناسبت آغاز دهه فجر، حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🔻 پنجششساله است. لباس نظامی تنش کرده و آرنجش را تکیه داده به پای مادر. میپرسم: «لباس سربازی تنت کردی؟» صاف مینشیند و به روبهرو نگاه میکند: «لباس یگان ویژهست.» مادرش ادامه میدهد: «لباسش مثل بابای شهیدشه» قلبم پارهپاره میشود. تکههایش را کوک میزنم و برایش صبر زینبی آرزو میکنم.
میپرسم: «اسم پسرتون چیه؟» به مادر مجال نمیدهد. مثل یک افسر نظامی تند و رسا میگوید: «محمد شاهونی.» از جا بلند میشود و دستبهگوش بهسمت آقا احترام نظامی میگذارد. چند دقیقه میگذرد؛ اما محمد هنوز سر پا مانده. مادر اصرار میکند: «محمد، خسته شدی مامان. بشین.» نمینشیند. کسی از بین مردها بلند میگوید: «ما همه سرباز توایم خامنهای!»
👈🏻 راوی: همسر شهید محسن شاهونی
🗓 شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | سه دعا و یک قصه ناتمام
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 دمِ درِ خروجی، چشمم افتاد به زنی که عکس شهیدی را بالا گرفته بود. توی ذهنم بالاپایین میکردم که بس است و راهت را بگیر و برو؛ اما دلم نیامد قصهی این خانواده را نشنوم.
همسر شهید چادرش را کیپ گرفته بود زیر چانه. گفت: «سالهای زیادی بود که آرزوی دیدن حضرت آقا رو داشتم. شش ماه قبل از شهادت همسرم، حج عمره رفتیم. سه تا حاجت خواستیم از خدا. دعاهامون مشترک بود. اول ظهور امام زمان، دوم آرزوی شهادت و سومی دیدار حضرت آقا.»
لبهایش باز شد و خندید: «اون به آرزوی دومش رسید، من به آرزوی سومم.»
👈🏻 راوی: ندا بهزاد، همسر شهید جعفر برنا
✍🏻 زهرا عطارزاده
🗓 شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | روی قله
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 ردیف اول در جایگاه خانمها چند صندلی مخصوص خانوادههای شهدا بود. توجهم جلب شد به خانمهایی که نوبتی میرفتند و با یکی از مادرها دیدهبوسی میکردند. من هم جلو رفتم. مادر شهید بدون اینکه من را بشناسد سلام گرمی داد. مانده بودم چه بگویم؛ چون عکسی از شهیدشان نبود و نمیدانستم چه صدایشان بزنم.
خودش با مهربانی جلو آمد و گفت: «ما به شهیدانمون میبالیم.» مادر شهید حسین اُجاقی از شهدای مدافع امنیت در سال ۱۴۰۱ بود. نشستم کنارش. برایم از پسر ۲۹سالهی بسیجیاش گفت که چقدر آقا را دوست داشت. میگفت شب شهادتش برای دشمنان ایران رجز خوانده و گفته: «هرکه با حضرت آقا در افتاد ورافتاد.»
پسرش ورزشکار بود. روزی که به قله صعود کرده بود گفته بود: «وقتی به قله برسی، کسی تو را نمیبیند اما تو همه را میبینی.» حالا شهید در قلهی شهادت بود و نظارهگر ما.
👈🏻 راوی: رباب حقایق شریف
✍🏻 سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | شربت شهادت
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 نگاهم به یکی از مادران افتاد. چادرش را کیپ گرفته بود و دنبال دوستش میگشت. جمعیت هر لحظه اضافه میشد. پشت سرش نشستم. با زبان ترکی صحبت کردیم. این زبان آنقدر شیرین بود که بین ما محبت و اعتماد ساخت. نام شهیدش را پرسیدم. گفت: «پسرم شهید علی جوادی از شهدای جنگ دوازدهروزه است. بیستودوساله بود و چهار ماه مانده بود که خدمت سربازیاش تمام شود. یک روز عکس یکی از بچههایی که در تهران شهید شده بود از تلویزیون پخش شد. برگشتم دیدم به پهنای صورت اشک میریزد. میگفت: «دلم برای این بچهها میسوزد.»
پدرشان سالهاست که از دنیا رفته. خودم به تنهایی بزرگشان کردم. روز آخری گفت: «مامان برایم شربت درست کن.» یک لیوان شربت خورد و باز هم خواست. به پسرخالهاش گفت: «این آخرین شربت عمرمه. من فردا شهید میشم.» همان هم شد. پادگان را زدند و علی من شهید شد.»
👈🏻 راوی: زهرا جوادی، مادر شهید علی جوادی
🗓 شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #روایت_دیدار | بیز اولماقا حاضیروخ
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 چشم چرخاندم تا کسانی را که عکس شهید به دست دارند، پیدا کنم. کسی عکس به همراه نداشت. عکسها را بدو ورود گرفته بودند. در ردیفهای اول، چشمم به نگاه مادری گره خورد. نشستم کنارش و با زبان ترکی سؤال کردم: «از تبریز آمدید؟ خوش آمدید.»
▫️ گل از گلش شکفت. با همان زبان و لهجهی تبریزی گفتوگویمان جان گرفت. مادر شهید حمید عبداللهی بود، پاسدار ۳۹سالهای که در جنگ دوازدهروزه شهید شده بود.
▫️ گفتم: «از پسرت برایم بگو.» گفت: «بچهم خیلی آقا بود. در راه امام حسین و در راه آقا تقدیمش کردم.» برایم از خوابی قدیمی که حالا تعبیر شده بود، حرف زد. «وقتی آقای سلیمانی شهید شد، خواب عجیبی دیدم. پسرم حمید با لباس پاسداری دراز کشیده بود و دستش زیر سرش بود. فکر کردم خوابیده. نزدیک که شدم، گفتند شهید شده. بیدار شدم و خوابم را برای حمید تعریف کردم. گفت: مادر تو همیشه خوابهایت درست است. دعا کن شهید بشوم.
همان روز اول جنگ در کنار چند تن از دوستانش به شهادت رسید.» چشمهای مادر به گریه نشست. جمعیت یکصدا فریاد میزد: «بیز اولماقا حاضیروخ خامنهای سربازیوخ»
👈🏻 راوی: مادر شهید حمید عبداللهی
🗓 شماره ١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh