🇮🇷 #برای_معلم_ایران | برای دیدهبان قلهها
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سالها پیش که آقا گفته بودند زبان علم باید فارسی باشد، ژست آدمهای همهچیزدان به خودم گرفتم. گفتم این بیشتر شبیه یک رویا میماند تا هدف. ما کجای علمیم که کسی بخواهد از ما چیز یاد بگیرد؟! بعدها وقتی دیدم توی کتاب علوم بچهها به جای سلول نوشتهاند یاخته، چین بین دو ابرویم افتاد: «که چه؟ این چه کاریست؟ پسفردا اگر این بچه بخواهد مقاله بخواند تازه اول باید معادلهای انگلیسیاش را یاد بگیرد، بعد بفهمد توی مقاله چه نوشته!»
▫️ بعد از شهادت آقا، نشستم پای یکی از قسمتهای «غیررسمی». آقا داشت از روزهای اول انقلاب میگفت؛ از کسانی که توی صورتش نگاه میکردند و میگفتند: «ما نمیتوانیم حتی یک متر جاده بسازیم، ما باید مدیر خارجی وارد کنیم، ما از پس خودمان برنمیآییم.» همانجا بود که انگار قطعهای در ذهنم جابهجا شد. شرم، مثل سطل آب یخ، یکباره روی تمام آن پوزخندهای قدیمیام ریخت. فهمیدم ماجرا اصلاً سر لغت و واژه نبوده؛ آقا داشت باور یک ملت را از زیر آوار ناتوانی بیرون میکشید. کسی که لغت خودش را حقیر میبیند، دست خودش را هم برای ساختن پالایشگاه و سانتریفیوژ ناتوان میبیند. فهمیدم آن پافشاری روی زبان، در واقع پافشاری روی باور خودمان بود.
▪️ آقا در تمام این سالها مثل معلم صبوری بود که دست بچههای ترسیدهاش را میگرفت و در گوششان مدام تکرار میکرد: «بچهها ما میتوانیم، آینده روشن است.» فرق همینجا بود؛ منِ همهچیزدان فهمیدن مقالههای انگلیسی را میدیدم و آقا بینالمللی شدن زبان فارسی را. ما فقط تا لبهی میز مطالعهمان و نوک دماغمان را میدیدیم، اما آقا آن سر عالم و قلههای فتحشده را.
✍🏻 زهرا رشیدی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | بماند برای وقتی که سرد شدیم!
▫️ ماشین جلویی، سر پیچ جاده ملق زد و توی شانهی خاکی متوقف شد. بابا پا گذاشت روی ترمز. تا به خودمان بیاییم، پرید پایین و زخمیها را از لای آهنپارهها بیرون کشید. مرد راننده با سر و روی خونی، بلند شد تا چیزی را از توی اتاقک نیمهمچاله بیرون بکشد، اما بابا دستش را گرفت و نشاند: «بشین سر جات! هنوز داغی، نمیفهمی کجات شکسته... صبر کن اورژانس بیاد.»
▪️ راست میگفت؛ آدم وقتی داغ است، درد را نمیفهمد. مثل ما که این روزها، داریم میدویم؛ از این مراسم به آن مراسم، از این خیابان به آن خیابان. اما واقعیت این است که ما هم «هنوز داغیم». هنوز نمیفهمیم چه ستونی از سقف خانهمان افتاده. بگذار این غبار بنشیند، بگذار این داغی جنگ و خون بگذرد؛ آنوقت تازه میفهمیم چه سایهای از سرمان کم شده و چه استخوانها که در جایجای تنمان شکسته...
📅 شماره ٣٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | مرکز ثقل دنیا
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ سودای زندگی در یک خانهی دیگر، جای دیگر، وضعیت دیگر و زیر آسمانی دیگر، در ده سالگی توی سر من جرقه خورد. پشت یک نیمکت چوبی در کلاس چهارم «ب» نشسته بودم. معلممان چند دقیقه پیش پرسیده بود: «دوست داشتین توی چه شهر یا کشور دیگهای زندگی میکردین؟» جوابها ردیف به ردیف جلو آمده بود و حالا درست پشت سر من بود. سرم داغ شده بود. مطمئن نبودم که یکی از چند شهر اطرافمان را که تا آن وقت دیده بودم، اسم ببرم یا نه. مطمئن نبودم گفتن کلمهی «کازرون» توی کلاسی که «کالیفرنیا» را میشناخت، کار درستی است یا نه. مطمئن بودم دلم نمیخواهد حتی یک روز دیگر، آنجایی که هستم، بمانم. مطمئن بودم شرایطی که در آن هستم، مناسب من نیست.
▫️ در ده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در شانزده سالگی به این گزاره مطمئن بودم. در بیست و سه سالگی هم مطمئن بودم، اما شک داشتم که این نارضایتی، اصلاً خوب است یا بد. در سی سالگی، هنوز هم میخواستم شرایطم را زیر و زبر کنم، اما بهوضوح میدیدم این راهش نیست. میدیدم که زیرِ لایههای این پافشاری مدام، کاهلی و لجاجت آدمیست که نمیخواهد با خودش کنار بیاید.
▪️ بلاتکلیفی و نارضایتیِ مرا برخورد با یک جملهی آقا و بعد تجربهاش در طی سالها، آرام آرام از بین برد: «هر جا که قرار گرفتهاید، همانجا را مرکز دنیا بدانید.» نقل به مضمون جمله را در یک صفحهی اینستاگرام دیدم و بلافاصله رفتم دنبال متن کاملش. حال آن لحظهام، حال آدمی بود که بعد از آنهمه دستوپا زدن بیهوده، حالا به یک درس رسیده، یک درس دیر، اما بهجا. مهم نبود این جمله اصلاً در خطاب به آدمی شبیه من گفته شده یا نه. این درس، یک منجی تمام و کمال بود و بالاتر از آن، معلمش چنان الگوی جانانهای از استقرار و آرامش و رضایت، که جای هیچ شبههای باقی نمیماند. من، دفعات زیادی در زندگی، بازیهای ذهنی را با این گفته باطل کردم، سر نخ را گرفتم و جلو رفتم و روز به روز مدیونتر شدم. مدیون مردی که با حرف و عملش، سرانجام مرا زیر آسمان خودم مستقر کرد.
✍🏻 شقایق خبازیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 منوی باز خانم مدیر
🌷 یادوارهی «فاطمه طاهریفر» که در حملات تروریستی آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
🔹 اسمش را گذاشته بودند «کافه دخترانه». هر هفته چند دختربچه دور مزار شهدای گمنام میناب جمع میشدند، جشن تولد میگرفتند و یک دل سیر میخندیدند. جایی که نه قهوه سرو میشد و نه کیکهای گرانقیمت؛ منوی اصلیاش کتاب بود و گوش شنوایی برای درددلها.
🔸 صاحب کافه، فاطمه طاهریفر بود؛ مدیر دهههفتادی مدرسهی «شجره طیبه». زنی که هنوز طعم مادرانگی را نچشیده بود، اما برای بچهها چنان مادری میکرد که انگار واقعاً مادرشان بود. نشان به آن نشان که وقتی اضطراب را توی چشمهای مادر یکی از دانشآموزان دید، کنارش کشید، لبخندی حوالهاش کرد و گفت: «من نمیخوام بچهها فقط دکتر و مهندس بشن؛ میخوام این بچهها آدمهای مفیدی بشن. هرجایی که هستند و هر شغلی که دارن، برای کشورشون مفید باشن.»
🔹 راست میگفت؛ خودش استاد مفید بودن بود. وقتی از جیرفت آمد تا ساکن میناب باشد، خیلی زود صاحبخانهی دردهای شهر شد. نیازمندان را شناسایی کرد، بستهی معیشتی بست و وقتی دید زوج جوانی لنگ یک سقف سادهاند، خودش آستین بالا زد؛ عروس را برد آرایشگاه و جشنشان را دور مزاری شهدای گمنام تدارک دید. او حتی حواسش به آنهایی که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میداشتند هم بود؛ بچههایی که بیسروصدا شناسایی میکرد تا بدون دغدغهی شهریه، پشت نیمکتهای چوبی بنشینند و قد بکشند.
🔸 حالا اما، او به دورترین افق قولهایش رسیده؛ آنقدر که دیگر نگران شهریهی بچهها و جهیزیهی عروسهای شهر نیست. حالا همان دخترهایی که دور خانم مدیر جمع میشدند تا راه مفید بودن برای سرزمینشان را یاد بگیرند، چند ردیف آنطرفتر، کنار مزارش آرام گرفتهاند. فاطمه از دختران «شجرهی طیبه»، دکتر و مهندس نساخت؛ او از آنها «قهرمانهایی» ساخت که کوتاهترین و درخشانترین درس کتاب زندگیشان را، درست در آغوش صاحب مهربان «کافه دخترانه» مرور کردند.
✍🏻 محبوبه مرادی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 #ولاگ | ایرانیتر شدیم
❤️ میدونی زبون مشترک این روزهای ما چیه؟ یا اصلاً چی شد که در اوج سختی، «ایرانیتر» شدیم؟
📹 این روایت تصویری از متن زندگی مردم اصفهان، تعریف ما از همدلی رو عوض میکنه...
🎙 روایتی از مطهره صادقیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 #برای_معلم_ایران | درس انفاق آقا معلم
🔰 روایتی زنانه از شاگردی در کلاس رهبر شهید انقلاب
▪️ روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
▫️ یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
▪️ صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
▫️ حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»
✍🏻 مریم برزویی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh