eitaa logo
ریحانه
26.8هزار دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
215 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه
🖥«از قلب ایران» ✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران  📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان هستیم. 📗برای مطالعه روایت‌های دریافتی، روی عناوین روایت‌ها بزنید👇 ١٣٨. تنهایی https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/149 ١٣٩. قانون بقای ما https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/150 ١۴٠. در مدح جنگنده‌بودن https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/151 ١۴١. چند دقیقه از زندگی مردم در جنگ https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/152 ١۴٢. وطن در پناه عاشورا https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/153 ١۴٣. روز دوم جنگ است https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/154 ١۴۴. به یاد دلخوشی‌ها https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/155 ١۴۵. تو انتخاب شدی https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/156 ١۴۶. آخرین روز https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/157 ١۴٧. ثانیه‌های نهایی https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/158 ١۴٩. ما دیگر نمی‌ترسیم https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/160 ١۵٠. تابلوی قصه https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/161 ١۵١. پیوستن به حقیقت https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/162 ١۵٢. قصه‌ی پرچم عاشوراء https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/163 ١۵٣. امن‌ترین جای جهان https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/164 ١۵۴. اینجا سنگر است https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/165 ١۵۵. روزنوشت‌های یک مادر https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/166 ١۵۶. دختر‌ها بابایی‌اند https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/167 ١۵٧. جنگ تحمیلی، مردمی مهربان، زنانی شجاع https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/168 ١۵٨. وطن https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/169 ١۵٩. قدم‌های خیر و روشن https://t.me/Hamgaam_Reyhaneh/170
ریحانه
🖥یک جای خالی ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝عمویم که به رحمت خدا رفت، باردار بودم؛ تمام دوران عقدم برای درمان به تهران می‌آمد. بیشتر از بابا خانه‌مان بود. جهازم را که می‌خریدم، اول از همه به او نشان می‌دادم‌. عموتر از یک عموی معمولی بود. شبیه شده بود به بابا. با حالِ بدش، دست برنمی‌داشت از کل‌کل با من. بیشتر از چیزی که دکترها گفتند، دوام آورد؛ رفته بودم سر خانه زندگی‌ام و کمتر از قبل می‌دیدمش.  یک روز که همسرم زودتر از همیشه خانه آمد، نشسته بودم روی مبل صورتی، کنج هال. توی خانه، صدای آرامِ فن یخچال مثل ناله‌ای کش‌دار می‌پیچید. کنارم نشست. مثل همیشه نبود. چیزی نمی‌گفت. لباسش را عوض نکرد. کم‌کم نشست روی زمین. نور کم‌جانی از لابه‌لای پرده روی صورتش می‌‌تابید. یواش، خودش را کشید پای مبلی که من نشسته بودم. آرام به حرف آمد. گفت حال عمو خوب نیست. فاصله‌‌ی نفس‌هایش کوتاه و نامنظم شده بود. نگاهش را خواندم. مردمک‌هایش کدر شده بود و رگه‌های قرمزی از کنارش معلوم بود. خم شدم. دست گذاشتم روی دهانش. داد زدم: «نگو.» دلم نمی‌خواست بگوید عمو از دنیا رفته. نمی‌خواستم بشنوم دیگر عمویی نیست تا برای شفایش دعا کنم. دعایی که هر بار با بوی اسپند، با صدای باران و اذان همراه می‌شد. باور نداشتم که عمو را دیگر نمی‌بینم. مراسمش در شهر دیگری بود و نگذاشتند بروم. گفتند راه زیاد است و مراسم‌ها حالت را بد می‌کند. من را گذاشتند پیش خاله. خاله، مشکیِ تنم را که دید، پیراهن گل‌گلی برایم آورد و گفت بارداری. خوب نیست مشکی بپوشی. خیلی زود تن دادم به اینکه برای عزیز از دست رفته‌ام عزاداری نکنم. صدایم درنمی‌آمد. مدام حس می‌کردم چیزی از گلویم بالا و پایین می‌رود و گیر می‌کند. هیچکس، عکسی از سنگ مزار عمو برایم نفرستاد. چندسال از این ماجرا گذشته؛ اما هنوز باورم نشده. درست مثل مادرِ توی فیلم که گمان می‌کند پسرش هنوز زنده است و نمرده. چشم‌های پسر بسته است و احتمالا بدنش رفته رو به سرد شدن. حرکتی ندارد و خون، دورش پاشیده. شاید قبل از این، نشسته بوده پای دفتر مشقش. می‌خواسته زودتر کاری برای خودش دست‌وپا کند و کمک‌خرجِ خانه باشد. شاید می‌خواسته انتقام خون پدر شهیدش را بگیرد. تازه رسیده بوده به سنی که می‌توانست حامی مادر باشد. می‌توانست مرد خانه باشد. کاش بگذارند مادر، عزاداری‌اش را بکند؛ ساعت‌ها حرف بزند با تن بی‌جان پسرش. اسمِ کوچکش را صدا کند و قصه‌‌ی اولین کفشِ مدرسه‌اش را تعریف کند. از بوی نانِ داغی بگوید که صبح‌ها با هم می‌خریدند. کاش بگذارند اشک بریزد و برای آخرین‌بار دستی به موهای پسرش بکشد. کاش باور کند پسرش را دیگر نمی‌بیند و بعد تن نحیفش را به خاک بسپارد. شاید آن‌وقت راحت‌تر برگردد به زندگی. دوباره بایستد پای اجاق گاز و عادت کند به یک جای خالی دور سفره‌شان. 📝زهرا عطارزاده، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران  📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان هستیم. 📗برای مطالعه روایت‌های دریافتی، روی عناوین روایت‌ها بزنید👇 ١۶٠. قد کشیدن زندگی ١۶١. ایرانم را به تو سپردم ١۶٢. معراج ١۶٣. و لا تهنوا ١۶۴. جاسوس‌بازی ١۶۵. به جنگ بی‌هویت‌ها آمدیم ١۶۶. زیر تیغ آفتاب ١۶٧. زندگی جریان دارد ١۶٨. مرگ بر آمریکا ١۶٩. در قدس نماز خواهیم خواند ١٧٠. وطن نام دیگر جان است ١٧١. مادران مقاومت ١٧٢. خیلی نزدیک ١٧٣. روزهای خوب نزدیک شده‌اند ١٧۴. ای جاودان ایرانم ١٧۵. موشک‌های صلوات ١٧۶. تو برایم عزیزی ١٧٧. زندگی جاری است ١٧٨. حق ماست ١٧٩. جنگ از ما گنج می‌سازد ١٨٠. محرم در راه است
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈 جهیزیه 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 سیده اعظم‌الشریعه موسوی 📖 ملیحه خانم، همسایه‌ی خانه قبلی‌مان و مادر مهتاب، هم‌بازی دوران بچگی‌ام را مدتها بود ندیده بودم. با این‌حال هیچ‌وقت چهره بشاش و خنده‌رویش از آلبوم خاطرات کودکانه ذهنم پاک نشده بود. آن‌روز که دیدمش اما اشک می‌ریخت و از دستِ دخترش گِلِه می‌کرد. از اینکه با ایرادهای بنی‌اسرائیلی که می‌گیرد سه سال است توی عقد مانده که پولشان جور شود فلان منطقه تهران خانه بگیرند. می‌گوید حتما فرش‌هایم دستبافت باشند و مبلمان مارک می‌خواهم. خسته شده بود ازبس سر جهیزیه خریدن، خیابان‌ها را گز کرده و مغازه‌ها را گشته بود. از من می‌خواست که به عنوان یک مشاور و دوست بروم و با دخترش صحبت کنم. به او قول دادم توی یکی از همین روزها به خانه‌شان بروم. چند روزی نگذشته بود که جنگ شد. درگیرودار جنگ فراموش کردم سراغی از آن‌ها بگیرم. جنگ تمام شده بود. ملیحه خانم زنگ زد. خوشحالی از صدایش می‌بارید: باورتان نمی‌شود مهتاب بی‌خیال خانه در فلان منطقه و ادا اصول‌های دیگرش شده و تصمیم گرفته بعد ماه صفر بروند سر زندگیشان. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
🌷 تصویری از صحن مسجد جامع عتیق قزوین محل برگزاری رویداد ملی آزادگان ایران 📚 در این مراسم، تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «پاسیاد پسر خاک»، کتاب روایت زندگی و مجاهدت‌های مرحوم ابوترابی منتشر خواهد شد. 🔹️ پخش زنده مراسم، هم‌اکنون از آدرس زیر: 🖥 Farsi.Khamenei.ir/live
892.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 آغاز رویداد ملی آزادگان ایران، بیستمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت در شهر قزوین با قرائت کلام‌الله مجید 📚 در این مراسم، تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «پاسیاد پسر خاک»، کتاب روایت زندگی و مجاهدت‌های مرحوم ابوترابی منتشر خواهد شد. 🔹️ پخش زنده مراسم، هم‌اکنون از آدرس زیر 🖥 Farsi.Khamenei.ir/live
ریحانه
📢 تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «پاسیاد پسر خاک» منتشر شد ✏️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: نمی‌توانم تردید کنم که ابوترابی در شمار شهیدان عالی‌مقام است 👈 روایت رهبر انقلاب از آشنایی با مرحوم ابوترابی در مشهد بواسطه شهید اندرزگو تا همکاری مستمر پس از دوران اسارت 🔹️ در بیستمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت، همراه با رویداد ملّی «آزادگان ایران» و گرامیداشت یاد و راه آزادگان سرافراز و به‌ویژه بزرگداشت سیّد آزادگان، شهید سیّدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد، تقریظ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر کتاب «پاسیاد پسر خاک»، امشب (جمعه، ۷ شهریور ۱۴۰۴) در قزوین پایتخت آزادگان ایران منتشر شد. متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب به شرح زیر است: 📝 بسم الله الرّحمن الرّحیم ــ زندگی این مجاهد فی سبیل الله در شمار پرحادثه‌ترین و درس‌آموزترین زندگیها و حقّا کم نظیر است. 🔹️ اوّل بار او را در سالهای اوّل دهه‌ی پنجاه در منزل خودمان در مشهد زیارت کردم. شهید اندرزگو او را آورده بود و به او ابراز اعتماد کرد. پرسیدم شما با آقای آقاسیدعباس قزوینی که از آشنایان ما در قم بود نسبتی دارید؟ گفت پسر اویم. پس از آن یکبار در همان سالها او را در جلو زندان اوین دیدم و یکبار در جمع نیروهای اعزامی قزوین در ستاد جنگهای نامنظم. و پس از بازگشت از اسارت چند سال با ایشان همکاری نزدیک داشتیم. ولی این حجم و کیفیت مجاهدت عالی را هیچکس نمیتوانست از ظاهر فروتن و کتومِ او حدس بزند. 🔹️ رحمت و رضوان الهی بر او. نمیتوانم تردید کنم در اینکه او در شمار شهیدان عالی مقام است. این کتاب بسیار خوب و هنرمندانه تنظیم شده است. دست نویسنده درد نکند. بهمن ۸۸ 🖼 کتاب «پاسیاد پسر خاک» روایت زندگی و مجاهدت‌های حجت‌الاسلام سیّدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد است که توسط آقای محمّد قبادی در ۴۶۸ صفحه به نگارش درآمده و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. 📥 دستخط رهبر انقلاب |‌ نماهنگ | متن 💻 Farsi.Khamenei.ir
ریحانه
🖥مرد که گریه می‌کند! ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝مادرت که بعد از شهادت پدر، تو را تنهایی به دندان کشیده و تا این سن رسانده. خواهر کوچولوی سه، چهار ساله‌ای که تا از در خانه‌ای که دیگر نیست وارد می‌شدی، می‌دوید توی بغلت و تو برایش بهترین داداشی دنیا بودی. مادربزرگت که عاقله‌زنی هفتاد‌و‌چند ساله است و چهره‌ی پسر شهیدش را در تو می‌بیند. عمه یا خاله‌ای که هوایتان را دارد و مدام بهتان سر می‌زند و البته او هم مادر شهیدی است هم‌سن و سال تو. نمی‌دانم هر کدام‌شان اگر اشک‌هایت را می‌دیدند چه می‌کردند اما می‌دانم که جگرشان بدجوری می‌سوخت. شبیه ما که فیلمت را می‌بینیم و می‌سوزیم. به نظرم جمله‌ی کلیشه‌ای «مرد که گریه نمی‌کند» را زن‌ها ساخته‌اند. نه برای این‌که مردها را بیندازند توی رودروایسی تا نتوانند غم‌شان را بروز دهند و نه به قصد اینکه اذیت‌شان کنند. بلکه به این خاطر که ما زن‌ها، طاقت دیدن اشک مردها را نداریم. بعد می‌دانی، اشک هم با اشک فرق می‌کند. نیست که ما زن‌ها حس‌ها را بهتر و بیش‌تر می‌فهمیم، فرق اشک‌ها را هم می‌فهمیم. اشکی که از سر شوق باشد یا غم. از دلتنگی باشد یا درد. از رنج باشد یا درماندگی. ما فرق این‌ها را با هم می‌دانیم. و من می‌فهمم که اشک‌های تو از سر استیصال است. تو درمانده شده‌ای، بدون هیچ چاره‌ای و نمی‌دانی حالا که غذایی بهت نرسیده، چطور از شرمندگی آن خواهر کوچولو دربیایی. چطور به مادرت بگویی که مرد خانه‌ات دست خالی برگشته. خجالت پیری و سن زیاد مادربزرگ را دیگر چقدر بکشی. اصلا تو خودت بچه‌ای هنوز، گرسنگی که بهت فشار می‌آورد باید چه‌کار کنی؟ این فکرها تو را به استیصال رسانده و دیدن این فیلم، ما را. اما به نظرم با همه‌ی این‌ها، این قاب، قاب تو نیست. قاب شما مردهای مرد نیست. مال ما زن‌هاست که استیصال را می‌فهمیم. مال ما که طاقت دیدن اشک مردها را نداریم. مال آن دخترکی که از پشت سرت آمد، دستش را روی شانه‌ات گذاشت و سرش را چرخاند تا ببیندت و یک آن مرواریدهای گونه‌ات، پرنده‌ی غمی شد که پر زد و در چشم‌هایش لانه کرد. غمی که هیچ وقت قرار نیست رهایمان کند؛ او را و ما را... 📝زهرا تدین، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh