💚 سینه مالامال درد است
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همینجور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لولهها از بینی به روی گردن و سینهاش راه گرفتهاند. حاجآقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمهکلمه، بریدهبریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینهاش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»
چهرهاش با موها و محاسن سیاه جوانتر از چهلودو سال به چشم میآید. آرام حرف میزند. دکتر میگوید: «از پشت به قفسهی سینهش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی میکند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بیرمق روی لبهایش جا خوش میکند. دکتر ادامه میدهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»
چهرهی مرد درهم میپیچد. پلکهایش را به هم میفشارد و چشمهای روشنش بسته میشود. باباها بهخاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد میکشند.
✍🏻 نعیمهالسادات کاظمی
📅 شماره ٨
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 جایگزینی برای ایستادن
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشهای نشستهام و دارم تندتند یادداشت برمیدارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آنطرفتر نشسته است. نامهای بزرگی که به دیدنش آمدهاند، حواسش را پرت نمیکند. چای میآورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای اینکه آرام بگیرد هم توجهی نمیکند. حواسم به این لطف بیسروصدا هست؛ لبخند میزنم و تشکر میکنم.
همان لحظه نگاهم میافتد به پشت کاناپهی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.
با خودم فکر میکنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدانپناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته میشود و هرشب دوباره کنار مبل میماند.
👈🏻 جانباز: رضا یزدانپناه
📅 شماره ٩
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 همنفس
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانهای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژنساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی آقای لوح موسوی متصل بود و نفسهایشان را تنظیم میکرد. ایشان در منطقهی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زنهای فداکاری که اطرافمان زیاد دیدهایم. همنفس بود برای حاجآقا. گفتم: «خاطرهای دارید که برایم بگویید؟»
از روز شیمیاییشدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاولهای بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشمهایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بیجوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمیدانستم این صدا بهخاطر آن است که نفس ندارند. حاجآقا تا دید من هم آرام حرف میزنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف میزنی؟" روحیهاش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»
آقای لوح موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشهگیر میشد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیتها هر سال جانبازان را به مشهد میبرد و سعی داشت روحیهشان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع میکرد.
در حین صحبتهایشان سروکلهی نوهها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قدوبالایشان نگاه میکردند و معرفیشان میکردند. فکر میکنم نفسهای آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش میتپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه میداشت.
👈🏻 جانباز: سید کمال لوح موسوی
✍🏻 سمیرا چوبداری
📅 شماره ١٠
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌱 در دفاع از
◽️ ایران عزیز
◽️ همه با هم باشند
◽️ در کنار هم
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 باز هم من را به یاد خواهد آورد
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 اتاق کوچک است و شلوغ. میایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند میشود، دست میگذارم روی شانههایش و مینشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاجآقای اختری و عکاسها و فیلمبردارها میروند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است میمانم.
میپرسم: «نسبتتون چیه؟» میگوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم میگردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو میبرم. میگوید: «میخوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمیزنه. نمیتونه.» زبانم قفل میشود. خودش ادامه میدهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشکهایم را که میبیند ادامه نمیدهد.
میکروفونهای خبری صدای پدرش را ضبط میکنند. نمیشنوم. صدایم را صاف میکنم و میگویم: «همین یه پسر رو دارین؟» میگوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیستوسه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمیشناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا میگن باز منو یادش میاد.» میخواهم بغلش کنم، خجالت میکشم، از صبوریاش و محکم ایستادنش.
از اتاق بیرون میروم. پرستار جلوی در نگاهم میکند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشتهایم، میگوید: «خوب میشه.» جملهاش را سؤالی تکرار میکنم: «خوب میشه؟» چشمانش را میبندد و دوباره باز میکند: «آره، ایشالا.» آرام حمد میخوانم و فوت میکنم توی اتاق.
دوباره برمیگردم به پرستار: «یعنی مامانش رو میشناسه؟» میگوید: «میشناسه.»
راه میافتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد میتوانم آنطور محکم روی پاهایم بایستم؟
👈🏻 بیمارستان امام سجاد علیهالسلام
✍🏻 فاطمه ذجاجی
📅 شماره ١١
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 سختیهایی که هم هست و هم نیست!
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر میپیچد که صدام میخواهد مدرسهی زینبیهی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ ششساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان میشوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیدهاند که ترکشها دو چشم مریم را از او میگیرند برای همیشه. مریم در همان ششسالگی نابینا می شود. ترکشهایی هم به قلب پدر اصابت میکند در دَم قلب مهربانش را از کار میاندازند.
اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، بهعنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان میگوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزدهساله و مهرادِ نهساله است. میگوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات میخواند ازدواج کرده.
از مریم میخواهیم که از سختیها و تلخیهای زندگیاش برایمان تعریف کند. بدون مکث میگوید: «من یاد گرفتهام که سختیها و تلخیها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختیها و تلخیها برای تعریف کردن ندارم!»
👈🏻 جانباز: مریم وکیلی
✍🏻 راضیه ابراهیمی
📅 شماره ١٢
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh