🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️اسناد حقیقت
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 زهرا یوسفان
📗 هنوز یک هفته نگذشته بود. برایم مهم بود که توی گروه صوت بفرستم و نظرم را بگویم. گروه را بعد از راه افتادن خیاطخانه حضرت علی اصغر (س) تشکیل داده بودند. قرار بود خانمهای پای کار قمی کنار کار خیاطخانه که دوخت لباسهای مخصوص مراسم شیرخوارگان بود، کارهای فرهنگی هم بکنند. گفتند لیستی از شهدا با نام علی اصغر داریم که میخواهیم با خانوادهشان دیدار کنیم و محتوا تولید کنیم.
من اما گفتم: شهدای نوزاد و کودک هم کم نداریم. حتماً برای آنها هم کاری کنیم. نمونهاش شهید نوزاد مقتل فاطمیه که زمان جنگ توی بمباران قم شهید شده بود.
همینطور که بغضم را فرو میدادم گفتم: بزرگترین سند مظلومیت و حقّانیت امام حسین (ع) علی اصغر بود.
فکرش را نمیکردم که چند روز بعد، وسط جنگ با اسراییل توی اخبار عکس و اسم سندهای حقّانیت زمان خودمان را هم ببینم.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
📢حادثه کربلا نشان داد که زن در حاشیهی تاریخ نیست و در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد.
📝رهبر انقلاب: #زینب_کبری یک نمونهی برجستهی تاریخ است که عظمت حضور یک زن را در یکی از مهمترین مسائل تاریخ نشان میدهد. اینکه گفته میشود در عاشورا، در حادثهی کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد - که واقعاً پیروز شد - عامل این پیروزی، #حضرت_زینب بود؛ والّا خون در کربلا تمام شد.
📝حادثهی نظامی با شکست ظاهری نیروهای حق در عرصهی عاشورا به پایان رسید؛ اما آن چیزی که موجب شد این شکست نظامىِ ظاهری، تبدیل به یک پیروزی قطعىِ دائمی شود، عبارت بود از منش زینب کبری؛ نقشی که حضرت زینب بر عهده گرفت؛ این خیلی چیز مهمی است. این حادثه نشان داد که زن در حاشیهی تاریخ نیست؛ زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد. ۸۴/۳/۲۵
🖥 @khamenei_reyhaneh
Khamenei.ir4_5873125154577454442.mp3
زمان:
حجم:
3M
📝 فصل دهم؛ از بلندای آسمان
👈 نقش #زنان_عاشورایی
🖥 @khamenei_reyhaneh
📢بلندگوی قیام حسینی، همچنان کار میکند
▪️«فرستادگان حسین علیهالسلام» مجموعهای از بیانات رهبر انقلاب است که دربارهی نقش زنان و دختران قافلهی کربلا در گسترش پیام عاشورا ایراد شده.
📝 ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR، به مناسبت فرارسیدن ایام محرم۱۴۴۷، مجموعه "فرستادگان حسین(ع)" را بازنشر میکند.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈الهی پیر شی خانم دکتر!
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 فاطمه رهنما
📖 دندانپزشک متخصص اطفال بود. روسریاش را مدل لبنانی میبست و لبخند از روی لبش نمیرفت. تنها دندانپزشکی بود که دخترک زیر دستش آرام بود.
در مراجعههای بعدی متوجه شدم عضو هیات علمی دانشگاه است و همینطور مدیر یک کلینیک دندانپزشکی. صفت متواضع را هم به فهرستم اضافه کردم.
خیلی وقت بود منتظر نوبت ۳۱ خرداد بودم. حالا جنگ شده بود! وضعیت دندان دخترک اورژانسی نبود، اما حدس میزدم دکترها بهخاطر سروصدای جنگ، مطبها را تعطیل کرده باشند.
تلفنم زنگ خورد، منشی خانم دکتر پرسید: «امروز نوبت داشتید، تشریف میارید؟» با تعجب گفتم: «بله، حتماً»
مطب برخلاف روزهای قبل شلوغ نبود. کار دندان دخترک انجام شد. وقت رفتن طاقت نیاوردم و گفتم: «خانم دکتر، خیلی ممنون که امروز اومدید مطب.» لبخند زد و گفت: «خیلی از مامانها نوبتشون رو کنسل کردن، ولی من با خودم گفتم حتی اگر یکی دو مورد اورژانسی داشته باشیم، من باید اینجا باشم که تو این شرایط کارشون انجام بشه.»
صفت شجاع را به فهرست صفات خانم دکتر اضافه کردم. چقدر دلم میخواست به سبک مامانبزرگها دعایش کنم.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈لباس ماموریت
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 فاطمه شایانپویا
📖 خانه چهلمتریاش همیشه پر از پارچه و سوزن و نخ و پولک و منجوق بود. لباس عروس و کتدامن و مانتو میدوخت. دستش هم خیلی تمیز بود و مشتریاش زیاد. خیلی وقتها موقع حرف زدن لهجه گلپایگانیاش میزد بیرون.
شنیده بودم با دو پسرش زندگی میکند و به سختی آنها را بزرگ کرده. با شروع جنگ میتوانست مثل دکترها توی یکی دو روز برای مشتریهایش نوبت بگذارد و تندوتند لباسها را تحویل بدهد و برود.
میتوانست خانه و شهر را بگذارد و با پسرهایش برود روستا؛ کباب و دوغ گلپایگان بر بدن بزند و تابستان را با آرامش و لبخند برای خانواده شروع کند. ولی ماند و سر صبر، کار مشتریهایش را راه انداخت.
روز تحویل حتی نپرسید مراسمتان سرجایش هست یا کنسل شده. با حوصله، ایرادات ریز و نهایی را با کوکزدن و شکافتن و چرخ خیاطی، اصلاح کرد. با دقتی که احساس کردم خودش را در مهمترین مأموریت جنگی کشور تصور کرده.
لباس را که پوشیدم به جای مهمانی رفتن، هوس مبارزه کرده بودم. فقط باید زودتر سنگرم را پیدا میکردم.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈ماموریت خانم عسکری
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 فائزه طاووسی
📖 تنها زندگی میکرد. جنگ که شروع شد خانواده اصرار میکردند برود دماوند؛ پیش دخترش. چند روزی دور از تهران و صدای پدافند و خبرهای تلخ. نرفت! راهش افتاد سمت معراج شهدا. میدانست آنجا، کنار تابوتها و مادرها و همسران بیتاب، بیشتر به او نیاز است.
توی معراج، روانشناسها و مشاورها که کم میآوردند، صدایش میزدند:
ـ حاجخانم عسگری! کار خودته...
و او مینشست کُنج دلسوخته مادران و میگفت:
ـ من مادر مسعودم؛ پسرم سوریه شهید شده. سه ماه بعد، مادرم رفت. بعدتر، برادرم شهید شد و دو سال بعد، پدرم...!
همدردیاش واقعی بود. از دل سوختهاش میآمد. مادر شهیدی اگر بیتابی میکرد، میگفت: منم یکسالونیم با لباس مسعودم گریه میکردم؛ تا وقتی همسر شهیدی خواب مسعود را دید که گفته بود: «به مامانم بگو با لباسم گریه نکنه. عذاب میکشم!... »
خیلیها وقتی حرفهایش را میشنیدند آرام میشدند.
او تهران ماند و مرهم شد. خوب میفهمید بعضی اشکها فقط با حضور کسی خشک میشود که این داغ را چشیده باشد.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈بچه آبادان
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 محیا عبدلی
📖 فکر نمیکردم همکاری کند. اما بیصدا نشسته بود و آقای سلمانی پشتسرهم موهای لخت نازکش را قیچی میزد.
پرسید: فقط کوتاه کنم؟
هنوز جنگ بود و میخواستم تا تاریک نشده برگردیم خانه.
گفتم: «الان دیگه وقت مدل نیست فقط میخوام کوتاه بشه جلوی چشمش رو نگیره.»
بین آنهمه مغازهی بسته، تعجب کرده بودم از باز بودن یک سلمانی؛ خوشحال هم شده بودم ضمناٌ.
گفتم: «شما چرا نرفتید یه وری؟»
خندید و قیچی دیگری زد.
ـکجا برم؟ اینجا محل کسبمه
چند دقیقه بعد نفس عمیقی کشید و گفت: «من بچه آبادانم، زمان جنگ شش سالم بود که به شهرمون حمله شد. ما کمی وسیله برداشتیم و از شهر رفتیم. ولی مادرم میگفت بعضیها مونده بودند تا از شهرشون محفاظت کنند. فکر کنم اگه به سن الانم بودم، منم میموندم. آدم که شهرشو رها نمی کنه.»
بعد هم سر پسرک را توی آینه این طرف و آن طرف کرد و پرسید: «خوب شد؟»
گفتم:«آره؛ خوب شد که موندید.»
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈همدستی خورشید و اسرائیل
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 سمیه شاکریان
📖 آقای علیپور پستچی محله است. از آنها که باد و باران و تابستان و زمستان سوار بر موتور، توی محل میچرخد و بستهها را به صاحبهایشان میرساند.
وسط روزهای جنگ با اسرائیل که خیلیها نبودند او تازه سرش شلوغتر شده بود. احساس مسئولیتش نمیگذاشت بستهها را برگشت بزند. یکییکی به شماره تلفنهای روی بستههای پستی زنگ میزد و هر طور شده راهی پیدا میکرد تا امانتیها را برساند. نگهبانی اداره، همسایه صاحبِ بسته، هتل نزدیک گیرنده بسته پستی و... جایگزین کسانی بودند که در آن لحظه دسترسی بهشان ممکن نبود.
آن روزها منتظر بسته مهمی بودم. و همهاش خداخدا میکردم که پست کار کند. همین که تصویر آقای علیپور را روی صفحه آیفون دیدم شربت خنکی ریختم و برایش بردم. با دیدن بستهام برای چند لحظه جنگ و نگرانی و همهچیز را فراموش کردم و لبخند زدم. آقای علیپور هم شربت را خورد و عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. لیوان خالی و بسته را آوردم بالا و به دخترم گفتم: زیر آتش خورشید و اسرائیل فقط آقای علیپور می توانست این بسته را به دستم برساند!
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈سلامتیِ زندانیای لوتی
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 مریم رضازاده
📖 توی صفحات خبری دور میزدم که خبری از زندان اوین نظرم را جلب کرد. با تیتر بزرگ نوشته بودند: «همانهایی که یک روز درمانشان کرده بودم، نجاتم دادند.»
روز یازدهم جنگ، خانم دکتر در بهداری زندان مشغول ویزیت بیماران بود که چند انفجار در زندان اوین رخ داد. خانم دکتر توی صفحهی مجازیاش نوشته بود: «درد شدیدی داشتم. از ناحیه پا آسیب جدی دیدم. میترسیدم. چند زندانی آمدند سمتم. من را گوشهی دیوار کشاندند. نیمه جان بودم. دهانم مزهی خون میداد و دست و پایم بیحس بود. آب و پتو برایم آوردند. خون صورتم را پاک کردند و پایم را با آتل بستند. شیون میکردند. من را که درون برانکارد گذاشتند. گفتم: «منو تنها نذارید»
صدایی با مهربانی نزدیکم شد: «معلومه که تنهات نمیذاریم، تو آبجی ما هستی.» میتوانستند بروند، اما نرفتند؛ همانهایی که یک روز درمانشان کردم ماندند و جانم را نجات دادند.
فکر کردم که اگر غیرت و جوانمردی ایرانی تصویر بود، میشد همین تصویر زندانیانی که راه خروج و فرار باز بود، اما ماندند و به هموطنشان کمک کردند.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈جنس لبخند آقاجواد
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 مولود توکلی
📖 خبر را که خواندم، نگاهم افتاد به چهرهاش. آقاجواد ایستاده بود با روپوشی سفید، لبخندی بر لب و دستی تکیهداده به دیوار. انگار که بعد از انجام ماموریتی، خیالش تخت شده و نفس عمیقی کشیده.
چشمهایم را بستم و چند دقیقه قبل از حمله را مجسم کردم.
آقاجواد تا پیغام اپراتور را دریافت کرده، از پلکان آمبولانس بالا رفته، سوییچ را چرخانده و در خیابانهای نجفآباد، راهی برای عبور سریعتر پیدا کرده. در آینه کوچک ماشین، نیمنگاهی به خودش انداخته و لبخند زده، از جنس همان لبخند توی عکس. حتما خوشحال بوده که به وسوسه بعضی از اطرافیان برای گرفتن مرخصی در این ایام توجه نکرده. پا را روی پدال گاز گذاشته، بیمار و همراهش را سوار کرده و نفس راحتی کشیده، از جنس همان نفس عمیق توی عکس.
بعد آژیر را روشن کرده و راه افتاده. نزدیکیهای بیمارستان، آمبولانس لرزیده و آتش روی تن او و مسافرانش شعله کشیده .
آقاجواد حتما دلش میخواسته باز با لبخندی بر لب و دستی تکیهداده به دیوار بایستد و نفس عمیق بکشد، حتما اهل جا زدن نبوده؛ همان چیزی که پهباد اسرائیلی از آن سخت میترسیده.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ ایرانی کم نمیاره
👈مثل یک مادر
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴
📝 اعظمالشریعه موسوی
📖 مادر فاطمه مددکار اجتماعی بود. هنگامهی جنگ، تنها به خودش و خانوادهاش فکر نکرد. چمدانش را بست و راهی جایی شد که بیش از هر زمان دیگری به او نیاز داشتند: خانهای برای شصت کودک بیسرپرست و بدسرپرست.
بهمحض رسیدن، آغوشش را به روی بچهها باز کرد و دلش را به آنها بخشید. دنیای بچهها تغییر کرد. با مادریکردن برایشان روزهای تلخ جنگ را به لحظههایی خاطرهانگیز تبدیل کرد. کتاب در دست گرفت و برایشان از امید و عزت، قصه خواند. فیلم نشانشان داد. با آنها بازی کرد. حتی با کمک گرفتن از بچهها و دستهای کوچولویشان، کیکهایی پخت که طعمِ خاصِ مادری داد. در میان صدایِ تقوتوق پدافندها و سایهی ترس، خنده به لبهای بچهها هدیه کرد. او فقط یک مددکار نبود، مادر بود. مادر همهی آنهایی که هیچکس را نداشتند. پناهشان شد. نور شد. امید شد و امنیت تقسیم کرد.
فاطمه با چشمانی پرافتخار، گفته بود: «مادرم هیچوقت کم نمیآورد. در برابر هر مشکلی، همیشه محکم ایستاده است.»
و این ایستادگی، روایت بیصدای زنانیست که بیادعا، قهرمانند.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
🖥 @khamenei_reyhaneh