eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | به تاریخ خانه فکر کنیم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝طاهره‌سادات ملکی: روز نمی‌دانم چندمِ جنگ نور افتاده پشت پلک‌هایم، کورمال دست می‌کشم بالای سرم و گوشی را برمی‌دارم. با چشم‌های نیمه‌باز، انگشت اشاره را سُر می‌دهم روی گوشی و قفل را باز می‌کنم. طبق عادت در روزهای جنگ، اول کانال‌های خبری را چک می‌کنم: «یک خانه را توی سالاریه قم زدند و دو تا شهید داشته.» این خبر صدر همه‌ی خبرهاست. غم توی دلم هوریز می‌کند.  بابا سید توی گروه خانوادگی نوشته: «آپارتمان عمو حسین بوده و بحمدلله اعضای خانواده‌شان سالمند.» دلم می‌ریزد. دلم می‌گیرد. عصر زنگ می‌زنم به زن‌عمو می‌گوید: «خانه‌مان خراب شده.» زن‌عمو غصه دارد که خانه‌شان سقف و در و دیوارش ریخته اما خدا را شکر می‌کند، دلداری‌اش می‌دهم. تلفن را قطع می‌کنم و به شاخه‌ی درخت‌های شکسته شده در عکس‌ها فکر می‌کنم، به خانه‌هایی فکر می‌کنم که زیر سقفشان محبت زندگی می‌کرده، راه می‌رفته، چای می‌خورده و حالا فرو ریخته‌اند. به خودمان در این روزها فکر می‌کنم. اینکه کجای زمان ایستاده‌ایم؟ و باید چکار کنیم؟ جایی نوشته بود: «خودتان را به آب و آتش بزنید این روزها، غصه‌ی آشیانه و باغ و بهار را نخورید.» حقیقت این است درخت دوباره کاشته می‌شود، خانه و آشیانه‌هایمان دوباره ساخته می‌شود اما اگر شرف برود در تاریخ‌ها می‌نویسند. سخت هم می‌نویسند. شرف اگر برود با مرکب ترکمنچای و معاهده‌ی گلستان ‌و تجزیه و ... نوشته می‌شود، طوری که دیگر پاک نشود. باید این روزها به خانه فکر نکنیم، به تاریخ‌ِ خانه فکر کنیم. ما خودمان را به آب و آتش می‌زنیم و این روزها را با جوهر شرف در تاریخ ثبت می‌کنیم. ما مقاومت می‌کنیم و صلح تحمیلی را زیر پا لِه می‌کنیم... 🗓شماره ٢٩ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
‌🖥 | اینجا آلوچه‌چینی هم رنگ مقاومت دارد 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝فاطمه احمدی:  در بحبوحه‌ی روزهایی که هر تیتر خبری، رنگی از خون و خشم و فریاد دارد، شاید مهم‌ترین کاری که بتوان کرد همین باشد: گرفتن خبرِ حال همدیگر. پرسیدنِ ساده‌ی «خوبی؟ چیزی کم نداری؟» و نثار کردن ذره‌ای محبت. شاید سهم ما از این جنگ، همین باشد؛ هم‌دلی، هم‌دردی، هم‌زیستی. ما ایرانی‌ها، وقت بحران، بیشتر می‌شویم. دایره‌مان تنگ نمی‌شود، بلکه بزرگ‌تر می‌شود. خانه‌هایمان می‌شود پناه دل‌های بی‌قرار، قابلمه‌هامان برای نذر و اطعام به جوش می‌آید و دل‌هامان، برای یکدیگر می‌تپد. در این روزها، من از مردم زیاد می‌پرسم: «زندگی‌تان چطور می‌گذرد؟» و جواب‌ها، پر از زندگی‌ست. پر از نبوغ مقاومت در سادگی.  سکینه‌خانوم، همسایه‌ی قدیمی مادربزرگم، زن خانه‌داری است از تبار زنان گیلانی؛ زنی از جنس زمین و آب و صبوری. وقتی صدایش می‌لرزد، نه از ترس موشک، بلکه از شوق رسیدن آلوچه‌هاست. می‌گوید: «آلوچه‌ها رسیده‌اند دخترم، دارم می‌چینم برا بچه‌ها. امتحاناشون که تموم شد، براشون آلوچه‌بشکن درست کنم.» همین یک جمله، یعنی ادامه‌ی زندگی. یعنی آینده هنوز هست. یعنی ایران هنوز نفس می‌کشد. سکینه‌خانوم، باغش را به کمک کربلایی قنبر شخم زده و آماده‌ی کشت صیفی‌جات است. پاچ‌باقلا، این قوت غالب گیلکی‌ها را کاشته، تا توی گرماگرم تیرماه، باقالی‌قاتق درست کند. گوجه و بادمجان‌هایش هم دارند قد می‌کشند برای یک میرزا قاسمی داغ. همان غذا که به شوخی می‌گوید: «نذری می‌دم برای نابودی اسرائیل!» جنگ برای خیلی‌ها با صدای موشک تعریف می‌شود، اما برای سکینه‌خانوم و امثال او، با دستانی که زمین را لمس می‌کنند و به آن جان می‌دهند. در خانه‌ی یکی از عمه‌هایم، خانواده جمع بودند. چند نفر نشسته بودند دور لگن باقالی. دویسه می‌کردند _همان پوست‌گیری باقالی به زبان گیلکی_ دخترش، عروسش، دخترعموها همه مشغول بودند. اما نه فقط به کار، بلکه به گفتگو، تحلیل، امید، دعا. وسط آن حلقه، سینی مسی زیبایی بود که کاکا، شیرینی محبوب گیلان، با بوی کدو و دارچین توی آن قرار داشت و چایی که دست‌به‌دست می‌چرخید. در خانه‌ای دیگر، عطیه‌خانوم، از دوستان خانوادگی‌مان، دختر و نوه‌اش را پای درخت آلوچه آورده. دخترک شانزده ساله‌ای که حالا برای خودش خانمی شده. با چوب به درخت می‌زدند و آلوچه‌های ترش روی پارچه‌ی گلگلی می‌افتند. رب آلوچه می‌پزد و می‌فروشد؛ سهمی کوچک از چرخ اقتصاد خانواده، در دل طوفان تحریم و جنگ. چند روز پیش، رفتم به روستای پدری‌ام. خانم الماسی، کشاورز کهنه‌کار، مرا به شالیزارش برد. سبزِ نشا، مثل فرشی از زندگی، زیر آفتاب پهن بود. گوشه‌ای از زمین، انبوه نشاها بی‌کاشته باقی مانده بود. پرسیدم چرا؟ گفت: «اگه همسایه‌ای کم آورد، بیاد برداره. نباید هیچ زمینی بی‌برنج بمونه.» چنین سخاوتی، خودش موشکی ا‌ست به قلب دشمن. در روزهایی که جهانیان در حیرت از انسجام مردم ایران‌اند، پاسخ ما همین است: زندگی را از دهان مرگ می‌گیریم. اینجا، هیچ‌کس بیکار نمی‌نشیند. یکی دارد نذر درست می‌کند، یکی پاچ‌باقلا می‌کارد، یکی دعا می‌خواند و یکی جانش را کف دست گرفته و از مرزهای ما دفاع می‌کند.  هرکس موشکی دارد. موشک مادری برای انسجام خانه، موشک پدری برای کشت و تولید، موشک دعا برای پیروزی و موشک ایمان، که بلندتر از هر موشکی در جهان، دشمن را نشانه می‌رود. این روزهای منتهی به محرم، شبیه هیچ سالی نیست. در خانه‌ها، چراغ روضه روشن است. در کوچه‌ها، بوی نذری به مشام می‌رسد و در دل مردم، امید روشن‌تر از همیشه می‌درخشد. ما فرزندان عاشوراییم. جنگ، ما را از زندگی نمی‌ترساند، ما را به هم نزدیک‌تر می‌کند. ما در این جنگ، با سلاح عشق و غیرت و کار، با شخم زدن زمین و پوست گرفتن باقالی و پختن آلوچه‌بشکن، با دستانی که دعا می‌سازند و دل‌هایی که پشت جبهه‌اند، می‌نویسیم: «ما ایستاده‌ایم. نه فقط برای دفاع، بلکه برای زندگی و این‌بار، زندگی‌ست که دشمن را شکست خواهد داد.» 🗓شماره ٣٠ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ ایرانی کم نمیاره 👈 موکب پمپ بنزین 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 محیا عبدلی 📖 روز عید غدیر قرار بود برای علی خاص باشد، زودتر از همیشه بیدار شد. برخلاف شب گذشته، صدای پدافند و حمله او را بیدار نکرده بود، از اتاقش که بیرون آمد پدرش روی مبل شبکه خبر می‌دید و خبری از جشن و تزیین خانه نبود. بابا قول داده بود خانه را تزیین کنند و قرار بود عصری برای کمک به موکب دوست پدرش بروند. _چرا نشستی بابا؟ خیلی کار داریم. ولی بابا حتی حوصله جواب دادن نداشت و همین طور چشمش به تلویزیون بود. مادر هم مشخصاً گریه کرده بود. _چی شده؟ مگه قرار نبود برای موکب پرچم درست کنیم؟ خونه رو تزئین کنیم. مادر و پدر به هم نگاه کردند. انگار که بخواهند خبر بدی بدهند. مادر رفت لب پنجره و گفت: «برادر دوست بابا شهید شده و دیگه موکب ندارند» علی آن لحظه به حوصله‌سربرترین عید غدیر دنیا فکر کرد. اما مادر همان‌طور که بیرون را نگاه می‌کرد گفت: «نگاه کنید! چه صف بنزینی!» نیم‌ساعت بعد علی با سینی شربت راننده‌های کلافه و در گرمامانده را خوشحال می‌کرد. و خاص‌ترین عید غدیر عمرش را رقم می‌زد. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ ایرانی کم نمیاره 👈 با عشق ممکن است تمام محال‌ها! 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 نرگس جلیل‌بال 📖 اولش خنده‌ام گرفت. اما ابروهای گره‌خورده‌ی مرد و سبیل‌های پرپشت جوگندمی‌اش، نشانی از شوخی نداشت. با لهجهٔ لری و محکمش گفت: «یعنی چی امکان ناره؟ خو تاکسی مِیریم!» فرم را پر کردم. بعد از خبر جنگ، دیگر نمی‌توانستم دوری بچه‌ها را تحمل کنم. اعمال حج تمام شده بود. اما خیلی مانده بود تا برگردیم. نمی‌خواستم خودم اینجا باشم و بچه‌هایم زیر بمب و موشک. گفتند اگر بروید بعثه و درخواست بدهید، شاید بتوانید زودتر از نوبت بروید ایران. معطل نکردیم. دیدیم سی‌چهل مرد با عرقچین روی سرهای تراشیده‌شان، صف بسته‌اند که برگردند. یکیشان به مسئول می‌گفت: «آخه مگر مووَه دِه ایران جنگ باشه، اِما دِه ایران نباشیم؟» _با این تعداد نمی‌شه. بعدشم، برادر من، مگه جنگ تن‌به‌تنه؟ شما که کاری نمی‌تونید بکنید! _مِه این حرفا حالیم نمووَه. اِما باید وَرگِردیم. پر کردن فرم ما که تمام شد، بحثشان به تاکسی گرفتن رسید. غیرممکن بود! این همه آدم اگر با تاکسی تا مرز عراق می‌رفتند، چند هزار دلار برایشان آب می‌خورد. اما مردهای غیرتی لرستان، راستی راستی آخرش سوارِ تاکسی راهی مرز شدند. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️روز نابودی اسرائیل 👈 جای خالیِ خیلی‌ها 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 مرضیه اعتمادی 📖 دکتر سرگرم پانسمان دست یک دختر پنج‌ساله است. موهای دختر ریخته دور صورت استخوانیش. حنانه، در آخرین حمله‌ی رژیم زخمی شده‌ اما ناراحت نیست. امروز هیچ‌کس در فلسطین ناراحت نیست. سه‌ ساعت است خبر سقوط اسرائیل اعلام شده‌. دولت فلسطین، به ساکنین سرزمین اشغالی فرصتی برای تخلیه‌ی کامل داده است. تصویر جنازه‌ی نتانیاهو در فضای مجازی پخش شده و رمق حامیان اسرائیل را تبخیر کرده. کار دکتر زود تمام می‌شود. حنانه را می‌بوسد و می‌گوید«من دو تا دختر هم‌سن تو داشتم. موهاشون قد تو بلند بود. با هم به دنیا اومدن، با هم ...» بقیه‌ی حرفش را قورت می‌دهد‌. جنگ اما حنانه را آن‌قدر بزرگ کرده که فرق دارم و داشتم را بفهمد. دکتر را با دست سالمش بغل می‌کند، می‌بوسد و از تخت می‌پرد پایین. دستش تیر می‌کشد. آخ نمی‌گوید. می‌خندد و می‌‌رود که شریک جشن مردم شهر باشد. جای مادرش بین زن‌هایی که توی کوچه‌ها به هم تبریک می‌گویند، خالی است. اگر بود لابد مثل بقیه این آیه را زیر لب تکرار می‌کرد که:«جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ.» 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️روز نابودی اسرائیل 👈آش پیروزی 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 محیا عبدلی 📖 خبرها از تلفاتی سنگین در آخرین شهر مانده در اسرائیل حکایت دارد. بعد مجری بلند میشود و با دست های گره‌کرده خبری را با تکرار می‌گوید: «قدس آزاد شد. قدس آزاد شد.» صدای فریاد الله اکبر از پشت صحنه می‌آید. بی‌اختیار بلند می‌شوم و تکبیر می‌گویم. اشک‌ریزان سمت آشپزخانه می‌روم، قوطی حبوبات را برمی‌دارم و از هرکدام مقداری در ظرف‌های جداگانه می‌ریزم. مدام ذکر «الحمدلله رب العالمین» می‌گویم و با دیدن صحنه‌های پیروزی از تلویزیون که توسط کارشناسان توضیح داده میشود ذکر «لاحول ولا قوه الا بالله ...» میخواهم سبزی آش را از فریزر بردارم که مصاحبه کودکانی از غزه که از خوشحالی گریه می‌کنند میخکوب تلویزیونم می‌کند. همراهشان اشک می‌ریزم که صدای هشدار یخچال بلند میشود. درِ یخچال را می‌بندم و سبزی را در ظرفی میگذارم. سراغ گوشی‌ام میروم، متوجه میشوم نیمی از اعضای گروه خانوادگی و همین‌طور چند نفر از اعضای ساختمان نذر غذا کرده‌اند. دعا میکنم نذرشان آش نباشد چون این‌طوری سخت میشود آش‌ها را پخش کرد. یاد ظهور می‌افتم. 📝 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
‌🖥 «مسافر کربلا» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 قرار بود برای عید غدیر به کربلا بروند و چند روزی آن جا بمانند. اسرائیل به ایران حمله کرد و پدر شهید شد. اما پیکرش هنوز زیر آوار مانده بود. هیچ نشانه‌ای از او پیدا نشده بود. دختر بهانهٔ دیدن بابا را می‌گرفت. مادر نمی‌دانست به بی‌تابی‌های او چه‌ پاسخی بدهد. شب جمعه بود که دختر خواب بابا را دید. در حرم امام حسین (علیه السلام) ایستاده بود. چهارده شاخه گل رز توی دستش بود. آن‌ها را به او داد و گفت: «سه‌شب زیارت عاشورا بخونید، من میام.» همهٔ خانواده دست به کار شدند و زیارت عاشورا خواندند. سه روز بعد، پیکر بابا پیدا شد. درست همان روزی که قرار بود از سفر کربلا به خانه‌ بازگردند. 👈 راوی: ریحانه پوررجبی دختر گرامی شهید مدافع وطن جواد پوررجبی 📝 به قلم مریم محمدی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖤بازنشر به مناسبت سالروز شهادت حضرت رقیه بنت الحسین علیه‌السلام 🌷 همچو کودکانِ عاشورا غنچه‌هایِ بی‌گنه پرپر جمعشان به دور هم جمع است خیمه‌ی رقیه(س) و اصغر(ع) 🔹یادبود رسانه KHAMENEI.IR برای کودکان مظلوم و شهید ایران در حادثه تجاوز رژیم صهیونی به کشورمان 📥 دریافت نسخه باکیفیت | استوری 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «انتظار» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 دخترش را روی پا خوابانده بود. با آرامش نگاهم کرد و گفت: «بیست و سه خرداد همسرم شهید شد. هفت تیر پیکرش را از زیر آوار بیرون آوردند. درست روز تولد دو سالگی دخترمان.» به اینجا که رسید، دیگر از آرامش چند لحظه‌ی قبلش خبری نبود. چشم‌هایش بی‌امان باریدند. گمان کردم دلتنگ همسرش شده است. اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «ما هیچ کدام منتظر واقعی امام زمان نیستیم. چون من شانزده روز چشم انتظاری را با تمام وجودم درک کردم.» 👈 راوی: همسر شهید مهران مایلی 📝 به قلم نجمه صفاتاج 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «مرد است و قولش» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 خبر شهادت حاج قاسم را که شنید تعجب نکرد. با آرامش گفت: «اصلا شأن حاج قاسم همین بود که به دست ترامپ شهید شود.» بعد هم نگاهی بهمان انداخت و ادامه داد: «من هم باید به دست نتانیاهو کشته شوم‌.» مقرشان که مورد حمله‌ی اسرائیل قرار گرفت، نتانیاهو اولین نفری بود که این خبر را در رسانه‌ها اعلام کرد. 👈 راوی: دخترِ سردارِ شهید محمد حسن محققی 📝 به قلم نجمه صفاتاج 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «عندالمطالبه» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 صدای پدافند یک‌لحظه هم قطع نمی‌شد‌. روبه‌رویم ایستاد. دست انداخت دور گردنم و در آغوشم کشید و گفت: «تو این دنیا هیچکس را به اندازه‌ی تو دوست نداشتم‌، حلالم کن.» دلم لرزید، با خودم گفتم: «آرام باش، این هم مثل همه‌ی مأموریت‌های دیگرش.» به شوخی جوابش را دادم: «حلالت نمی‌کنم چون هنوز گل‌های مهریه‌ام را بهم ندادی. مهریه‌ام را که دادی آن وقت حلالی.» سر به زیر انداخت. چند روز بعد وقتی که پیکرش را به خاک سپردیم، وانتی از بازار گل به خانه‌‌مان آمد. گل‌هایش را برای بعضی از خانواده‌های شهدا می‌فرستاد. صدها شاخه‌ی گل را تحویل من داد و رفت. 👈 راوی: سرکار خانم زهرا تقیان، همسر شهید علی‌اصغر نوحی طهرانی 📝 به قلم نجمه صفاتاج 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«وعده‌ی صادق» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 رفیق دیرینه‌اش، سردار سلامی از پدر خواست به قرآن تفألی بزند. نشست و قرآن را باز کرد. سوره‌ی مریم جلوی چشم‌هایش آمد:" وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ ۚ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ" «وعده ی صادق» نامی بود که از این آیه به انتخاب آن جمع رسید. 👈خاطره‌ای از سردار حسن محققی به نقل از دختر ایشان 📝به قلم نجمه صفاتاج رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh