eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 «نذرِ مادرانه» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 دو روز از آغاز تجاوز اسرائیل به ایران می‌گذشت. روز عید غدیر بود. سر سجاده نشست، بغضش را بارید و با خدا دردودل کرد: «خودمو دختر و پسرمو به امام زمان تقدیم می‌کنم، که حتی اگر شده آقا یه ساعت زودتر بیان‌.» فردای آن روز، نذر مادر ادا شد. خبر شهادت پسرش را آوردند‌. 👈 راوی: سرکار خانم فاطمه بهرامی، مادر گرامی شهید مدافع وطن، مسعود وطن‌پور 📝 به قلم مریم محمدی 🖥 @khamenei_reyhaneh
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️شعرخوانی کودک خردسال یکی از جانبازان دفاع مقدس درباره بنت‌الحسین علیه‌السلام در حضور رهبر انقلاب. تابستان ۱۳۹۴ 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «پسر کو ندارد نشان از پدر» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 خبر شهادت پدرش را که شنید، جان از دست و پاهایش رفت‌. هنوز زود بود که یتیم بشود. مادر اما با صلابت کنارش نشست. دهان کنار گوشش برد و گفت: «از این به بعد تو مرد این خانه‌ای! مرد این خانه هم باید شبیه بابایش باشد.» همان شد که امروز در حسینیه‌ی امام، محکم قدم بر می‌داشت. پاهایش دیگر نمی‌لرزید. آمده بود خودش را نشان رهبرش بدهد. قرار بود او مرتضای دیگری شود. 👈 راوی: سرکار خانم سعیده نوری، همسرِ شهیدِ سردار مرتضی طیب مسعود 📝 به قلم نجمه صفاتاج 🖥 @khamenei_reyhaneh
‌🖥 «آرزوهای دوربُرد» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 در را که باز کردم اول خودش آمد و بعد پشت‌بندش یک نایلون سفید بزرگ! قبل از اینکه بپرسم: «این دیگه چیه؟!» گفت: «برو بشین روی اون مبل و چشمهات رو ببند. تا من برم توی اتاق و برگردم، باز نکنی‌ها!» خبرهای خوب را همینطوری می‌داد؛ هیجان‌انگیز و غافلگیرکننده! دلم نمی‌آمد اذیتش کنم. یواشکی هم چشم‌هایم را باز نکردم. درِ اتاق  که تَقّی کرد، صدایش آمد که: - «حالا باز کن!» به آرزویش رسیده‌بود؛ با لباس سبز سپاه جلویم ایستاد و با لبخند عمیقی که کاشته‌ بود روی صورتش گفت: «بالأخره استخدام شدم!» انگار دنیا را داده‌ بودند دستش. 👈 راوی: سرکار خانم فاطمه شریفی، همسرِ شهیدِ پاسدار، مهدی حیدری 📝 به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «ارثیه‌های رفاقتی» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 اولین وجه اشتراکمان توی همان جلسه‌ی خواستگاری مشخص شد؛ نه رشته‌های تحصیلی‌مان بود، نه قومیت و همشهری بودن و نه حتی سلیقه‌های دم‌دستی مشترک! مدت‌ها بود که با دست‌نوشته‌های یک شهید، انس گرفته‌بودم. از او می‌خواندم و می‌شنیدم و درخواست‌ها و کارهایم را با او در میان می‌گذاشتم. نمی‌دانم چه شد که حرف‌های جلسه‌ی خواستگاری رسید به اینجا که پرسیدم: «شهید مورد علاقه شما کیه؟» احسان همینطور که داشت گل‌های قالی را با چشم‌های محجوبش رج می‌زد، مکثی کرد و گفت: «شهیدی که هر روز توی ورودی محل کارم، از جلوی تصویرش عبور می‌کنم. از شهدای مدافع حرمِ سازمانمون بوده. همون شهیدی که ضمانت کرده هر کسی چهل تا زیارت عاشورا بخونه، به اذن خدا کارش رو راه می‌ندازه.» خوب می‌شناختمش. شهید نوید صفری! خنده‌ام گرفت. پس این شهید، همینطوری بی‌حساب راهِ خواندنِ دست‌نوشته‌هایش را برایم باز نکرده‌ بود. از آن بامعرفت‌ها بود که هوای همکارش را از آن دنیا هم داشت. اصلاً همان شد که بعدتر به احسان گفتم: «قول بده هر وقت شهید شدی، تو هم بشی مثل شهید صفری که کار مردم رو راه می انداخت.» مگر چند روز از شهادتش گذشته؟! حالا رفقایم زنگ می‌زنند و می‌گویند: «هدی، اگه توسل‌هامون به آقا احسان نبود، کار سفرمون، جور نمی‌شد. کربلا نائب‌الزیاره‌ی هردوتون هستیم.» انگار قرار است شهدا نسل به نسل بیایند و از همدیگر چیزهایی را ارث ببرند؛ چیزهایی مثل راه‌انداختنِ کار مردم. 👈 راوی: سرکار خانم هدی رجبی، همسرِ شهید احسان ذاکری 📝 به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 «یونیفُرم شجاعت» 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 «اینطور نمیشه! باید شغل دولتی داشته باشه». پدر توی جلسه‌ی خواستگاری این را گفت و آب پاکی را ریخت روی دست همه. پسر خوبی بود. آنقدر خوب که شغل آزادش هم دور و بر انقلاب و جنگ و شهدا، می‌چرخید؛ طراحی و تولید هرچیزی که یاد شهدا را زنده‌تر کند؛ پیکسل‌ها، پوسترها، نمادهای مقاومت و... ولی شغلش دولتی نبود. دخترک شانزده ساله دلش گیر کرده‌ بود پیش همین خواستگار مؤدب و شوخ‌طبعی که خودش را خرج شهدا کرده بود، همین پسری که روان‌شناسی خوانده‌ بود و خوب بلد بود با آدم‌ها رفیق شود. پدر که آن حرف را زد، توی فکرش لباس بعضی شغل‌های دولتی را تنش کرد و درآورد. به نظرش خوش‌رنگ‌ترین لباسی که می‌شد پسر را توی آن ببیند و ذوق کند، لباس سپاه بود که از بچگی برایش، لباسِ نترس‌ترین آدم‌ها بود مثل امام‌حسین(ع) که هیچ وقت از یزید نترسیده‌بود. پیشنهادش را که داد، چشم‌های پسر درخشید و رفت برای دادن مدارک و کارهای مصاحبه. دو روز بعد از عروسی، رسماً استخدام سپاه شد. دعاهای دخترک جواب داد. بیست‌و‌دو‌سال بعد هم دعاهای خودش بود که به اجابت رسید؛ شهادت با همین لباس آن هم در برابر یزید زمانه... مثل اباعبدالله(ع). 👈 راوی: سرکار خانم زهره شفیعی نیک‌آبادی، همسرِ شهیدِ سردار، سعید اصلانی 📝 به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️فردای نابودی اسرائیل 👈کی برمی‌گردی پسرم؟! 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از فردای آزادی فلسطین و نابودی رژیم اشغالگر قدس 📝 محدثه قاسم‌پور 📖 صدای خنده‌ی بچه‌ها حیفا را پر کرده بود. بادکنک‌ و پرچم‌ها روی آسمان می‌رقصید‌. ناگهان همه‌ی چشم‌ها رفت سمت پسر بچه‌‌ای پابرهنه، با لباس‌های مندرس و وصله‌دار که آرام آرام جلو می‌آمد. ناجی‌العلی دست روی چین پیشانی‌اش گذاشت و چشم‌های بی‌رمق‌ش را ریز کرد؛ خودشه! پسرک، جلو آمد. باد ساحل، موهای ژولیده‌‌ای را نوازش کرد. در چشم‌های پسر، کشتی‌ها با پرچم‌های افراشته‌ی فلسطین، روی موج دریا سُر می‌خوردند و رویای بازگشت را به ساحل می‌آوردند. پسر رو به جمعیت برگشت. برای اولین بار، دنیا صورت حنظله را می‌دید. خبرنگارها تند تند فلش می‌زدند. قبل از این حنظله کودکی در نقاشی ناجی‌العلی بود که به دنیا پشت کرده بود و انگار با همه قهر بود. چشمان زیتونی‌ حنظله پر از اشک بود و لبخندی آرام بر لب داشت. گونه‌های گودافتاده‌اش زیر آفتاب می‌درخشید. ناجی‌العلی از بهشت فریاد زد: پسرم برگشته! حنظله برگشته! حنظله رو به خبرنگارها خندید و دست‌های همیشه قفل شده‌اش را به نشانه‌ی پیروزی بالا برد. 📝 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«دختر یا قنادی خانگی» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 «قراره شغلت رو عوض کنی، آقا مهدی؟!» این را که گفتم چشم‌هایش را  گرد کرد و پرسید: «چطور، فاطمه خانم؟» نچ‌نچی کردم و گفتم: «این همه جعبه شیرینی، اون هم همه‌ش تر! به نظرم فقط باید استعفا بدی و قنادی بزنی که بتونیم از شرشون خلاص شیم! آخه مگه نوبر دختر رو شما آوردی؟!» دختر دوست داشت، هرکاری هم می‌کرد بگوید فرقی ندارد، باز از یک گوشه‌ای می‌زد بیرون. مثل همین شیرینی خریدنش! مهمانها که می‌آمدند برای «قدم مبارکی» علاوه بر پذیرایی، همه را هم با یک بسته شیرینی تر راهی می‌کرد خانه‌شان! به نظرش نباید شیرینی دختردار شدن فقط زیر زبانِ خانه‌‌ی ما مزه کند. باید توی خانه‌ی همه پخش می‌شد و تر و تازه می‌ماند. 👈راوی: سرکار خانم فاطمه شریفی، همسرِ شهیدِ پاسدار، مهدی حیدری 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
‌🖥«دیدار خانوادگی» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 زن جوان، آرام و موقر به میله‌های حسینیه تکیه داده بود. سمتش رفتم و سر صحبت را باز کردم. لبخند گرمی زد و با مهربانی جوابم را داد: «اولین دیدارمان، در حرم امام خمینی (ره) بود. آخرین دیدارمان هم شد بهشت زهرا. حوالی همان‌جایی که برای بار اول دیده بودمش. می‌دانستم شهید می‌شود اما گمان نمی‌کردم به این زودی‌ رخت شهادت بر قامتش بنشیند.» خانوادگی آمده بودند. پرنیان شانزده‌ ساله، عکس پدرش را سر دست گرفته بود و محمدمهدی هشت ساله، مدام از بین جمعیت سرک می‌کشید تا لحظه‌ی ورود رهبر را ببیند. اما پریماه، فرزند سوم خانواده هنوز توی راه بود و همین روزها قرار است به دنیا بیاید. آقا که آمدند، کسی از میان جمعیت شعار مرگ بر اسرائیل سر داد. محمدمهدی از عمق وجود فریاد می‌زد و شعار می‌داد. مادرش، با چشمان تر به من گفت: «داغ دل این بچه سرد نمی‌‌شود. مگر به نابودی اسرائیل.» 👈راوی: سرکار خانم سمیه زینعلی، همسر شهید حاج جابر بیات 📝به قلم مریم محمدی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«خوش‌قدم» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 باردار بودم که جنگ شد. وقتی داشت می‌رفت، گفت: «من دوست دارم شهید بشم. اسم دخترمون رو بذار بشری، تا بشارت شهادت من باشه.» 👈راوی: همسر شهید سید حمیدرضا موسوی 📝به قلم مریم محمدی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«به‌ نام پدر» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 دختر جوان لبخندی زد، سرانگشتانش را روی صورت پدر گذاشت و نوازشش کرد. سپس عکس او را مقابل من گرفت تا چهره‌اش را ببینم: «فقط پدر نبود‌. یک رفیق تمام عیار بود. جنگ که شد مدام می‌گفت نترسید. یا پیروز می‌شویم یا شهید می‌شویم. شصت و سه سالگی را خیلی دوست داشت. همیشه می‌گفت سن شهادت است.» شصت و سه ساله بود که جنگ شد. او شهید شد و ما به برکت خون شهدا، پیروز شدیم. 👈راوی: دختر شهید محمد علی حسینی 📝به قلم مریم محمدی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«ایستاده در غبار» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 فراموشی، مثل غبار نشسته ‌بود روی حافظه‌اش و روز به روز هم بیشتر می‌شد. قلبش هم ساز ناکوک می‌زد. با این وضعیت نمی‌شد خبر شهادت برادرم را به او بگوییم. از طرفی مادر بود و دلمان نمی‌آمد نبریمش سر تابوت پسر. کاسه‌ی چه‌کنم چه کنم، هنوز توی دستمان بود که یکی یادمان انداخت مادر با شهدای گمنام رابطه‌ی خوبی داشته. گاهی جای مادرشان برایشان مویه می‌کرده و نوحه می‌خوانده. حافظه‌اش را امتحان کردیم. هنوز روی عبارت «شهدای گمنام» ملحفه سفیدی نینداخته‌ بود. انگار اینها همیشه زنده بودند، حتی آن‌طرف دیوار فراموشی‌ها. چاره‌ی دیگری نداشتیم. بردیمش سر تابوت علی و گفتیم شهید گمنام است. شروع کرد مویه کردن و نوحه خواندن. نوحه وداع حضرت زینب (س) با اباعبدالله(ع) را خواند و من و خواهرهایم بدون آنکه اسمی از علی ببریم پای تابوت شهیدی که برای مادر، گمنام بود و برای ما صاحب‌نام، اشک ریختیم. مادر هنوز هم نمی‌داند علی شهید شده. با خودم فکر می‌کنم گمنامی همینطوری است دیگر؛ گاهی هیچ ردّی از اسمت نیست و گاهی اسمت هست و قرار نیست مادرت تو را بشناسد. 👈راوی: سرکار خانم لیلا راضی، خواهر شهید علی راضی 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh