eitaa logo
ریحانه
34.8هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نگار
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 این اطمینان از کجا می‌آید؟ 👆برگزیده‌ای از قسمت ۲۵ رادیو نگار 🎧نسخه کامل را از اینجا بشنوید. 💻 Farsi.Khamenei.ir
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️پس‌فردای نابودی اسرائیل 👈مقلوبه‌ی واقعی 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از فردای آزادی فلسطین و نابودی رژیم اشغالگر قدس 📝 سمیرا چوبداری 📖 موهای ریحان را بافتم. از دیروز دیگر نگران بازی بچه‌ها توی کوچه‌ها نیستم. همه‌جا آرام است و صدای غُرّش هیچ موشک و جنگنده‌ای شنیده نمی‌شود‌. باور نمی‌کنم اما اسرائیل نابود شده. بعد از مدتها میتوانم آشپزی کنم! کمک‌های مردمی دیروز به غزه رسید. آنقدر همه چیز زیاد است که می‌توانم از تمام مردم منطقه پذیرایی کنم. باید برای جوان‌هایی که کوچه و خیابان‌ها را پاکسازی می‌کنند غذا بپزم. چند بسته سبزیجات و مرغ و برنج و روغن برایم آوردند. با تکه‌های شکسته‌ی کمد ریحان اجاق را برپا میکنم. دیگر ناراحت نیستم. بهتر از این‌ها را برایش خواهم خرید. بادمجان‌ها را سرخ میکنم و برنج هم دارد جوش می‌زند. حالا تهِ قابلمه‌ را از سیب‌زمینی پُر میکنم. امید مثل عطر غذا موج می‌زند توی شهر. یک لایه برنج یک لایه گوشت یک لایه بادمجان. غذا را روی آتش دم می‌گذارم. از مناره‌های شکسته صدای الله‌اکبر می‌آید. جوانان ایرانی و لبنانی و یمنی ایستاده اند به نماز.  سفره را پهن میکنم و مقلوبه را روی سینی برمی‌گردانم. یک عمر به عشق چنین روزی مقلوبه پُختم‌. به امید روزی که اسرائیل هم شبیه این غذا واژگون بشود که شد. 📝 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«هم‌قدّ قله‌ها» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 می‌گفت:«آدم که سنش بالا برود گاهی توان ندارد بعضی کارها را مثل جوانی‌اش انجام دهد. خدا هم به ما ضمانت‌نامه نداده که همیشه سالم و سرپا می‌مانیم و هیچ وقت شرایط زندگیمان عوض نمی‌شود.» منتظر بودم ببینم می‌خواهد این صحبتها را مقدمه‌ی کدام حرف اصلی کند. با مهربانی‌ای که توی چشم‌هایش لانه داشت، ادامه داد: «اگر درجه حجاب شما صد‌و‌بیست باشه، توی شرایط سخت وقتی این درجه یه کم هم بیاید پایین، تازه می‌شه، صد. صدی که شاید برای خیلی‌ها قلّه است برای شما دامنه است. اون‌وقته که شما حتی دامنه‌ات هم بالا‌بلنده.» منطق را جوری قاطی حرفهایش می‌کرد که نمی‌فهمیدی چطوری از ته دل راضی می‌شدی و دلت می‌خواست یک «چشم، حواسم هست» با خط نستعلیق را قاب بگیری روی دیوار زندگی‌ات. 👈راوی: سرکار خانم الهه افشار، همسر شهید محسن برکان 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«ظرف‌شورِ عاقبت‌به‌خیر» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 خانه باشد و من خودم همه‌ی کارها را انجام دهم؟ اصلاً توی مرامش نبود. باردار که می‌شدم کارهای توی خانه‌اش بیشتر هم می‌شد. سرِ بارداری آخرم می‌ایستاد پای شیر آب و ظرف‌ها را جوری می‌شست که انگار مأموریت کاری‌اش است و باید با همه‌ی دقت انجامش دهد. تازه از پای لگن ظرفشویی برایم گزاره‌های جدید هم صادر می‌کرد. از درِ شوخی و خنده می‌گفت: _ معصومه خانم! می‌دونستی ظرف‌شورها، عاقبتشون شهادته؟! _ می‌دونستی هرکی بیشتر ظرف بشوره زودتر شهید می‌شه؟! به روی خودم نمی‌آوردم ولی دفعات ظرف شستنش که بیشتر از من می‌شد، دلم آشوب می‌شد که نکند محمدجواد زودتر برود و من تنها بمانم؟! گمانم آخرش هم حساب و کتاب‌هایم اشتباه از آب درآمد. چه ظرف‌ها که شسته‌ بود و من نفهمیده‌ بودم. 👈راوی: معصومه بیرانوند، همسر شهید محمدجواد برهانی 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«بابای بال‌ساز» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 همه‌ی روزهای هفته، فقط «آقا‌ محسن» بود امّا دوشنبه‌ها می‌شد «آقا محسنِ پرنده». بس که ذوق داشت برای این روز. دوشنبه‌ها بهترین لباسش را می‌پوشید، خوشبو‌ترین عطرش را می‌زد و سبکبار راهی می‌شد برای خادمیِ حرم حضرت معصومه (س). برنامه‌ی هر‌هفته‌اش بود. قرار هم نبود مهدی بنشیند و فقط رفتن پدرش را ببیند، بزرگتر که شد او را هم با خودش می‌برد. حیف بود این ذوق، توی رگهای مهدی ندود. همین شد؛ حالا که از مهدی می‌پرسند یکی از بهترین خاطره‌هایت را با بابا بگو، وسط همه‌ی تفنگ‌بازی‌ها، آب‌بازی‌ها و منچ و مارپله‌هاشان دست می‌گذارد روی همان خاطره‌ی روزهای دوشنبه، چشم‌هایش برق می‌زند و شیرین می‌گوید: «بابا جانمازهای حرم حضرت معصومه(س) رو جمع‌ می‌کرد و می‌داد به من تا خودم برم بذارم توی اون جعبه بزرگ‌ها!» حالا مهدی هم بالهایش در‌آمده و پرنده شده! 👈راوی: سرکار خانم الهه افشار، همسر شهید محسن برکان 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«حرفه‌ای» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 شرمنده‌ بود که سفر اربعینش ناگهان جور‌ شده‌ بود و نشد که ما را هم با خودش ببرد. اما محمود از آن‌ها بود که خوب بلدند چطور از شرمندگی آدم‌ها دربیایند. وقتی برگشت، خودش افتاد دنبال کار من و خانمش تا سفر کربلایمان را جور‌ کند. بچه‌ها، خیلی کوچک بودند. گفت: «نگران نباشین، خودم نگهبانشون هستم. ناسلامتی کارم نگهبانی از جان و مال مردمه. دیگه تو این کار تخصص دارم.» دلش می‌خواست فارغ‌بال برویم زیارت؛ بدون دغدغه‌ی بچه‌ها. این شد که من و فاطمه‌خانم را با هم راهی‌ کرد و خودش ماند پیش پسرها. راست می‌گفت. این کار را خوب بلد بود. به هیچ قیمتی هم از آن کوتاه‌ نمی‌آمد. این را ما دور‌و‌بری‌هایش خوب می‌دانستیم. شهید که شد دیگر غیر از ما، بقیه هم تخصصش را فهمیدند؛ نگهبانی از جان و مال مردم حتی به قیمت خون! 👈راوی: سرکار خانم محبوبه معزّزی، خواهر شهید محمود معزّزی 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«خانواده ایران» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 هم‌سفرهای کنار‌جادّه‌ای زیاد پیدا می‌کردیم؛ چون ماشین‌ها یا حق نداشتند جلوی چشم‌های محمدجواد، کنار جاده خراب شوند یا اگر خراب می‌شدند باید خودشان را می‌سپردند به دستهای کاربلدِ او. تا درستشان نمی‌کرد خاطرش جمع نمی‌شد. مردم اگر برای بقیه، مردم بودند برای او عضوی بودند از خانواده‌اش. محمدجواد هم که خانواده‌دوست. 👈راوی: سرکار خانم معصومه بیرانوند، همسر شهید محمدجواد برهانی 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«متعهد» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 ساختمانی را زده بودند‌. دود و خاک همه‌جا را گرفته بود. پهبادهای اسرائیلی اما همچنان در آسمان می‌چرخیدند تا اگر کسی برای کمک وارد شد او را هم بزنند. نمی‌خواستد کسی از آن منطقه زنده خارج شود. اما مجتبی بود و تعهد کاری‌اش و دلی نترس. باید تلاشش را می‌کرد. از آمبولانس پیاده شد و به سمت مجروحین رفت. حالا مجتبی بود و لباس شهادتی که به قد و قامتش عجیب می‌آمد‌. 👈راوی: همسرِ شهید سید مجتبی ملکی 📝به قلم نجمه صفاتاج 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«برای بار دوم می‌پرسم» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 صدای اذان که مثل صدای بال کبوترها پیچید توی صحن امام رضا(ع)، رو به من و بچه‌ها گفت: «می‌شه قبل از باز کردن روزه‌تون، برای آرزوی قلبی من هم دعا کنید؟» خرما توی دست‌هایمان معلق ماند؛ مثل جواب بله یا نه‌ای که باید به سوالش می‌دادیم. بچه‌ها نگاهشان به دهان من بود. تمام سالهای بودنش جلوی چشمم قطار شد. انصاف نبود بعد از این‌همه سال که همه‌جوره پشتم ایستاده بود، به درخواستش «نه» می‌گفتم. لب‌های خشکم را به‌هم زدم و برای دومین بار از ته قلبم گفتم: «بله». کداممان بود که نداند آرزوی قلبی‌اش چیست. «بله‌»ای که روز عقدمان در حرم حضرت معصومه (س) از من گرفت و با بردنم پای کوه خضر و کنار شهدای گمنام محکمش کرد؛ باید هم می‌رسید به حرم امام‌رضا (ع) و این «بله» گرفتن برای شهادتش. 👈راوی: سرکار خانم زهرا فراهان، همسر شهید پاسدار حسن خوانساری 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«رفیق بی‌کلک» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 با هم رفیق بودند. هیئت‌رفتن‌هایشان هم با هم بود. حتی اگر من نمی‌توانستم بروم، خودشان پدر-دختری می‌رفتند و مراسم را شرکت می‌کردند. فاطمه که درس‌هایش سنگین‌تر شد و هیئت‌نرفتن‌های اجباری‌اش بیشتر، یک کار به کارهای آقا مهدی هم اضافه شد. از طرفی خودش تأکید داشت که فاطمه درسش را خوب بخواند و از طرفی دلش نمی‌آمد تک‌خوری کند؛ خودش برود و برای فاطمه هیچ توشه‌ای نیاورد. دست‌به‌کار شد تا حق رفاقت را در حق دخترش تمام کند. برگه و خودکار شدند ابزار کار رفاقتش و خودش شد کاتب اعظم! از مجلس که برمی‌گشت، مثل این شاگرد مدرسه‌ای‌ها، مشق‌هایش را تحویل فاطمه می‌داد. نکات مهم سخنرانی‌ها را برایش یادداشت می‌کرد تا فاطمه غصه‌ی نرفتنش را نخورد. رفیق‌ها خوب بلدند چطور هوای همدیگر را داشته‌ باشند. آقا مهدی هم از آن پدرها بود که برای رفاقت با دخترش کم‌ نمی‌گذاشت.‌ 👈راوی: سرکار خانم اکرم اجاقی، همسر شهید مهدی نعمتی 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«حرفی که باد هوا نبود» 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷ 📖 سه، چهار روز بود که سربازی رسمی‌اش شروع شده‌ بود. بقیه سر‌به‌سرش می‌گذاشتند و می‌گفتند: «تازه داری مرد می‌شی و می‌شه بهت گفت: ممّد‌آقا.» برای من امّا خیلی قبل‌تر از اینها مرد شده‌ بود. هم حواسش به من بود و هم هوای پسرهای نوجوانم را داشت. خانوادگی رفته‌ بودیم مشهد. روزها آنقدر شلوغ بود که نمی‌شد خودم را برسانم نزدیک ضریح. پکر بودم. آخر شب گفتم: «من نصفه‌شب می‌رم برای زیارت. کسی باهام میاد؟!» خستگی سفر، همه را مچاله کرده‌ بود توی خودشان و چشم‌ها هم یکی در میان باز و بسته بودند. این چشم‌ها اگر قول می‌دادند هم نمی‌شد رویشان حساب کرد. فقط محمد بود که چین و چروکهای خستگی‌اش را آرام صاف کرد و با لبخند گفت: «آبجی، ممّد‌‌‌آقا در خدمت شماست فقط صِدام کن که خواب نمونم!» خاطرجمع خوابیدم. می‌شد روی حرف‌های محمد حساب کرد. 👈راوی: سرکار خانم مهناز دلیر، خواهر شهید محمد دلیر 📝به قلم سمیه فتحی 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️پس‌فردای نابودی اسرائیل 👈جشن تازه شروع شده 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از فردای آزادی فلسطین و نابودی رژیم اشغالگر قدس 📝 زهرا مرتضایی 📖 آخرین دانه‌ زیتون‌ سیاه را روی سالاد شیرازی می‌گذارم. یک قدم عقب می‌روم و به اثر هنری‌ام خیره می‌شوم. از کارم راضی‌ام. بشری‌سادات، با لپ‌های گل‌انداخته، وارد آشپزخانه می‌شود: «مامان! پس کِی می‌ریم؟ جشن تموم می‌شه‌ها!» لبخند می‌زنم: «نگران نباش، جشن تازه شروع شده.» به سالاد اشاره می‌کنم: اینو ببین! چطوره؟!» دست‌هایش را به هم می‌کوبد: «وای! پرچم فلسطینه؟» چشمکی می‌زنم و سفره را می‌دهم دستش. همین‌که مقلوبه را در دیس برمی‌گردانم، آمنه‌سادات دست می‌زند. بشری‌سادات شعر بداهه‌ای می‌خواند: «مامانم هنرمنده، ما رو کرده شرمنده!» فنقل‌بانو با دندان‌های تازه درآمده‌اش، روی زانو بلند می‌شود و دست می‌زند. از شعر بشری‌سادات خنده‌ام می‌گیرد. این دختر آخرش شاعر می‌شود! صدای سرودهای حماسی از کوچه و خیابان یک لحظه هم قطع نمی‌شود. از پریروز که خبر پیروزی فلسطین پخش شده، شربت و شیرینی نُقل کوچه‌هاست. یاد شهدا می‌افتم. می‌خواهم بغضم را قورت بدهم ولی اشک‌هایم بی‌اختیار سرریز می‌شوند. ‌لبم اما پر از لبخند است. مثل لبخند پیروزی کودک فلسطینی در میان هیاهوی اشک‌های بی‌امانش. 📝 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس 🖥 @khamenei_reyhaneh