eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️مظلوم كوچه‌های غريب مدينه‌ای 📢 به مناسبت دهه سوم ماه صفر و ایام شهادت حضرت امام حسن علیه‌السلام ▪️در خانه نيست مثل تو بی‌تكيه‌گاه‌تر هرگز نديده‌ايم ز تو بی‌پناه‌تر ▪️انگيزۀ گناه نخست است زن، ولی از همسر تو نيست كسی پرگناه‌تر ▪️امشب پُر از هوای غم‌انگيز گريه‌ام امّا بقيع هست ز من روبه‌راه‌تر ▪️تو وارث شجاعت بازوی حيدری فرمانده‌ای نبود ز تو كم‌سپاه‌تر ▪️در پرتو درخشش الماس، تشت خون ترسيم كرده روی تو را هر چه ماه‌تر ▪️حتی به جسم پرپر تو تير می‌زنند از دشمن تو نيست كسی دل‌سياه‌تر ▪️در بين مردمی كه تو را می‌شناختند از تيرها نبود كسی سر به‌راه‌تر ▪️مظلوم كوچه‌های غريب مدينه‌ای از كوفه نيست شهر تو كم‌اشتباه‌تر 👈خانم پروانه نجاتی؛ ۱۳۹۰/۰۵/۲۴ |مشاهده و دریافت ✍️«امین»؛ شعر و ادب فارسی به روایت حضرت آیت‌‌الله خامنه‌ای 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥بال‌هایت را کجا گذاشته‌ای؟! ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝همین امروز که یک مهمان بدغذا داشتم، یاد تو افتادم، عبدالله. صدایت در گوشم پیچید. آمده بودی خانه‌‌ی ما و من از بودنت، از دیدن این که ما شبیه تو زندگی نمی‌کنیم، شرم کرده بودم. ته‌چین درست کرده بودم، چیزی شبیه مقلوبه‌ی خودتان. مهمان‌ها سر سفره نشسته بودند و تو زل زده بودی به من. تکه‌ای از ته‌دیگ را کشیدم و دست‌به‌دست کردم. پسربچه‌ی مهمان در گوش مادرش گفت: «من از اینا نمی‌خورم.» از مادرش پرسیدم: «ماکارونی درست کنم براش؟» اول با ناز گفت می‌خورد، اما یک دقیقه بعد گفت: «سیب‌زمینی تنوری با پنیرپیتزا می‌خوام.» برایش درست کردم، ولی همان را هم نخورد. تو داشتی نگاهم می‌کردی با همان چشم‌هایی که اشک در آن‌ها می‌چرخید، به سفره و غذاهای رنگارنگ اشاره کردی. صدایت را شنیدم، عبدالله. در سکوت فریاد کشیدی: «والله جوعان!» اولین لقمه‌ای که گذاشتم توی دهانم، قلوه‌سنگی شد. با غذایم بازی‌بازی کردم. انگار تقصیر من بود تو گرسنه ماندی، حتماً هست، حتماً تقصیر همه‌ی ماست که برایت کاری نکردیم. تو خیلی دلت می‌خواست چیزی بخوری. همان موقع که رنگ به رو نداشتی، سلبریتی فضای مجازی شده بودی. صدایت در فیسبوک و رسانه‌ها ویو می‌خورد و لایک زیادی می‌گرفت و بین کاربرها دست‌به‌دست می‌شد. تو نمی‌گفتی چه چیزی هوس کرده‌ای. نمی‌گفتی دلت چه غذایی می‌خواهد. فقط می‌خواستی سیر بشوی، آن هم بدون قید و شرط، بدون لوس‌بازی یا بهانه‌جویی. وقتی از غذا بی‌نیاز شدی، باز هم سلبریتی رسانه‌ها مانده بودی. کاربری برایت نوشته بود: «تو دیگر هرگز گرسنگی را نخواهی چشید؛ به هزاران فرشته‌ی دیگر پیوستی.» می‌بینی عبدالله، ما با هم فرق داریم. تو حالا می‌توانی همه‌جا بیایی، سرزمین‌ها را دور بزنی و سر سفره‌ی خانه‌ی ما هم بنشینی. ما سیر و بهانه‌گیریم و تو تا دم آخر گرسنه بودی. تو حالا آرام شده‌ای، اما من با هر بار سفره پهن کردن، با هر بار نزدیک شدن قاشق غذا به دهان کودکی، صدایت را می‌شنوم که به خداوندیِ خدا قسم می‌خوردی گرسنه‌ای. وقتی باقی‌مانده‌ی ته‌چین را برگرداندم توی قابلمه، با خودم نجوا کردم: «بال‌هایت را کجا گذاشته‌ای فرشته کوچولو؟!» 📝فاطمه‌سادات موسوی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ بیش از ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران منتشر شد 📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین تصمیم گرفتیم روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان را به نوبت منتشر کنیم.
🖥 | عشق امن الهی    📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 خانم میم: ۱۱ سالی می‌شود که از شروع زندگی‌مان می‌گذرد، اما چند ماهی می‌شود که وارد شرایط شغلی متفاوت‌تری شده. چه همان چند ماه جلوتر از همه این سروصداها هق‌هق‌هایم را کرده بودم. می‌ترسیدم اگر نباشد، اگر برود و برنگردد من با بچه‌ها که نه اصلا من با دلتنگی‌هایم چه کنم. اولین صداها که آمد اطراف‌مان بود. گفت من باید بروم. هنوز نمی‌دانستیم چه شده. گفتم منم میام. من‌ومنی کرد و گفت من از پس تو برنمی‌آیم. بیا برویم. بچه‌ها خوابیده بودند. رفتیم بام تهران همه چیز مثل فیلم‌ها روبه‌روی چشم‌مان اتفاق میفتاد، اما دلم گرم بود که دستانم در دستان گرمش امان گرفته. دوسه ساعت بعد شروع کرد به اینکه باید به شهرستان بروید تا من در محیط کار تمرکز داشته باشم و دل‌نگران شما نباشم. گفتم میخواهی من‌ را از خانه‌ام بیرون کنی؟ ببین همین امروز لابه‌لای همین صداها چه غذایی پختم. ببین چقدر خانه تمیز است. به خدا هیچ چیزی نمی‌گویم. فقط بگذار بمانم. دروغ می‌گفتم می‌خواستم فقط نزدیکش باشم و دستان سردم حتی برای روزی چند دقیقه هم که شده در پناه دستان گرمش باشد. بعد از ۱۱ سال برای اولین بار قهر کرد و دیگر با من حرف نزد و به اتاق رفت. چمدانم را بستم و با بچه‌ها رفتم. تمام این دوهفته شهادت جان‌های عزیزتر از عزیزم را دیدم. عاشقم اما چشمانم مانند چشمان فاطیما در قصه کیمیاگر است به صحرا. نگاه زن صحرا همیشه به صحراست که مرد نبرد را باید همیشه رها، آزاد و شجاع مانند پرنده‌ها در آسمان ببیند نه اینکه خودش او را درقفس بیندازد، تا شاید یک‌روز برگردد و یا اینکه هیچ‌گاه. آتش عشق به چشیدن سختی‌ها و دلتنگی‌هایش شعله‌ورتر می‌شود ولی  درک عشق امن الهی و ملکوتی از جانب خدای معشوقم چیز دیگری است. 🗓شماره ٨٦ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | باهم تکرار کردیم حیدر    📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه بابائی: جمعه از شاهین‌شهر راه افتادیم به سمت تهران. به دخترم گفتم فردا شهدا تشییع می‌شوند. گفت تشییع یعنی چی؟! دلم ریش شد. چرا باید برای دختر ۸ ساله‌ام معنای تشییع را بگویم؟! گفتم بدرقه می‌شوند. می‌رویم که بگوییم ما قدردان شما هستیم، می‌رویم که دنیا فکر نکند ما از دشمن می‌ترسیم. می‌رویم که به ولی‌مان بگوییم ما هستیم، همه جوره. معنای ولی را قبلاً برایش توضیح داده بودم. کمی فکر کرد و پرسید: «مامان چرا نمی‌ترسی؟!» گفتم: چون دشمن می‌خواد بترسیم، که عقب بنشینیم. گفتم: می‌دونستی اولین شهید راه دین‌مون یک خانم بوده؟ پرسید: دوستش داری؟ گفتم بله، اسمش سمیه بود. من گذشتن از جان در راه دین رو از سمیه یاد گرفتم. باز پرسید: دیگه؟ اسم‌های زیادی در ذهنم آمد ولی روی لبم نه. آخر من مادر بودم. در اوج غم شب قبل از تشییع فرماندهان و دانشمندان کشورم باید حواسم می‌بود که هر چه می‌گویم نقشی است بر ذهن کودکم، دخترکم، که فردا مادری خواهد شد برای فرزندان ایران زمینم، که من الان باید بنای تربیت دو نسل بعد را پایه بریزم. گفتم حضرت خدیجه را دوست دارم. پرسید: از اون چی یاد گرفتی؟ گفتم: گذشتن از مال در راه دین خدا پرسید: دیگه؟ گفتم: حضرت زینب را خیلی دوست دارم. جواب داد: می‌دونم از ایشون صبر رو یاد گرفتی. دخترکم زینب کبری را به صبر می‌شناخت. کافی بود؟ نه! باید بعد دیگری را برایش شرح می‌دادم. ادامه دادم من از زینب گذشتن از عزیزانم در راه دین را یاد گرفتم. داشت گوش می‌داد. باید همه را برایش جمع می‌کردم. باید الگوی جامعی به او میدادم. گفتم خانم فاطمه زهرا خیلی دوستش دارم. از ایشان پشتیبان ولایت بودن را یاد گرفتم. یاد گرفتم در راه حمایت و پشتیبانی از ولی حتی اگر لازم باشد همه هستی خودم را فدا کنم. تا پای جان بمانم به پای ولی نگاهم کرد. گفت الگوهای ما این‌ها هستند. نه به خاطر از دست‌دادن جان ترسیدن، نه مال، نه عزیزان و نه هیچ چیز دیگر. گفتم: زن مسلمان یعنی حضرت زهرا الگوی همه ما ایشون هستند. گفت: مامان الان دشمن ما آمریکا و اسرائیل؟ گفتم: بله. گفت: ازشون نمی‌ترسم. قند در دلم آب شد. دستش را مشت کرد و بلند گفت مرگ بر اسرائیل همسرم در حال رانندگی به دخترم لبخند زد. دختر بیست‌وسه ماهه‌ام تا این حرکت خواهرش را دید روی صندلی ماشین ایستاد. او هم دست کوچکش را مشت کرد ولی هنوز نمی‌توانست مرگ بر اسرائیل بگویید. کمی به خواهرش نگاه کرد و یک مرتبه بلند گفت: حیدر. همه بعد از او تکرار کردیم حیدر. 🗓شماره ٨٧ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | مقاومت با کیک شکلاتی     📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مبینا عظیمی: دو لیوان آرد، سه‌ قاشق غذاخوری پودر کاکائو، یک‌ قاشق غذاخوری بکینگ‌پودر و دو قاشق چای‌خوری وانیل‌. این‌ها مواد اولیهٔ کیک شکلاتی بود که یکهو تصمیم گرفتم برای مامان‌اینها بپزم. زائر امام رضا بودند و قطارشان برای چند دقیقه‌ توی قم توقف می‌کرد و می‌توانستم ببینم‌‌شان. تخم‌مرغ‌ها را یکی‌یکی به لبهٔ پیاله چینی زدم و تالاپی انداختم‌شان توی گودی ظرف. توی خوابگاه همزن برقی‌مان کجا بود؟ پس زنده باد چنگال! شکر و تخم‌مرغ و وانیل را باید ده‌‌ دقیقه با دستم هم می‌زدم؛ محکم؛ بدون وقفه. آن‌قدر که مثل پنیر پیتزا کش می‌آمد. فاطمه و حانیه هم با کتاب‌ و جزوهٔ زیر بغل، آمدند توی آشپزخانه درس بخوانند تا برنج‌شان دم بکشد. فردایش امتحان عروه داشتند و می‌خواستند مباحثه کنند. به جای صندلی اتاق مطالعه، به در کابینت‌های فلزی و درب‌و‌داغان آشپزخانه تکیه دادند. توی این خلوتی خوابگاه که بیشتر بچه‌ها برگشته بودند پیش خانواده‌هایشان، دور و برم هر چه شلوغ‌تر، بهتر! روی صفحهٔ گوشی پر شده بود از دانه‌های شکر. با انگشت‌های آردی‌، قسمت پلی شدن موسیقی را لمس کردم. صدای مارش جنگ ایران و عراق پخش شد توی فضای آشپزخانه. ولو‌م را زیاد کردم. حس کسی را داشتم که وسط میدان جنگ‌ ایستاده. با ریتم مارش، سرعت دستم کم و زیاد می‌شد. آن‌قدر چنگال را توی کاسه چرخاندم که زرده‌های تخم‌مرغ با سفیدی‌‌اش قاطی شد و دانه‌های شکر‌ محو شدند. انگار داشتم قطعات یک سلاح مهم جنگی را به‌ هم چفت‌ و‌ بست می‌کردم. مواد کیک تقریبا آماده شده بود و باید سرازیرش می‌کردم توی قالب روغن‌مالی شده. دستور‌العمل سرآشپز این بود که باید اجازه بدهم مواد کیک توی دمای ۱۸۰ درجهٔ فر، خوب مغز پخت بشود. اما زندگی کردن توی خوابگاه این پروتکل‌ها را سرش نمی‌شود. باید برای بقای خودت به هر چیزی چنگ بزنی؛ درست شبیه به زندگی کردن توی جنگ. دستهٔ شعله گاز را با احتیاط چرخاندم به سمت چپ. کبریت زدم و شعلهٔ وسط اجاق، با گرومپه‌ای روشن شد. ظرف کیک را گذاشتم روی اجاق‌گاز. باید اجازه می‌دادم که بپزد. توی همین شرایط. اصلاً باید به مواد کیک می‌فهماندم که چاره‌ای ندارد جز اینکه با همین شعلهٔ مستقیم و بدون دمای یکسان، بافتش خوب بشود و پف کند و بالا بیاید. حانیه و فاطمه هنوز داشتند روی مفهوم چند خط عربی مربوط به درس، با همدیگر کلنجار می‌رفتند. دانه‌های ریز شکر را که هنوز روی صفحهٔ گوشی‌‌ام بود فوت کردم و برگشتم به حجره‌. حدود نیم ساعت بعدش معصومه صدایم زد: «بوی کیکت پیچیده توی طبقه، حواست باشه نسوزه‌!». خودش بود‌. چیزی که توی این چند ساعت و شاید چند روزی که جنگ شروع شده، دنبالش بودم و حالا بهش رسیده بودم. بوی کیک. اصلا بوی ته‌گرفتن و سوختگی. بوی هر چیزی که نشان بدهد من هستم و دارم می‌جنگم. حتی با چند تکه کیک شکلاتی ته‌گرفته! 🗓شماره ٨٨ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | عملیات با رمز یااباعبدالله 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 مائده شریعتی: درک کردن جنگ توی دهه‌ی بیست سالگی عمرت یکهو تو رو می‌برد به دهه‌ی پنجم زندگی‌.‌ ممکن است برای خیلی‌ها سخت و ناگوار باشد، ولی برای من حس امید حس زندگی و تلاش می‌دهد. درک کردن صدای بمب و موشک باعث می‌شود نه تنها گوش‌ها که همه‌ی حواس وجودت حساس بشوند روی دشمن. باعث می‌‌شود آدم ملاحظه‌کاری بشوی، باعث می‌شود روی تک‌تک کارهات و شماره‌ی نفس‌ها، شاخک و پدافند‌ها فعال شوند. به نظرم آمد زن‌های سرزمینم، در این ایام، نقطه‌زنی بی‌نظیرشان را بار دیگر به خود و جهان یادآوری کردند. که اگر جایی در حوالی کودک‌شان خطری از جانب آمریکا و کاسه لیس‌هایش حس کردند با بصیرت حسینی آن‌ها را خنثی کنند. چون پدافند مادران ایرانی از جنس دمپایی پلاستیکی است. البته من مادر دهه هشتادی به این‌جا بسنده نمی‌کنم، چون بعد از گذشت ۱۲ روز از خرداد ۱۴۰۴ رنگ و بوی لالایی شبانه‌ام برای پاره‌ی تنم عوض شده است‌ موج لالایی به سمت مقاومت و حمایت تغییر مسیر داده. قطعا تلاشم تربیت نسلی مبارز با رمز عملیات با اباعبدالله علیه‌السلام است. 🗓شماره ٨٩ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | شکوه ایستادگی 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 صدیقه فتحی: صدای رجز خوانی آقای مجری و شعارهای مردم ترکیبی از شور و خشم داشت. ماشین حمل پیکرها که رسید و نمازمان که تمام شد پشت سر شهدا تکبیرگویان پیش رفتیم. بین جمعیت، پیرزنی چشمم را گرفت. توی یک دستش صندلی تاشوی صورتی بود و در دست دیگرش کیسه بطری آب و کاغذی تاشده همراه پرچمی که با قدم‌های سنگینش بالا و پایین می‌شد. محکم شعار می‌داد. کمی که جلو می‌رفت و حرکت جمعیت آرام‌تر می‌شد صندلی‌ تاشو را باز می‌کرد و می‌نشست نفسی تازه کند.  توی دلم قربان صدقه‌ی چین و چروک‌های روی صورتش رفتم. هر چند نخل قامتش کمی خم شده بود اما همچنان شکوهمند و استوار قدم برمی‌داشت. خیلی دوست داشتم بدانم چه چیزی او را این موقع صبح که گرما بیداد می‌کرد و آفتاب جیغ بنفش می‌کشید توی این مسیر کشانده است. شبیه یکی از زنهای کاروان زینب بود. شیرزنانی که موقع تحقیق درباره بی‌بی بتول پیدایشان کردم. در تمام روزهای دفاع مقدس حتی یک لحظه هم کم نیاوردند. زنهایی که کوچه به کوچه‌ی این شهر با قدمهایشان آشنا بود و هر کدام زخمی و داغی از جنگ را روی گرده داشتند؛ یک روز همراه با بی‌بی بتول مادر شهید حسین علم الهدی، علم دست گرفتند و شدند تسلی بخش دردهای سینه‌ی خانواده‌هایی شبیه خودشان. صبح به صبح آفتاب نزده چادرهایشان را محکم به دندان می‌گرفتند و راهی خانه‌ی شهدا و مجروحین جنگ برای دلجویی می‌شدند. به همسران و مادران چهار شهیدی که امروز راهی بهشت شدند؛ فکر که می‌کردم می‌دیدم هنوز هم زنان سرزمینم ایستاده پشت غبار جنگ مردانشان را راهی میدان مبارزه می‌کنند و پشت سرشان کاسه‌ی آبی می‌ریزند. اشکِ گوشه‌ی چشمم را خشک کردم و تا انتهای مسیر همراه زن رفتم. زنی که تا آخرین لحظه مشت گره کرده‌اش با صدای پر صلابتی دل آسمان را چاک می‌داد. 🗓شماره ٩٠ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | با تاریخ و ادبیات ایران، به جنگ بی‌هویت‌ها آمدیم 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 ریحانه رضازاده: آفتاب‌صبحگاهِ تهران از پشت پردۀ صورتی، مهمان اتاقم شد. با همان حس خوب همیشگی‌. روز سوم جنگ بود و شب، با صدای پدافندها و دو سه انفجار و البته پاسخ‌های دندان‌شکن ما، گذر کرده بود. نگاهم به کتاب‌های کتابخانه‌ام افتاد که خورشید بر روی جلدِ رنگارنگشان نور می‌پاشید. شاهنامه، تاریخ بیهقی، دیوان حافظ، گلستان و بوستان. سه روز بود که یک دانشجوی ادبیات فارسی از فرجۀ فشردۀ امتحانات به جنگ پریده بود. آری، سه روز بود که از میدان نبرد رستم و دیو‌های هفت خان، به جنگ‌ ایران آزاده و اسرائیل باطل رسیده بودم و از حکمت‌های سعدی به‌ مبارزۀ ملت ایران با حماقت آمریکا. گویا از میان انبوه جزوه‌ها با فردوسی و مولانا و سعدی به جنگ با بی‌هویت‌ترین موجودات کرۀ زمین آمده‌ بودم. به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم. احساس کردم حالا ایرانمان در نقطه‌ای ایستاده است که منِ دهه هشتادی باید تاریخ را روایت کنم. انگار صدای تاریخ و ادبیاتِ ریشه‌دار میهنم را می‌شنیدم که می‌گفت:«برای دانشجوی ادبیات فارسی،چه وظیفه‌ای از این بالاتر که برای آیندگان روایت بنویسد، پیش از آنکه روزگاری برسد که تاریخ کشورش را بیگانگان تحریف کنند.» نگاهم به تصویر شهید آوینی که گوشۀ کتابخانه‌ام بود، افتاد؛ بغض گلویم را فشرد. بی‌درنگ خودکار‌ و دفترم را برداشتم و زیر نوری که از پنجره به داخل اتاق خزیده بود، شروع کردم و سرآغاز روایت‌هایم‌ را نوشتم: «برای سرآغاز از کجا بگویم؟ از کدامین شروع؟ روایت ما قصه‌ای طولانی دارد، به این روزها محدود نمی‌شود. آغازش را اینجا و اکنون ندان. از روزی بدان که دست‌های با ارادۀ پدر موشکی ایران، معادلۀ ایمان به خدا را در قالب اعداد ریخت و شجاعتِ حرکت را بر نقشۀ موشک‌ها نشاند. شاید آنجا که اولین موشک‌ها، با عبارت مقدس «ساخت ایران»، برای دفاع از مظلوم پا به میدان گذاشتند، آغاز این روایت است. اما نه! قبل تر از آن است. شاید آن روز که فریاد زدیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی و در مسیر امام‌خمینی مشت‌هایمان را گره کردیم و بر دهان ظالم کوبیدیم، شاید آنجا آغاز روایت ماست‌. نمی دانم! شاید هم لحظه‌ای که نواب صفوی آزادمردانه به شهادت رسید، آغاز این روایت است. با هر رقص قلمم به روی کاغذ، ذهنم به هزار و یک آغاز می‌رود. آرام آرام می‌رسم به یک آغاز شورانگیز، واقعه‌ای که قلبم گواهی می‌دهد یگانه سرآغازِ روایت ماست: عاشورا، عاشورا. عاشورا را آغاز روایت ما که نه، آغاز خودمان‌ و عشقِ در قلب‌هایمان‌ بدان.» 🗓شماره ٩١ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | دنیای کودکانه 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 ریحانه حدادی: امشب با آبجی کوچکم به مسجد رفتم. نماز را که بستم، چینه‌های رنگی رنگی‌اش را از کیف کوچک صورتی‌اش بیرون آورد. این چینه‌ها زمانی برای ما حکم چرتکه را در ریاضی داشت! مثل مهندس‌ها مشغول ساختن شد. نماز را که سلام دادم، صدایش زدم: "بیا ببینم چی ساختی؟" با صدای نازک دخترانه اش گفت:" آجی تفنگ درست کردم باهاش اسرائیلو بکشم!" او هم می‌خواست در دنیای کودکانه اش سهمی در نابود کردن اسرائیل داشته باشد... 🗓شماره ٩٢ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | جشن سرجایش بود 📝تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است. 📝 فاطمه کاظمی: پنجشنبه، دو روز مانده به نوروز شیعیان کمی باران می‌آمد. در صحن جواد الائمه، به وقت غروب، روبه‌روی گنبد عمه جانم ایستاده بودم. هشتمین شب خدمتگزاری به زائران حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بود. چقدر به آقایان هیئت‌مان التماس کرده بودیم که بگذارند امسال هم در موکب خدمت کنیم، الحق که هر خستگی به جان‌مان لذت بخش بود! شب دیر وقت به خانه برگشتیم. نمی‌دانم چه شد که حالم عجیب شد، ریا نباشد تماسی با خدا برقرا کردم. کمی حرف زدیم. در نهایت خستگی دکمه قطع ارتباط را زد و وسط هال خوابم برد. وای بر آن صبح که خواب آسوده‌ام را نابود کرد! نمی‌دانم چطور شد، اما دیگر نمی‌توانستم چشمانم را از قاب تلویزیون بگیرم، اخبار مانند ابری سیاه و طوفانی به آفتاب حال خوبم چیره شدند. ناخواسته احساس مرگ می‌کردم! ساعت‌ها اشک ریختم. صبرم نمی‌آمد! ناگهان آن بالا سمت راست لوگوی مهمانی ۱۰ کیلومتری توجه‌ام را به خود جلب کرد. حواسم که سرجایش آمد زیرنویس تلویزیون در نظرم گذشت، جشن سرجایش بود، غدیر سرجایش، امر رهبری بود! همان لحظه خاطرات سرداران محبوب، همان پرستوهای کوچ کرده در ذهنم تداعی شد. سال قبل غدیر را در کنار ما بودند. امسال اما... ساعت حوالی ۴ عصر بود. گره ایمان را محکم کردم. وضو گرفتم. روسری نویی که برای غدیر خریده بودم سرکردم. با خانواده به سمت حرم راه افتادیم. آن شب، گویا همه آمده بودند. صف پذیرایی طویل‌تر از هر شب بود. من ایستاده روبه‌روی گنبد به زائران نگاه می‌کردم. درحالی‌که چشمان‌شان آهنگ اندوه می‌نواخت، اما در کلام‌شان یک حرف منعکس می‌شد "الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین..." 🗓شماره ٩٣ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh